گزارش جلسه‌ شماره 1036 به تاریخ 19/11/92
به نام آفریننده‌ی زیبایی‌ها
درود دوستان عزیز. شنبه‌شبی سرد بود و جلسه‌ای گرم در اتاقی کوچک، در گوشه‌ای از این شهر بزرگ برگزار شد. هفته‌ی گذشته تربت حیدریه لباس سفید نازکی بر تن کرد و زود درآورد. با این که هفته‌ی گذشته تمام کشور برفی بود و در برخی مناطق برف را بحران سفید نامیدند در تربت برف آن‌قدر نبود که بشود بگویی برف آمده است، با این‌حال ترس‌مان از این بود که همین هم ادامه نداشته باشد و برف اول و آخر امسال باشد. من و چند نفر دیگر از دوستانم هم چهارشنبه‌شبی که برف می‌آمد بیرون رفتیم و در شهر گشتی زدیم و چند عکس یادگاری گرفتیم و هم پنجشنبه به حدود سی چهل کیلومتری تربت، به جایی با نام مزار غُمچی رفتیم و روزی را در دامن طبیعت گذراندیم. مرحوم پدرم می‌گفت در کودکی‌اش در تربت به قدری برف می‌آمده که برای رفت و آمد بین خانه‌های روستا مجبور می‌شده‌اند زیر برف‌ها تونل بکنند. هنوز هم پیرمردهای خراسانی برف‌های سنگین را به خاطر دارند و خاطره‌اش را برای جوان‌ترها نقل می‌کنند. خلاصه دل من که برای برف حسابی تنگ شده است، دیگر تربتی‌ها را نمی‌دانم.
نکته‌ی دیگر قابل طرح همان است که در جلسه‌ی سه‌شنبه‌شب تفسیر قرآن مطرح کردم و تکرار آن را در ابتدای گزارش این جلسه هم لازم می‌دانم و آن موضوعی است که دوست عزیز و همشهری فرهنگ‌دوست‌مان جناب آقای کاظم خطیبی که ساکن پایتخت هستند توجه مرا به آن جلب کرده‌اند. ایشان از من و دیگر تربتی‌های ساکن تربت خواسته‌اند که این موضوع را در جلسات‌مان مطرح کنیم و تا دیر نشده راه‌کاری برای حل این مشکل پیدا کنیم. به روایت جناب آقای خطیبی ماجرا از این قرار است که اخیرا یکی از همشهریان به نام آقای حبیبی صنوبری و عده‌ای دیگر در حال تخریب پارک ملت هستند. این پارک قبل از انقلاب توسط همشهریان ما ساخته شد و دارای سند ملکی است اما در حال حاضر عده‌ای ادعای مالکیت زمین‌های آن را داشته و در حال حاضر مجوزی برای قطع 300 درخت گرفته‌اند. خبرنگار مهر برای اطلاع از صحت و سقم ماجرا و روشن شدن دو روی سکه به سراغ رئیس اداره‌ی محیط زیست جناب آقای پشم‌چی، شهردار تربت حیدریه جناب آقای ناصری و آقای حبیبی صنوبری رفته است و گزارشی تهیه کرده است که مشروح این گزارش را می‌توانید در وبلاگ آقای خطیبی ببینید: بی‌تدبیری دست‌اندرکاران، پارک ملت تربت حیدریه را کوچک‌تر کرد و تخریب پارک ملت تربت حیدریه توسط آقای حبیبی صنوبری. مسلما این موضوع ابعاد حقوقی دارد و حتما پرونده‌اش در مراجع قضایی در جریان است، اما نکته‌ی مهم این است برخی از خسارات جبران‌ناپذیر هستند. برای درست شدن یک پارک چند دهه زمان لازم است اما می‌توان همان پارک را در چند روز خراب کرد. در خراسان از دیرباز درخت ارزش زیادی داشته و با کم‌آبی‌های اخیر منطقه ارزش درخت چند برابر هم شده است. خلاصه آب رفته به جوی باز نمی‌گردد، پس هنوز که دیر نشده است باید کاری کرد...
 
در این شماره خواهید خواند:
1- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ گزیده‌ی دیوان شمس؛ قسمت 69؛ غزل شماره‌ی 341 تا 345؛ به انتخاب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
3- کنفرانس ادبی؛ نگاهی به شعری از شادروان نجمه زارع؛ محمدکاظم کاظمی
3- شعرخوانی؛ محمد جهانشیری، اکبر میرزابیگی، مجید قندهاریان، علی اکبر عباسی، میرزا عبدالله فلاح، استاد احمد نجف زاده، بهمن صباغ زاده.
4- شعر محلی تربت؛ اوسنه‌های محلی تربت؛ اوسنه‌ی نجمانجم‌الدین؛ قسمت سوم
5- شاعر همشهری؛ جلال رفیع  (1333)
6- شعر طنز؛ دولت احمدی نژادی؛ علیرضا قزوه
7- فراخوان‌ها؛ دوازدهمین جشنواره شعر و داستان سوره، جشنواره ی دوبیتی‌سرایان رضوی، کنگره‌ی پاسداشت ابوسعید ابوالخیر، افسانه‌های محلی تربت حیدریه، جمع‌آوری عکس و فیلم از مراسم نکوداشت استاد نجف زاده، انجمن شنبه‌شب‌ها، جلسه‌ی مثنوی خوانی، جلسه‌ی تفسیر قرآن، جلسه‌ی شعر استاد رشید، انجمن شعر باران، انجمن داستان نویسی، کتاب‌سرای بهارک، نافه، وبلاگ سیاه مشق.
 
جلسه، ساعت 18:15 بعدازظهر آغاز شد.



۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ گزیده‌ی غزلیات شمس؛ تصحیح دکتر شفیعی کدکنی؛ قسمت شصت و نهم
این غزل‌ها که به انتخاب استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برگزیده شده‌اند معدودی از غزلیات شمس هستند و ایشان از بین 3339 غزل دیوان شمس (بر اساس نسخه‌ی شادروان استاد فروزانفر) تنها 466 غزل را انتخاب کرده‌اند. ایشان در برخی از غزل‌ها، تنها به نقل ابیات برگزیده اکتفا کرده‌اند. اما با این‌حال سعی کرده‌اند گزیده‌ی جامعی از غزلیات شمس را داشته باشند به نحوی که نمونه‌های مختلف غزل‌های جناب مولانا را در بر بگیرد. با توجه به وقت اندک جلسه و این‌که از دو ساعت زمان هر جلسه تنها می‌شود نیم ساعت را به ادبیات کلاسیک اختصاص داد، مجبور بودیم از گزیده‌ی غزلیات استفاده کنیم که در غیر این‌صورت حدود 13 سال طول می‌کشید تا تمام غزل‌ها خوانده شود. نتیجه این شد که گزیده‌ی حاضر را انتخاب کردیم و در هر جلسه 5 غزل از این کتاب را با قرائت شاعران حاضر در جلسه می‌شنویم و استاد نجف‌زاده و استاد موسوی در مواردی که لازم است توضیحاتی را ارائه می‌فرمایند.
غزل شماره سیصد و چهل و یک (2131 نسخه‌ی فروزانفر)
حیلت رها کُن، عاشقا، دیوانه شو، دیوانه شو
و اندر دلِ آتش درآ، پروانه شو، پروانه شو
هم خویش را بیگانه کُن، هم خانه را ویرانه کن
وآنگه بیا با عاشقان هم‌خانه شو، هم‌خانه شو
رو، سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها
وآنگه شرابِ عشق را پیمانه شو، پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می‌روی مستانه شو، مستانه شو
آن گوشوارِ شاهدان هم‌صحبتِ عارض شده
آن گوش و عارض بایدت دُردانه شو، دردانه شو
چون جانِ تو شد در هوا ز افسانه‌ی شیرینِ ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو، افسانه شو
تو لیله القَبری، برو تا لیله القَدری شوی
چون «قدر» مر ارواح را کاشانه شو، کاشانه شو
اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد
ز اندیشه بگذر، چون قضا پیشانه شو، پیشانه شو
قفلی بُوَد میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما
مفتاح شو، مفتاح را دندانه شو، دندانه شو
بنواخت نورِ مصطفی آن اُستنِ حنّانه را
کمتر ز چوبی نیستی، حنانه شو، حنانه شو
گوید سلیمان مر تو را: «بشنو لسان الطیر را
دامی و، مرغ از تو رَمَد، رو لانه شو، رو لانه شو
گر چهره بنماید صنم پُر شو از او چون آینه
ور زلف بگشاید صنم، رو شانه شو، رو شانه شو
تا کی دوشاخه چون رُخی؟ تا کی چو بیذق کم‌تکی؟
تا کی چو فرزین کژ روی؟ فرزانه شو، فرزانه شو
شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها
هِل مال را، خود را بده، شکرانه شو، شکرانه شو
یک مدتی ارکان بُدی، یک مدتی حیوان بدی
یک مدتی چون جان شدی، جانانه شو، جانانه شو
ای ناطقه، بر بام و در تا کی روی؟ در خانه پَر
نطقِ زبان را ترک کن، بی‌چانه شو، بی‌چانه شو
 
غزل شماره سیصد و چهل و دو (2134 نسخه‌ی فروزانفر)
نَبْوَد چنین مَه در جهان، ای دل، همین‌جا لنگ شو
از جنگ می‌ترسانیَم؟ گر جنگ شد، گو جنگ شو
ماییم مستِ ایزدی زان باده‌های سَرمَدی
تو عاقلیّ و فاضلی، دربندِ نام و ننگ شو
رفتیم سویِ شاهِ دین با جامه‌های کاغذین
تو عاشقِ نقش آمدی، همچون قلم در رنگ شو
در عشقِ جانان جان بده، بی‌عشق نگشاید گره
ای روح، این جا مست شو، وی عقل، این جا دنگ شو
شد روم مستِ رویِ او، شد زنگ مستِ مویِ او
خواهی به سویِ روم رو، خواهی به سویِ زنگ شو
در دوغِ او افتاده‌ای، خود تو ز عشقش زاده‌ای
زین بُت خلاصی نیستت، خواهی به صد فرسنگ شو
گر کافری، می‌جویدت؛ ورمؤمنی، می‌شویدت
این گو برو صدّیق شو، و آن گو برو افرنگ شو
چشمِ تو وقفِ باغ او، گوشِ تو وقفِ لاغ او
از دخلِ او چون نخل شو، وز نخلِ او آونگ شو
هم چرخْ قوسِ تیرِ او، هم آبْ در تدبیرِ او
گر راستی، رو تیر شو؛ ور کژروی، خرچنگ شو
مُلکی است او را زفت و خَوش، هر گونه‌ای می‌بایدش
خواهی عقیق و لعل شو، خواهی کلوخ و سنگ شو
گر لعل و گر سنگی، هلا، می‌غلت در سیلِ بلا
با سیل سوی بحر رو، مهمانِ عشقِ شنگ شو
بحری است چون آب خَضِر، گر پُر خوری نَبْوَد مُضر
گر آبِ دریا کم شود، آن‌گه برو دلتنگ شو
می‌باش همچون ماهیان در بحر آیان و روان
گر یادِ خشکی آیدت، از بحر سویِ گَنگ شو
گه بر لبت لب می‌نهد، گه بر کنارت می‌نهد
چون آن کند، رو نای شو؛ چون این کند، رو چنگ شو
هر چند دشمن نیستش، هر سو یکی مستیستش
مستانِ او را جام شو، بر دشمنان سرهنگ شو
سودایِ تنهایی مپز، در خانه‌ی خلوت مخز
شد روزِ عرضِ عاشقان، پیش آ و پیشآهنگ شو
آن کس بُوَد محتاج می، کو غافل است از باغِ وی
باغِ پُرانگورِ ویی، گه باده شو، گه بنگ شو
خاموش همچون مریمی، تا دَم زند عیسی‌دمی
کِت گفت ک«اندر مشغله یارِ خرانِ عنگ شو؟»
 
غزل شماره سیصد و چهل و سه (2135 نسخه‌ی فروزانفر)
ای شعشعه‌یْ نورِ فَلَق در قُبّه‌ی مینای تو
پیمانه‌ی خونِ شفق پنگانِ خون‌پیمای تو
ای میل‌ها در میل‌ها، وی سیل‌ها در سیل‌ها
رقصان و غلطان آمده تا ساحلِ دریای تو
با رفعت و آهنگ مَه، مَه را فتد از سَر کُلَه
چون ماه رو بالا کند تا بنگرد بالای تو
در هر صبوحی بلبلان افغان‌کنان چون بی‌دلان
بر پرده‌هایِ واصلان در روضه‌ی خضرای تو
ای جان‌ها دیدارجو، دل‌ها همه دلدارجو
ای برگشاده چارجو در باغِ باپهنای تو
یک جو روان ماءِ مَعین، یک جویِ دیگر انگبین
یک جویْ شیر تازه بین، یک جو میِ حَمرای تو
تو مهلتم کی می‌دهی؟ می بر سرِ می می‌دهی
کو سَر که تا شرحی کنم از سَردهِ صهبای تو
من خود که باشم! آسمان در دورِ این رطلِ گران
یک دَم نمی‌یابد امان از عشق و استسقای تو
ای ماهِ سیمین‌مِنْطَقه با عشق داری سابقه
وی آسمان، هم عاشقی پیداست در سیمای تو
عشقی که آمد جفتِ دل، شد بس ملول از گفتِ دل
ای دل، خَمُش! تا کی بُوَد این جهد و استقصای تو؟
دل گفت: «من نایِ ویم، نالان ز دَم‌های ویم»
گفتم که: «نالان شو، کنون جان بنده‌ی سودای تو»
 
غزل شماره سیصد و چهل و چهار (2138 نسخه‌ی فروزانفر)
ای عشق، تو موزون‌تری یا باغ و سیبستانِ تو؟
چرخی بزن، ای ماهِ نو، جان‌بخشِ مشتاقانِ تو
تلخی ز تو شیرین شود، کفر و ضلالت دین شود
خارِخَسَک نسرین شود، صد جان فدای جان تو
در آسمان درها نهی، در آدمی پَرها نهی
صد شور در سَرها نهی، ای خلقْ سرگردان تو
عشقا، چه شیرین‌خوستی! عشقا، چه گلگون‌روستی!
عشقا، چه عشرت‌دوستی! ای شادیِ اَقران تو
ای بر شقایق رنگِ تو، جمله حقایق دنگِ تو
هر ذرّه را آهنگِ تو در مطمعِ احسانِ تو
بی‌تو همه بازارها پژمرده اندر کارها
باغ و رَز و گلزارها مستسقیِ باران تو
رقص از تو آموزد شجر، پا با تو کوبد شاخِ تر
مستی کُند برگ و ثمر بر چشمه‌ی حیوان تو
گر باغ خواهد ارمغان از نوبهارِ بی‌خزان
تا برفشاند برگِ خود بر بادِ گل‌افشان تو
از اخترانِ آسمان از ثابت و از سایره
عار آید آن اِستاره را کو تافت بر کیوان تو
ای خوش منادی‌های تو، در باغْ شادی‌های تو
بر جایِ نانْ شادی خورد جانی که شد مهمان تو
من آزمودم مدّتی، بی‌تو ندارم لذّتی
کی عمر را لذّت بُوَد بی‌مَلْح بی‌پایان تو؟
رفتم سفر، بازآمدم؛ زآخر به آغاز آمدم
در خواب دید این پیلِ جان، صحرای هندُستان تو
صحرای هندُستانِ تو، میدان سرمَستانِ تو
بکرانِ آبستانِ تو، از لذَتِ دستانِ تو
سودم نشد تدبیرها، بُسْکَسْت دلْ زنجیرها
آورد جان را کشکشان تا پیشِ شادَرْوانِ تو
ای کوه از حِلمت خجل، وز حلمِ تو گستاخْ دل
تا درجَهَد دیوانه‌ای گستاخ در ایوانِ تو
از بس که بگشادی تو در، در آهن و کوه و حجر،
چون مور شد دلْ رخنه‌جو در طشت و در پنگانِ تو
گر تا قیامت بشمرم در شرحِ رویت قاصرم
پیموده کی تاند شدن ز اسکُرّه‌ی عمّان تو
 
غزل شماره سیصد و چهل و پنج (2139 نسخه‌ی فروزانفر)
والله ملولم من کنون از جام و سُغراق و کدو
کو ساقیِ دریادلی تا جام سازد از سبو؟
با آن‌چه خو کردی مرا اندرمدُزد، آن دِه، مَها
با توست آن، حیله مکُن، این جا مجو، آن جا مجو
هر بار بفریبی مرا، گویی که «در مجلس درآ
هر آرزو که باشدت پیش آ و در گوشم بگو»
خوش من فریب تو خورم، نندیشم و این ننگرم
که من چو حلقه بر دَرم، چون لب نهم بر گوش تو
من بر دَرَم، تو واصلی؛ حاتم‌کف و دریادلی
بالله رها کُن کاهلی، می ریز چون خونِ عدو
تا هوش باشد یارِ من، باطل شود گفتارِ من
هر دم خیالی باطلی سر برزَنَد در پیشِ او
آن کز میَت گلگون بُوَد، یا رب چه روزافزون بُوَد
کز آبِ حیوان می‌کُند آن خضرْ هر ساعت وضو
من مستِ چشمِ شنگِ تو، و آن طُرّه‌ی آونگِ تو
کز باده‌ی گلرنگِ تو وارسته‌ایم از رنگ و بو
خاموش کن، کز بیخودی گر های و هویی می‌زدی
این جا به فضلِ ایزدی نی های می‌گنجد، نه هو
ای شمسِ تبریزی، بیا، ای جان و دل چاکر تو را
گر چه نبشتی از جفا نام مرا بر آبِ جو
***
مطلع غزل‌های هفته‌ی آینده:
غزل شماره سیصد و چهل و شش (2141 نسخه‌ی فروزانفر)
ای تن و جان بنده‌ی او، بندِ شکرخنده‌ی او
عقل و خرَد خیره‌ی او، دلْ شِکَرآکنده‌ی او
غزل شماره سیصد و چهل و هفت (2142 نسخه‌ی فروزانفر)
چون بجَهَد خنده ز من، خنده نهان دارم ازو
رویْ تُرُش سازم ازو، بانگ و فغان آرم ازو
غزل شماره سیصد و چهل و هشت (2143 نسخه‌ی فروزانفر)
روشنیِ خانه تویی، خانه بِمَگذار و مرو
عشرتِ چون شکّر ما را تو نگهدار و مرو
غزل شماره سیصد و چهل و نه (2147 نسخه‌ی فروزانفر)
چیست که هر دمی چنین می‌کَشَدم به سوی او؟
عنبر نی و مُشک نی، بویِ وی است، بویِ او
غزل شماره سیصد و پنجاه (2150 نسخه‌ی فروزانفر)
عید نمی‌دهد فرح بی‌نظرِ هلالِ تو
کوس و دُهِل نمی‌چَخَد بی‌شرفِ دوالِ تو
***



3-    کنفرانس ادبی؛ نگاهی به شعری از شادروان نجمه زارع؛ محمدکاظم کاظمی
در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود را مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.
 
در این سال‌ها یعنی دهه‌ی اخیر که شعر به طور خاص غزل نوکلاسیک روز به روز برایم جدی و جدی‌تر می‌شد نجمه‌ی زارع از آن نام‌هایی بود که تاثیر عمیقی بر من گذاشت. من وقتی با شعر نجمه‌ی زارع آشنا شدم که او درگذشته بود و اولین غصه‌ای که دلم را گرفت این بود که این چشمه‌ی ذوق دیگر تراوشی نخواهد داشت. نجمه‌ی زارع جزو شاعرانی بود که اگر اجل مهلتش می‌داد راهی که در غزل گشوده بود را به کمال می‌رساند و یکی از شاعران برجسته‌ی معاصرمان می‌شد. من در این غزل و برخی دیگر از غزل‌های زنده‌یاد نجمه زارع نوعی دیگر از شعر را دیدم که از یک روح عالی سرچشمه گرفته است و شاعر آن‌قدر با شعرش صمیمی است که دست خواننده را می‌گیرد و به دنیای شاعر وارد می‌کند. محمدکاظم کاظمی شاعر هم‌زبان‌مان نکاتی را راجع به این شعر نوشته است که با هم می‌خوانیم.
 
نگاهی به شعری از شادروان نجمه زارع؛ محمدکاظم کاظمی
 
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد
شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد
چه می‌کنی‌؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...
رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد
به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌، به آن برسد
رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌
که هق‌هق تو مبادا به گوش‌شان برسد
خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند
به او، که عاشق او بوده‌ام‌، زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
این غزل را من باری در جایی دیدم و آن‌قدر برایم متمایز و برجسته به نظر آمد که مطلعش را بیشتر و پیشتر از نام شاعرش به خاطر سپردم‌. باری در میان جمعی از دوستان‌، خبر درگذشت نابه‌هنگام «نجمه زارع‌« را شنیدم‌، ولی این خبر آنگاه برایم تکان‌دهنده شد که توأم شد با این تکمله که سراینده‌ی غزل «خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد» {ن و: درگذشت}.
باری‌، این غزل از روان‌شاد نجمه زارع‌، آتشفشانی از عواطف است‌، ولی نه با فورانی یک‌دم‌، بلکه پیوسته و متوالی که در طول غزل امتداد می‌یابد و دَم به دَم قوی‌تر می‌شود.
شایسته است که پیش از بحث درباره‌ی دیگر جوانب این شعر، نگاهی به ساختار معنایی‌اش بیفکنیم و بنگریم که در این ساحت‌، چه بدایعی در آن می‌توان یافت‌.
این غزل‌، عاشقانه است‌، ولی یک عاشقانه‌ی خاص و عینی‌. یعنی از آن دسته شعرهایی نیست که در آنها فقط کلیّاتی از مفاهیم عاشقانه مطرح می‌شود و با یک اظهار محبت کلّی خاتمه می‌یابد. در اینجا شاعر یک حالت خاص عاشقانه را ترسیم کرده‌است‌، چیزی که اکنون به «عشق مثلّث‌« شهرت یافته و البته از دستاویزهای غالب اصحاب سینما در عصر حاضر است‌.
البته این مفهوم در شعر کهن ما نیز بی‌سابقه نیست‌. در مجموع هر جا که پای «رقیب‌» به میان می‌آید، به نوعی عشق مثلث در کار است‌. ولی تفاوت اصلی در این میان‌، این است که رقیب در شعر قدیم ما غالباً کلّی و حتی قدری اغراق‌آمیز به نظر می‌رسد. او همیشه آدمی است بدجنس و بدذات که هیچ‌گاه نیز از هاله‌ی ابهام بدر نمی‌آید و هیچ توصیف دیگری جز همین که معشوق را از چنگ عاشق می‌رباید، از او نمی‌یابیم‌. از این گذشته‌، احساس عاشق نسبت به او معلوم است که تنفّر است‌، ولی احساس خود معشوق نسبت به رقیب به خوبی ترسیم نمی‌شود. گویا معشوق متاعی است که در میان عاشق و رقیب مبادله و یا بر سر آن جنگ و دعوا می‌شود. حتی درست‌تر بگوییم‌، نقش رقیب در این شعرها پررنگ‌تر از خود معشوق است‌. معشوق در اینجا آدمی است بی‌اختیار، ناپایدار و دهان‌بین‌.
ولی در این شعر از نجمه زارع‌، رقیب یک انسان معمولی است‌، کسی همانند خود عاشق‌، و حتی شاید از خود او برای آن معشوق شایسته‌تر است‌، چنان که معشوق، او را از شاعر بیشتر دوست می‌دارد «به آن که دوست‌ترش داشته‌، به آن برسد». از سویی دیگر، شاعر با همه شکنجه‌ای که احساس کرده است‌، باز هم آنان را دو پرنده می‌داند. چنین نیست که معشوق‌، کبوتری باشد، مثلاً در چنگال باز یا عقاب‌. آنها از یک جنس‌اند و با هم پرواز می‌کنند. به واقع اینجا انتخاب معشوق در کار است‌، نه آدم‌ربایی رقیب‌. چنین است که شعر، بسیار صادقانه و طبیعی می‌نماید، نه تصنّعی و اغراق‌آمیز.
این رفتار صادقانه و طبیعی‌، در کل‌ّ شعر موج می‌زند. به واقع هیچ‌یک از این سه تن‌، از دایره‌ی انسان‌های معقول و معمولی محیط ما بیرون نمی‌شوند. نمی‌دانم این توصیف را درباره‌ی نمایشنامه‌های شکسپیر در کجا خواندم که در آن‌ها، انسان‌ها هیچ‌گاه از قالب انسان‌های طبیعی بیرون نمی‌شوند و رفتارهایشان نیز هیچ‌گاه خارق‌العاده نیست‌. به همین سبب‌، خواننده‌ی این آثار، می‌تواند ماجرا را کاملاً واقعی پنداشته و حتی این وقایع را با زندگی خود نیز مقایسه کند؛ و این چیزی است که مثلاً در آثار ویکتور هوگو نیست‌، چون در آنجا غالب قهرمانان‌، آدم‌هایی غیرمعمول‌اند با رفتارهایی خارق‌العاده‌.
باری‌، هیچ‌یک از این سه ضلع مثلث در این شعر رفتار یا شخصیتی اغراق‌آمیز ندارد. شاعر با این که این رویداد را همانند یک شکنجه تلقی می‌کند، می‌پذیرد که بالاخره محبت میان آن دو ضلع دیگر بیشتر بوده است‌. و باز او با وجود این شکنجه‌، آن‌قدر خویشتن‌دار هست که نخواهد حتی هق‌هق او را بشنوند. اما با این خویشتن‌داری‌، گاهی هوای نفرین می‌کند و باز محبتی که دارد مانع این کار می‌شود. به واقع در اینجا او را درگیر دو حس‌ّ متضاد می‌یابیم که هیچ یک بر دیگری غلبه نمی‌یابد و این‌، از لطایف این غزل است‌.
به واقع این غزل برخوردار از یک احساس ساده و یکنواخت نیست‌، بلکه ترکیبی از احساس‌های گوناگون و گاه متضاد را در خود دارد و حفظ چنین حالتی در یک شعر، بسیار سهل نیست‌.
این زیر و رو شدن و تغییر احساس در بیت‌های متوالی‌، به غزل تنوّع و کششی دلپذیر داده است‌. شعر از توصیف رنج و حسرت شروع می‌شود، به بغض و گلایه می‌رسد و تا سرحدّ نفرین پیش می‌رود، ولی این احساس دوباره به دوستی برگشت می‌کند و در نهایت به یأسی امیدوارانه می‌رسد. شاعر چون نمی‌تواند این تضاد احساسی را تحمل کند، در نهایت آرزومند فراموش کردن این ماجرا می‌شود و بی‌صبرانه آن روز را انتظار می‌کشد.
این‌جا نیز سخن شاعر طبیعی و بر مبنای عواطف عموم انسان‌هاست‌. او یک قهرمان نیست تا بخواهد همه عمر را با آن عشق‌ِ سوخته سَر کند. از آن طرف هم چنان ضعیف نیست که آرزوی مرگ کند و تیشه بر سر خویش بزند. او همانند بسیاری از کسانی که از وصالی نومید شده‌اند، آرزومند فراموش کردن این ماجرا و ادامه‌ی یک زندگی طبیعی است‌.
این تضاد ظریف را ملاحظه کنید. شاعر در جایی می‌گوید «کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد»، یعنی معشوق را از آن‌ِ خود می‌داند، در حالی که در جایی دیگر اعتراف کرده است که «به آن که دوست‌ترش داشته‌، به آن برسد». گویا شاعر با وقوف به این حقیقت‌، باز هم معشوق را سهم خود می‌داند و این نیز از خصایل انسان‌هاست که در این امور، به آسانی تسلیم یک رویداد منطقی نمی‌شوند.
ویژگی‌هایی که تا کنون برشمردیم‌، قوّت نفوذ این غزل را افزایش داده است‌. شعر حکایت یک انسان واقعی است نه یک قهرمان‌، پس می‌تواند همه‌ی انسان‌های واقعی را به کار آید و پناهگاه عاطفی‌شان در لحظاتی باشد که چنین حالتی را تجربه می‌کنند. واقعیت این است که بیشتر مردم امروز، از جنس لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد نیستند. از جنس کسانی‌اند که در این غزل توصیف شده‌اند. پس این هم‌ذات‌پنداری (اگر اصطلاح را درست به کار برده باشم‌) بهتر صورت می‌پذیرد.
می‌پذیرم که این حالت‌، این عشق مثلث‌، یک حالت خاص است و به همین لحاظ، ممکن است شعر فقط برای کسانی کاربرد خاص عاطفی یابد که چنین ماجرایی داشته‌اند. طبعاً ما در اینجا با یک محدودیت حوزه‌ی کاربرد شعر روبه‌روییم‌، ولی از جانبی دیگر، در این موقعیت خاص‌، شعر قدرت نفوذ بسیاری می‌یابد، چون توصیفی عینی و دقیق دارد.
خوب است قضیه را با مثالی دیگر روشن کنم‌. تصویر «مرگ‌» در غالب شعرهای ما کلّی و عام است‌، یعنی مرثیه‌های ما، غالباً به درد همه آنانی که کسی را از دست داده‌اند، می‌خورند. ولی اگر شاعری نوع خاصی از مرگ (مثلاً مرگ بر اثر تصادف در یک بزرگراه‌) را توصیف کند، این شعرش محدودیت حوزه‌ی کاربرد خواهد داشت و فقط کسانی را به کار می‌آید که با چنان مرگی روبه‌رو شده‌اند. ولی در عوض برای همان گروه از عزاداران‌، بسیار ملموس و تأثیرگذار است‌. به واقع اینجا دامنه‌ی کاربرد کمتر، ولی قوت نفوذ بیشتر می‌شود.
در این غزل‌، آشکارا، عاطفه بر دیگر عناصر شعر غلبه دارد. شعر گاه فاقد هر تصویری است و نیز از هنرمندی‌های زبانی و موسیقیایی بهره‌ی چندانی ندارد و حتی گاه مختصر خللی از این جهات می‌یابد، چنان که در اینجا ما ناچاریم «ا» کلمه‌ی «این‌» را در تلفظ محسوب داریم‌، در حالی که بهتر بود در «از» ادغام شود و به صورت «ازین‌» خوانده شود.
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت‌
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد
ولی با این‌همه‌، شعر را از نظر ساختار، استوار می‌یابیم و برخوردار از ریزه‌کاری‌های بلاغی‌. مطلع شعر بسیار تکان‌دهنده است‌، مخصوصاً مصراع اول‌. با این مصراع‌، شاعر روایت را از نیمه آغاز می‌کند. سپس آنچه را از نظر زمانی پیش از آن اتفاق افتاده است‌، در بیت‌های بعد می‌آورد. این مصراع‌، باری دیگر در موقعیت طبیعی خودش در بستر روایت تکرار می‌شود و این هم یک تکرار زیباست‌، چون ما همیشه عادت کرده‌ایم که مصراع مطلع را در پایان شعر بشنویم (یعنی همان ردّالمطلع که از صنایع کهن شعر فارسی است و البته در غزل امروز هم به نوعی احیا شده است‌.) ولی اینجا این ردّالمطلع در بیتی غیر از مقطع اتفاق می‌افتد و این خالی از لطفی نیست‌.
شعر روایی است‌، ولی این روایت به کمک توصیف واقعی رخدادها پیش نمی‌رود، بلکه به کمک بیان احساسات شاعر پیش می‌رود. در واقع شاعر با شرح گام به گام احساسش‌، داستان را نیز به صورت غیرمستقیم پیش می‌برد. این دقیقاً برخلاف روشی است که مثلاً وحشی بافقی در مسمط معروف «دوستان شرح پریشانی من گوش کنید» در پیش گرفته است‌. درون‌مایه‌ی هر دو شعر، شبیه هم است‌، ولی در آنجا روایت کاملاً خطی و سنتی است و حتی گاهی کسل‌کننده‌، با مقدمه و مؤخره‌ای کاملاً کلیشه‌ای‌.
و باز نکته‌ی دیگر در غزل "نجمه زارع" ‌، این است که شاعر زمان گذشته را روایت می‌کند، ولی فعل‌ها همه مربوط به آینده‌اند و این هم خالی از غرابتی نیست‌.
و بالاخره این شعر، از یک خاصیت مهم بلاغی برخوردار است‌، حُسن مطلع و در عین حال‌، اوج گرفتن لحظه به لحظه‌ی شعر. بسیاری شعرها حُسن مطلع دارند و گاه به واسطه‌ی همان مطلع خویش مشهور می‌شوند، همانند غزل «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟» از مرحوم شهریار. ولی به تدریج‌، همانند شعله‌ای روی به خاموشی می‌گذارند. ولی در غزل نجمه زارع ‌، با آن‌که مطلع برجسته است‌، اوج عاطفی غزل‌، در اواخر آن است‌. بیت‌ها همانند پتک‌هایی‌اند که هر بار محکم‌تر کوبیده می‌شوند.
کلام آخر این که ما البته هیچ‌گاه نمی‌توانیم مدّعی شویم که شاعر از یک تجربه‌ی واقعی زندگی خویش سخن می‌گوید. چه بسا که شعر هیچ زمینه‌ی تجربی در شاعرش نداشته است‌، ولی مهم این است که او توانسته است این حالت را درست دریابد و درست توصیف کند و همه احساسات متضاد حاصل از آن را به تصویر بکشد. این برای ما مهم است و آموزنده‌.
 محمد کاظم کاظمی
 
 
***



3- شعرخوانی
شعرخوانی با هفتاد و هفتمین غزل از دیوان حافظ، با قرائت استاد نجف زاده آغاز شد:
بلبلی برگِ گُلی خوش‌رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت
گفتمش: در عین ِوصل این ناله و فریاد چیست؟
گفت: ما را جلوه‌ی معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود، از گدایی عار داشت
در نمی‌گیرد نیاز و ناز ِ ما با حُسن ِ دوست
خرّم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت
خیز تا بر کِلکِ آن نقّاش جانْ افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مریدِ راهِ عشقی فکر بدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه‌ی خمار داشت
وقتِ آن شیرین‌قلندر خوش، که در اطوار ِ سیر
ذکر تسبیح ملک در حلقه‌ی زنار داشت
چشم ِ حافظ زیر بام قصر آن حوری‌سرشت
شیوه‌ی جناّت تجری تحتها الانهار داشت
***
 
آقای محمد جهانشیری شاعر همشهری که در اکثر گزارش‌ها تضمین‌های زیبای ایشان را از اشعار حافظ می‌خوانیم، این هفته غزل شماره‌ی هفتاد و هفت خواجه را تضمین کرده بودند و بعد از استاد نجف زاده تضمین خود را خواندند. غزل دومی که این هفته آقای جهانشیری خواندند تضمینی از شعری از استاد قهرمان بود که تصمیم گرفتند ویرایش دیگری روی آن داشته باشند که انشاالله در هفته‌های بعد خواهید خواند:
بلبلی برگِ گُلی خوش‌رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت
حافظ
در کنارم بود اما چشم بر دیوار داشت
من به او دل دادم و او از محبت عار داشت
هر چه پرسیدم از او کآیا به من دل بسته‌ای؟
چشم حاشا کرد اما بر زبان اقرار داشت
دل نمی‌کندم از او با آن‌همه ناباوری
عقل عاصی بود و دل بر ماندنش اصرار داشت
هر زمانی از جدایی دم زدم چشمش گریست
از وفا هرجا که گفتم روی در انکار داشت
آخرش هم من نفهمیدم که او در سینه‌اش
قلوه‌سنگی داشت یا عشقی به دیگر یار داشت
عمر طی شد با همین تردید و عشق یک‌سره
گاه شیرین بود اما دردسر بسیار داشت
این نیاز و ناز آخر کار دستم می‌دهد
"خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت"
***
در کفّه‌ی دو دستم امشب دو جام بگذار
ای ساقی سبک‌دست سنگ تمام بگذار
محمد قهرمان
در سینی رفاقت قدری مرام بگذار
یک چای قندپهلو از احترام بگذار
...
***
 
شاعر دیگر همشهری جناب آقای اکبر میرزابیگی بودند که این هفته غزلی خواندند. غزل ایشان استقبالی بود از یکی از غزل‌های معروف خواجه‌ی شیراز:
گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید
گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید
حافظ
گفتم که روی ماهت از پرده کی درآید
گفتا تحملی کن تا وقت آن سرآید
گفتم زمان وصلت کی خواهد آمد، ای دوست؟
گفتا مگر که فرمان از سوی داور آید
گفتم که از فراقت دل می‌رود ز دستم
گفتا که دل قوی کن تا این‌که دلبر آید
گفتم به شوق وصلت شب تا سحر نخوابم
گفتا که صبح امید اینک ز خاور آید
گفتم که صبح آمد وز تو نشان نیامد
گفتا که شب دعا کن تا صبح دیگر آید
گفتم که میرزا را کی بر حضور خوانی
گفتا رسد زمانی کاین غصه هم سر آید
***
 
شاعر بعدی آقای مجید قندهاریان بودند که شعری برای مرحوم پدرشان سروده بودند و خواستند که شعر را در وبلاگ نگذارم تا فرصت بیشتری برای ویرایش شعرشان در اختیار داشته باشند:
عکسی از آن نادره‌ی زنده‌یاد
دیدم و وقت سحر آمد به یاد
...
***
 
نوبت به دوست عزیزم علی اکبر عباسی رسید و او هم غزلی بسیار زیبا خواند. قبلا هم گفته‌ام که آقای عباسی شعرهایش را بارها و بارها تغییر می‌دهد و به یاد دارم که شبی با عباسی عزیز و محمد گرامی شاعر مشهدی در خصوص این غزل صحبت کردیم و محمد گرامی نکاتی را گوشزد کرد که آقای عباسی تصمیم به ویرایش مجدد این غزل گرفت. نسخه‌ی قبلی این غزل در گزارش جلسه‌ شماره 1006 به تاریخ 15/4/92 (شعرخوانی) در آرشیو وبلاگ موجود است:
تو مثل زلزله‌ای، عشق ناب یعنی این
شبیه ارگ بمم من، خراب یعنی این
فضای سینه‌ی من مثل سینه‌ی دریاست
همیشه در طپشم، اضطراب یعنی این
بگیر نبض لبم را به لب که بیمار است
مرا بسوز و بگو: «التهاب یعنی این»
خمار آن لب مستم که می‌زند فریاد:
«بنوش جرعه‌ای از من، شراب یعنی این»
تو آمدی، یخ قطبی‌ترین زمین وا شد
بگو به مردم شهر: «آفتاب یعنی این»
به راه عشق ِتو من جان نه، آبرو دادم
قبول کن، گل من! انتخاب یعنی این
برای پرسش ِ بی‌پاسخ ِ دلم از عشق
سکوت کردی و گفتی: «جواب یعنی این»
***
 
نفر بعد میرزا عبدالله فلاح بود که با لهجه‌ی ساده و صمیمی‌اش شعرهای خود را خواند. شعر اول ایشان که قالب مشخصی نداشت در مورد دهه‌ی فجر سروده شده بود و شعر دوم ایشان شعری طنز بود که شاعر در آن از گرانی‌ها و نابسامانی‌های این زمانه شکوه می‌کرد:
بخوان ای دوستان امن تبارک
بیا با هم بگیم فجرت مبارک
...
***
ای ولی حق، به حق ایزد یکتا قسم
بر محمد شهسوار لیلة‌الاسرا قسم
 دوستان از استاد نجف‌زاده خواسته‌اند که هر هفته یک شعر انتخابی را با خود به انجمن بیاورد و برای‌مان بخواند. شعرهای انتخابی این هفته استاد چند غزل از شاعران سبک عراقی است که به استقبال هم رفته‌اند. به ترتیب غزل 476 خواجه‌ی شیراز (726 تا 792 قمری)؛ غزل شماره‌ی 889 خواجوی کرمانی (689 تا 753 قمری)؛ غزل شماره‌ی 842 اوحدی (۶۷۳ تا ۷۳۸ قمری) را از زبان استاد شنیدیم. تاریخ تولد و فوت شاعران از این جهت ذکر کردم تا ترتیب زمانی این غزل‌ها مشخص شود:
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی
تو پیکِ خلوتِ رازی و دیده بر سر راهت
به مردمی، نه به فرمان، چنان بران که تو دانی
بگو که جان عزیزم ز دستْ رفت خدا را
ز لعل ِ روح‌فزایش ببخش آن که تو دانی
من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی
خیال ِ تیغ ِ تو با ما حدیثِ تشنه و آب است
اسیر ِ خویش گرفتی، بکُش چنان که تو دانی
امید در کمر ِ زرکَشت چگونه ببندم؟
دقیقه‌ای‌ست، نگارا! در آن میان که تو دانی
یکی‌ست ترکی و تازی در این معامله، حافظ!
حدیثِ عشق بیان کُن بدان زبان که تو دانی
***
ایا صبا خبری کن مرا از آن که تو دانی
بدان زمین گذری کُن در آن زمان که تو دانی
چو مرغ در طَیَران آی و چون بر اوج نشستی
نزول ساز در آن خرّم‌آشیان که تو دانی
چنان مَران که غباری بدو رسد ز گذارت
بدان طَرَف چو رسیدی چنان بران که تو دانی
چو جز تو هیچ‌کس آن‌جا مجال ِ قُرب ندارد
برو به منزل ِ آن ماهِ مهربان که تو دانی
همان زمان که رسیدی بدان زمین که تو دیدی
سلام و بندگی ما بدان رسان که تو دانی
حکایتِ شبِ هجران و حال و روز ِ جدایی
زمین ببوس و بیان کن بدان زبان که تو دانی
به نوکِ خامه‌ی مژگان تحیّتی که نوشتم
بدو رسان و بگویش چنان بخوان که تو دانی
وگر چنان‌که توانی بگوی کای لب لعلت
دوای آن دل ِ مجروح ِ ناتوان که تو دانی
مرا مگوی چه گویی؟ هر آن سخن که تو خواهی
ز من مپرس کجایی؟ در آن مکان که تو دانی
چو از تو دل طلبم، گویی‌ام: دلت چه نشان داشت؟
من این زمان چه نشان گویم، آن نشان که تو دانی
دلم ربایی و گویی: ز ما بگو که چه خواهی؟
ز دُرج ِ لعل ِ تو خواجو چه خواهد؟ آن‌که تو دانی
***
نسیم صبح، کَرَم باشد آن چنان که تو دانی
گذر کنی ز بر من به نزدِ آن‌که تو دانی
پیام ِ من برسانی، بدان صفت که تو گویی
سلام ِ من برسانی، بدان زبان که تو دانی
چو راز با کمرش در میان نهی به شگرفی
درافگنی سخن ِ من بدان میان که تو دانی
به گوشه‌ای کَشی آن زلف را به رفق و، بگویی
که: بازده دل ما را بدان نشان که تو دانی
خبر کنی لب او را که: ای ز راه ستیز {ن و: ستیزه}
کنی دریغ دل این شکسته آن که تو دانی
ز حال اوحدی ار پرسدت که چیست؟ بگویی
که: در غمت نفسی می‌زند چنان که تو دانی
***
 
در پایان من که بهمن صباغ زاده ام کار هفته‌ی پیشم را با یک تغییر کوچک خواندم:
هرچند دائم لای چرخ عاشقان چوب است
با این وجود احوال‌مان - شُکر خدا - خوب است
من با دلم دیوانه‌ات هستم نه با عقلم
در کارزار عشق، بی‌شک، عقل مغلوب است
هر بوسه‌ات بر بازویم حِرز یمانی شد
عاشق همیشه در پناه امن محبوب است
لب باز کردی و دلم صد باغ گل وا شد
لبخندهایت موج مروارید مرغوب است
باری، ملالی نیست تا وقتی که می‌خندی
زیبای من! حال تمام عاشقان خوب است
***
 
اخیرا به مجموعه‌ای از غزل معاصر دست یافته‌ام که تا حد زیادی با مجموعه‌هایی که امروزه در فضای مجازی منتشر می‌شود تفاوت دارد. بیشتر سایت‌ها و وبلاگ‌هایی که در زمینه‌ی گلچین غزل امروز فعالیت می‌کنند فقط به جذابیت‌های ظاهری و زبانی اثر توجه دارند و گاها شعرهای سست و دم‌دستی هم به این مجموعه‌ها راه پیدا می‌کنند. در این مجموعه آنچه قبل از زبان اهمیت دارد استحکام و قدرت شعر دست. هر هفته یکی از این غزل‌ها را به همان ترتیبی که در آن مجموعه آمده است با شما مرور می‌کنم؛ غزل این هفته از ایرج‌میرزا است. در مورد این غزل ذکر این نکته هم ضروری است که وثوق‌الدوله غزلی با همین وزن و قافیه و ردیف می‌سراید و از دیگران می‌خواهد به استقبال شعر او بروند و مسابقه‌ای هم برای شرکت‌کنندگان ترتیب می‌دهد که ایرج‌میرزا با همین غزل برنده می‌شود:
آزرده‌ام از آن بتِ بسیارنازکُن
پا از گلیم خویش فزون‌تردرازکن
با آن‌که از ر‌ُخش خط مشکین دمیده باز
آن ت‍ُرک نازکن نشود ت‍َرکِ‌نازکن
از چشم بَد کنند همه خلق احتراز
من گشته‌ام ز چشم نکو احترازکن
رندِ شرابخوارم و در سینه‌ام دلی‌ست
پاکیزه‌تر ز جامه‌ی شیخ‌ِ ِ نماز‌کُن
من از زبان خویش ندارم شکایتی
چشم است بیشتر که ب‍َو‌َد کشف راز‌کُن
من پروراندمت که تو با این بها شدی
طفلی ندیده‌ام چو تو بر دایه نازکُن
بویی ز بوستان محبت نبرده‌اند
سالوس زاهدانِ حقیقت مجازکُن
کی آرزوی س‍َلوی و م‍َن ره دهد به دل
آن اکتفا به نان و پنیر و پیاز کُن؟
آن را که آز نیست به شاهان نیاز نیست
سلطان ِ وقتِ خویش ب‍ُو‌َد ترکِ آز کُن
***



4- شعر محلی تربت؛ اوسنه‌های محلی تربت؛ اوسنه‌ی نجمانجم‌الدین؛ قسمت سوم
برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (b homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (b davat) مورد استفاده می‌گیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. این فایل‌های دانلود در سایت 4shared.com قرار دارد. اگر بر روی download کلیک کنید و پس از آن گزینه‌ی free download را انتخاب کنید، پس از باز کردن لینک دانلود جمله‌ای را می‌بینید که به انگلیسی نوشته است است اینجا کلیک کنید، با کلیک بر روی کلمه‌ی اینجا (here) فایل دانلود خواهد شد. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشه‌ی windows؛ پوشه‌ی fonts انتقال دهید. (c:\windows\fonts) پس از انتقال، این خط‌ها (فونت‌ها) در رایانه‌ی شما قابل مشاهده خواهد بود.
مدتی پیش با دیدن کتاب ارزشمند افسانه‌های هرات که خانم روشن رحمانی زحمت نگارش آن را کشیده‌اند و بخشی از افسانه‌های ولایت هرات را در بر می‌گیرد و با گویش محلی نگاشته شده است به این فکر افتادم من نیز دست به کار شوم و افسانه‌های محلی تربت حیدریه را با گویش تربتی ثبت و ضبط کنم. در زمینه‌ی جمع‌آوری فرهنگ گویشی شهرستان تربت حیدریه کار زیادی انجام نشده و منابع بسیار کمی در دسترس است. از طرفی دامنه‌ی این افسانه‌ها به قدری گسترده است و به قدری ویرایش‌های مختلف از این افسانه‌ها وجود دارد که اگر کسی تمام عمر را صرف این کار کند باز هم نخواهد توانست تمام افسانه‌های این منطقه را جمع‌آوری کند. سال‌هاست با افزایش رسانه‌های جمعی دیگر کسی به این افسانه‌ها توجه ندارد و راوی‌ها مدت‌هاست این‌ها را برای کسی بازگو نکرده‌اند. این افسانه‌ها که قرن‌هاست سینه به سینه و نسل به نسل منتقل شده است تا به ما و قرن ما رسیده است را در حال حاضر تنها کهنسالان در سینه دارند و این زنجیره در حال قطع شدن است پس بهتر است تا دیر نشده کاری بکنیم. از شما دوستان و خوانندگان عزیز هم تقاضا می‌کنم که همت کنید و افسانه‌هایی که کهنسالان فامیل‌تان در سینه دارند را منتشر کنید حتی اگر زمان و حوصله‌ی این کار را ندارید می‌توانید این اوسنه‌ها را به صورت یک فایل صوتی برای من که بهمن صباغ زاده‌ام siyah_mast@yahoo.com ارسال کنید تا آن‌ها را در همین وبلاگ منتشر کنم.
اوسنه‌ی نجمانجم‌الدین در 8 قسمت در وبلاگ خواند آمد و پس از آوردن همه‌ی قسمت‌ها این اوسنه با برچسب‌های اوسنه‌های تربتی و اوسنه‌ی نجمانجم‌الدین قابل مشاهده خواهد بود.
 
اوسنه‌ی نجمانجم‌الدین
راوی: رمضان دوپیکر 75 ساله از روستای امیرآباد، تربت حیدریه
روایت: پنجشنبه 5/10/1392 روستای امیرآباد، تربت حیدریه
...
3
دو سه روزِ اینا خِدِیْ هَمدِگَر دَم قصرْ بویَن و ایکِّه‌یْ که بِرِیْ دخترِ پادشا غُذا میَوُرد دی هر شُو دخترِ پادشا کُ به غُذاها دَس نِمِزَد و چَن شُوَه کِه غُذاهار تا تَه مُخُورَه وُ مِگَه وازُم بیار. چَن روزِ بِیْن خُورد و ای دُختِرَه که کِنیزِ دخترِ پادشا بو وُ غُذا میَوُرد گُف: بِیِسْ از خُود کُنُم که ای جِریان از چه قِرارَه. ای هَر کِه هَس خِدِیْ دخترِ پادشا دِ قصرَه. وُ ایرُم بُگُم که مِدَنیستَن که ای دختَرِ پادشا عاشِقِ یَکیَه، یَعنِه یَک رَمز و رُموزَکِ شِنُفتَه بویَن.
دو سه روزی این‌ها (اشاره به نجما و دختر پادشاه) با هم‌دیگر (یکدیگر) در هم قصر بودند و این‌یکی (آن کسی) که برای دختر پادشاه غذا می‌آورد دید که هر شب که دختر پادشاه که به غذاها دست نمی‌زد (یعنی چندان از غذاها نمی‌خورد) و چند شب است که غذاها را تا ته (آخر) می‌خورد و می‌گوید باز هم بیاور. چند روزی که بین خورد (چند روزی که فاصله افتاد، چند روزی که گذشت) و این دختر که کنیز دختر پادشاه بود و غذا می‌آورد (با خود) گفت: باید از خود کنم (کشف کنم، بفهمم) که این جریان از چه قرار است. این هر که هست با دختر پادشاه در قصر است. و این را هم بگویم که می‌دانستند که این دختر پادشاه عاشق یکی (کسی) است، یعنی یک رمز و رموزکی شنیده بودند. (رمز و رموزک کنایه‌ای است از سخنان در گوشی)
اَمَد و ای کِنیزَک اِمشُو غُذارْ دِ پوشتِ دَر گِدیشت و وِرگف: خانُم غِذاهارْ گِدیشتُم، سرْد نِرَه؛ وُ خِدِیْ کُوشاش تَق تَق کِرد و رَفت. اَمْبا اَرُمَک کُوشاشِر از پاش به دَر کِرد و واز وِرگَشت که از خود کِنَه که کی خِدِیْ دخترِ پادشا دِ قَصرَه. دَر که وا رَف ای خُودِشِر دِ تَریکی پِنْهُم کِرد، دی که بَعلِه، اینا دو نِفِری خِدِیْ هَم غُذا مُخُورَن. آقایْ شُمارْ دَرِم ای کِنیز رَف بِرِیْ پادِشا وِرْگُف. گُف: پادِشا قُبلِه‌يْ عالَم. گُف: بَلِه. گف: خِبَر نِدِرِن که دِختَرِتا خِدِیْ یَکِ دِ قَصرَن. گُف: چی مِگی. گف: هَمی که شِنُفتِنْ، گف: اِی بابا، او از کُجِه اَمِدَه به قصرِ دختَرُم.
آمد و (گذشت و) این کنیزک امشب غذا را پشت در گذاشت و برگفت (گفت): خانم، غذاها را گذاشتم، سرد نرود (نشود). و با گفش‌هایش تق تق کرد و رفت. اما آرامک (به آرامی) کفش‌هایش را از پایش به‌در کرد (بیرون کرد، کفش‌هایش را درآورد) و باز برگشت که از خود کند (بفهمد، کشف کند) که که (چه کسی) با دختر پادشاه در قصر است. در که باز رفت (باز شد) این (اشاره به کنیز دختر پادشاه) خودش را در تاریکی پنهان کرد، دید که بله، این‌ها دو نفری با هم غذا می‌خوردند. آقایی که شما را داریم (هر راوی برای وصل کردن جمله‌هایش به یکدیگر از تکیه‌کلام‌هایی استفاده می‌کند) این کنیز رفت برای پادشاه برگفت (به پادشاه گفت، به پادشاه خبر برد). (کنیزک) گفت: پادشاه قبله‌ی عالم. (پادشاه) گفت: بله. (کنیزک) گفت: خبر ندارید که دخترتان با یکی (کسی) در قصر هستند. (پادشاه) گفت: چه می‌گویی؟ (کنیزک) گفت: همین که شنفتید (شنیدید)، (پادشاه) گفت: ای بابا، او (اشاره به نجما) از کجا آمده است به قصر دخترم (چگونه آمده است).
آقایِ که شُمارْ دَرِم ای پادِشا یک دِستِه‌یْ از سِربازاشِرْ رِیی کِرد و اَمَدَن به قصرِ دخترِ پادشا. چِکار دَرِن که اینا اَمَدَن و دَخترِ پادشا و نِجْمارْ دِ هَم رِختِ‌خُو پیچُنْدَن و اَوُردَن به هَم قصرِ خودِ پادشا. پادشا دِستور دا که: وا کِنِن لُحافارْ. تا وا کِردَن دختِرَه اَجیر رَف، نِجْمام اَجیر رَف. دیَن که شِمشیرِ دُختِرَه دِ وسطِ هر دوتاشایَه وُ اینا یَعنِه شِمشیرِ دِ وِسَطْ گِدیشْتَن که تَنِ‌شا به هَم نُخُورَه. دختَرِ پادِشا تا اَجیر رَف شِمشیرِر از وِسَط وِردیشت و وِر دُور اِنداخت و اینارْ از خودِش سیوا کِرد و رفت ور حَدِ قصرِ خودِش.
آقایی که شما را داریم (هر راوی اوسنه برای این‌که قسمت‌های مختلف یک اوسنه را به هم متصل کند و داستان را ادامه دهد از تکیه‌کلام‌هایی استفاده می‌کند و راوی این افسانه هم از این تکیه‌کلام استفاده می‌کرد) این پادشاه یک دسته‌ای از سربازهایش را راهی کرد (فرستاد) به قصر دختر پادشاه. چکار دارید که این‌ها (اشاره به سربازان) آمدند و دختر پادشاه و نجما را در هم رختخواب پیچاندند و آوردند به هم قصر خود دختر پادشاه. پادشاه دستور داد که: باز کنید لحاف‌ها را. تا باز کردن دختر (پادشاه) اجیر رفت (بیدار شد، از حالت خواب‌آلودگی درآمد)، نجما هم اجیر رفت (شد). دیدند که شمشیر دختر پادشاه در وسط هر دوتایشان است و این‌ها (اشاره به دختر پادشاه و نجما) شمشیری در وسط گذاشته‌اند که تن‌شان (بدن‌شان) به هم نخورد. دختر پادشاه تا اجیر رفت (بیدار شد) شمشیر را از وسط (از وسط خود و نجما) برداشت و بر (به) دور  انداخت (به دور انداختن کنایه از چرخ دادند شمشیر به اطراف است) و این‌ها را (اشاره به سربازان) سوا کرد (جدا کرد) و رفت بر (به) حد (به سمت محدوده‌ی، به طرف) قصر خودش.
دختِرَه که فِلار کِرد و رف به قصرِش، پادِشا وِرگُف وِر رَدِ او نِمَیَه بِرِن. نِجمار بِگیرِن و وِر دال زِنِن. نِجمارْ بُردَن به پایِ دال که اورْ وِر دال بالا کِشَن که نِجما یَگ بِیْتِ وِرگُف: الا اِی پادشاهِ باعَدالَت / مُرِخَّص کُن بُرُم سویِ وِلایَت / مُرِخَّص کُن بُرُم قومار ببینُم / دعاگویِ تو باشُم تا قیامَت. به یَگ هُو دخترِ پادشا سَرِشِرْ از دِرْچِه‌يْ قَصِر به‌دَر کِرد و ای بِیْتِر گُف: الا اِی پادشاهِ گُوکُشی تو / رِقَم داری عاشِق می‌کُشی تو؟
دختر (پادشاه) که فرار کرد و رفت به قصرش، پادشاه برگفت (گفت) بر ردِ او (به دنبال او، اشاره به دختر پادشاه) نمی‌خواهد بروید. نجما را بگیرد و بر (به) دار زنید. نجما را بردن به پای دار که او را (اشاره به نجما) بر (به) دار بالا بکشند (به دار کشند، دار بزنند) که نجما یک بیتی (یک دوبیتی) برگفت (گفت): الا ای پادشاه باعدالت (عادل) / مرا مرخص کن تا بروم سوی (به سمت) ولایت (زادگاهم) / مرا مرخص کن بروم قوم‌هایم (خویشاوندانم) را ببینم / دعاگوی تو باشم تا قیامت. به یک‌باره دختر پادشاه سرش را از دریچه (پنجره‌ی) قصر (اشاره به قصر دختر پادشاه) به‌در (بیرون) کرد و این بیت (دوبیتی) را گفت: الا ای پادشاه گاوکُشی تو (ای پادشاهی که لایق گاوکشتن هستی) / گمان کرده‌ای که عاشق می‌کشی تو (گمان کرده‌ای که می‌توانی عاشقان را بکشی)؟ (باید به این نکته اشاره کرد که شعرهایی که در خلال اوسنه می‌آید در قالب دوبیتی سروده شده است اما به اختصار بیت گفته می‌شود مثلا می‌گویند فلانی در این‌جا بیتی گفت. راوی این اوسنه چون مدت‌ها بود این اوسنه را برای کسی تعریف نکرده بود برخی از ابیات را از خاطر برده بود)
بَعدِش پادشا گُف دَس نِگَه دَرِن. دَس نِگا دیشتَن. پادشاه وِردیشْت که: جِوان، تورْ اَگِر یِلَه تُم، مِری به مُمْلِکَتِت؟ گف: بَلِه، قُبلِه‌ي عالَم، از خُدا مَیُم که مُور یِلَه کِنِن که بُرُم به مُمْلِکَتُم. بُرُم به جایْ مَدِر پیَرُم. اونا خِبَر نِدَرَن که شما مَیِن د این‌جِه مُور وِر دال زِنِن.
بعدش (در ادامه) پادشاه گفت دست نگاه دارید. دست نگاه داشتند. پادشاه برداشت که (ناگهان گفت که): جوان، تو را اگر یله (رها) کنم می‌روی به مملکتت (شهر خودت)؟ (نجما) گفت: بله قبله‌ی عالم، از خدا می‌خواهم که مرا یله (رها) کنید که برم به مملکتم (شهر خودم). بروم به جای (پیش) مادر و پدرم. آن‌ها (اشاره به پدر و مادر نجما) خبر ندارند که شما می‌خواهید این‌جا مرا بر دار زنید (به دار بزنید، دار بزید).
خلاصَه ایرْ یِلَه دایَن و رف به جایْ نَنِه پیرزال و اَسبِشِرْ وِردیشت و یَک موشتِ لَعل و جِواهِرِ دِگِیْ به پیرزال دا و خِدَش خداحافِظی کِرد و اَمَد به مینِ بازار که اسبِشِر نَل کِنَه. اینجِه‌رْ دختر واز سَرِشِر به‌دَر کِرد و وِرگُف: دَرِ دیکانِ نَعل‌بِندی‌رْ بِگِردُم / هَمو لُبکایْ کِه می‌خِندی‌رْ بِگِردُم / مِثالِ روزِه‌داران روزَه داری / به قربانِ لِبایْ خُشکِت بِگِردُم.
خلاصه این را (اشاره به نجما) یله دادند (رها کردند) و رفت به جای (پیش) ننه پیرزن و اسبش را برداشت و یک مشت لعل و جواهر دیگر به پیرزن داد و با او خداحافظی کرد و آمد به میان بازار که اسبش را نعل کند. این‌جا را (در این قسمت داستان) دختر (پادشاه) باز سرش را به‌در (بیرون) کرد و برگفت (گفت): در دکان (مغازه‌ی) نعل‌بندی را بگردم (قربان تو که درِ مغازه‌ی نعل‌بندی ایستاده‌ای بشوم) / همان لبک‌هایی (لب با کاف تصغیر و الف جمع آمده است) که می‌خندی را بگردم / مانند روزه‌داران روزه داری / به قربان لب‌های خشکت بگردم (قربان لب‌های خشکت شود، باید اشاره داشت که لب‌خشک بودن کنایه از نامُراد بودن هم هست).
خلاصَه چِکار دَرِن که ای بِیْتارْ دختر خُند و نِجما به را زد و دِسلاف کِرد به رِفتَن که بِرَه وِر حَدِ شیراز. خِبَر رِسی به دُختَرِ پادشا که نِجما رَف رو وِر شیراز. ایمْ یَعنِه دخترِ پادشاه خِدِیْ قُشونِش به راه اَفتی و پوشتِ سَرِ نِجما دِسلاف کِرد به رِفتن.
خلاصه چکار دارید که (این هم دیگر تکیه‌کلام راوی برای اتصال قسمت‌های مختلف اوسنه بود) این بیت‌ها را (اشاره به دو دوبیتی که در بالا آمد) دختر (پادشاه) خواند و نجما به راه زد (به جاده زد، راه افتاد) و شروع کرد به رفتن که برود بر حد (به سمت) شیراز. این هم یعنی دختر پادشاه با قشونش (سربازانش) به راه افتاد و پشت سر نجما شروع کرد به راه رفتن.
...
... ادامه دارد
***
 
5- شاعر همشهری؛ جلال رفیع  (1333)
از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.
 
جلال رفیع، روزنامه‌نگار و طنزنویس در سال 1333 در تربت حیدریه متولد شد. تحصیلات را تا دیپلم در همین شهرستان ادامه داد و در سال 1352 وارد دانشگاه تهران شده و رشته‌ی حقوق خواند. سال‌های دانشجویی او مصادف شد با انقلاب اسلامی ایران و جنبش‌های دانشجویی و او هم در این جنبش‌ها شرکت داشت. در همان زمان مقاله‌ای نوشت تحت عنوان "نماز تسلیم انسانی عصیانگر" که بسیار هم مورد توجه قرار دانشجویان و احزاب قرار گرفت. به دنبال فعالیت‌های انقلابی‌اش بازداشت شد و مدت هفت ماه را در بازداشتگاه کمیته‌ی مشترک تحت شکنجه قرار داشت. در نهایت با مدرک لیسانس از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد و وکیل پایه یک دادگستری شد. ولی دنبال کار وکالت نرفت.
سال 58 وارد روزنامه‌ی کیهان شد و مدتی عضو شورای سردبیری آن بود. سال 59 تا حوالی سال 66 و 67 عضو شورای سردبیری روزنامه اطلاعات هم بود. مانند بسیاری دیگر، افرادی برای درگیرکردنش با کار روزنامه‌نگاری دخیل بودند. دعایی و دکتر ممکن در روزنامه اطلاعات و اسدالله نوری و دکتر هادی نجف آبادی هم در روزنامه‌ی کیهان از جمله مشوقان و دعوت‌کنندگان از او برای کار در روزنامه بودند. آن سال‌ها روزنامه‌ی کیهان نیروی جدید می‌خواست. بنابراین رفیع واسطه‌‌ای شد برای آمدن دوستان دیگرش که آن‌ها هم حقوق خوانده بودند. او می‌گوید: «از آنجایی که سابقه‌ی نوشتن مقاله و نویسندگی را از قبل ِ انقلاب داشتم، گفتند که سرمقاله بنویسم. کتاب‌های اجتماعی سیاسی و مذهبی ِ من در داخل و خارج دانشگاه به چاپ رسیده بود. به همان واسطه سرمقاله‌نویسی را قبول کردم. دکتر هادی نجف آبادی خواست تا در شورای سردبیری با او همکاری کنم. بعد از مدتی که او از کیهان رفت، ما همان کار را با همکاران قدیم و جدید ادامه دادیم. سال 59 امام خمینی، دکتر ابراهیم یزدی را به عنوان نماینده‌ی خود در موسسه‌ی کیهان منصوب کردند. چون ابراهیم یزدی از دوستان بود و مسئول موسسه‌ی جدید کیهان شده بود؛ مدت کوتاهی با او کار کردم ولی به خاطر اختلاف سلیقه‌ها خداحافظی کرده و از کیهان رفتم. به دوستانم گفتم که هر کسی می‌خواهد بماند و هر کسی که نمی‌خواهد با من بیرون بیاید. محمود شمس که به ماشاالله شمس الواعظین معروف است در تاریخ سال 58 و 59 در صفحه‌ی مقالات با من همکاری داشت. او و سیدعباس معارف با من از کیهان بیرون آمدند. برخی دیگر هم مثل جهانبخش ناصر در کیهان ماندند.»
خروج از روزنامه‌ی کیهان، دعوت دعایی را به روزنامه اطلاعات در پی داشت. رفیع در این روزنامه هم سرمقاله می‌نوشت و به دنبال آن عضو شورای سردبیری هم شد. او با این‌که سمت عضو شورای سردبیری داشته، اما به قول امروزی‌ها آچار فرانسه هم بوده است. خودش می‌گوید: «روزنامه‌نگاری بعد از انقلاب در شرایطی شکل گرفت که موسساتی مثل کیهان و اطلاعات دچار مشکلات درونی و بیرونی شده و برخی یا بازنشسته و یا استعفا داده بودند. بنابراین نیاز به نیرو داشتند. از طرفی اوضاع کشور در آن شرایط بحرانی اوضاع ویژه‌ای بود و کسی که در آن تاریخ سرمقاله می‌نوشت، باید همه کار می‌کرد. یعنی گاهی خبرنگار می‌شد، گاهی دبیر سرویس بود و گاهی ... چون نهادهای زیادی از هم پاشیده شده بود و از اول در حال شکل گیری بودند.» جلال رفیع ادامه می‌دهد: « قبل از انقلاب برادرم در روستایی نزدیک بابل معلم بود. یک بار همراه دوستانی از جمله علی معلم دامغانی به برادرم که در آن روستا بود سری زدیم. به برادرم گفتم که چه کاره‌ای گفت: وزیر آموزش و پرورش هستم و فراش مدرسه! منظورش این بود که تمام مراتب و مراحل بین این دو مقام را یکسره انجام می‌دهم. می‌خواهم بگویم که سردبیری و مقاله نویسی سال 58 و 59 و 60 در روزنامه‌هایی مثل کیهان و اطلاعات که از نو رویش کرده بودند؛ شبیه سمت برادرم در روستا بود. پس برخی فکر نکنند که از راه رسیدیم و بر تخت و تاج سردبیری نشستیم! ما در اوضاع پرمسئله و بی‌امکانات آن روزها در سمت سردبیری و مقاله‌نویسی همه کار می‌کردیم.»
جلال رفیع جدا از کار روزنامه نگاری، از 65 چندسالی عضو شورای فرهنگ عمومی زیرمجموعه‌ی شورای عالی انقلاب فرهنگی هم بود. در سال 70 و 71 هم  عضو هیات منصفه دادگاه مطبوعات شد. بعد از آن با چند نفر دیگر از دادگاه استعفا دادند. وی زمانی نیز عضو هیت موسس انجمن موسیقی ایران هم بود. وی در این مورد می‌گوید: «در سال 63 من و تعدادی از دوستانم از جمله احمد ستاری؛ عبدالعلی رضایی و احمد سام و منصور آسیم "نشر نی" را تاسیس کردیم. که چند سال بعد به دلیل کمی وقت به همراه سام از هیات مدیره نشر نی استعفا دادیم.» داوری جشنواره فیلم فجر در سال 64  که برای اولین بار به جای یک فیلم، چهار فیلم برگزیده، انتخاب شد. عضویت در هیات داوران تئاتر فجر در سال 70 و عضو هیات داوران جشنواره مطبوعات در چندین نوبت طی در دهه های 70 تا 76 هم از دیگر فعالیت‌های او بوده است.
در سال‌های 66 و 67 برای ادامه تحصیل در رشته‌ی حقوق به هلند رفت با بیماری سختی مواجه و مجبور به برگشت شد. بعد از آن در نیمه‌ی دوم سال 67 تا اویل 68 ستون طنزی با عنوان "با اجازه" و با امضای "آقا جمال" در روزنامه کیهان راه انداخت که بعد از رحلت امام خمینی این ستون را تعطیل کرد. در مجلات گل آقا و به تقاضای او در هفته‌نامه و ماهنامه و سالنامه‌ی آن، گاهی طنزهایی به شعر و نثر نوشت. رفیع درباره ارتباطش با مرحوم کیومرث صابری می‌گوید: «مرحوم صابری در مصاحبه‌ای به نقش من هم در شهرتش اشاره کرد. او گفته بود که سه نفر از جمله مقام رهبری، دعایی و جلال رفیع در گل آقا شدن من موثر بوده‌‌اند. چون من مسئول شورای سردبیری بودم و از آن زمان که طنز می‌نوشت می‌شناختمش. پس اصرار داشتم ستون طنزی را در اطلاعات راه بیاندازد. اما او می‌گفت اوضاع جامعه به دلیل ترورها و جنگ و فضایی که تروریست‌ها راه انداخته بودند برای طنزنویسی مساعد نیست. بالاخره قبول کرد و آن ستون راه افتاد. من آن زمان مسئول مقاله‌نویسی و شورای سردبیری بودم و همان دو کار کلی از وقت من را می‌گرفت بنابراین نمی‌توانستم طنز هم بنویسم.» 
سال 76 وقتی صد روز از ریاست جمهوری خاتمی گذشته بود، جلال رفیع با او مصاحبه تلویزیونی کرد و آن مصاحبه هم جنجالی به پا کرد. در آن تاریخ هنوز مشاور فرهنگی و رسانه‌ای خاتمی نشده بود. 
با این همه جلال رفیع مولف کتاب‌هایی از جمله "ارتجاع مدرن" است. این کتاب را انتشارات بعثت چاپ کرد. کتاب ارتجاع مدرن سال 53 به صورت دست‌نوشته در میان دانشجویان و کتابخانه‌های دانشگاه تهران توزیع می‌شد تا این‌که در سال 55 دوستانش آن را به شکل کتاب چاپ کردند. "پژوهشی درباره صبر در قرآن" که در دو جلد منتشر شد جلد اول به نام صبر انسان قرآن جلد دوم صبر بصیر که به شکل دست‌نوشته برای دانشجویان تهران نوشته بودم که دست‌نوشته‌ی تکثیرشده‌اش در کتابخانه‌های دانشجویی بدون اسم موجود بود. از ترس ساواک اسمی برای دست‌نوشته‌هایمان نمی‌زدیم. بعدها دوستانی که می‌دانستند نویسنده‌ی آن کیست، در دفتر نشر فرهنگ اسلامی منتشر کردند. "نماز، تسلیم انسانی عصیان گر"، عنوان کتاب دیگر جلال رفیع است. «این هم دست نوشته برای دانشجویان دانشگاه تهران بود. افرادی به اشتباه به نام دکتر شریعتی این کتاب را چاپ کردند و من بارها و بارها این نوشته را با عکس و نام دکتر شریعتی دیدم که با آرم حسینیه ارشاد فروخته می‌شد. اما این دست‌نوشته را تکمیل کردم و به نامم در سال 57 منتشر کردم. کتاب دیگری در سال 56 و 57 برای بعضی از دانشجویان دانشگاه تهران نوشته بودم. این که می‌گویم دانشجویان دانشگاه تهران به این خاطر است که دانشجویان مذهبی و مبارز به دنبال این کتاب‌ها بودند.» دست‌نوشته‌ی دیگری هم که به صورت کتاب درآمد. اصول حاکم بر روابط اقتصادی در اسلام نام داشت. این کتاب هم توسط انتشارات میلاد در حد فاصل سال های 56 و 57 چاپ شد. بعد از انقلاب هم مقدمه و توضیحات کتاب اعترافات ژنرال که توسط نشر نی منتشر شد. مقدمه و توضیحات کتاب مثل برف آب خواهیم شد که نشر نی منتشر کرد. مقدمه و توضیحات کتاب خاطرات علم السلطان که در سال 65چاپ شد، اما وزارت ارشاد آن را منتشر نکرد. کتاب در بهشت شداد (خاطرات سفر به آمریکا) و فرهنگ مهاجم؛ فرهنگ مولد، مجموعه مقالات ناتمام رفیع بود که توسط انتشارات اطلاعات منتشر شدند. دیباچه و توضیحات و نام گذاری کتاب فضیلت‌های فراموش شده نام دیگری کتاب جلال رفیع است. متن اصلی کتاب توسط دانشمند بزرگ و استاد فلسفه دوره دکترای دانشگاه تهران مرحوم حسینعلی راشد بود که ایشان نتوانسته بود و یا نمی‌خواست منتشر کند اما رفیع آن را با اجازه خانواده‌اش منتشر کرد. این کتاب هم فروش خوبی داشت. 
او همچنین مقدمه‌ی طنز آمیز بر کتاب شعر طنز پا تنوری عباس خوش‌عمل شاعر و طنزپرداز را نوشت. مقاله‌ی پژوهشی مفصلی هم درباره طنز دینی در سالنامه گل آقا در اوایل دهه 70 منتشر کرد. آیا استفاده طنز آمیز از آیات و روایات دینی جایز است؟ نام این مقاله بود. کتاب دیگر جلال رفیع مقدمه و توضیحات کتاب ترجمه شده محمد در اروپا نوشته مینو صمیمی ترجمه عباس مهر پویاست. «سه ساله در صفحه 3 روزنامه اطلاعات ستونی را به اسم دریچه می‌نویسم که موضوع آن اجتماعی و فرهنگی و ادبی است. در دهه 70 و 80 در روزنامه اطلاعات بین‌المللی هم همکاری کردم.» 
روزنامه اطلاعات بین‌المللی اولین و تنهاترین {ن و: تنها} روزنامه برای ایرانیان مقیم خارج از کشور از سال 72 هر روز در آمریکا و اروپا منتشر می‌شود. یک صفحه انگلیسی و 7 صفحه فارسی دارد. تمام صفحه‌بندی‌ها و تیترها و مطالب در داخل کشور انجام می‌شود و با استفاده سیستم‌های پیشرفته به آمریکا و اروپا مخابره می‌شود. در آنجا طبق قراردادهایی، چاپ و تکثیر می‌شود. این روزنامه نمی‌تواند با حجم انبوه روزنامه‌ها مقابله کند. اما برای آشنایی فرزندان ایرانیان خارج از کشور با زبان  و فرهنگ و ادب فارسی چاپ می شود. زمانی که این روزنامه راه افتاده بود هنوز سایت‌های اینترنتی مثل امروز وجود نداشت.  
او می‌خواهد که بنویسیم: «برخی از روزنامه‌نگارانی که بعد از انقلاب در روزنامه‌های مختلف مشغول به کار شدند در تحریریه‌های کیهان و اطلاعات، سهمی در کمک به آنها داشتم. ادعا ندارم من آنها را روزنامه‌نگار کردم. اما به هر حال سهم کمی در روزنامه نگار شدن بعضی از آنها داشتم. نیروهای جدید بعد از انقلاب و برخی از روزنامه‌نگاران کیهان و اطلاعات قبل از انقلاب هم با ما ماندند و همکاری کردند و از آنها تشکر می‌کنم که با نیروهای جدید، منصفانه و مهربانانه همکاری کردند. 
در روزنامه کیهان آقایان مهدی فرقانی که قبلا دبیر سرویس گزارش بود و فریدون صدیقی که دبیر سرویس هنری بود و غلامرضا موسوی الان تهیه کننده فیلم‌های سینمایی هست و آن زمان دبیر سرویس سیاسی بود و محمد دهقانی، دبیر سرویس شهرستانها و مرحوم کوروس بابایی، دبیر سابق سرویس حوادث بود و در روزنامه اطلاعات آقای بیژن نفیسی که سمت‌های مختلفی داشت و هنوز هم در اطلاعات فعالیت می‌کند به همراه مرحوم احمدرضا دریایی و علی اصغر شیرزادی و صالحی آرام که بسیار با هم دوست بودیم. غیر از این افراد تعدادی دیگر هم در تحریریه‌های کیهان و اطلاعات فعال بودند و بعد از انقلاب همکاری با نیروهای جدید الورود انقلابی، را ادامه دادند.
رفیع در پایان یاد آور شد که در سال‌های 54 و 55 با زندانیان سیاسی از قبیل آیت‌الله طالقانی هم بند بود. کتاب "از دانشگاه تا شکنجه گاه" که حاصل گفتگو با اوست، شرحی از خاطرات آن ایام است.
آقای جلال رفیع وبلاگی دارد با عنوان دریچه http://jalalrafie.blogfa.com که در آن برخی از نوشته‌هایش را بازنشر می‌دهد و مطالبی را در موضوعات مختلف به خوانندگانش ارائه می‌دهد.
در ادامه شعر طنزی از جلال رفیع که در ستون دریچه‌ی روزنامه‌ی اطلاعات به چاپ رسیده بود با نام "طنز و نقد" را با هم می‌خوانیم. این شعر در پی استیضاح دکتر فاضل وزیر بهداشت دولت اول هاشمی رفسنجانی سروده شده است:
 
ای دریغا باز هم سطح تخصص نازل است
کار دکتر فاضل است!
وین معمّا، یا به قول خارجی‌ها پازل است
کار دکتر فاضل است!
 
گرچه با یک رای، دکتر فاضل از کابینه رفت
گرچه او بی‌کینه رفت
مرکب دارو و درمان بازهم پا در گل است
کار دکتر فاضل است!
 
هر کجا دیدی مریضی را مچل یا در هچل
کور یا کر یا کچل
هر زمان بیمار را دیدی به مرگش مایل است
کار دکتر فاضل است!
 
ای دریغا چیزی از (حصبه)، (تراخم) کم نشد
بعدِ فاضل هم نشد
گر علاج این همه ویروس و میکرب مشکل است
کار دکتر فاضل است!
 
گرچه با دفترچه، آن بیمار مسکین بیمه شد
هم حقوقش نیمه شد
دکتر و دفترچه‌ی بیمه چو جنّ و بسمل است
کار دکتر فاضل است!
 
بهر آموکسی سیلین یا شربت آمپی سیلین
یا اریترومایسین
در دواخانه به صف صد مسیو و مادموازل است
کار دکتر فاضل است!
 
گر به جای آن کز استیضاح، به بهتر شود
پاک خر تو خر شود
کار استیضاح ما حقّ است امّا باطل است
کار دکتر فاضل است!
 
گر پدر در آتش بیماری فرزند سوخت
کلیه‌یْ خود را فروخت
ور غنی از فقر مستضعف همیشه غافل است
کار دکتر فاضل است!
 
هرچه بیماری است در اینجا و آنجا یا مرض
هرچه باشد، الغرض
گر در اینجا دیفتری یا آن‌که در آنجا سل است
کار دکتر فاضل است!
 
بهر جرّاحی اگر شد آن مریض محتضر
نوبتش سال دگر
کار ما دائم دعا بهر شفای عاجل است
کار دکتر فاضل است!
 
گفت با من آنکه در دارو فروشی پادو است
توی (ناصر خسرو) است!
غیر از اینجا جای دیگر جستجو بی حاصل است
کار دکتر فاضل است!
 
هر که می‌خواهد ز کلیه عکس‌برداری کند
پرتوانگاری(!) کند
گر ندارد اسکناس آن کلیه عاطل باطل است
کار دکتر فاضل است!
 
از پی پرتونگاری گرمیسّر آمپول
نیست بی تزریق پول
غم مخور آمپول کلیه قیمتش ناقابل است
کار دکتر فاضل است!
 
بهر عکس کلیه گر پرتونگاری لازم است
پول داری لازم است
پرتو پول ار نباشد کار دنیا کنسل است
کار دکتر فاضل است!
 
"پرتو نیکان نگیرد هرکه بنیادش بد است"
مفلس است و تنگ دست
هر که بی پول است، بی بنیاد، بی جان، بی دل است
کار دکتر فاضل است!
 
آی، دانشجوی مفلس، عازم خارج مشو
طالب کالج مشو
بگذر از خیر فرنگستان که (مانی) ( لیتل) است
کار دکتر فاضل است!
 
هم به (هاسپیتال) معروف ( کرامْوِل) دل مبند
ای مریض مستمند
از کرامول آنچه می‌ماند برای ما (وِل) است
کار دکتر فاضل است!
 
گفتی آن بیمار را منزل به منزل می‌برند
تا کرامول می‌برند
گرچه سنّش بیشتر، از شصت و پنجاه و چل است
کار دکتر فاضل است!
 
آن مریض از نسل آدم نیست، می‌باشد ملک
رفته تا اوج فلک
یا ز اهل البیت زر یا اهل علم الکامل است
کار دکتر فاضل است!
 
گر نداری پول، زائو را بگو ای مستطاب!
در خیابان رو بخواب
زایمان رایگان کار زنان عاقل است
(ایضاً!) کار زنان عاقل است!
 
زن مرید مرد باشد ای عیال پاک‌بُن
ناقص‌العقلی مکن!
یک مرید خر به از صد روستا در بابِل است
(ایضاً= ایزن) در بابِل است!
 
چون نباشد تخت، وضع حمل کن در تاکسی
یا دکان واکسی!
بین تخت و تاکسی، فقر تو تنها حائل است
کار دکتر فاضل است!
 
تا تو را در شهر مستشفی به مستشفی برم
زایمان کن در برم
تاکسی در حکم مستشفی ست، مثل منزل است
کار دکتر فاضل است!
 
زوجه محتاج چک دکتر، چکاب قابله است؟
هشت ماهه حامله ست؟
چاره‌ساز او صدور چک به وجه حامل است
کار دکتر فاضل است!
***
 منابع: ویکی پدیا
سایت همیشه رو آن‌لاین
وبلاگ وب‌خند
***
۶- شعر طنز؛ دولت احمدی نژادی؛ علیرضا قزوه؛ گردآورنده علی اکبر عباسی
این بخش به لطف آقای عباسی از ابتدای سال 1391 به وبلاگ اضافه شده است و هر هفته در گزارش هفتگی جلسه شعری طنز همراه با معرفی شاعرش را می‌خوانید. چون این وبلاگ مربوط به شعر تربت است سعی می‌شود بیشتر از آثار شاعران تربتی در آن استفاده شود. سعی شده معرفی شاعر در حد یک پاراگراف بیشتر نباشد و در آن حتما به کتاب‌ها و آثار منتشر شده‌ی شاعر اشاره شود و اگر شاعر شعر طنز دارای وبلاگی هستند آدرس و لینک وبلاگ هم درج شود. شما خوانندگان عزیز هم می‌توانید برای ما شعرهای طنز خود و دیگران را جهت این بخش ارسال کنید.
 علیرضا قزوه در بهمن ۱۳۴۲ در گرمسار به دنیا آمد .تحصیلات مقدماتی را در زادگاهش به پایان رساند . قزوه از سال ۱۳۶۵-۱۳۶۴ به سمت ادبیات عرب کشیده شد و رساله‌ی فوق لیسانس او در زمینه ادبیات و شعر معاصر تاجیکستان می‌باشد. قزوه در ۱۳۷۷ به عنوان رایزن فرهنگی تاجیکستان انتخاب شد. وی یکی از ارکان مهم موج سوم (شعر انقلاب و دفاع مقدس ) شمرده می‌شود و تا کنون از وی چه در قالب شعر سپید و چه در قالب غزل، اشعار زیبا، محکم و دلنشینی منتشر شده است. قزوه با مجموعه‌ی (مولا ویلا نداشت) به عنوان شاعری فعال و متعهد شناخته شد. غزل معاصر ایران، مولا ویلا نداشت، از نخلستان تا خیابان، شبلی و آتش، پرستو در قاف، دو رکعت عشق، چه عطر شگفتی، قطار اندیمشک و ترانه های جنگ، خورشیدهای گمشده، قدم‌زدن در کلمات” عشق علیه السلام، با کاروان نیزه، من می‌گویم شما بگریید، گزیده ادبیات معاصر، کسی هنوز عیار تو را نسنجیده، سوره‌ی انگور، صبح بخیر مردم از آثار علیرضا قزوه می‌باشد.
چند هفته پیش علیرضا قزوه در مراسم بزرگداشت خلیل عمرانی اتهاماتی را علیه خانه‌ی شاعران مطرح کرده بود که فاطمه‌ی راکعی و سهیل محمودی و ساعد باقری آن‌ها را جواب گفته و از قزوه شکایت کرده بودند در بخشی از آن جواب سهیل محمودی می‌گوید: "در طول این سال‌ها دو نفر بودند که گفته‌ام وقتی پشت تریبون می‌روند، یکی باید برود و تریبون را از آن‌ها بگیرد؛ یکی همان مردی که می‌گفت: «بگم بگم» چون خودش نمی‌دانست چه می‌گوید و به تبعات چیزهایی که می‌گفت آگاه نبود و در سطح کلان برای همه‌ی مردم و جامعه‌ی ایران مشکلات فراوان درست کرد. نفر دوم هم همین فردی که می‌گفت «شکر خدا که برقرار است دولت احمدی‌نژادی» یعنی همین آقای قزوه که وقتی پشت تریبون می‌رود باید تریبون را از او گرفت، وگرنه به کل فرهنگ و هنر مملکت آسیب می‌زند. او هم مثل همان کسی است که نسنجیده حرف می‌زد و تبعات حرف‌های خودش را نمی‌دانست..." . و قزوه جواب می‌گوید: "مصاحبه مطبوعاتی گذاشتید فقط برای فحش دادن به من و رییس‌جمهور سابق. بیت مرا خواندید و حتا ایهام به این بزرگی را نفهمیدید که این شعر یک طنز بود و کنایه‌ای به آن دولت داشت. لااقل به تیمسار و استوار که از درجات نظامی است دقت می‌کردید". خلاصه ... این حرف‌ها بود که این شعر برایم جالب شد و تصمیم گرفتم که آن را برای این قسمت از شعر طنز در نظر بگیرم وگرنه ما نه اهل دعواییم و نه به دعوای شاعر دولتی بودن و نبودن دیگران کار داریم. از قضا شعر خوبی هم هست و به خواندنش می‌ارزد:
هر که رسید خون ما ریخت مرغ عزا شدیم و شادی
ما به کجا پناه اریم رستم اگر کند شغادی
شکر خدا که اهل اشراق جمله مشایی اند امروز
شکرخدا که باز گرم است بحث مریدی و مرادی
چیست سبب که مثل سدها، سدِّ رهِ همند مردم
آن همه طرح اجتمایی، این همه فکر اقتصادی
درهر دولتی که آمد ترکیبش همیشه این بود
شصت مدیرسطح پایین، بیست وزیر طرح کادی
داد ز دوره‌ای که شاگرد تکیه نمی‌کند به استاد
وای به لحظه‌ای که استاد، فخر کند به بی سوادی
این همه سال رفت و یاران دور شدند از غم هم
تاجر شهر شد سپاهی، واعظ شهر شد ستادی
واعظ ما هنوز دشنام می‌دهد از سر تعصب
نایی ما هنوز سرنا می‌زند از سر گشادی
خشمش اگر نبود طوفان، بود یکی خروش بی‌گاه
شعرش اگر نبود شمشیر بود یکی تفنگ بادی
شعر ز روزنامه کوچید، جام جم است و شرح سریال
در پی قصه جنایی‌ست قصه‌نویس اعتمادی
باز نمانده‌اند صد شکر این همه شاعران ز حرکت
کم نشده‌ست تا به امروز رونق شعر از کسادی
ما همه چند ماه از خویش دورتریم و دیرترهم
ماه رجب گذشت و تقویم مانده در اول جمادی
کاشکی از نمای نزدیک ریز شویم در دل خود
دور شدیم از حقیقت بیشتر از هزار وادی
کاش بلال در دل ِ ما نیمه‌شبی اذان بگوید
کاش صلا زند موذن، کاش ندا دهد منادی
حضرت عشق دوستان را دور مکن ز خویش، چندی‌ست
پشت سر تو در سجودند این همه ملجم مرادی
شکر خدا که تیمساران پشت و پناه مردمانند
شکر خدا که استوار است دولت احمدی نژادی
***
۷- فراخوان
در این بخش از وبلاگ خبر برگزاری جشنواره‌ها، سوگواره‌ها، کنگره‌ها، شب‌شعرها و دیگر مراسم در زمینه‌ی شعر و ادبیات را در سطوح مختلف شهرستان، استان، کشور یا بین‌المللی به اطلاع‌تان می‌رسانیم. با توجه به این‌که این وبلاگ برای معرفی شعر و شاعران تربت حیدریه تاسیس شده است سعی می‌شود بیشتر به موارد شهرستان و استان اشاره شود. (البته شرکت در هیچ‌کدام از این مراسم از طرف ما توصیه یا رد نمی‌شود و منظورمان فقط اطلاع‌رسانی است)
 
دوازدهمین جشنواره‌ی شعر و داستان سوره
بخش‌های مختلف جشنواره شامل: داستان کوتاه بزرگسال، داستان بلند بزرگسال، داستان کوتاه کودک و نوجوان، شعر کودک و نوجوان، شعر نو (نیمایی و آزاد)، شعر کلاسیک، ترانه و سرود می‌باشد. آثار ارسالی حول محورهای انقلاب اسلامی، سبک زندگی اسلامی - ایرانی، دفاع مقدس و مقاومت، بیداری و اخوت اسلامی، فرهنگ و تمدن، عدالت و پیشرفت خواهد بود. شرمت کنندگان باید کمتر از 30 سال سن داشته باشند و مهلت ارسال آثار تا 15 اردیبشت 93 خواهد بود. جشنواره در تیرماه 1393 در استان کرمان برگزار خواهد شد. برای اطلاعات بیشتر در خصوص نحوه‌ی ارسال آثار به سایت حوزه هنری http://www.artfest.ir/festivals/61 مراجعه کنید.
 
جشنواره دوبیتی‌سرایان رضوی
این جشنواره که از سوی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان همدان همزمان با دوازدهمین جشنواره بین المللی امام رضا (ع) در 10 شهریور 1393 در شهر همدان برگزار می‌شود در موضوعات سیره پاک و زندگی حضرت امام رضا (ع)؛ مناقب، صفات، فضایل و احادیث حضرت امام رضا (ع)؛ کرامات، فضیلت‌ها و ... حضرت امام رضا (ع)؛ جلوه‌های فرهنگ رضوی (علم، شفاعت، حلم، شفا، مهربانی و ... حضرت امام رضا (ع)) خواهد بود. علاقه‌مندان باید اشعار خود را در قالب رباعی یا دوبیتی تا 15/5/1393به همدان / ابتدای بلوار شهید مفتح / اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان همدان و یا به آدرس الکترونیکی ershad_hamedan@yahoo.com ارسال کنند. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به وب‌سایت هم‌نگاران http://hamnegaran.ir/505--93-.html مراجعه کنید.
 
کنگره‌ی پاسداشت عارف نامی ابوسعید ابوالخیر مهنه
این کنگره به پاس ابوسعید فضل‌الله بن احمد بن محمد بن ابراهیم مشهور به ابوسعید ابوالخیر مهنه‌ای عارف و شاعر نامدار ایرانی قرن چهارم و پنجم است (357 تا 440 هجری قمری) که به عنوان یکی از چهار چهره برجسته فرهنگی سال 2012 از طرف یونسکو ابوسعید را معرفی شده از طرف دانشگاه تربت حیدریه و فرمانداری شهرستان مه ولات با هماهنگی انجمن آثار و مفاخر فرهنگی و در سطح ملی برگزار خواهند شد. این کنگره که شامل بخش‌های بسیار متنوعی در خصوص ابوسعید ابوالخیر است در اردیبهشت 1393 در فیض آباد مرکز شهرستان مه ولات استان خراسان رضوی و آرامگاه ابوسعید در مهنه برگزار خواهد شد. زمان ارسال مقاله تا 15 اسفند 1392 خواهد بود. علاقه‌مندان جهت اطلاعات بیشتر می‌توانند به سایت همایش‌های دانشگاه تربت حیدریه مراجعه کنند.
 
اوسنه‌های محلی ولایت زاوه
بهتر است بدون هیچ تعارفی بگویم ما در زمینه‌ی افسانه‌های محلی‌مان تقریبا هیچ‌کار نکرده‌ایم، یکی دو کار پراکنده هم که توسط چند تن علاقه‌مند مانند استاد محمد قهرمان، استاد محمد رشید و آقای محمدرضا خوشدل گردآوری شده است آن‌قدر نیست که بتوان فرض کرد افسانه‌های‌مان را از خطر نابودی نجات داده‌ایم. البته لازم به ذکر است مجموعه کتاب‌های افسانه‌های خراسان تالیف آقای خزائی در این زمینه کاری است بسیار ارزشمند اما در مقابل افسانه‌هایی که سینه به سینه به ما رسیده است خیلی کم است. اصولا این کارها کار یکی دو نفر نیست حتی اگر همه‌ی عمر را به آن بگذرانند. از همه‌ی شما خوانندگان عزیز هم خواهش می‌کنم اگر کسی را می‌شناسید که افسانه‌های قدیمی این منطقه را در سینه دارد، دست به کار شوید و آن افسانه‌ها را منتشر سازید. اطلاعاتی که لازم است در مقدمه‌ی افسانه بیاورید شامل تاریخ مکان و زمان ضبط افسانه، نام و نام خانوادگی، زادگاه، سن و شغل راوی است. توصیه می‌کنم این افسانه‌ها را به همان گویش محلی منتشر سازید و ترجمه‌ به زبان معیار را در قسمتی جداگانه بیاورید که اصالت افسانه‌ها حفظ شود. هر یک از دوستان هم که به راویان افسانه‌ها دسترسی دارد اما وقت کافی برای نوشتن این مطالب را ندارد می‌تواند افسانه را به صورت یک فایل صوتی ضبط کرده و برای من ایمیل کند؛ قول می‌دهم که در همین وبلاگ با نام خود مصاحبه‌کننده منتشرش کنم. بیایید دست به دست هم بدهیم و فرهنگ گویشی زادگاه‌مان را حفظ کنیم.
 
جمع‌آوری فیلم‌ها و عکس‌های مراسم نکوداشت استاد نجف‌زاده
متاسفانه در نکوداشت استاد نجف زاده فیلم و عکس‌های بسیار کمی در اختیار استاد قرار گرفته و استاد تصمیم دارد که فیلم و عکس‌های این مراسم را به جهت یادگاری جمع‌آوری کند. دوستانی که فیلم و عکس از این مراسم دارد لطف کنند به جناب آقای حسین جعفری یا سرکار خانم سمیرا قمبریان تحویل دهند یا به آدرس ایمیل آقای جعفری http://hja.blogfa.com ارسال کنند.
 
انجمن شنبه‌شب‌ها
جلسات هفتگی انجمن شنبه‌شب‌ها در اولین روز هفته (راس ساعت ۶ بعدازظهر) در طبقه‌ی پایین مسجد قائم واقع در خیابان قائم برگزار می‌شود. این جلسات به خواندن و بررسی آثار ادبیات کلاسیک، ارائه کنفرانس‌هایی در زمینه‌ی ادبیات و شعرخوانی و نقد شعر اختصاص دارد. از تمامی علاقه‌مندان دعوت می‌شود در این جلسات شرکت کنند.
 
جلسه‌ی مثنوی خوانی
جلسات مثنوی‌خوانی به همّت همشهری هنرمند و مهربان‌، احسان انوریان، و به روایت دکتر رضا نجاتیان هر شنبه‌شب در حسینیه‌ی صفار شرق واقع در خیابان باغسلطانی، باغسلطانی 9 برگزار می‌گردد. در این جلسه که ساعت 9:00 شنبه‌شب‌ها شروع می‌شود ابتدا حکایتی از مثنوی معنوی، اثر بی‌بدیل مولانا جلال‌الدین بلخی، خوانده می‌شود. پس از روایت داستان، حاضرین در جلسه، برداشت‌های خود از داستان را بیان می‌کنند و پیرامون آن به بحث و تبادل نظر می‌پردازند.
 
جلسه‌ی تفسیر قرآن
این جلسه از ابتدای ماه رمضان 1434 هجری قمری شروع شد. در جلسه‌ی مثنوی‌خوانی تصمیم گرفته شد در ماه رمضان جلسه‌ای را هم به تفسیر قرآن اختصاص بدهیم. اولین جلسه‌ی آن در شنبه چهارم تیرماه 1392 خورشیدی برگزار شد و در طول ماه رمضان هر شنبه و سه‌شنبه برگزار می‌شد. بعد از ماه رمضان هم به رای اکثریت این جلسه ادامه یافت. جلسه‌ی تفسیر قرآن به روش مرحوم استاد صفایی به مدیریت احسان انوریان و شرح و تفسیر دکتر رضا نجانیان سه‌شنبه‌شب‌ها ساعت 9:00 شب در محل باغسلطانی 9، حسینیه‌ی صفار شرق برگزار می‌شود.
 
جلسه‌ی شعر استاد رشید
این جلسه به سرپرستی استاد محمد رشید دوشنبه‌شب‌ها در محل کانون بازنشستگان آموزش و پرورش شهرستان واقع در خیابان کاشانی برگزار می‌شود. حضور در این جلسه با دعوت قبلی امکان‌پذیر است.
 
انجمن شعر باران
انجمن باران سه‌شنبه‌ها در مکان میدان شهدا، ساختمان انجمن‌های اداره‌ی ارشاد اسلامی از ساعت ۱۷ به بعد برگزار می‌شود. این جلسه به همت آقای محسن اسلامی تاسیس شده است و هر سه‌شنبه پذیرای شاعران گرامی است. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به وبلاگ انجمن شعر باران در بخش پیوندهای همین وبلاگ مراجعه کنید.
 
انجمن داستان نویسی
از تمامی علاقه‌مندان به نویسنگی دعوت می‌شود در جلسات انجمن داستان که به سرپرستی استاد موسوی هر هفته یک‌شنبه‌ها از ساعت 16 الی 25 در محل کانون بسیج هنرمندان واقع در خیابان فردوسی شمالی، میدان بسیج، کانون فرهنگی ورزشی جوانان بسیج برگزار می‌شود، شرکت کنند. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به وبلاگ انجمن داستان تربت حیدریه در بخش پیوندهای همین وبلاگ  مراجعه کنید.
 
نشست انجمن‌های فرهنگی هنری شهرستان تربت حیدریه (نافه)
این جلسات با همیاری انجمن‌های مختلف شهرستان تربت حیدریه از جمله: انجمن موسیقی، انجمن شعر، انجمن خوشنویسی، انجمن داستان، انجمن فیلم و عکس و دیگر انجمن‌های فرهنگی هنری برگزار می‌شود. محل برگزاری نشست‌های نافه معمولا تالار اندیشه‌ی اداره‌ی ارشاد اسلامی شهرستان است. پنجمین نشست از این سلسله‌برنامه‌ها با عنوان نافه‌ی 5 در تاریخ 8/6/92 برگزار شده و همچنان ادامه دارد. هنرمندان تربتی و همچنین مردم هنردوست تربت برای شرکت در نافه‌ی 6 فراخوان‌های این وبلاگ را پیگیری کنید.
 
کتاب‌سرای بهارک
آقای امین دائیان صاحب این کتاب‌فروشی خود یک کتاب‌خوان حرفه‌ای و بسیار علاقه‌مند است که عمرش را با کتاب صرف کرده و اطلاعات زیادی در این زمینه دارد. اهل کتاب می‌توانند با مراجعه به این کتاب‌فروشی کتاب مورد نظر خود را راحت‌تر پیدا کنند و یا سفارش دهند تا برای‌شان تهیه شود. البته با توجه به این‌که در تربت حیدریه بیشتر کتاب‌فروشی‌ها تبدیل به لوازم‌التحریر شده است و یا کم‌کم در حال تبدیل است، حمایت از این کتاب‌فروش ِکتاب‌دوست را وظیفه‌ی خود دانستم. آدرس: خیابان فردوسی جنوبی؛ بین فردوسی جنوبی 56 و 58؛ سرای امین؛ داخل سرا، سمت چپ؛ کتاب‌سرای بهارک؛ آقای امین دائیان؛ 05312222977
  
کارگاه تخصصی شعر جوان بیرجند
دوست خوب و شاعر همشهری جناب آقای ایمان ذبیحی که از اعضای باسابقه‌ی انجمن شعر تربت حیدریه هستند مدتی است ساکن بیرجند شده‌اند. ایشان در مرکز استان خراسان جنوبی کارگاه تخصصی نقد شعر جوان را اداره می‌کنند. آقای ذبیحی از دوستان دعوت کرده‌اند که با این جلسه در ارتباط باشند. این جلسات به طور هفتگی هر پنجشنبه ساعت 18 الی 20 در شهرستان بیرجند، خیابان مدرس، مدرس 15، پلاک 44، کانون هنرمندان استان خراسان جنوبی برگزار می‌شود.
 
وبلاگ سیاه مشق (مطالبی پیرامون شعر ولایت زاوه: شامل رشتخوار، مه‌ولات، دولت آباد و تربت حیدریه)
دوستان عزیز و مخاطبان ارجمند می‌توانند در تهیه‌ی مطلب برای بخش‌های مختلف این وبلاگ به نویسنده‌ کمک کنند. فرستادن مقاله، کنفرانس، سخنرانی، مصاحبه در زمینه‌ی ادبیات برای بخش کنفرانس ادبی؛ فرستادن شعر برای بخش شعرخوانی؛ ارسال شعرهای محلی خود و یا دیگران؛ قصه‌های گویشی یا اوسنه‌های تربتی، ضرب‌المثل‌ها، فریادها و به طور کلی ادبیات گویشی برای بخش شعر تربتی؛ تهیه‌ی زندگی‌نامه‌ی خود و دیگر شاعران این خطه برای بخش شاعر همشهری؛ ارسال شعر طنز علی‌الخصوص اشعار شاعران تربتی از جمله فعالیت‌هایی است که می‌توانید انجام دهید. مطالب خود را می‌توانید به ایمیل نویسنده‌ی وبلاگ بفرستید و فراموش نکنید با کمک و هم‌فکری یکدیگر خواهیم توانست شعر تربت را بهتر معرفی کنیم.
برای نوشتن زندگی‌نامه می‌توانید به چند سوال پاسخ داده و پاسخ‌ها را برای من به آدرس پست الکترونیک بهمن صباغ زاده (در گزینه‌های بالای وبلاگ سمت چپ) بفرستید. این سوالات را می‌توانید در بخش فراخوان همین گزارش و یا در آرشیو وبلاگ با برچسب قابل توجه شاعران تربت حیدریه بیابید.

استاد نجف زاده، محمد جهانشیری، مجید قندهاریان (پیشاور)، علی اکبر عباسی، بهمن صباغ زاده، میرزاعبدالله فلاح و اکبر میرزابیگی حاضرین جلسه را تشکیل می‌دادند. جلسه در ساعت 20:00 به پایان رسید.



***