به نام آفریننده‌ی زیبایی

درود دوستان عزیز. این شنبه‌شب هم مانند هر هفته دوستداران سخن ملای روم دور هم جمع شدند تا ابیاتی دیگر از مثنوی معنوی را با هم بخوانند و راجع به آن با هم صحبت کنند. طبق روال چند هفته‌ی اخیر روایت داستان بر عهده‌ی جنای آقای محمود آخوندزاده بود. احسان انوریان هنرمند همشهری هم جلسه را اداره می‌کرد. ابتدا ابیاتی از داستان شیر و نخجیران از دفتر اول را آقای آخوندزاده خواندند که چهارمین قسمت از این داستان بود و از بیت 1050 شروع می‌شد. ابیات خوانده شده در این هفته مربوط به بخشی از داستان است که شیر از دیر آمدن خرگوش عصبانی شده است و خرگوش آرام از راه می‌رسد. در این بخش از داستان هم نکات فرعی زیادی وجود دارد که مولانا در خلال داستان بیان کرده است. در واقع هرازگاه مولانا چند بیتی از داستان اصلی که شیر و نخجیران باشد می‌گوید و باز از داستان بیرون می‌رود و مسائلی دیگر را مطرح می‌کند از جمله: چگونه ضعیف بر قوی حاکم می‌شود، قضای الهی چیست، داستان هدهد و سلیمان، رجحان همدلی بر همزبانی، راز علم اسما که در نزد خداوند است، دچار تردید شدن آدم که نهی خداوند جنبه‌ی تحریمی دارد یا تنزیهی، مؤمنان از سیمایشان شناخته می‌شوند و رابطه‌ی جزئیات و کلیات در جهان؛ در ادامه زمانی هم به سخنان استاد کاظم بهشتی اختصاص یافت و ایشان نکاتی فلسفی راجع به رابطه‌ی جزو و کل و همچنین تفاوت شکل عینی و ذهنی موجودات بیان کردند.

 

خلاصه‌ی داستان اصلی (شیر و نخجیران):

در چراگاهی حیواناتی زندگی می‌کردند و شیر هر روز ایشان را شکار می‌کرد. حیوانات به شیر گفتند که به جای اینکه هر روز خود به شکار بیایی و زندگی را به کام ما تلخ کنی ما خود هر روز جیره‌ای برایت مهیا می‌کنیم و حیوانی به قید قرعه خود به سمت تو خواهد آمد تا او را شکار کنی. شیر قبول نکرد و بحثی در باب توکل و جهد بین او و حیوانات در گرفت. در نهایت شیر راضی شد و هر روز  حیوانی به پای خود به نزد شیر می‌رفت تا این‌که نوبت خرگوش رسید. خرگوش در رفتن کمی تاخیر کرد و در نزد شیر رفت در حالی که شیر از این تاخیر بسیار عصبانی شده بود. خرگوش به او گفت: دلیل تاخیر من آن است که من و خرگوشی دیگر در راه بودیم که شیری به ما حمله کرد و خواست ما را بخورد. ما به او گفتیم که ما خوراک شما هستیم و او قبول نکرد و آن خرگوش که با من بود را گروگان گرفت تا من بیایم و شما را خبر کنم. شیر همراه خرگوش راه افتاد تا به چاهی رسیدند. خرگوش گفت شیر پس از این‌که خرگوش همراه مرا گرفت به این چاه رفت. شیر در چاه نگاه کرد و عکس خود را در آب چاه دید و به عکس خود حمله کرد و به چاه افتاد.

خلاصه داستان فرعی (هدهد و سلیمان):

پرندگان در بارگاه سلیمان هر کدام از هنرهای خویش می‌گفتند تا نوبت به هدهد رسید. او گفت که هنر من این است که در اوج آسمان که پرواز می‌کنم آب را در قعر زمین می‌توانم پیدا کنم و حتی می‌توانم بگویم که اندازه‌ی آن آب چه مقدار است و شیرین است یا نه. زاغ به طعنه گفت که در حضرت سلطان دروغ گفتن بد است و اگر چنین توانایی داری چرا دام را در زیر اندکی خاک نمی‌بینی و در دام می‌افتی. هدهد گفت: حق با توست دام را نمی‌بینم و آن به این خاطر است که قضای الهی چشم مرا می‌بندد تا دام را نبینم.

 

شیر و نخجیران؛ قسمت چهارم

دفتر اول؛ بیت 1150؛ نسخه‌ی نیکلسون

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶۳ - رسیدن خرگوش به شیر

شیر اندر آتش و در خشم و شور

دید کان خرگوش می‌آید ز دور

می‌دَوَد بی‌دَهْشَت و گستاخ، او

خشمگین و تند و تیز و ترْشْ‌رو

کز شکسته آمدن، تهمت بُوَد

وز دلیری، دفع ِ هر رَیْبَت بُوَد

چون رسید او پیش‌تر نزدیکِ صف

بانگ برزد شیر: های ای ناخلف

من که گاوان را ز هم بِدْریده‌ام

من که گوش ِ پیل ِ نر مالیده‌ام

نیمْ‌خرگوشی که باشد کو چنین

امر ِ ما را افکَند اندر زمین؟

ترکِ خواب و غفلتِ خرگوش کن

غُره‌ی این شیر، ای خر، گوش کن

 

بخش ۶۴ - عذر گفتن خرگوش

گفت خرگوش: الامان، عذریم هست

گر دهد عفو ِ خداوندیت دست

گفت: چه عذر ای قُصور ِ ابلهان؟!

این زمان آیند در پیش شهان؟!

مرغ ِ بی‌وقتی، سرت باید بُرید

عذر ِ احمق را نمی‌شاید شنید

عذر ِ احمق، بدتر از جُرمش بُوَد

عذر ِ نادان زهر ِ دانش‌کُش بُوَد

عذرت ای خرگوش، از دانش تهی

من چه خرْگوشم که در گوشم نهی؟

گفت: ای شه، ناکسی را کس شمار

عذر ِ اِستم دیده‌ای را گوش دار

خاصه از بهر ِ زکاتِ جاهِ خود

گمرهی را تو مران از راهِ خود

بحر، کو آبی به هر جو می‌دهد

هر خسی را بر سر و رو می‌نهد

کم نخواهد گشت دریا زین کَرَم

از کَرَم دریا نگردد بیش و کم

گفت: دارم من کرم بر جای او

جامه‌ی هر کس بُرَم بالای او

گفت: بشنو، گر نباشم جای لطف

سر نهادم پیش اژدرهای عُنف

من به وقتِ چاشت در راه آمدم

با رفیق ِ خود سوی شاه آمدم

با من از بهر ِ تو خرگوشی دگر

جفت و همره کرده بودند آن نفر

شیری اندر راه، قصدِ بنده کرد

قصدِ هر دو همرهِ آینده کرد

گفتمش: ما بنده‌ی شاهنشهیم

خواجه‌تاشان ِ کِهِ آن درگهیم

گفت: شاهنشه که باشد؟ شرم دار

پیش ِ من تو یادِ هر ناکَس میار

هم تو را و هم شَهَت را بردَرَم

گر تو با یارت بگردید از دَرَم

گفتمش: بگذار تا بار ِ دگر

روی ِ شَه بینم، بَرَم از تو خبر

گفت: همره را گرو نِهْ پیش ِ من

ور نه قربانی تو اندر کیش ِ من

لابه کردیمش بسی، سودی نکرد

یار من بِسْتَد، مرا بگذاشت فرد

یارم از زَفتی دو چندان بُد که من

هم به لطف و، هم به خوبی، هم به تن

بعد ازین، زان شیر، این ره بسته شد

رشته‌ی اَیْمان ِ ما بگسسته شد

از وظیفه بعد ازین اومید بُر

حق همی گویم تو را، والحَقُّ مُر

گر وظیفه بایدت، رَه پاک کن

هین بیا و دفع ِ آن بی‌باک کن

 

بخش ۶۵ - جواب گفتن شیر خرگوش را و روان شدن با او

گفت: بسم الله، بیا، تا او کجاست؟

پیش در شو، گر همی گویی تو راست

تا سزای ِ او و صد چون او دهم

ور دروغ است این، سزای تو دهم

اندر آمد چون قلاووزی به پیش

تا بَرَد او را به سوی ِ دام ِ خویش

سوی چاهی کو نشانش کرده بود

چاهِ مَغ را دام ِ جانش کرده بود

می‌شدند این هر دو تا نزدیک چاه

اینْتْ خرگوشی چو آبی زیر ِ کاه

آب، کاهی را به هامون می‌بَرَد

کاه، کوهی را عجب چون می‌بُرَد؟

دام ِ مکر ِ او کمندِ شیر بود

طُرفه خرگوشی که شیری می‌ربود

موسی‌ای فرعون را با رودِ نیل

می‌کُشد با لشکر و جمعِ ثقیل

پشّه‌ای نمرود را با نیم پَر

می‌شکافد بی‌مُحابا دَرز ِ سر

حال ِ آن کو قول ِ دشمن را شنود

بین جزای آنکه شد یار ِ حسود

حال ِ فرعونی که هامان را شنود

حال ِ نمرودی که شیطان را شنود

دشمن ار چه دوستانه گویدت

دامْ دان، گر چه ز دانه گویدت

گر تو را قندی دهد، آن زهر دان

گر به تن لطفی کند، آن قهر دان

چون قضا آید نبینی غیر ِ پوست

دشمنان را باز نشناسی ز دوست

چون چنین شد، اِبتهالْ آغاز کن

ناله و تسبیح و روزه ساز کن

ناله می‌کُن کای تو عَلّامُ الْغُیوب

زیر سنگِ مَکرِ بَد ما را مکوب

گر سگی کردیم ای شیرآفرین

شیر را مگمار بر ما زین کمین

آبِ خوش را صورتِ آتش مده

اندر آتش صورتِ آبی منه

از شرابِ قهر چون مَستی دهی

نیست‌ها را صورتِ هستی دهی

چیست مستی؟ - بند چشم از دید چشم

تا نماند سنگ، گوهر، پشم، یشم

چیست مستی؟ حسّ‌ها مُبدَل شدن

چوب گز اندر نظر صَندَل شدن

 

بخش ۶۶ - قصهٔ هدهد و سلیمان در بیان آنکه چون قضا آید چشم‌های روشن بسته شود

چون سلیمان را سراپَرده زدند

جمله مرغانَش به خدمت آمدند

هم‌زبان و مَحرَم خود یافتند

پیش ِ او یک یک به جان بشتافتند

جمله مرغان ترک کرده چیک چیک

با سلیمان گشته افصح من اخیک

هم‌زبانی، خویشی و پیوندی است

مرد با نامحرمان چون بندی است

ای بسا هندو و ترکِ همزبان

ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان ِ مَحرَمی خود دیگر است

هم‌دلی از هم‌زبانی بهتر است

غیر نُطق و غیر ایما و سِجِل

صد هزاران ترجمان خیزد ز دل

جمله مرغان هر یکی اسرار ِ خود

از هنر وز دانش و از کار ِ خود

با سلیمان یک به یک وا می‌نمود

از برای ِ عَرضه خود را می‌ستود

از تکبّر نیّ و از هستی ِ خویش

بهر ِ آن تا رَه دهد او را به پیش

چون بباید بَرده را از خواجه‌ای

عرضه دارد از هنر دیباجه‌ای

چون‌که دارد از خریداریش ننگ

خود کند بیمار و کرّ و شلّ و لنگ

نوبتِ هدهد رسید و پیشه‌اش

و آن بیان صنعت و اندیشه‌اش

گفت: ای شه، یک هنر کان کهتر است

باز گویم، گفتِ کوته بهتر است

گفت: برگو، تا کدام است آن هنر

گفت: من آن‌گه که باشم اوجْ‌بَر

بنگرم از اوج با چشم ِ یقین

من ببینم آب در قعر ِ زمین

تا کجای است؟ و چه عمق‌استش؟ چه رنگ؟

از چه می‌جوشد؟ ز خاکی یا ز سنگ؟

ای سلیمان، بهر ِ لشگرگاه را

در سفر، می‌دار این آگاه را

پس سلیمان گفت: ای نیکو رفیق

در بیابان‌های بی آب عمیق

 

بخش ۶۷ - طعنهٔ زاغ در دعوی ِ هدهد

زاغ چون بشنود آمد از حَسَد

با سلیمان گفت: کو کژ گفت و بَد

از ادب نبْوَد به پیش شه، مقال

خاصه خود لاف دروغین و مُحال

گر مر او را این نظر بودی مدام

چون ندیدی زیر ِ مشتی خاک، دام؟

چون گرفتار آمدی در دامْ او؟

چون قفس اندر شدی ناکامْ او؟

پس سلیمان گفت: ای هدهد، رواست

کز تو در اول قدح این دُرد خاست؟

چون نُمایی مستی؟ ای خورده تو دوغ

پیش من لافی زنی، آنگه دروغ؟

 

بخش ۶۸ - جواب گفتن هدهد طعنهٔ زاغ را

گفت: ای شه، بر من ِ عور ِ گدای

قول ِ دشمن مشنو از بهر ِ خدای

گر به بطلان است دعوی کردنم

من نهادم سر، ببُر این گردنم

زاغ، کو حکم قضا را منکر است

گر هزاران عقل دارد کافر است

در تو تا کافی بود از کافران

جای گند و شهوتی چون کافِ ران

من ببینم دامْ را اندر هوا

گر نپوشد چشم ِ عقلم را قضا

چون قضا آید، شود دانش به خواب

مَه سیه گردد، بگیرد آفتاب

از قضا این تعبیه کی نادِر است؟

از قضا دان، کو قضا را مُنکِر است

 

بخش ۶۹ - قصهٔ آدم علیه‌السلام و بستن قضا نظر او را از مراعات صریح نهی و ترک تاویل

بوالبشر کو عَلَّم الْاَسما‌بِگ است

صد هزاران علمش اندر هر رگ است

اسم ِ هر چیزی چنان کان چیز هست

تا به پایان جان ِ او را داد دست

هر لقب کو داد، آن مُبدَل نشد

آن‌که چُستَش خواند، او کاهِل نشد

هر که اول مؤمن است، اول بدید

هر که آخر کافر، او را شد پدید

اسم ِ هر چیزی تو از دانا شنو

سِرّ ِ رمز ِ عَلَّمَ الْاَسْما شنو

اسم ِ هر چیزی، بر ِما ظاهرش

اسم ِ هر چیزی، بر ِ خالق سِرَش

نزدِ موسی نام ِ چوبش بُد عصا

نزدِ خالق بود نامش اژدها

بُد عُمَر را نام، اینجا بت‌پرست

لیک مؤمن بود، نامَش در الَست

آن‌که بُد نزدیکِ ما نامش مَنی

پیش ِ حق بودی تو کین دَم با منی

صورتی بود این مَنی اندر عدم

پیش ِ حق موجود، نه بیش و نه کم

حاصل آن آمد حقیقت، نام ما

پیش ِ حضرت، کان بُوَد انجام ما

مرد را بر عاقبت نامی نهد

نی بر آن کو عاریت نامی نهد

چشم آدم چون به نور پاک دید

جان و سِرّ ِ نام‌ها گشتش پدید

چون ملک انوار حق در وی بیافت

در سجود افتاد و در خدمت شتافت

این چنین آدم که نامش می‌بَرَم

گر ستایم تا قیامت، قاصِرم

این همه دانِست، چون آمد قضا

دانش ِ یک نَهی شد بر وی خطا

کای عجب، نهی از پی ِ تحریم بود

یا به تاویلی بُد و توهیم بود؟

در دلش تاویل چون ترجیح یافت

طبع، در حیرت سوی گندم شتافت

باغبان را خار چون در پای رفت

دزد فرصت یافت، کالا برد تفت

چون ز حیرت رَست، باز آمد به راه

دید بُرده دزد رَخت از کارگاه

ربنا انا ظلمنا گفت و آه

یعنی آمد ظلمت و گُم گشت راه

پس قضا ابری بُوَد خورشیدپوش

شیر و اژدرها شود زو، همچو موش

من اگر دامی نبینم گاهِ حُکم

من نه تنها جاهلم در راهِ حکم

ای خنک آن کو نکوکاری گرفت

زور را بگذاشت، او زاری گرفت

گر قضا پوشد سیه همچون شبت

هم قضا دستت بگیرد عاقبت

گر قضا صد بار قصدِ جان کند

هم قضا جانت دهد، درمان کند

این قضا صد بار اگر راهت زند

بر فراز چرخ، خرگاهت زند

از کَرَم دان این که می‌ترساندت

تا به مُلکِ ایمنی بنشاندت

این سخن پایان ندارد، گشت دیر

گوش کن تو قصهٔ خرگوش و شیر

 

بخش ۷۰ - پا واپس کشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید

چونکه نزدِ چاه آمد شیر، دید

کز رَهْ آن خرگوش مانْد و پا کشید

گفت: پا واپس کشیدی تو چرا؟

پای را واپس مکش، پیش اندر آ

گفت: کو پایم؟ که دست و پای رفت

جان من لرزید و دل از جای رفت

رنگِ رویم را نمی‌بینی چو زر

ز اندرون خود می‌دهد رنگم خبر

حق، چو سیما را مُعَرِّف خوانده ا‌ست

چشم ِ عارف سوی ِ سیما مانده ا‌ست

رنگ و بو غمّاز آمد چون جرس

از فَرَس آگه کند بانگِ فَرَس

بانگِ هر چیزی رساند زو خبر

تا بدانی بانگِ خر از بانگِ دَر

گفت پیغمبر: به تمییز ِ کسان

مرء مخفی لدی طی‌اللسان

رنگِ رو از حال ِ دل دارد نشان

رحمتم کُن، مِهر ِ من در دل نشان

رنگِ روی ِ سرخ دارد بانگ شُکر

بانگِ روی ِ زرد باشد صبر و نُکر

در من آمد آنکه دست و پا بُرَد

رنگِ رو و قوّت و سیما بَرَد

آن‌که در هر چه در آید، بشکند

هر درخت از بیخ و بُن او بَر کَند

در من آمد آن‌که از وی گشتْ مات

آدمیّ و جانور، جامد، نبات

این خود اجزائَند کلیّات ازو

زرد کرده رنگ و فاسد کرده بو

تا جهان گه صابر است و گه شکور

بوستان گه حله پوشد، گاه عور

آفتابی کو بر آید نارگون

ساعتی دیگر شود او سرنگون

اختران تافته بر چارْطاق

لحظه لحظه مبتلای احتراق

ماه، کو افزود ز اختر در جمال

شد ز رنج ِ دِقّ، مانند خیال

این زمین ِ باسکون ِ با ادب

اندر آرد زلزله‌ش در لرز ِ تب

ای بسا که زین بلای مُردَریگ

گشته است اندر جهان، او خُرد و ریگ

این هوا با روح آمد مقترن

چون قضا آید، وبا گشت و عفن

آبِ خوش کو روح را همشیره شد

در غدیری، زرد و تلخ و تیره شد

آتشی کو باد دارد در بروت

هم یکی بادی برو خوانَد یموت

حال دریا ز اضطراب و جوش ِ او

فهم کُن تبدیل‌های ِ هوش ِ او

چرخ ِ سرگردان که اندر جست و جوست

حال ِ او چون حال ِ فرزندان اوست

گه حضیض و، گه میانه، گاه اوج

اندرو از سعد و نحسی فوج فوج

از خود ای جزوی ز کُل‌ها مختلط

فهم می‌کُن حالتِ هر منبسط

چون‌که کلیات را رنج است و دَرد

جزو ِ ایشان چون نباشد روی‌زرد؟

خاصه جزوی کو ز اَضداد است جمع

ز آب و خاک و آتش و باد است جمع

این عجب نَبْوَد که میش از گرگ جَست

این عجب کین میش، دل در گرگ بست

زندگانی، آشتی ِ ضدّهاست

مرگ، آن‌که اندر میانش جنگ خاست

لطف حق، این شیر را و گور را

اِلف داده‌ست این دو ضدِّ دور را

چون جهان رنجور و زندانی بُوَد

چه عَجَب رنجور اگر فانی بود؟

خوانْد بر شیر او ازین رو پندها

گفت: من پس مانده‌ام زین بندها

***