گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 3/5/94
دانلود گزارش جلسه 1099 به تاریخ 13940503 فایل PDF / لینک مطلب / فایل صوتی
به نام آفریننده‌ی زیبایی‌ها
 درود دوستان عزیز. قبلا در اطلاعیه‌ای اعلام شد که جلسه‌ی شنبه‌شب‌ها در ماه مبارک رمضان برگزار نمی‌شود. این شنبه‌شب اولین شنبه بعد از عید فطر بود و جلسه‌ی کوچک و صمیمی ما در محل همیشگی در مسجد قائم برگزار شد. قبل از ماه مبارک رمضان من یک جلسه را از دست دادم اما به جهت این‌که مطالب پیوسته باشد صد بیت شاهنامه‌ای که در آن هفته خوانده شد را در وبلاگ گذاشتم. خوانندگان همیشگی وبلاگ می‌دانند که مدتی بود وبلاگ‌های وابسته به بلاگفا به مشکل خورده بودند و نمی‌شد وبلاگ‌ها را به روز کرد. من در این مدت در وبلاگی وابسته به بلاگ‌اسکای مطالب را منتشر می‌کردم. بخشی از اطلاعات قدیمی هم از دست رفته است که سعی خواهم کرد به تفاریق آن‌ها را دوباره وارد وبلاگ کنم. خیلی دوست دارم یک سایت درست کنم و مطالب این چند سال را در وبلاگ قرار دهم. الان حدود پنج سال است که مطالب به طور مرتب در وبلاگ قرار می‌گیرد و مطالب این پنج سال می‌تواند خاطرات پنج سال شاعران باشد. با توجه به این‌که مطالبی دیگر مانند ضرب‌المثل و شعر تربتی و شاعر تربتی در وبلاگ قرار می‌گیرد این مطالب می‌تواند بخشی از فرهنگ شفاهی تربت را هم شامل شود. من مطالب را آرشیو کرده‌ام و نسخه‌هایی از آن دارم. امیدوارم که بتوانم سایتی راه‌اندازی کنیم و بعد کم‌کم مطالب این آرشیو را روی سایت پیاده کنم.
مطلب دیگر این‌که هفته‌ی گذشته مادر آقایان محمد و اسفندیار جهانشیری درگذشت. این هر دو از شاعران خوب تربت هستند. از طرف خودم و دیگر دوستان شاعرم در انجمن شنبه‌شب‌ها به ایشان تسلیت عرض می‌کنم. به همین مناسبت در انتهای بخش شعرخوانی این هفته یکی از بهترین شعرهایی که راجع مادر شنیده و خوانده‌ام را می‌گذارم. منظورم شعر نیمایی استاد شهریار است که به نظر من یکی به زیباترین شکلی مادر را تصویر می‌کند.
 
در این شماره خواهید خواند:
1- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ شاهنامه‌ی فردوسی؛ بر اساس نسخه‌ی ژول مُل؛ قسمت سی و دوم؛ بیت 3101 تا 3200 (برای پیوسته بودن مطالب قسمت 31 را هم در همین شماره می‌خوانید)
2- کنفرانس ادبی؛ توضیح بیتی از مثنوی مولوی؛ قسمت اول؛ بهمن صباغ زاده
3- شعرخوانی؛ استاد نجف زاده، محمد جهانشیری، بهمن صباغ زاده، اکبر میرزابیگی، غلامرضا اعتقادی، محمود خرقانی، خانم شیرافکن، محمد امیری، علی اکبر عباسی، سیدکاظم بهشتی، علیرضا شریعتی.
4- گزیده‌ی شعر تربت؛ غزل؛ بغض گلوگیر (تقدیم به زنده‌یاد حسین منزوی)، جواد شجاع
5- شعر محلی تربت؛ شعر شماره‌ی 38 کتاب خدی خدای خودم، غزل، رفته از خطر تو روز سیاه دل مو؛ استاد محمد قهرمان
6- ضرب المثل تربتی؛ برّه از دهن مادرش چرایی می‌شود؛ گردآورنده بهمن صباغ زاده
7- شعر طنز؛ نامه‌هاى مرد ذلیل (نامه سوم)؛ ابوالفضل زرویی نصرآباد؛ گردآورنده علی اکبر عباسی
8- فراخوان‌ها؛ انجمن شنبه‌شب‌ها، جلسه‌ی مثنوی خوانی، جلسه‌ی تفسیر قرآن، جلسه‌ی شعر استاد رشید، انجمن شعر باران، انجمن داستان نویسی، نافه (نشست انجمن‌های فرهنگی هنری شهرستان تربت حیدریه)، انجمن انارستان، نشست تخصصی شعر امروز خراسان (مشهد)، انجمن ادبی هنری صبا (مشهد)، انجمن ادبی هنری داش‌آقا (مشهد)، انجمن قهرمان (مشهد)، انجمن دُرّ دَری (مشهد)، کتاب‌سرای بهارک، کارگاه تخصصی شعر جوان بیرجند، اوسنه‌های محلی ولایت زاوه، وبلاگ سیاه مشق (مطالبی پیرامون شعر ولایت زاوه: شامل رشتخوار، مه‌ولات، دولت آباد و تربت حیدریه)
 
جلسه، ساعت 19:08 بعدازظهر آغاز شد.
برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 13940503, دانلود گزارش‌ها
گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 6/4/94 (بازخوانی ادبیات کلاسیک)
۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ شاهنامه‌ی فردوسی؛ بر اساس نسخه‌ی ژول مُل؛ قسمت سی و دوم؛ بیت 3101 تا 3200
پس از روخوانی کتاب گلستان سعدی به تصحیح خلیل خطیب رهبر و گزیده‌ی غزلیات شمس به انتخاب و تصحیح دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی نوبت رسید به کتاب شاهنامه‌ی فردوسی که در بخش بازخوانی ادبیات کلاسیک در جلسه خوانده شود. در تاریخ 8/6/1393 که آخرین قسمت گزیده‌ی غزلیات شمس در جلسه خوانده شد تصمیم گرفته شد که کتاب بعدی اثر سترگ حماسه‌سرای بزرگ تاریخ ادبیات، فردوسی طوسی باشد. بر اساس نسخه‌ی ژول مُل، شاهنامه‌ی فردوسی در هفت جلد و 52623 بیت سروده شده است و از آن‌جا که هر جلسه حدود نیم ساعت آغازین جلسه به خواندن ادبیات کلاسیک اختصاص دارد، اگر قرار بود تمام شاهنامه را بخوانیم با در نظر گرفتن 100 بیت در هر جلسه، حدود یازده سال طول می‌کشد تا این کتاب در جلسه خوانده شود. از این رو تصمیم گرفتیم حدود 10000 بیت از این کتاب را در طول حدود دو سال در جلسه روخوانی کنیم. نسخه‌ی ژول مُل مبنای کار در نظر گرفته شد و هر هفته 100 بیت هفته‌ی آینده در جلسه مشخص خواهد شد و در وبلاگ هم اعلام خواهد شد تا دوستانی که در جلسه شرکت می‌کنند بتوانند از پیش آماده باشند و لطف کرده و با مطالعه به جلسه بیایند.
 
32
شاهنامه‌ی فردوسی؛ قسمت سی و دوم؛ بیت 3101 تا 3200
فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 13 – نامه نوشتن زال نزدیک سام و احوال نمودن
چو نزدیکیِ کَرگساران رسید
یکایک ز دورش سپهبد بدید
همی گشت گِردِ یکی کوهسار
چَماننده یوز و رَمَنده شکار
چنین گفت با غمگسارانِ خویش
بدان کاردیده سوارانِ خویش
که: آمد فرستاده‌ی کابلی
به زیر اندرش چَرمه‌ی زابلی
فرستاده‌ی زال باشد درست
ازو آگهی جُست باید نخست
ز دَستان و ایران و از شهریار
همی کرد باید سخن خواستار
هم اندر زمان پیشِ او شد سوار
به دست اندرون نامه‌ی نامدار
فرود آمد و خاک را بوسه داد
بسی از جهان‌آفرین کرد یاد
بپرسید و بِستَد ازو نامه، سام
فرستاده گفت آنچه بودش پیام
سپهدار بگشاد از آن نامه بند
فرود آمد از تیغِ کوهِ بلند
سخن‌های دستان سراسر بخواند
بپژمرد بر جای و خیره بماند
پسندَش نیامَد چنان آرزوی
دگرگونه بایستَش او را به خوی
چنین داد پاسخ که آمد پدید
سخن هر چه از گوهرِ او سزید
چو مرغِ ژیان باشد آموزگار
چنین کامِ دل جوید از روزگار
ز نخچیر کامد سوی خانه باز
به دلْش اندر اندیشه آمد دراز
همی گفت اگر گویم «این نیست رای
مکُن داوری، سوی دانش گرای»
برِ دادگر نیز و بر انجمن
نباشد پسندیده پیمان‌شکن
و گر گویم «آری و کامَت رواست
بپرداز دل را بدانچه‌ت هواست»
ازین مرغ‌پرورده وان دیوزاد
چه گونه برآید همانا نژاد؟
سَرَش گشت از اندیشه‌ی دل، گران
بخُفت و نه آسوده گشت اندر آن
سخن هر چه بر بنده دشوارتر
تنَش خسته‌تر زان و دلْ زارتر
گشاده‌تر آن باشد اندر نهان
چو فرمان دهد کردگارِ جهان
 
فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 14 – رای زدنِ سام با موبدان بر کارِ زال
چو برخاست از خواب، با موبدان
یکی انجمن کرد با بخردان
گشاد آن سخن بر ستاره‌شمر
که فرجامِ این بر چه آید به سر؟
دو گوهر چو آب و چو آتش به هم
برآمیختن باشد از بُن ستم
همانا که باشد به روزِ شمار
فریدون و ضحاک را کارزار
از اختر بجوئید و فرمان دهید
سرِ خامه بر بخشِ فرّخ نهید
ستاره‌شناسان به روزِ دراز
همی ز آسمان بازجُستند راز
بدیدند و با خنده پیش آمدند
چو شادان‌دل از بختِ خویش آمدند
به سامِ نریمان ستاره‌شمر
چنین گفت کای گُردِ زرّین‌کمر
تو را مژده، از دُختِ مهراب و زال
که باشند هر دو دو فرّخ‌همال
ازین دو هنرمندْ پیلی ژیان
بیاید، ببندد به مردی میان
جهانی به پای اندر آرد به تیغ
نهد تختِ شاه از بَرِ پُشتِ میغ
ببُرّد پیِ بدسگالان ز خاک
به روی زمین بر نمانَد مُغاک
نه سگسار مانَد، نه مازندران
زمین را بشویَد به گُرزِ گران
ازو بیشتر بَد به توران رسد
همه نیکویی زو به ایران رسد
به خواب اندرد آرَد سرِِ دردمند
ببندد درِِ جنگ و راهِ گزند
بدو باشد ایرانیان را امید
ازو پهلوان را خُرام و نوید
پی باره‌ای کو چمانَد به جنگ
بمالَد برو رویِ جنگی‌پلنگ
خُنُک پادشاهی که هنگامِ اوی
زمانه به شاهی بَرَد نامِ اوی
چه روم و چه هند و چه ایران‌زمین
نویسَد همه نامِ او بر نگین
چو بشنید گفتارِ اخترشناس
بخندید و پِذْرفت ازیشان سپاس
ببخشیدشان بی‌کران زرّ و سیم
چو آرامش آمَد به هنگامِ بیم
فرستاده‌ی زال را پیش خواند
ز هرگونه با او سخن‌ها براند
بگفتش که با او به خوبی بگوی
که این آرزو را نبُد هیچ روی
ولیکن چو پیمان چنین بُد نخست
بهانه نشایَد به بیداد جُست
من اینک به شبگیر ازین رزمگاه
سوی شهرِ ایران برانَم سپاه
بدان تا چه فرمان دهد شهریار
چه آرَد ازین کام تو کامکار
فرستاده را داد چندی درم
بدو گفت خیز و مزن هیچ دَم
گُسی کردش و خود به راه ایستاد
سپاه و سپهبد از آن کار شاد
ببستند از آن کَرگساران هزار
پیاده به زاری کشیدند خوار
دو بهره چو از تیره‌شب درگذشت
خروشِ سواران برآمد ز دشت
همان ناله‌ی کوس با کرّنای
برآمَد ز دهلیزِ پرده‌سرای
سپهبد به نزدیکِ ایران کشید
سپه را به نزدِ دهستان کشید
فرستاده آمد به نزدیکِ زال
ابا بختِ پیروز و فرخنده‌فال
چو آمد بدو داد پیغامِ سام
ازو زال بشنید و شُد شادکام
گرفت آفرین زال بر کردگار
بران بخشش و شادمان روزگار
درم داد و دینار درویش را
نوازنده شد مردمِ خویش را
بسی آفرین بر سپهدار سام
بکرد و بر آن خوب داده پیام
نه شب خواب کرد و نه روز آرمید
نه می خورد و نه نیز رامش گزید
دلش گشته بود آرزومندِ جفت
همه هر چه گفتی ز رودابه گفت
 
فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 15 - آگاهی یافتن سیندخت از کارِ رودابه
میان سپهدار و آن سروبُن
زنی بود گوینده شیرین‌سخن
پیام آوریدی سویِ پهلوان
هم از پهلوان سویِ روشن‌روان
سپهدار دَستان مر او را بخواند
سخن هر چه بشنید با او براند
بدو گفت نزدیکِ رودابه شو
بگویَش که ای نیک‌دل ماهِ نو
سخن چون ز تنگی و سختی رسید
فراخی‌ش را زود بینی کلید
فرستاده باز آمد از پیشِ سام
ابا شادمانی و فرّخ‌پیام
بسی گفت و بشنید و زد داستان
سرانجام او گشت همداستان
سبک پاسخِ نامه زن را سپُرد
زن از پیشِ او رفت و نامه ببُرد
به نزدیکِ رودابه آمد چو باد
از آن شادمانی ورا مژده داد
پری‌روی بر زن درم برفشاند
به کرسیِ زر پیکرش برنشاند
پس آن‌گه بداد او بدان چاره‌گر
یکی دست جامه بدین مژده بر
یکی ساده سربند پیش آورید
همه تار و پود اندرو ناپدید
همه پیکرَش سرخ یاقوت و زر
همه زر شده ناپدید از گهر
یکی خوب پُرمایه انگشتری
فروزنده چون بر فلک مشتری
فرستاد نزدیکِ دَستانِ سام
بسی داد با آن درود و پیام
زن از حجره رفت و به ایوان رسید
نگه کرد سیندُخت او را بدید
به آواز گفت: از کجایی؟ بگوی
سخن هر چه پُرسم تو کَژّی مجوی
زمان تا زمان پیشِ من بگذری
به حجره درآیی، به من ننگری
دلِ روشنم شد به تو بدگمان
نگویی به من تا زهی یا کمان
ز بیمش بشد روی چون سندروس
بترسید ازوی و زمین داد بوس
بدو گفت هستم یکی چاره‌جوی
همی نان فراز آرم از چند روی
رَوَم من سوی خانه‌ی مهتران
خَرَند از من این جامه و گوهران
بدین حجره رودابه پیرایه خواست
همان گوهرانِ گران‌مایه خواست
بیاوردَمَش افسرِ زرنگار
یکی حلقه پُرگوهرِ شاهوار
بدو گفت بگذار بر چشمِ من
یکی آب بَرزَن برِ خشمِ من
سپردم به رودابه، گفت این دو چیز
فزون خواست، اکنون بیارَمْش نیز
بها گفت سیندُخت بنمایی‌ام
دلِ بسته ز اندیشه بگشایی‌ام
درم گفت فردا دَهَد ماه‌روی
بها تا نیابم، تو از من مجوی
همی کژّ دانِست گفتار اوی
بیاراست دل را به پیکار اوی
بیامد بجُستش به زور آستی
همی جُست ازو کژّی و کاستی
چو آن جامه‌های گران‌مایه دید
هم از دستِ رودابه پیرایه دید
برآشفت و گیسویِ او را به دست
گرفت و به روی اندر افکند پَست
به خشم اندرون شد ازان زن غمی
به خواری کشیدَش به رویِ زمی
بیفکند او را همان‌جا به بَست
همی کوفت پای و همی زد به دست
درِ کاخ بر خویشتن بر ببَست
از اندیشگان شد به کردارِ مست
بفرمود تا دخترش رفت پیش
همی دست برزد به رُخسارِ خویش
دو رُخ را به دو نرگسِ آب‌دار
همی شُست، تا شد گُلان تاب‌دار
به رودابه گفت ای گران‌مایه‌ماه
چرا برگزیدی تو بر گاهْ چاه
چه مانْد از نکو داشتن در جهان
که ننمودمت آشکار و نهان
...
***
 
بازخوانی ادبیات کلاسیک در هفته‌ی آینده:
شاهنامه‌ی فردوسی؛ قسمت سی و سوم؛ بیت 3201 تا 3300
فردوسی » شاهنامه » جلد اول » منوچهر » بخش 15 - آگاهی یافتن سیندخت از کارِ رودابه
ستمگر چرا گشتی ای ماه‌روی
همه رازها پیشِ مادر بگوی
...
تا
...
برِ دختر آمد پُر از خنده لب
گشاده رُخِ روزگون زیر شب
***
برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 13940503, بازخوانی ادبیات کلاسیک, شاهنامه فردوسی
گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 6/4/94 (کنفرانس ادبی)
2- کنفرانس ادبی؛ توضیح بیتی از مثنوی مولوی؛ قسمت اول؛ بهمن صباغ زاده
در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانت در مواردی که مشکلی به نظرم برسد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.
 
توضیح بیتی از مثنوی؛ بهمن صباغ زاده
چند سالی می‌شود که در جلسات مثنوی‌خوانی که به لطف دکتر رضا نجاتیان در تربت حیدریه تشکیل می‌شود شرکت می‌کنم. همان‌طور که همه‌ی خوانندگان مثنوی می‌دانند در مثنوی گاه به ابیات دشوار برمی‌خوردیم که حُکما و متکلّمین و مولوی‌پژوهان بر آن شرح نوشته‌اند و سعی کرده‌اند معنی و مُراد مولانا از آن بیت را دریابند. برخی هم سعی کرده‌اند هر چه می‌دانند مرتبط و غیرمرتبط در ذیل ابیات مولانا بنویسند و نوشته‌اند و مثنویِ «هفتاد من» را «هفصد مَن» کرده‌اند. خوشبختانه معاصرین شرح‌های بسیار خوبی بر مثنوی نوشته‌اند از جمله شرح جامع مثنوی که جناب آقای کریم زمانی نوشته‌اند و الحقّ و والانصاف بسیار مفید است. من هم مانند دیگر خوانندگان مثنوی از شرح‌های نوشته شده تا امروز از جمله شرح جناب زمانی بسیار استفاده کرده‌ام و چه بسیار گره‌هایی که در درکِ مثنوی داشته‌ام باز شده است.
گاه در خواندن ابیات و مراجعه به شروح مختلف انسان تا تناقض‌ها و نظرات مختلف برخورد می‌کند و با درک خود یکی از نظرها را انتخاب می‌کند. گاه نیز به ابیاتی می‌رسی که شارحین متوجه نکته‌ای چه بسا ساده نشده‌اند و نکته‌ای کوچک از پیش چشم‌شان نهان مانده است. و صد البته طبیعی است که در شرح سی هزار بیت انسان اشتباه هم بکند و چیزی از این طبیعی‌تر نیست. از طرفی شنیده‌اید که در هر سری عقلی است و ممکن است در شرح مثنوی نکته‌ای به ذهن یک خواننده‌ی عادی برسد که از پیش چشم ادیبان بزرگ مغفول مانده باشد.
سعدی در گلستان در ضمن حکایت جوان مشت‌زن از قول پیری خطاب به جوان مشت‌زن که فلک یاوری و اقبال رهبری‌اش کرده است مثالی می‌زند از مسابقه‌ی تیراندازی که پادشاه ترتیب می‌دهد و حلقه‌ی انگشتری را بر گُنبدی نصب می‌کنند که هر کس تیر از درون حلقه بگذراند انگشتر را به او ببخشد. چهارصد تیرانداز ماهر یا به قول خود سعدی حُکم‌انداز نمی‌توانند موفق شوند. در این میان کودکی موفق می‌شود که بر بامی نشسته است و به بازیچه تیر می‌اندازد و باد صبا تیر وی را از انگشتری می‌گذراند. سعدی می‌گوید:
گه بُوَد کز حکیم روشن‌رای
برنیاید درست تدبیری
گاه باشد که کودکی نادان
به غلط بر هدف زند تیری
البته سعدی می‌گوید آن پسر بعد از آن موفقیت تیر و کمان بسوخت تا رونق نخستین برجای بماند و روشن است که بنده نمی‌خواهم تیر و کمان بسوزانم و قصد دارم هم‌چنین به بازیچه تیر بیاندازم.
در دفتر اول مثنوی و در حکایت داستان آن پادشاه که نصرانیان را می‌کشت به تعصب، به جایی می‌رسیم که وزیر مکار در خلوت می‌نشیند و مریدان وی به وی اصرار می‌کنند که خلوت را بشکند. وزیر خلوت را نمی‌شکند و می‌گوید شما اگر به من اعتقاد دارید چرا با من بحث می‌کنید و حرفم را نمی‌پذیرید. مریدان در جواب می‌گویند که ما اعتراض نمی‌کنیم و اصلا ما که هستیم که بخواهیم به شما اعتراض کنیم؟ مولانا در این بخش داستان یاد انسان و خدا می‌افتد که انسان پیش خداوند هیچ قدرتی ندارد و هر چه هست خدا هست. بیت مورد نظر ما در این بخش از مثنوی می‌آید که مولانا می‌گوید:
خلقِ عالم پیشِ جمله بارگه
عاجزان چون پیش سوزن کارگه
شارحان این بیت را اینگونه معنی کرده‌اند که همه‌ی موجودات و مخلوقات در نزد خداوند عاجز و ناتوان هستند همانطور که نقشی که سوزن ایجاد می‌کند در نزد سوزن عاجز است و هر چه نقش کند و به قول خود مولانا نقش با نقاش چون نیرو کند. اما این که این نقش را از کجا آورده‌اند به بیت قبل برمی‌گردد که مولانا می‌گوید:
نقش باشد پیش نقاش و قلم
عاجز و بسته چو کودک در شکم
و بعد می‌گوید:
خلق عالم پیش جمله بارگه
عاجزان چون پیش سوزن کارگه
برخی هم که خود سوزن را عاجز و ناتوان فرض کرده‌اند و این عجز هم در مقابل دست کسی است که سوزن می‌زند یا مجموعه‌ی کارگاه نساجی که سوزن را به حرکت درمی‌آورد. از این که کارگاه نساجی گفته شد تعجب نکنید مراد همان دستگاه‌های پارچه‌بافی ابتدایی است که در زمان مولانا هم لابد وجود داشته است.
اما معنی‌ای که به ذهن من رسید این است چیزی که عاجز است کارگاه است در مقابله با سوزن که نقش ایجاد می‌کند. در این‌جا باید گفت که مولانا برای درک بهتر رابطه‌ی بین موجود عاجز و موجود قدرتمند چند مثال می‌زند اولی نقش است در مقابل نقاش و قلم‌مو، دیگر کودکی است در شکم مادر که عاجز است و از خود اختیاری ندارد. و بعد می‌گوید مخلوقات عالم در مقابل بارگاه خداوند عاجز هستند همانطور که کارگاه پیش سوزن عاجز است و از خود اختیاری ندارد.
برای درک بهتر باید بگویم که کارگاه ابزاری است که در گلدوزی استفاده می‌شود و خوب یادم می‌آید که وقتی مادرم گلدوزی می‌کرد سه کارگاه داشت که بزرگ و متوسط و کوچک بود و گاه از من می‌خواست که مثلا کارگاه بزرگ را برایم بیاور. کارگاه ابزاری بود چوبی و دایره‌ای شکل، متشکل از دو دایره‌ی توخالی چوبی با سطح مقطع مستطیل که پارچه و قسمتی از لباس را بر دایره‌ی اول می‌کشیدند تا چروک نداشته باشد و دایره‌ی دوم را روی دایره‌ی اول می‌بستند به نحوی که پارچه را محکم و بدون چروک یا به قول خراسانی «به کش» بگیرد. دایره‌ی بیرونی پیچی داشت که می‌چرخاندند و دایره تنگ‌تر می‌شد تا حدی که بتواند پارچه را محکم روی دایره‌ی اول نگاه دارد. بعد پارچه را که در کارگه محکم شده بود دست می‌گرفتند و گلدوزی می‌کردند.
رابطه‌ی کارگاه با سوزن دقیفا مانند رابطه‌ی بوم نقاشی با قلم‌مو است و نخ‌های رنگارنگ هم کار رنگ‌های مختلف را می‌کند. یعنی همانطور که نقاش با قلم‌مو و رنگ روی بوم، نقاشی می‌کند، گلدوز هم با سوزن و نخ روی کارگاه، گلدوزی می‌کند. پس همانطور که بوم پیش قلم‌مو از خود اختیاری ندارد کارگاه هم پیش سوزن از خود اختیاری ندارد.
بهمن صباغ زاده
اردیبهشت 1394
تربت حیدریه
***
 
 
 
 
 
 
 
***
برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 13940503, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده, مثنوی خوانی
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اسفند1393ساعت 0:25  توسط بهمن صباغ‌ زاده  |  نظر بدهید
گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 3/5/94 (شعرخوانی)
3- شعرخوانی 
شعرخوانی با یکصد و سی‌ و دومین غزل از دیوان حافظ، با قرائت استاد احمد نجف زاده آغاز شد. غزل‌هایی که در جلسه خوانده می‌شود برگرفته از نسخه‌ی چاپی مرحوم غنی و قزوینی است و به همان ترتیب که در نسخه‌ی قزوینی و غنی آمده است هر هفته یک غزل از دیوان خواجه خوانده خواهد شد. استاد نجف زاده بعد از خواندن غزل خواجه، برخی ابیات و لغات را توضیح می‌دهند:
به آبِ روشنِ می عارفی طهارت کرد
علی‌الصباح که میخانه را زیارت کرد
همین که ساغرِ زرّینِ خور نهان گردید
هلالِ عید به دورِ قدح اشارت کرد
خوشا نماز و نیاز کسی که از سرِ دَرد
به آبِ دیده و خونِ جگر طهارت کرد
امامِ خواجه که بودَش سرِ نماز دراز
به خونِ دختر رَز خرقه را قصارت کرد
دلم ز حلقه‌ی زلفش به جان خرید آشوب
چه سود دید ندانم که این تجارت کرد
اگر امام جماعت طلب کند امروز
خبر دهید که حافظ به می طهارت کرد
***
 
همان‌طور که در مقدمه گفتم مادر آقای محمد جهانشیری هفته‌ی گذشته درگذشتند و دوستان شاعر همشهری اشعاری را به این دو برادر شاعر (محمد جهانشیری و اسفندیار جهانشیری) تقدیم کرده بودند. آقای محمد جهانشیری این هفته شعری از آقای محمود یاوری و شعری از آقای محمدرضا خوشدل و در نهایت شعری که در پاسخ شعر آقای خوشدل سروده بودند را خواندند:
پیک اجل به حکم خدا رهسپار گشت
تا در قرارگه قدمش استوار گشت
یعنی که مهلتی به سر آمد ز بنده‌ای
تسلیم پیک ویژه‌ی پروردگار گشت
با مرگ مادری که شریف و نجیب بود
با عصمتی که مایه‌ی فخر تبار گشت
فقدان سروری که سرش بود و اهل بیت
اشکش به پای حضرت زهرا نثار گشت
از بام انتظار سبک‌بال پر کشید
سایه‌نشین بیت خداوندگار گشت
دریای عشق و عاطفه بود این عفیفه‌زن
قدرش پس از وفات درست آشکار گشت
این زنده‌یاد مادر «اسفندیار» بود
تنها صفی نبود چنین داغدار گشت
جمعیتی عظیم سیه‌پوش او شدند
چون رفت شهری از غم وی سوگوار گشت
محمود یاوری
***
جهان در چشم فرزندی که مادر می‌دهد از دست
به سان مرغ بی‌بالی که شَهپَر می‌دهد از دست
قضاوت کن جهانی را که در بام محبت‌ها
به شاهین اجل صبحی کبوتر می‌دهد از دست
چه حالی دارد آن رندی که در میخانه‌ی هستی
شکسته می‌شود مینا و ساغر می‌دهد از دست
چه حالی دارد آن باغی و نخلستان آبادش
که با طوفان شبی نخل تناور می‌دهد از دست
روانش شاد بانویی که در راه عزیزانش
نه تنها روح رنجورش که او سر می‌دهد از دست
چه نیکو نام مادر را رقم زد کاتب دیوان
که در توصیف نام او قلم سر می‌دهد از دست
«جهانشیری» منم هم‌درد آن فرزانه در محفل
که تنها زیور دنیا و گوهر می‌دهد از دست
محمدرضا خوشدل
***
خمار باده‌ی عشقم که ساغر داده‌ام از دست
طواف شمع می‌جویم ولی پَر داده‌ام از دست
چو چاهی در درون خویش می‌ریزم غم دل را
که در این خشکسالی‌ها کبوتر داده‌ام از دست
به دل افتاد اندوه از جدال از چرخ ویرانگر
بسان کهنه‌سربازی که کشور داده‌ام از دست
به یغما بُرده طوفان اجل تندیس هستی را
گُلی از بوستان عشق پَرپَر داده‌ام از دست
قلم از شرح هجران عاجز است و باز می‌گوید
که در توصیف نامش بی‌گمان سر داده‌ام از دست
به همدردیِ خود زخم دلم را مرهمی بگذار
من آن آزرده‌فرزندم که مادر داده‌ام از دست
محمد جهانشیری
***
 
من که بهمن صباغ زاده‌ام این هفته یک کار جدید خواندم:
خانه خالی کن دلا تا منزل جانان شود
کین هوسناکان دل و جان جای لشکر می‌کنند
حافظ
گاه ناغافل بساط غم فراهم می‌شود
روزهایم مثل شب‌های محرم می‌شود
خواجه فرموده‌ست دل را منزل جانان کنید
خانه خالی می‌کنم اما پُر از غم می‌شود
زندگی گاهی کمی نامهربانی می‌کند
سرو گاهی در مصاف بادها خم می‌شود
دردهای سخت اغلب ساده درمان می‌شوند
با دو لیوان چای و یک لبخند غم کم می‌شود
سقف‌مان سست است اما باز هم شکر خدا
پایه‌های عشق در این خانه محکم می‌شود
***
 
آقای اکبر میرزابیگی این هفته یک غزل خواندند. ایشان گفتند که به خاطر درگذشت مادر آقای جهانشیری غزل‌شان را به ایشان تقدیم می‌کنند:
مادر ای زیباترین فصل کتاب زندگی
رهنمای بی‌بدیل انتخاب زندگی
زندگی در سایه‌ی مِهر تو زیبا می‌شود
هم تویی زیباترین تصویر قاب زندگی
گفت پیغمبر که: جنت زیر پای مادر است
بوسه بر پایت زدن خیر و ثواب زندگی
هیچکس غیر از پیمبر بر مقامت ره نیافت
ای معمای بزرگ بی‌جواب زندگی
خشم و قهرت دل‌نواز و مِهر و لطفت دل‌نشین
هر دو تسکینی به درد و التهاب زندگی
گرمیِ مِهر تو را با جان و دل حس می‌کنم
نوربخش هستی‌ام! ای آفتاب زندگی!
ای که بوده در کنار بسترم شب تا سحر
نغمه‌ی لالایی‌ات آهنگ ناب زندگی
***
 
پس از آن شنونده‌ی مثنوی‌ای از آقای غلامرضا اعتقادی بودیم. آقای اعتقادی این شعر را برای سالگرد نماز جمعه سروده‌اند:
ای مسلمان، امت پاک نبی
شیعیان مخلص مولاعلی
...
***
 
محمد خرقانی عزیز شاعر جوان همشهری در ادامه یک غزل بسیار زیبا خواند:
مثل دستان فقیرم که نداری دارد
قلبم از عشق فقط گرد و غباری دارد
از من از عشق نپرسید، نمی‌فهمم چیست
عشق در کوچه‌ی ما سنگِ مزاری دارد
ما کلاغیم که در بختِ سیاهی هستیم
بخت خوش‌باد کسی را که قناری دارد
سینه‌ی عشق من از زردی پاییزی پُر
سینه‌سرخِ تو ولی باغِ اناری دارد
از غم و عشق به تنهاییِ غم دل دادیم
بی‌خیالِ دل هر کس که نگاری دارد
من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش
با خدا هر نفری قول و قراری دارد
سهم ما سوخته‌دل‌ها غزل و باران شد
غم به جز این هنرش آه چه کاری دارد؟
***
 
خانم شیرافکن که به تازگی سرودن شعر را آغاز کرده‌اند یا شاید به تازگی شرکت در جلسات را آغاز کرده‌اند در ادامه یکی از اشعارشان را خواندند:
می‌تراود از تنم این درد
می‌برد کم‌کم به سوی مرگ
...
***
 
نوبت به جوان بااستعداد آقای محمد امیری همشهری رسید و ایشان هم چند دوبیتی زیبا خواندند که به تازگی سروده‌اند:
همه ایل و تبارم را گرفتند
بهار لاله‌زارم را گرفتند
خودم را کُشتم و کِشتم زمین را
ملخ‌ها کشتزارم را گرفتند
***
فقط سردرد خاطرخوات باشه
همه‌چیزی که می‌خوای مات باشه
چطوری میشه بالا رفت وقتی
سرازیری جلوی پات باشه؟
***
درون قالبی از یخ اسیرم
سراب تشنگی‌های کویرم
به خودبیگانگی وقتی دچارم
چگونه با تو آرامش بگیرم
***
بدونت زندگی حال نچسبی‌ست
تنت غرق دوبیتی‌های غصبی‌ست
رها در باد موهای سیاهت
صدای شیهه‌ی وحشی اسبی‌ست
***
تمام روز ِ فکرت را بگیرد
تمام قلبِ زبرت را بگیرد
یکی که پای غم‌هایت بماند
یکی که دستِ شعرت بگیرد
***
 
دوست عزیزم علی‌اکبر عباسی هم یکی از کارهای قدیمی‌اش را این هفته خواند که غزلی بسیار زیبا است. این غزل با آخرین باری که در جلسه خوانده شده است یک تغییر کوچک دارد که آن هم عوض شدن مصرع اول بیت آخر است:
شور و حال مستی از تو، جام خالی سهم من
زندگانی مال تو، عشقی خیالی سهم من
باد با خود عطر آغوش تو را آورده است
بی‌قراری سهم گُل، حالی به حالی سهم من
گونه‌هایت زیر ِ باران ِ تماشا خیس ِ خیس
زردباغی یادگار از خشکسالی سهم من
غنچه‌ی پیراهنت را باز کُن در آفتاب
شرمساری از دو چشم لااُبالی سهم من
راه رفتی، غنچه‌های فرش در رقص آمدند
بعد از این بوییدن گل‌های قالی سهم من
باز کن آغوش خود را و بگو آیا که نیست
تکّه‌ای از آن بهشت لایزالی سهم من؟
***
 
جناب آقای سیدکاظم بهشتی در ادامه بکی دو بیت از قطعه‌ای از وحشی بافقی خواندند. ایشان گفتند که با شنیدن شعر آقای عباسی به یاد این شعر افتاده‌اند. قطعه‌ی معروف وحشی را در ادامه خواهید خواند. این قطعه در تقسیم میراث بین دو برادر به طنز سروده شده است:
زیباتر آن‌چه مانده ز بابا از آنِ تو
بَد ای برادر از من و، اعلا از آنِ تو
این تاسِ خالی از من و آن کوزه‌ای که بود
پارینه پُر ز شهد مصفا از آنِ تو
یابوی ریسمان‌گُسل میخ‌کَن ز من
مهمیزز کله‌تیزِ مطلّا از آنِ تو
آن دیگِ لب‌شکسته‌ی صابون‌پزی ز من
آن چمچه‌ی هریسه و حلوا از آنِ تو
این قوچِ شاخ‌کج که زند شاخ، از آنِ من
غوغای جنگ قوچ و تماشا از آنِ تو
این اَستَرِ چموشِ لگدزن از آنِ من
آن گُربه‌ی مصاحبِ بابا از آنِ تو
از صحنِ خانه تا به لبِ بام از آنِ من
از بامِ خانه تا به ثرّیا از آنِ تو
***
 
آقای علیرضا شریعتی آخرین شاعری بودند که این هفته شعرخوانی کردند. ایشان هم این هفته یک غزل خواندند:
تو را به کس نفروشم، به خود جفا نکنم
مهار توسنِ عشق تو را رها نکنم
به قاب دیده فقط قامت تو را دارم
به غیر روی تو یک لحظه دیده وا نکنم
به روی دفتر عمرم تو را نوشته قلم
کسی به غیر تو در این صحیفه جا نکنم
به گرد کوی تو باشد طواف هر روزم
به غیر درگه تو عمر خود فدا نکنم
سواد حلقه‌ی زلف تو گشته محرابم
به جز به قبله رویت خدا خدا نکنم
نماز و روزه‌ی من فدیه‌ی نگاه تو باد
به ماسوای تو هرگز چنین دعا نکنم
غم فراق ندارم چو یاد دوست کنم
ره خیال شبم را ز تو جدا نکنم
بیا که کاسه‌ی صبرم چو بحر طوفانی‌ست
تو را به کس نفروشم چنین خطا نکنم
***
 
همان‌طور که در مقدمه گفتم مادر جناب آقای جهانشییری هفته‌ی گذشته درگذشته‌اند و من برای پایانِ بخش شعرخوانیِ این هفته بهترین شعری که راجع به مادر شنیده و خوانده‌ام را انتخاب کرده و می‌آورم. این شعر را به دوستان عزیزم آقایان محمد جهانشیری و اسفندیار جهانشیری تقدیم می‌کنم و به ایشان تسلیت می‌گویم:
آهسته باز از بغل پله‌ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله‌ای سیاه
او مُرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می‌خورد
هر کُنج خانه صحنه‌ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم
 
هر روز می‌گذشت از این زیر پله‌ها
آهسته تا به‌هم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می‌رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله‌دار
او فکر بچه‌هاست
هر جا شده؛ هویج هم امروز می‌خرد
بیچاره پیرزن؛ همه برف است کوچه‌ها
 
او مُرد و در کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پیِ سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف‌ها برای تو مادر نمی‌شود.
 
او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریض‌خانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
 
در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می‌گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره‌ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.
 
این هم پسر، که بدرقه‌اش می‌کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه‌یْ زجرهای او
اما خلاص می‌شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.
 
آینده بود و قصه‌ی بی‌مادریّ من
ناگاه ضجه‌ای که به‌هم زد سکوت مرگ
من می‌دویدم از وسط قبرها بُرون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پیِ من باز می‌کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را به‌هم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه‌ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.
 
می‌آمدم و کلّه‌ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می‌کنند
پیچیده صحنه‌های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می‌گریختند
می‌گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه‌ی ماشین غریو باد
یک ناله‌ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می‌آمد و به مغز من آهسته می‌خلید:
تنها شدی پسر.
 
باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل‌شکسته بود:
بُردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی‌گذارمت ای بینوا پسر
می‌خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم...
***
برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 13940503, شعر تربت حیدریه
گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 3/5/94 (گزیده‌ی شعر تربت)
4- گزیده‌ی شعر تربت؛ غزل؛ بغض گلوگیر (تقدیم به زنده‌یاد حسین منزوی)، جواد شجاع
سال‌هاست در این وبلاگ به شعر تربت پرداخته شده است و شعرهایی که در جلسه‌ی شنبه‌شب‌ها در جلسه خوانده می‌شود در گزارش هفتگی در وبلاگ می‌آید. کمی که از تاسیس وبلاگ گذشت به این نتیجه رسیدم که در انتهای بخش شعرخوانی یکی از غزل‌های خوب معاصر را بیاورم که در طول زمان به یکی از غزل‌های خوب شاعران تربتی تغییر کرد. با اضافه شدن این بخش که «گزیده‌ی شعر تربت» است این بخش مستقل از شعر تربت حیدریه شد و از این پس دامنه‌ی اشعار از غزل به تمامی قالب‌ها گسترش پیدا می‌کند اما دامنه‌ی جغرافیایی به خطه‌ی زاوه محدود خواند شد. زندگی‌نامه‌ی غالب شاعران تربتی در آرشیو وبلاگ موجود است.
 
بغض گلوگیر
تقدیم به زنده‌یاد حسین منزوی
بغض گلوگیری نشست امشب، تاخورده در عمقِ گلوی من
یک برجِ وحشت کرده از باران، در آینه، در روبه‌روی من
دارم تماشا می‌کنم خود را، گم گشته در مردی مِه‌آلوده
گم‌گشته در فصلی که خواهد شد پاییزِ زردِ آرزوی من
پاییز، فصلِ زردِ غم‌انگیز، حتما کسی امروز خواهد مُرد
بر شانه‌های خسته‌ی باران، بر دست‌های بی‌وضوی من
روزی فراخواهد رسید، آن شب آیینه هم فرصت نخواهد داد
چون صاعقه آوار خواهد شد هفت آسمان آیینه روی من
باید کسی امشب به پا خیزد قدری جنون در کاسه‌ای ریزد
در کوچه‌هایِ ساکتِ این شعر چون سایه‌‌ای در جستجوی من
یک بار دیگر گریه‌اش را خورد مثل گلی بر ماسه‌ها پژمرد
یک برجِ رو کرده به ویرانی، در آینه، در روبه‌رویِ من
جواد شجاع
***
برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 13940503, گزیده شعر تربت
گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 3/5/94 (شعر محلی تربت)
5- شعر محلی تربت؛ شعر شماره‌ی 38 کتاب خدی خدای خودم، غزل، رفته از خطر تو روز سیاه دل مو؛ استاد محمد قهرمان
اگر شعر را در وبلاگ می‌خوانید همانطور که می‌بینید به اجبار از خط Tahoma استفاده کردم و با این فونت اِعرابِ شعر به درستی درک نمی‌شود. برای بهتر خواندن شعرهای محلی می‌توانید نسخه‌ی PDF گزارش را از ابتدای گزارش دانلود کنید. روش دیگر این است که شعر را به رایانه‌ی خود منتقل کرده و برای دیدن اعراب آن از خط هما (b homa) استفاده کنید. اگر این فونت را در رایانه‌ی خود ندارید می‌توانید برای دانلود روی آن کلیک کنید. این فایل دانلود در سایت 4shared.com قرار دارد. اگر بر روی download کلیک کنید و پس از آن گزینه‌ی freedownload را انتخاب کنید، پس از باز کردن لینک دانلود جمله‌ای را می‌بینید که به انگلیسی نوشته است «اینجا کلیک کنید»، با کلیک بر روی کلمه‌ی اینجا (here) فایل دانلود خواهد شد. پس از دانلود فایلی با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشه‌ی windows؛ پوشه‌ی fonts انتقال دهید. (c:\windows\fonts) پس از انتقال، این خط (فونت) در رایانه‌ی شما قابل مشاهده خواهد بود.
 
برای این‌که بتوان تلفظ صحیح شعرهای گویشی را انتقال داد لازم است چند قاعده وضع شود که با در نظر گرفتن این قواعد بشود شکل صحیح تلفظ را در گویش دریافت. بسیاری از این قواعد را شرق‌شناسان وضع کرده‌اند و در مواردی که این قواعد کافی نبوده از علائمی که استاد محمد قهرمان وضع کرده است استفاده می‌کنیم. الفبای متداول بین شرق‌شناسان (البته به شکلی ساده‌تر) به شرح زیر است.
صامت‌ها: ا (a)، ب (b)، پ (p)، ت (t)، ث (s)، ج (j)، چ (č)، ح (h)، خ (x)، د (d)، ذ (z)، ر (r)، ز (z)، ژ (ž)، س (s)، ش (š)، ص (s)، ض (z)، ط (t)، ظ (z)، ع (a)، غ (g)، ف (f)، ق (g)، ک (k)، گ (q)، ل (l)، م (m)، ن (n)، و (v)، ه (h)، ی (y).
مصوت‌های کوتاه: ــَـ (a)، ــِـ (e)، ــُـ (o). مصوت‌های بلند: ...ـا (â)، ...ـی (i)، ...ـو (u). مصوت‌های کوتاهی که کشیده تلفظ می‌شوند: ــَـْـ (ā)، ــِْـ (ē)، ــُـْـ (ō).
سه علامت آخر به الفبای فنوتیک اضافه شده است که بشود با کمک آن واژه‌های تربتی را و شکل تلفظ صحیح آن را نشان داد. علامت فتحه به علاوه‌ی ساکن ــَـْـ نشانه‌ی فتحه‌ی کشیده است که جانشین «ـا» شده است مانند خَـْنَه (خانه). علامت کسره به علاوه‌ی ساکن ــِْـ نشانه‌ی کسره‌ی کشیده است که جانشیین «ـی» شده است مانند زِْرِ (زیرِ). علامت ضمه به علاوه‌ی ساکن ــُـْـ نشانه‌ی مصوت مرکت (ow) است مانند اُوْ (آب)، تُوْ (تب). علامت ضمه به علاوه‌ی ساکن و کسره نشانه‌ی مصوت مرکب در حالت اضافه است (owe) مانند اُوِْ (آبِ)، چُوِْر (چوب را)
نکته‌ی قابل توجه این‌که اگر علامت ساکن با (ـو) همراه نباشد صدای او خواهد داشت به عنوان مثال در گویش تربتی روغَن به صورت (rugan) تلفظ می‌شود. دیگر این که مراقب باشید مصوت مرکب ـُوْ (ow) را واو ضمّه و ساکن ـُوْ (ov) اشتباه نگیرید مثلا در کلمه‌ی جُوْ (jow) که یکی از غلات است (ow) نشانه‌ی مصوت مرکب است، اما در کلمه‌ی «نُمُوْ» (nomov) به معنی رشد (ov) نشانه‌ی ضمه و واوِ ساکن است.
 
بارها گفته‌ام که هرچند عاشقانه‌های استاد قهرمان در شعرهای کلاسیکی که سروده‌اند بسیار زیبا هستند، اما عاشقانه‌هایی که ایشان به گویش تربتی سروده‌اند حال و هوای دیگری دارد. به نظر من این غزل‌ها در تاریخ ادبیات بی‌سابقه هستند و از چنان لطفی برخوردار هستند که من همواره خدا را شکر می‌کنم که گویش مادری‌ام گویش تربتی است و مادربزرگی داشته‌ام که از خردسالی به این لهجه با من سخن گفته و این باعث شده در حد بضاعتم ظرایفش را درک کنم. استاد قهرمان در این غزل‌ها فقط به سرودن به گویش تربتی اکتفا نکرده است و آن‌چه این غزل‌ها را بی‌نظیر می‌کند تنها گویش تربتی و لغات زیبای آن نیست بلکه به این خاطر است که شاعر در سرودن این عاشقانه‌ها خود را جای جوانان ساده‌دل روستا گذاشته است و از چشم و ذهن و دل آن‌ها جهان را دیده است. معشوق روستایی و ساده‌دل آنان را از زاویه‌ی دید خود ایشان توصیف کرده است. من سعی می‌کنم با برگردان‌های دقیق (البته به قدر بضاعت خود) و به تفصیل معنی این ابیات را روشن کنم تا دیگر هموطنان و هم‌زبانان هم بتوانند از این اشعار لذت ببرند. مطمئنا حتی کسانی که گویش مادری‌شان تربتی است در اولین خوانش‌ها نمی‌توانند به خوبی از عهده‌ی خواندن و درک ابیات برآیند اما با کمی ممارست و پشتکار حتی دوستانی که با گویش تربتی آشنا نیستند خواهند توانست از این اشعار لذت ببرند.
فایل صوتی غزل شماره‌ی 37 اثر استاد محمد قهرمان
 
38
رِفتَه از خَـْطِرِ تو روزِ سیاهِ دلِ مُو
باش‌تِ تا که به هوشِت بتَه آهِ دلِ مُو
1- رفته است از یادِ تو روزِ سیاهِ دل من/ صبر کن تا به یادت بیاورد آهِ دلِ من (صبر کن تا آهِ دلِ من روزِ سیاهِ دلم را به یادت بیاورد. در گویش تربتی «خَـْطِر» (xāter) به معنی یاد و حافظه است مثلا گفته می‌شود «از خَـْطِرُم رِفتَه بو» یعنی فراموش کرده بودم. «باش‌تِ» (bâšte) در گویش تربتی به معنی صبر کن و تأمل کن است. استاد محمد قهرمان در یادداشت‌هایش پیرامون این واژه آورده است: «تا آن‌جا که به خاطر دارم تنها وجهِ امری این فعل به کار می‌رود، یعنی «باش‌تِ»، «باش‌تِنْ» و «باش‌تِمْ» که البته کاربرد مورد سوم هم نادر است. صیغه‌ی دیگری از فعل مزبور که لابد مصدر آن «باش دایَن» (bâš dâyan) بوده است نشنیده‌ام». «به هوش دایَن» به معنی به یاد آوردن و یادآوری کردن است مثلا قهرمان در بیتی آورده است: «گفتَن به دیوَنِه‌یِ دل اَتِش نِتی خِرمَنِر، گُف:/ از خَـْطِرُم رِفتَه بو پاک، خُب رَف که دایی به هوشُم»)
شیرمَستَه دلِ تو، بِرّه‌یِ دو مَـْدِریَه
کِی چِرَ ْیی مِرَه از موشتِ گیاهِ دلِ مُو؟
2- شیرمست است دل تو، بره‌ی دو مادره است/ کی چرایی می‌شود از مشت گیاه دل من (دلِ تو که مانند برّه‌ای که دو مادر داشته باشد شیرمَست است چگونه ممکن است با این یک مُشت گیاهِ دلِ من به چرا بیاید؟ به برّه‌ای که از خوردن شیر بسیار سرمست باشد و به بازی مشغول باشد «شیرمَست» (širmast) می‌گویند. «بِرِّه‌یِ دو مَـْدِرَه» یا برّه‌ی دو مادره یعنی برّه‌ای که جز شیر مادر خود از میش دیگری هم شیر می‌خورد و به تبع آن چاق‌تر و سالم‌تر از دیگر برّه‌ها است. «چِرَ ْیی» (čerāyi) به معنی آماده‌یِ چَریدن است یعنی مرحله‌ای که برّه می‌تواند علاوه بر خوردنِ شیر مادر، علف هم بخورد. «چِرَ ْیی رِفتَن» (čerāyi reftan) هم به همین معنی است یعنی مرحله‌ای که برّه می‌آموزد که چطور علف بخورد. در مَثَل می‌گویند «بِرّه از دهنِ مَـْدَرِش چِرَ ْیی مِرَه» و کنایه از آن است که دختر از مادر خود می‌آموزد.)
چَشمِ گوشْنَه‌مْ ز تِماشایِ تو دِلکَن نِمِرَه
رویِتِر پِیْ مَبُر از پیشِ نگاهِ دلِ مُو
3- چشم گرسنه‌ام از تماشای تو سیر نمی‌شود/ صورتت را دور نکن از پیشِ چشمِ دلِ من («گوشنَه» (qušna) به معنی گرسنه است. در گویش تربتی «دلکَن» (delkan) به معنی دل‌کنده، دل برگرفته و قطع علاقه کرده است و این‌که مثلا بگویند «از فلان چیز دِلکَن نِمُرُم» یعنی از آن چیز نمی‌توانم دل بُبرّم. «پِیْ بُردَن» در این بیت به معنی پس بُردن و عقب بُردن است.)
مَتِه از سینِه‌ی مُو کُفتَرِ آهِر پِرواز
سنگِ غَم وِر اِلَه منداز دِ چاهِ دلِ مُو
4- مده از سینه‌ی من کبوتر آه را پرواز/ سنگِ غم به بیهوده مینداز در چاه دل من. («اِلَه» (ela) به معنی یله، رها و ول است و «ور اِلَه» (ver ela) به معنی بی‌خود، به عبث، بیهوده و به بیهودگی است. مثلا می‌گویند «وِر اِلَه ای هَمَه را اَمیُم» یعنی الکی این همه راه آمدم. قهرمان در غزلی دیگر می‌گوید: «چه مرگِمَه که چِنی وِر اِلَه دِ گریَه مُرُم؟ / چِه اَشگیَه که تِمومی نِدَ ْرَه هر چه میَه!».)
چَشم وِر ماه اَگِر سُرخ کُنُم، معذورُم
هر شُوِْ غَم که نیَه رویِ تو ماهِ دلِ مُو
5- چشم به ماه اگر سرخ می‌کنم معذورم/ هر شب غم که نیست روی تو ماهِ دلِ من (هر شبی که غم تو در دلم نباشد چاره‌ای ندارم جز این‌که به ماه خیره شوم. «چَشم سرخ کِردَن» به معنی خیره شدن است. استاد قهرمان در باره‌ی این اصطلاح نوشته است: ««چشم سرخ کردن ور چیز» به معنی به شوق در چیزی نگریستن است و طمع در آن بستن. این اصطلاح به شکل چشم سیاه کردن بر چیزی هم آمده است. صائب گفته است: «صائب به عقیق دگران چشم مکن سرخ/ از پاره‌ی دل دامن خود را یمنی ساز»»
اگِر از تَق‌تَقِ کُوْش تو به هوشِش نِمیَه
چیَه ای تَپّ و تَپِ گاه به گاهِ دلِ مُو؟
6- اگر از تق‌تقِ کفش تو به یادش نمی‌آید/ چه است این تُپ‌تُپ گاه‌گاهِ دلِ من؟ (این صدایی که از دل من می‌آید به یاد صدای تق تق پاشنه‌های کفش‌های توست. «به هوش اَمَین» به معنی به یاد آمدن است مثلا اگر بگویند: «به هوشِت اَمَه» یعنی آیا به یاد آوردی؟)
پورِه‌یِ تا که مِرَه شیوَه، مُشُرَّه ز سرِش
بس که از زهرِ غَمِت پورَه جِگاهِ دلِ مُو
7- اندکی تا کج می‌شود از سرش می‌ریزد/ از بس که از زهرِ غمت پُر است ظرف دل من. («پورِه» (pure) به معنی اندک و اندکی است. مثلا می‌گویند: «پورِه‌یِ پِیْ رو» (pureye pey ro) به این معنی است که اندکی عقب برو. «شیوَه رِفتَن» (šiva reftan) و «شیوَه کِردَن» هم به معنی کج شدن و کج کردن است و هم به معنی سرازیر شدن. مثلا وقتی بگویند «کوزَه‌رْ شیوَه کُ» یعنی کوزه را کج کن و وقتی بگویند «شیوَه کِردُم وِر حَدِ مِیْدو» یعنی به سمتِ دشت سرازیر شدم. «مُشُرَّه» (mošorra) از مصدر «شُرّیَن» (šorrian) به معنی می‌ریزد است که در مورد ریختن مایعات به کار می‌رود. در گویش تربتی «جِگا» یا «جِگاه» به معنی ظرف است. مثلا علی‌اکبر عباسی در منظومه‌ی سمندرخان در دعوای سمندر و سکینه می‌گوید: «به یِک‌بَـْرَه زَیَن وِر کِلِّه‌یِ هَم / خِدِی هر چه جِگا بو اونجِه وِرچَم» یعنی به یکباره با هر چه ظرف و ظروفی که آنجا دَمِ دستشان بود بر سر هم زدند.)
دو قِدَم بیشتِرَک پیش نِرِفتَه سِر راست
دِ مِگِردَه دِ خَمِ زلفِ تو راهِ دلِ مُو
8- دو قدم بیشتر جلو نرفته است مستقیم/ برمی‌گردد در خم زلف تو راه دل من (دل من هنوز دو قدم مستقیم نرفته است دوباره به خَم زلف تو برمی‌گردد. «دِ گِشتَن» به معنی برگشتن است.)
شیرسوزَه بُخُدا بِرِّه‌یِ بی‌مَـْدِرَکُم
مَزَنِش پِیْ که نیَه وَختِ رِگاهِ دلِ مُو
9- شیرسوز است بخدا برّه‌ی بی‌مادر من/ عقب نزنش که نیست وقت رگاه دل من. (دلِ من مانند برّه‌ای بی‌مادر و شیرسوز است، او را از خود مَران که وقت از شیر گرفتنِ او نیست. «شیرسوز» عبارت است از نوزادی اعم از از نوزاد انسان یا حیوانات که کمتر از حدّ لازم شیر خورده باشد و به خوبی رشد نکرده باشد. این اصطلاح را به طعنه در مورد افراد خیلی چاق به کار می‌برند و می‌گوید «طِفلِ شیرسوز رِفتَه» یعنی طفلکی شیرسوز شده است یا به تمامی شیر نخورده است. «پِی زیَن» (pey ziyan) یا پی زدن به معنی عقب راندن و دفع کردن است. «رِگاه» (reqâh) به معنی از شیر گرفتن برّه و بزغاله است. مثلا اگر بگویند «وَختِ رگاهِشَه» یعنی وقت از شیر گرفتنش است.)
خونی و دزد نیَه، کُنده و زِنجیر چیَه؟
وَر گُ اِیْ زلف، که چی بویَه گناهِ دلِ مُو؟
10- جانی و دزد نیست، کُنده و زنجیر چیست؟/ بگو ای زلف! که چه بوده است گناه دل من؟ (ای زلف معشوق، دل من جانی و دزد نیست، بگو که گناهِ دل من چیست؟ «خونی» در اصطلاح محلّی به معنی آن کسی است که دامنش به خون کسی آلوده است یعنی جانی و جنایت‌کار. «کُندَه» که در گویش تربتی گاه به صورت «کُند» هم به کار می‌رود واژه‌ای قدیمی است و لغت فرس اسدی در توضیح آن آمده: «بندی چوبی باشد که بر پای محبوسین نهند». در گویش تربت گاه به صورت «کُند و بُخُوْ» به کار می‌رود.)
دِ چِنی راهِ که صد جاشْ خِطَر خَف کِردَه
کیَه غیر از دلِ مُو پوشت و پِناهِ دلِ مُو؟
11- در چنین راهی که صد جایش خطر کمین کرده است/ کی است غیر از دل من پشت و پناه دل من؟ (در چنین راه پُر از خطری دل من هیچ پشت و پناهی جز خودش ندارد.)
شُوْ خِدِی غم دِ چِرَ ْغون و سِحَر رِفتَه دِ خُوْ
نِخَبو زودتر از ظهر، پِگاهِ دلِ مُو
12- شب با غم در چراغان و سحر در خواب شده است/ نخواهد بود زودتر از ظهر، صبحِ دلِ من (در این حال که شب و غم شب را بیداری می‌گذارنند و سحر خوابیده است، طلوع خورشید برای من ظهر خواهد بود. «چِرَ ْغو دیشتَن» (čerāgo dištan)  به معنی بیدار ماندن در شب است. «چِرَ ْغو» (čerāgu) یا «شُوْچِرَ ْغو» (šowčerāgu) به معنی میهمانی‌های خودمانی‌ای است که خراسانی‌ها در شب‌های بلند زمستان دور هم جمع می‌شوند و با خواندن فریاد و اوسنه و گپ و گفت، شب‌های زمستان را به گرمی می‌گذرانند. استاد محمد قهرمان در قصیده‌ی بلند «ناجو» به طور کامل به توضیح این رسم پرداخته است که در آرشیو وبلاگ موجود  است: «کوتاه مِنَن مُردُمِ فِهمیدَه‌تَر از ما / شُوهایِ دِرازْهَنگِ زِمِستورْ به چِرَ ْغو»
15/12/1362
***
برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 13940503, شعر محلی تربت, شعر محلی محمد قهرمان, دانلود شعر تربتی صوتی
گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 3/5/94 (ضرب المثل تربتی)
6- ضرب‌المثل تربتی، بره از دهن مادرش چرایی می‌شود؛ گردآورنده بهمن صباغ زاده
تا به امروز کتاب‌هایی چند در زمینه‌ی ادبیات گویشی تربت حیدریه چاپ شده است. اولینِ این کتاب‌ها، کتابی بود به نام ادبیات شفاهی روستاهای تربت حیدریه تالیف آقای محمدرضا خوشدل که بخش‌های مختلفی داشت و یکی از این بخش‌ها ضرب‌المثل‌ها بود. کتابی هم جناب دکتر محمد رشید نوشته‌اند با نام فرهنگ عامه تربت حیدریه و در این کتاب بخشی به ضرب‌المثل‌ها پرداخته شده است. در کتاب خدی خدای خودم استاد قهرمان هم هرچند بخشی به ضرب المثل اختصاص ندارد اما در خلال ابیاتِ استاد گاه گاه به ضرب‌المثل‌هایی برمی‌خوریم که در واژه نامه‌‌ی کتاب به آن‌ها اشاره شده است. از این‌ها گذشته در آرشیو همین وبلاگ از ابتدای سال 1390 اشعار محلی تربت جمع‌آوری شده است که در هر شعر به چند ضرب‌المثل برخواهیم خورد. این‌ها منابع من خواهند بود در نوشتن ضرب‌المثل‌های تربتی. دیگر این‌که پدر و مادر من تربتی بوده‌اند و من هم از ابتدای دهه‌ی 80 در تربت حیدریه زندگی می‌کنم و هر روز در برخوردم با مردم ضرب‌المثل‌هایی شنیده و خیلی از آن‌ها را نوشته‌ام. مُرادِ من از این بخش، ضرب‌المثل‌های گویشی تربت است و نه ضرب‌المثل‌هایی که در تمام کشور کاربرد دارند و در تربت به لهجه‌ی تربتی گفته می‌شود. پس در این بخش تنها سعی خواهم کرد ضرب‌المثل‌هایی را بیاورم که تنها مختص تربت حیدریه است و در دیگر نقاط کشور به کار نمی‌روند. البته این نکته را هم در نظر داشته باشید که هرچه با دقت ضرب‌المثل‌ها مورد بررسی قرار بگیرند، نمی‌شود به طور قطع آن را محدود به محدوده‌ی جغرافیایی خاصی کرد و دوستان خواننده مرا متهّم به سرقت ضرب‌المثل‌های نقاط دیگر کشور و یا کشورهای دیگر نکنند. تنها سعی خواهم کرد و تکرار می‌کنم تنها سعی خواهم کرد ضرب‌المثل‌های تربتی را بیابم و در این بخش بیاورم. البته روشن است که از کمک شما بی‌نیاز نیستم و شما دوستان خواننده هم می‌توانید ضرب‌المثل‌های تربتی را برایم ارسال کنید و هم مرا در نوشتن معنی و مراد ضرب‌المثل راهنمایی کنید.
 
برای این‌که بتوان تلفظ صحیح واژه‌های و اصطلاحات گویشی را انتقال داد لازم است چند قاعده وضع شود که با در نظر گرفتن این قواعد بشود شکل صحیح تلفظ را در گویش دریافت. بسیاری از این قواعد را شرق‌شناسان وضع کرده‌اند و در مواردی که این قواعد کافی نبوده از علائمی که استاد محمد قهرمان وضع کرده است استفاده می‌کنیم. الفبای متداول بین شرق‌شناسان (البته به شکلی ساده‌تر) به شرح زیر است.
صامت‌ها: ا (a)، ب (b)، پ (p)، ت (t)، ث (s)، ج (j)، چ (č)، ح (h)، خ (x)، د (d)، ذ (z)، ر (r)، ز (z)، ژ (ž)، س (s)، ش (š)، ص (s)، ض (z)، ط (t)، ظ (z)، ع (a)، غ (g)، ف (f)، ق (g)، ک (k)، گ (q)، ل (l)، م (m)، ن (n)، و (v)، ه (h)، ی (y).
مصوت‌های کوتاه: ــَـ (a)، ــِـ (e)، ــُـ (o). مصوت‌های بلند: ...ـا (â)، ...ـی (i)، ...ـو (u). مصوت‌های کوتاهی که کشیده تلفظ می‌شوند: ــَـْـ (ā)، ــِْـ (ē)، ــُـْـ (ō).
سه علامت آخر به الفبای فنوتیک اضافه شده است که بشود با کمک آن واژه‌های تربتی را و شکل تلفظ صحیح آن را نشان داد. علامت فتحه به علاوه‌ی ساکن ــَـْـ نشانه‌ی فتحه‌ی کشیده است که جانشین «ـا» شده است مانند خَـْنَه (خانه). علامت کسره به علاوه‌ی ساکن ــِْـ نشانه‌ی کسره‌ی کشیده است که جانشیین «ـی» شده است مانند زِْرِ (زیرِ). علامت فتحه به علاوه‌ی ساکن ــُـْـ نشانه‌ی ضمه‌ی کشیده است که جانشین «ـو» شده است مانند تِمُـْم (تمام) که البته موارد استفاده‌اش بسیار کم است. علامت ضمه به علاوه‌ی ساکن ــُـْـ نشانه‌ی مصوت مرکت (ow) است مانند اُوْ (آب)، تُوْ (تب). علامت ضمه به علاوه‌ی ساکن و کسره نشانه‌ی مصوت مرکب در حالت اضافه است (owe) مانند اُوِْ (آبِ)، چُوِْر (چوب را)
نکته‌ی قابل توجه این‌که اگر علامت ساکن با (ـو) همراه نباشد صدای او خواهد داشت به عنوان مثال در گویش تربتی روغَن به صورت (rugan) تلفظ می‌شود. دیگر این که مراقب باشید مصوت مرکب ـُوْ (ow) را با ضمّه و واوِ ساکن ـُوْ (ov) اشتباه نگیرید مثلا در کلمه‌ی جُوْ (jow) که یکی از غلات است (ow) نشانه‌ی مصوّت مرکب است، اما در کلمه‌ی «نُمُوْ» (nomov) به معنی رشد (ov) نشانه‌ی ضمه و واوِ ساکن است. تفاوت این دو در الفبای لاتین مشهود است که یکی با  w و دیگری با v نمایش داده می‌شود.
 
بِرّه از دهنِ مَـْدَرِش چِرَ ْیی مِرَه
ضرب‌المثل «بِرَّه از دِهَنِ مَـْدَرِش چِرَ ْیی مِرَه» (berra az dehane mādareš čerāyi mera) را اولین بار در کتاب «خِدِی خدای خودُم» استاد محمد قهرمان دیدم. ایشان این ضرب‌المثل را در قسمت واژه‌نامه و در توضیح واژه‌ای «چِرَ ْیی» آورده بودند. استاد قهرمان غزلی دارد با مطلع «رِفتَه از خَـْطِرِ تو روزِ سیاهِ دلِ مُو/باش‌تِ تا که به هوشِت بتَه آهِ دلِ مُو» و در این غزل در بیت بعد از مطلع گفته است «شیرمَستَه دلِ تو، بِرّه‌یِ دو مَـْدِریَه/کِی چِرَ ْیی مِرَه از موشتِ گیاهِ دلِ مُو؟». این هفته همین غزل را برای شعر تربتی در نظر گرفته بودم و تصمیم گرفتم که همین ضرب‌المثل را هم برای گزارش این هفته انتخاب کنم. در این ضرب‌المثل «برّه» می‌تواند برّه‌آهو یا بزغاله یا بچّه‌ی هر حیوانِ علف‌خواری باشد. اما در خصوص «چِرَ ْیی رِفتَن» (čerāyi reftan) باید عرض کنم که هر حیوان علف‌خوار در ابتدای زندگیِ خود از پستانِ مادر شیر می‌خورد و وقتی که بزرگ‌تر می‌شود کم‌کم می‌تواند علف هم بخورد تا روزی که دیگر از شیر گزفته می‌شود. تربتی‌ها وقتی برّه شـروع به عـلف خوردن می‌کند می‌گویند: «چِرَ ْیی رِفتَه» یعنی چرایی شده است، به چرا آمده است یا قادر به چریدن شده است. و وقتی هم که برّه را از شیر می‌گیرند و او ناچار است تنها علف بخورد می‌گویند «رِگاهِش کِردَن» (reqâheš kerdan) یعنی او را از شیر گرفتند. تا جایی که من دیده‌ام در ابتدا برّه‌ها را که به «خِلَـْمَه» (xelāma) مشهورند در گلّه‌ای جدا از گلّه‌ی اصلی می‌چرانند و عصر هنگام بعد از دوشیدن شیر میش‌ها، برّه‌ها را برای شیر خوردن نزد میش‌ها می‌آورند. مسلّم است که همان‌طور که بچّه‌ی انسان در ابتدا جز شیر چیزی نمی‌خورد برّه‌ها هم همین‌طور هستند. این گوسفندانِ مادر یا «میش»‌ها هستند که به برّه‌ها یاد می‌دهند که چطور علف‌هایی را برای خوردن انتخاب کنند و چگونه آن‌ها را از زمین جدا کنند و بخورند.
این ضرب‌المثل را در مواردی به کار می‌برند که بخواهند بگویند دختر در رفتار شبیه به مادر است. مشابه آن که گفته‌اند «دختر به مادر می‌رود، گوساله به گاو» یا «دختر می‌خواهی مادرش را ببین، کرباس می‌خواهی پهنایش را ببین» یا «مادر را ببین، دختر را بگیر» (منبع: دوازده هزار ضرب‌المثل فارسی). بنابر این در تربت وقتی کسی می‌خواهد به دیگری بگوید که مثلا فلان دختر خوب است چون مادرش زن خوبی است یا برعکس این ضرب‌المثل را به کار می‌برد و می‌گوید: «بِرَّه از دهَنِ مَـْدَرِش چِرَ ْیی مِرَه».
***
برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 13940503, ضرب المثل تربتی
گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 3/5/94 (شعر طنز)
7- شعر طنز؛ نامه‌هاى مرد ذلیل (نامه سوم)؛ ابوالفضل زرویی نصرآباد؛ گردآورنده علی اکبر عباسی
این بخش به لطف آقای عباسی از ابتدای سال 1391 به وبلاگ اضافه شده است و هر هفته در گزارش هفتگی جلسه شعری طنز همراه با معرفی شاعرش را می‌خوانید. چون این وبلاگ مربوط به شعر تربت است سعی می‌شود بیشتر از آثار شاعران تربتی در آن استفاده شود. سعی شده معرفی شاعر در حد یک پاراگراف بیشتر نباشد و در آن حتما به کتاب‌ها و آثار منتشر شده‌ی شاعر اشاره شود و اگر شاعر شعر طنز دارای وبلاگی هست آدرس و لینک وبلاگ هم درج شود. شما خوانندگان عزیز هم می‌توانید برای ما شعرهای طنز خود و دیگران را جهتدرج در این بخش ارسال کنید. خوانندگان محترم می‌توانند این اشعار آرشیو وبلاگ را در این بخش با برچسب شعر طنز بخوانید.
 
ابوالفضل زرویی نصرآباد در ۱۵ اردیبهشت ۱۳۴۸ در تهران به دنیا آمد. وی شاعر و پژوهشگر در زمینه‌ی طنز است که در نشریات و روزنامه‌ها به عنوان نویسنده و شاعر طنز قلم می‌زند. او با اسم‌های مستعار ملانصرالدین، چغندر میرزا، ننه قمر، کلثوم ننه، آمیز ممتقی، میرزا یحیی، عبدل در نشریاتی مانند نشریات موسسه گل آقا، همشهری، جام جم، ایرانیان، انتخاب، زن، مهر، کیهان ورزشی، بانو، جستجو، عروس، تماشاگران طنز نوشته و می‌نویسد. از کتاب‌های وی می‌شود به تذکرةالمقامات، افسانه‌های امروزی، وقایع‌نامه‌ی طنز ایران (همکاری با فریبا فرشادمهر)، بامعرفت‌های عالم (کتاب گویای طنز)، رفوزه‌ها (مجموعه شعر طنز)، حدیث قند (مجموعه مقالات طنزپژوهی)، علاغه به خونه‌ش نرسید (مجموعه افسانه‌های طنزآمیز)، «ماه به روایت آه» رمانی براساس زندگی ابوالفضل عباس، خاطرات سر پروفسور حسنعلی خان مستوفی، کتاب مستطاب خر پژوهی اشاره کرد. وی سایتی دارد با عنوان «از طنز» که در این آدرس قابل مشاهده است http://aztanz.ir
 
نامه‌هاى مرد ذلیل (نامه سوم)
التیماتوم دادن مرد ذلیل مر همسر را!
زندگى مو جنون گرفته، برگرد
جلو چشامو خون گرفته، برگرد
این دفه دیگه نقل هر سالیت نیست
انگارى که زبون خوش حالیت نیست
حکم تو شلّاقه، اگه قاضى‌ام
جیک بزنى، به مرگتم راضى‌ام
مثل یخ، آبت مى‌کنم ضعیفه
خونه‌خرابت مى کنم ضعیفه
من نه از او چشم سیات مى‌ترسم
نه از ننه‌ت، نه از بابات مى‌ترسم
هرچى ازت تلخى چشیدم، بسه
تو زندگى هر چى کشیدم، بسه
این دفه مى‌خوام نوکتو بچینم
من نخوامِت، کیو باید ببینم؟
خانوم شدى پیش یه مُشتى فَعله
یابو ورت داشته که یعنى بعله؟
همه‌ش مى‌خواى بگم که «بعله قربان»؟
«جنیفر»ى یا دختر اوتورخان؟
نذار بگم تو کوچه زیرت کنن
یا آبجى‌هام خرد و خمیرت کنن
نذار بگم تو رو تو شر بندازن
نذار بگم نسل تو ور بندازن
تا سر شب، خلاصه ختم کلام
خودت میاى یا خبرت، والسلام!
 
این‌ها رو من از این و اون شنفتم
اما از این حرفا بهت نگفتم
نوشتمش به خوارى و به خفّت
آخه من و حرف خلافِ عفت
مى‌خوام بگم اهل بخیه نیستم
مودّبم، مثل بقیه نیستم
خسته شدى، دِ باشه جونم فدات
یه جفت کفش نو خریدم برات
الانه مى‌فرستمش، روم سیا
جلدى پاشو، کفشاتو پاکن بیا!
 
ابوالفضل زرویی نصرآباد
***
برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 13940503, شعر طنز, شعر طنز زرویی نصرآباد
گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 3/5/94 (فراخوان)
8- فراخوان
در این بخش از وبلاگ خبر برگزاری جلسات ثابت، جشنواره‌ها، سوگواره‌ها، کنگره‌ها، شب‌شعرها و دیگر مراسم در زمینه‌ی شعر و ادبیات را در سطوح مختلف شهرستان، استان، کشور یا بین‌المللی به اطلاع‌تان می‌رسانیم. با توجه به این‌که این وبلاگ برای معرفی شعر و شاعران تربت حیدریه تاسیس شده است سعی می‌شود بیشتر به موارد شهرستان و استان اشاره شود. (البته شرکت در هیچ‌کدام از این مراسم از طرف ما توصیه یا رد نمی‌شود و منظورمان فقط اطلاع‌رسانی است)
 
انجمن شنبه‌شب‌ها
جلسات هفتگی انجمن شنبه‌شب‌ها در اولین روز هفته راس ساعت 19:00 بعدازظهر در طبقه‌ی پایین مسجد قائم واقع در خیابان قائم برگزار می‌شود. این جلسات به خواندن و بررسی آثار ادبیات کلاسیک، ارائه کنفرانس‌هایی در زمینه‌ی ادبیات و شعرخوانی و نقد شعر اختصاص دارد. شرکت در این جلسه برای تمامی شاعران و علاقه‌مندان به شعر آزاد است.
 
جلسه‌ی مثنوی خوانی
جلسات مثنوی‌خوانی به همّت همشهری هنرمند و مهربان‌، احسان انوریان، و به روایت دکتر رضا نجاتیان هر شنبه‌شب در حسینیه‌ی صفار شرق واقع در خیابان باغسلطانی، باغسلطانی 9 برگزار می‌گردد. در این جلسه که ساعت 21:00 شنبه‌شب‌ها شروع می‌شود ابتدا حکایتی از مثنوی معنوی، اثر بی‌بدیل مولانا جلال‌الدین بلخی، خوانده می‌شود. پس از روایت داستان، حاضرین در جلسه، برداشت‌های خود از داستان را بیان می‌کنند و پیرامون آن به بحث و تبادل نظر می‌پردازند.
 
جلسه‌ی تفسیر قرآن
این جلسات به همت جمعی از اعضای انجمن مثنوی‌خوانی از رمضان 1434 هجری قمری شروع شد و اولین جلسه‌ی آن در شنبه چهارم تیرماه 1392 خورشیدی برگزار شد و دو شب در هفته ادامه یافت. بعد از ماه رمضان هم به رای اکثریت این جلسه ادامه یافت. در حال حاضر جلسه‌ی تفسیر قرآن سه‌شنبه‌شب‌ها ساعت 21:00 شب در محل باغسلطانی 9، حسینیه‌ی صفار شرق برگزار می‌شود.
 
جلسه‌ی شعر استاد رشید
این جلسه به سرپرستی استاد محمد رشید یک‌شنبه‌شب‌ها در محل کانون بازنشستگان آموزش و پرورش شهرستان واقع در خیابان کاشانی برگزار می‌شود. حضور در این جلسه با دعوت قبلی امکان‌پذیر است.
 
انجمن شعر باران
انجمن باران سه‌شنبه‌ها در مکان میدان شهدا، ساختمان انجمن‌های اداره‌ی ارشاد اسلامی از ساعت ۱۷ به بعد برگزار می‌شود. این جلسه به همت آقای محسن اسلامی تاسیس شده است و هر سه‌شنبه پذیرای شاعران گرامی است. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به وبلاگ انجمن شعر باران در بخش پیوندهای همین وبلاگ مراجعه کنید.
 
انجمن داستان نویسی
از تمامی علاقه‌مندان به نویسنگی دعوت می‌شود در جلسات انجمن داستان که به سرپرستی استاد موسوی هر هفته یک‌شنبه‌ها از ساعت 16 الی 25 در محل کانون بسیج هنرمندان واقع در خیابان فردوسی شمالی، میدان بسیج، کانون فرهنگی ورزشی جوانان بسیج برگزار می‌شود، شرکت کنند. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به وبلاگ انجمن داستان تربت حیدریه در بخش پیوندهای همین وبلاگ  مراجعه کنید.
 
نافه (نشست انجمن‌های فرهنگی هنری شهرستان تربت حیدریه)
این جلسات با همیاری انجمن‌های مختلف شهرستان تربت حیدریه از جمله: انجمن موسیقی، انجمن شعر، انجمن خوشنویسی، انجمن داستان، انجمن فیلم و عکس، کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان و دیگر انجمن‌های فرهنگی هنری برگزار می‌شود. محل برگزاری نشست‌های نافه معمولا تالار اندیشه‌ی اداره‌ی ارشاد اسلامی شهرستان است. هشتمین نشست از این سلسله‌برنامه‌ها با عنوان نافه‌ی 8 در تاریخ جمعه 3/11/93 برگزار شده و به امید خدا همچنان ادامه دارد. برای مطلع شدن از نافه‌ی بعدی بخش فراخوان همین وبلاگ را پیگیری کنید.
 
انجمن انارستان
این جلسه یکی از جلسات خانگی شاعران تربت حیدریه هست که در به طور ماهیانه در منزل استاد سید علی موسوی برگزار می‌شود. استاد موسوی سال‌های سال در دانشگاه‌های تربت و مراکز تربیت معلم و همچنین کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان تدریس کرده‌اند و تعداد زیادی از هنرمندان و شاعران شهرستان افتخار شاگردی ایشان را دارند. این جلسه به همت شاگردان ایشان برگزار می‌شود و شرکت و عضویت در آن منوط به دعوت قبلی است.
 
نشست تخصصی شعر امروز خراسان (مشهد)
این جلسات به صورت هفتگی به همت شاعر و دوست عزیز محمدرضا حسینی مود برگزار می‌شود. این جلسات از چند سال است به طور مرتب بعدازظهرهای سه‌شنبه در بلوار وکیل‌آباد، بلوار دانشجو، دانشجوی 8، مجتمع دخترانه‌ی مصلی‌نژاد برگزار می‌شود. شرکت در این نشست هفتگی که با نام «سه‌شنبه‌های مهربان» معروف شده است منوط به دعوت سرپرست جلسه است.
 
انجمن ادبی هنری صبا (مشهد)
این انجمن یک هفته در میان پنجشنبه‌شب‌ها برگزار می‌شود. بنای این جلسه بر همراهی شعر و موسیقی است و همیشه در این جلسه نوازندگان و شاعران بسیاری حضور دارند. این انجمن که به همّت خانواده‌ی قاسمی از شاعران مشهدی برگزار می‌شود در حال حاضر بعد از مدتی تعطیلی در بلوار وکیل‌آباد، بین وکیل‌آباد 23 و 25 در موسسه نغمه‌ی چکاوک پنجشنبه‌شب‌ها ساعت 19 برگزار می‌شود. اجرای این جلسه با اجرای خوب زوج هنرمند و شاعر آقای بهروز امیرقاسی و خانم محبوبه کاظمی تشکیل می‌شود و حضور برای علاقه‌مندان آزاد است.
 
جلسه‌ی ادبی صبح جمعه با استاد
این جلسه سال‌ها با حضور استاد قهرمان در دفتر آقای یاوری واقع در خیابان عدالت احمدآباد برگزار می‌شد. از مردادماه سال 1394 که بیش از دو سال از درگذشت استاد قهرمان می‌گذرد آقای یاوری تصمیم به احیای این جلسه گرفتند. این جلسه هر صبح جمعه ساعت 9 صبح در محل قبلی منعقد است و دوستان استاد قهرمان که سابقا در این جلسه حضور داشتند در آن شرکت می‌کنند.
 
انجمن ادبی هنری داش‌آقا (مشهد)
این انجمن به سرپرستی استاد رضا افضلی هر چهارشنبه بعدازظهر در کوهسنگی مشهد، پشت ساختمان رستوران قدیمی، کافی‌شاپ کوهسنگی برگزار می‌شود. انجمن ادبی هنری داش‌آقا به یاد قهوه‌خانه‌ی داش‌آقا و اهل قلم قدیمی مشهد که به آن قهوه‌خانه رفت و آمد داشته‌اند با حضور غالب استادان و پیشکسوتان شعر مشهد هر هفته دایر است. شرکت در این انجمن با دعوت قبلی امکان دارد.
 
انجمن قهرمان (مشهد)
این انجمن یکی از قدیمی‌ترین انجمن‌های مشهد است که بعد از انجمن فرّخ و سرگرد نگارنده تشکیل شد. تاسیس این انجمن به حدود سال‌های 1338 برمی‌گردد و توسط استاد جاودان‌یاد محمد قهرمان عصرهای سه‌شنبه در منزل ایشان برگزار می‌شد. بعد از درگذشت استاد در سال 1392 جمعی از یاران وی تلاش کردند چراغ این انجمن خاموش نشود و در حال حاضر سه‌شنبه‌ها از ساعت 6 تا 8 عصر در فرهنگسرای فردوسی واقع در انتهای بلوار معلم، نرسیده به فارغ‌التحصیلان پلاک 22 دور هم جمع می‌آیند. شرکت در این انجمن با هماهنگی قبلی میسر است.
 
انجمن دُرّ دَری (مشهد)
این انجمن به همت شاعران مهاجر افغانستان در مشهد برگزار می‌شود و یکی از جلسات ادبی بسیار خوب در مشهد است. هر هفته ساعت 12 ظهر روز جمعه ساختمان نشریه‌ی دُرّ دَری در گلشهر میزبان شاعران و علاقه‌مندان به شعر است. اجرای این جلسه را خانم زهرا حسین‌زاده بر عهده دارند و استادانی چون محمدکاظم کاظمی و ابوطالب مظفری در جلسه شرکت می‌کنند.
 
کتاب‌سرای بهارک
آقای امین دائیان صاحب این کتاب‌فروشی خود یک کتاب‌خوان حرفه‌ای و بسیار علاقه‌مند است که عمرش را با کتاب صرف کرده و اطلاعات زیادی در این زمینه دارد. اهل کتاب می‌توانند با مراجعه به این کتاب‌فروشی کتاب مورد نظر خود را راحت‌تر پیدا کنند و یا سفارش دهند تا برای‌شان تهیه شود. با توجه به این‌که در تربت حیدریه بیشتر کتاب‌فروشی‌ها تبدیل به لوازم‌التحریرفروشی شده است و یا کم‌کم در حال تبدیل است، حمایت از این کتاب‌فروشِ کتاب‌دوست را وظیفه‌ی خود دانستم. آدرس: خیابان فردوسی جنوبی؛ بین فردوسی جنوبی 56 و 58؛ سرای امین؛ داخل سرا، سمت چپ؛ کتاب‌سرای بهارک؛ آقای امین دائیان؛ 05312222977
  
کارگاه تخصصی شعر جوان (بیرجند)
دوست خوب و شاعر همشهری جناب آقای ایمان ذبیحی که از اعضای باسابقه‌ی انجمن شعر تربت حیدریه هستند مدتی است ساکن بیرجند شده‌اند. ایشان در مرکز استان خراسان جنوبی کارگاه تخصصی نقد شعر جوان را اداره می‌کنند. آقای ذبیحی از دوستان دعوت کرده‌اند که با این جلسه در ارتباط باشند. این جلسات به طور هفتگی هر پنجشنبه ساعت 18 الی 20 در شهرستان بیرجند، خیابان مدرس، مدرس 15، پلاک 44، کانون هنرمندان استان خراسان جنوبی برگزار می‌شود. 
 
اوسنه‌های محلی ولایت زاوه
بهتر است بدون هیچ تعارفی بگویم ما در زمینه‌ی افسانه‌های محلی‌مان تقریبا هیچ‌کار نکرده‌ایم، یکی دو کار پراکنده هم که توسط چند تن علاقه‌مند مانند استاد محمد قهرمان، استاد محمد رشید و آقای محمدرضا خوشدل گردآوری شده است آن‌قدر نیست که بتوان فرض کرد افسانه‌های‌مان را از خطر نابودی نجات داده‌ایم. البته لازم به ذکر است مجموعه کتاب‌های افسانه‌های خراسان تالیف آقای خزائی در این زمینه کاری است بسیار ارزشمند اما در مقابل افسانه‌هایی که سینه به سینه به ما رسیده است خیلی کم است. اصولا این کارها کار یکی دو نفر نیست حتی اگر همه‌ی عمر را به آن بگذرانند. از همه‌ی شما خوانندگان عزیز هم خواهش می‌کنم اگر کسی را می‌شناسید که افسانه‌های قدیمی این منطقه را در سینه دارد، دست به کار شوید و آن افسانه‌ها را منتشر سازید. اطلاعاتی که لازم است در مقدمه‌ی افسانه بیاورید شامل تاریخ مکان و زمان ضبط افسانه، نام و نام خانوادگی، زادگاه، سن و شغل راوی است. توصیه می‌کنم این افسانه‌ها را به همان گویش محلی منتشر سازید و ترجمه‌ به زبان معیار را در قسمتی جداگانه بیاورید که اصالت افسانه‌ها حفظ شود. هر یک از دوستان هم که به راویان افسانه‌ها دسترسی دارد اما وقت کافی برای نوشتن این مطالب را ندارد می‌تواند افسانه را به صورت یک فایل صوتی ضبط کرده و برای من ایمیل کند؛ قول می‌دهم که در همین وبلاگ با نام خود مصاحبه‌کننده منتشرش کنم. بیایید دست به دست هم بدهیم و فرهنگ گویشی زادگاه‌مان را حفظ کنیم.
 
وبلاگ سیاه مشق
دوستان عزیز و مخاطبان ارجمند می‌توانند در تهیه‌ی مطلب برای بخش‌های مختلف این وبلاگ به نویسنده‌ کمک کنند. فرستادن مقاله، کنفرانس، سخنرانی، مصاحبه در زمینه‌ی ادبیات برای بخش کنفرانس ادبی؛ فرستادن شعر برای بخش شعرخوانی؛ ارسال شعرهای محلی خود و یا دیگران؛ قصه‌های گویشی یا اوسنه‌های تربتی، ضرب‌المثل‌ها، فریادها و به طور کلی ادبیات گویشی برای بخش شعر تربتی؛ تهیه‌ی زندگی‌نامه‌ی خود و دیگر شاعران این خطه برای بخش شاعر همشهری؛ ارسال شعر طنز علی‌الخصوص اشعار شاعران تربتی از جمله فعالیت‌هایی است که می‌توانید انجام دهید. مطالب خود را می‌توانید به ایمیل نویسنده‌ی وبلاگ بفرستید و فراموش نکنید با کمک و هم‌فکری یکدیگر خواهیم توانست شعر تربت را بهتر معرفی کنیم.
برای نوشتن زندگی‌نامه می‌توانید به چند سوال پاسخ داده و پاسخ‌ها را برای من به آدرس پست الکترونیک بهمن صباغ زاده (در گزینه‌های بالای وبلاگ سمت چپ) بفرستید. این سوالات را می‌توانید در بخش فراخوان همین گزارش و یا در آرشیو وبلاگ با برچسب قابل توجه شاعران تربت حیدریه بیابید.
برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 13940503, فراخوان
گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 3/5/94 (حضار)
آقایان و خانم‌ها احمد نجف زاده، حسین نجف زاده، خانم شیرافکن، محمد جهانشیری، بهمن صباغ زاده، غلامرضا اعتقادی، سیدکاظم بهشتی، اکبر میرزابیگی، محمود خرقانی، محمد امیری و علی اکبر عباسی حاضرین جلسه را تشکیل می‌دادند. جلسه ساعت 20:32 به پایان رسید.
برچسب‌ها: گزارش جلسه‌ شماره 1099 به تاریخ 13940503, حضار