Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-bidi-font-family:Arial;}

 

گزارش جلسه مثنوی خوانی به تاریخ 5/11/92

به نام آفریننده‌ی زیبایی

درود دوستان عزیز. اگر پی‌گیر گزارش‌های جلسه‌ی مثنوی‌خوانی باشید می‌دانید که هفته‌ی گذشته داستان شیر و نخجیران را شروع کردیم. این داستان از بیت 900 دفتر اول شروع می‌شود و تا بیت 1372 ادامه دارد. در جلسه‌ی اول 100 بیت آغازین این داستان را از زبان جناب آقای آخوندزاده شنیدیم. این هفته نیز آقای آخوندزاده قسمت دوم همان داستان را یعنی از بیت 1000 به بعد برای حضار خواندند و بیت به بیت معنی کردند و پیش رفتند تا رسیدیم به بیت 1067 که متاسفانه زمان روایت داستان به اتمام رسید. جناب آخوندزاده‌ی عزیز داستان را در همین‌جا متوقف کردند و این وعده را دادند که هفته‌ آینده را با غزلی از مولانا شروع خواهند کرد که مرتبط است با آخرین ابیات خوانده شده‌ی این هفته. بقیه‌ی زمان جلسه را به اظهار نظر و همفکری در مورد جنبه‌های مختلف داستان پرداختیم. شما را به خواندن گزارش این هفته دعوت می‌کنم.

خلاصه‌ی داستان اصلی (شیر و نخجیران): در چراگاهی حیواناتی زندگی می‌کردند و شیر هر روز ایشان را شکار می‌کرد. حیوانات به شیر گفتند که به جای اینکه هر روز خود به شکار بیایی و زندگی را به کام ما تلخ کنی ما خود هر روز جیره‌ای برایت مهیا می‌کنیم و حیوانی به قید قرعه خود به سمت تو خواهد آمد تا او را شکار کنی. شیر قبول نکرد و بحثی در باب توکل و جهد بین او و حیوانات در گرفت. در نهایت شیر راضی شد و هر روز  حیوانی به پای خود به نزد شیر می‌رفت تا این‌که نوبت خرگوش رسید. خرگوش در رفتن کمی تاخیر کرد و در نزد شیر رفت در حالی که شیر از این تاخیر بسیار عصبانی شده بود. خرگوش به او گفت: دلیل تاخیر من آن است که من و خرگوشی دیگر در راه بودیم که شیری به ما حمله کرد و خواست ما را بخورد. ما به او گفتیم که ما خوراک شما هستیم و او قبول نکرد و آن خرگوش که با من بود را گروگان گرفت تا من بیایم و شما را خبر کنم. شیر همراه خرگوش راه افتاد تا به چاهی رسیدند. خرگوش گفت شیر پس از این‌که خرگوش همراه مرا گرفت به این چاه رفت. شیر در چاه نگاه کرد و عکس خود را در آب چاه دید و به عکس خود حمله کرد و به چاه افتاد.

 

شیر و نخجیران؛ قسمت دوم

دفتر اول؛ بیت 1000؛ نسخه‌ی نیکلسون

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴۲ - بخش ۵۳ - جواب گفتن خرگوش ایشان را

گفت: ای یاران، مرا مهلت دهید

تا به مَکرَم از بلا بیرون جهید

تا امان یابد به مَکرَم جان‌تان

مانَد این میراثِ فرزندان‌تان

هر پیَمبر در میان ِ امّتان

همچنین تا مَخلَصی می‌خواندشان

کز فلک راهِ برون‌شو دیده بود

در نظر چون مَردُمَک پیچیده بود

مردمش چون مردمک دیدند خُرد

در بزرگیْ مردمک، کس ره نبرد

 

بخش ۵۴ - اعتراض نخچیران بر سخن خرگوش

قوم گفتندش که: ای خر! گوش دار

خویش را اندازه‌ی خرگوش دار

هین چه لاف است این که از تو بهتران

در نیاوردند اندر خاطر آن

مُعجِبی، یا خود قضامان در پی است

ور نه این دَم لایق چون تو کی است؟

 

بخش ۵۵ - جوابِ خرگوش نخچیران را

گفت: ای یاران، حَقَم الهام داد

مر ضعیفی را قوی‌رایی فتاد

آن‌چه حق آموخت مر زنبور را

آن نباشد شیر را و گور را

خانه‌ها سازد پُر از حلوای تَر

حق برو آن علم را بگشاد در

آن‌چه حق آموخت کِرم ِ پیله را

هیچ پیلی داند آن گون حیله را؟

آدم ِ خاکی ز حق آموخت علم

تا به هفتم‌آسمان افروخت علم

نام و ناموس مَلَک را درشکست

کوری ِ آن‌کس که در حق در شک است

زاهدِ ششصد هزاران ساله را

پوزبندی ساخت آن گوساله را

تا نداند شیر ِ علم ِ دین کشید

تا نگردد گِردِ آن قصر ِ مَشید

علم‌های اهل حس، شد پوزبند

تا نگیرد شیر از آن علم ِ بلند

قطره‌ی دل را یکی گوهر فتاد

کان به دریاها و گردون‌ها نداد

چند صورت، آخر ای صورت‌پرست

جان ِ بی‌معنیت از صورت نرَست

گر به صورت آدمی انسان بُدی

احمد و بوجهل، خود یکسان بُدی

نقش بر دیوار مثل آدم است

بنگر از صورت چه چیز ِ او کم است؟

جان کم است آن صورتِ با تاب را

رو بجو آن گوهر ِ کم‌یاب را

شد سر ِ شیران عالم جمله پَست

چون سگِ اصحاب را دادند دست

چه زیانستش از آن نقش ِ نفور؟

چون‌که جانش غرق شد در بحر ِ نور

وصفِ صورت نیست اندر خامه‌ها

عالِم و عادل بُوَد در نامه‌ها

عالم و عادل همه معنی‌ست و بس

کِش نیابی در مکان و پیش و پس

می‌زند بر تن ز سوی ِ لامکان

می‌نگنجد در فلک خورشیدِ جان

 

بخش ۵۶ - ذکر ِ دانش ِ خرگوش و بیان فضیلت و منافع ِ دانستن

این سخن پایان ندارد، هوش‌دار

گوش سوی قصه‌ی خرگوش دار

گوش خر بفروش و دیگر گوش خر

کین سخن را در نیابد گوش ِ خر

رو، تو روبَه‌بازی ِ خرگوش بین

شیرگیری‌سازی ِ خرگوش بین

خاتم ِ مُلک سلیمان است علم

جمله عالم صورت و، جان است علم

آدمی را زین هنر بیچاره گشت

خلق ِ دریاها و خلق ِ کوه و دشت

زو پلنگ و شیر ترسان همچو موش

زو نهنگ و بحر در صفرا و جوش

زو پری و دیو، ساحل‌ها گرفت

هر یکی در جای ِ پنهان، جا گرفت

آدمی را دشمن ِ پنهان، بسی‌ست

آدمیّ ِ با حَذَر عاقل‌کسی‌ست

خلق ِ پنهان، زشت‌شان و خوب‌شان

می‌زند بر دل، به هر دَم کوب‌شان

بهر ِ غسل ار در رَوی در جویبار

بر تو آسیبی زند در آب، خار

گر چه پنهان خار در آب است پَست

چون‌که در تو می‌خَلَد، دانی که هست

خارْخار ِ وحی‌ها و وسوسه

از هزاران کس بُوَد، نی یک کَسه

باش تا حس‌های تو مُبدَل شود

تا ببینی‌شان و مشکل حل شود

تا سخن‌های کیان رد کرده‌ای؟

تا کیان را سرور ِ خَود کرده‌ای؟

 

بخش ۵۷ - باز طلبیدن نخچیران از خرگوش سِرّ ِ اندیشه ی او را

بعد از آن گفتند کای خرگوش ِ چُست

در میان آر آن‌چه در ادراکِ توست

ای که با شیری تو در پیچیده‌ای

بازگو رایی که اندیشیده‌ای

مشورت، ادراک و هشیاری دهد

عقل‌ها، مر عقل را یاری دهد

گفت پیغمبر: بکُن ای رای‌زن

مشورت؛ کَالْمُستَشارٌ مُؤْتَمَن

 

بخش ۵۸ - منع کردن ِ خرگوش، راز را از ایشان

گفت: هر رازی نشاید بازگفت

جفت، طاق آید گهی؛ گه طاق، جُفت

از صفا گر دَم زنی با آینه

تیره گردد زود با ما آینه

در بیان ِ این سه، کم جُنبان لبت

از ذَهاب و از ذَهَب وز مَذهَبت

کین سه را خصم است بسیار و عدو

در کمینت ایستد چون داند او

ور بگویی با یکی دو، الوداع

کُلُّ سِرٍّ جاوَزَ الْاِثْنَینِ شاع

گر دو سه پرّنده را بَندی به هم

بر زمین مانند محبوس از اَلَم

مشورت دارند سَرپوشیده خوب

در کنایت با غلط‌‌افکن، مشوب

مشورت کردی پیمبر بسته‌سَر

گفته ایشانَش جواب و بی‌خبر

در مثالی، بسته گفتی رای را

تا ندانند خصمْ از سَر، پای را

او جوابِ خویش بگْرفتی ازو

وز سؤالش می‌نبردی غیر، بو

 

بخش ۵۹ - قصهٔ مکر خرگوش

ساعتی تاخیر کرد اندر شدن

بعد از آن شد پیش شیر ِ پنجه‌زن

زان سبب کاندر شدن او مانْد دیر

خاک را می‌کَند و می‌غرّید شیر

گفت: من گفتم که عهدِ آن خسان

خام باشد، خام و سست و نارسان

دَمدَمه‌یْ ایشان مرا از خر فکند

چند بفْریبد مرا این دهر؟ چند؟

سخت درمانَد امیر ِ سست‌ریش

چون نه پَس بیند، نه پیش، از احمقی‌ش

راه، هموار است، زیرش دام‌ها

قحطِ معنی در میان ِ نام‌ها

لفظ‌ها و نام‌ها چون دام‌هاست

لفظِ شیرین ریگِ آبِ عمر ِ ماست

آن یکی ریگی که جوشَد آب ازو

سخت کم‌یابست، رو، آن را بجو

منبع ِ حکمت شود، حکمت‌طلب

فارغ آید او ز تحصیل و سبب

لوح ِ حافظ، لوح محفوظی شود

عقل ِ او از روح، محظوظی شود

چون معلّم بود عقلش مَرد را

بعد ازین شد عقل، شاگردی ورا

عقل چون جبریل گوید: احمدا

گر یکی گامی نَهَم، سوزد مرا

تو مرا بگذار، زین پسْ پیش ران

حدِّ من این بود، ای سلطان ِ جان

***