گزارش جلسه شماره 1032 شنبه شبهابه تاریخ 21/10/92 (از همشهری عزیزمان بهمن صباغ زاده)
به نام آفرینندهی زیباییها
درود دوستان عزیز. چندماهی میشود که یکی از دغدغههایم شده است جمعآوری افسانهی تربتی که گویش خودمان اوسنه گفته میشود. خوانندگان همیشگی وبلاگ میدانند که در بخش فراخوان مدتی است که هر هفته از شما راجع به اوسنههای محلی از شما درخواست کمک میکنم. این اوسنهها آنقدر گسترده و پراکنده هستند و آنقدر ویرایشهای متفاوت دارند که اگر من تمام عمرم را صرف جمعآوری آن کنم باز هم نخواهم توانست کاری درخور انجام دهم از طرفی فرصتی نمانده است. من خود در این چند ماهی که شروع کردهام بارها افسوس خوردهام که کاش ده سال زودتر دست به کار میشدم که در آن صورت از زبان خیلیها میتوانستم این اوسنهها را بشنوم که الان از این دنیا رفتهاند. یا همین چند شبی که در خدمت یکی از همولایتیهایم بودم و چند اوسنه را ضبط کردم راوی اوسنهها میگفت که میدانی چند سال است اینها را برای کسی نگفتهام و دائما به لکنت میافتاد و میگفت هرگز فکرش را هم نمیکردم که این اوسنهها را از یاد ببرم اما انگار گذر زمان و عدم تکرار کار خود را کرده است. خلاصه این است که زمان اندک است و کار بسیار. از این هفته در کنار شعرهای محلی، اوسنههای تربتی را هم با هم خواهیم خواند. شما هم دست به کار شوید این شبهای بلند زمستان را به دیدن بزرگترهای فامیلتان بروید و از آنها خواهش کنید برایتان اوسنه بگویند. نمیتوانید حتی فکرش را بکنید که چقدر خوشحال خواهند شد.
این هفته موضوعی در جلسه مطرح شد و آن این بود که استاد نجف زاده از مراسم نکوداشتش فیلم و عکس چندانی ندارد و به ادارهی فرهنگ و ارشاد هم مراجعه کرده است و در آنجا هم چیزی به دست نیاورده. استاد از من خواستند که فراخوانی منتشر کنم مبنی بر اینکه دوستانی که در این مراسم بودند و فیلم و عکسی از این مراسم تهیه کردهاند این فیلم و عکسها را به خانم قمبریان و آقای جعفری تحویل دهند تا به دست استاد برسد. آدرس ایمیل آقای جعفری را هم در بخش فراخوانها گذاشتهام. شما را به خواندن گزارش این هفته دعوت میکنم.
در این شماره خواهید خواند:
1- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ گزیدهی دیوان شمس؛ قسمت 65؛ غزل شمارهی 321 تا 325؛ به انتخاب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
3- کنفرانس ادبی؛ جنبههای زیباشناختی تاریخ بیهقی؛ دکتر سیمین رودکیان؛ قسمت دوم
3- شعرخوانی؛ محمد جهانشیری، سلیمان استوار فدیهه، اکبر میرزابیگی، غلامرضا اعتقادی، بهمن صباغ زاده.
4- شعر محلی تربت؛ اوسنههای محلی تربت؛ اوسنهی نجمانجمالدین؛ قسمت اول
5- شاعر همشهری؛ سید محمد قاری فیضآبادی (1343)
6- شعر طنز؛ سند حیات؛ محمود یاوری زاوه؛ گردآورنده علی اکبر عباسی
7- فراخوانها؛ افسانههای محلی تربت حیدریه، جمعآوری عکس و فیل از مراسم نکوداشت استاد نجف زاده، انجمن شنبهشبها، جلسهی مثنوی خوانی، جلسهی تفسیر قرآن، جلسهی شعر استاد رشید، انجمن شعر باران، انجمن داستان نویسی، کتابسرای بهارک، نافه، وبلاگ سیاه مشق
جلسه، ساعت 18:10 بعدازظهر آغاز شد.
بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ گزیدهی غزلیات شمس؛ تصحیح دکتر شفیعی کدکنی؛ قسمت شصت و پنجم
این غزلها که به انتخاب استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برگزیده شدهاند معدودی از غزلیات شمس هستند و ایشان از بین 3339 غزل دیوان شمس (بر اساس نسخهی شادروان استاد فروزانفر) تنها 466 غزل را انتخاب کردهاند. ایشان در برخی از غزلها، تنها به نقل ابیات برگزیده اکتفا کردهاند. اما با اینحال سعی کردهاند گزیدهی جامعی از غزلیات شمس را داشته باشند به نحوی که نمونههای مختلف غزلهای جناب مولانا را در بر بگیرد. با توجه به وقت اندک جلسه و اینکه از دو ساعت زمان هر جلسه تنها میشود نیم ساعت را به ادبیات کلاسیک اختصاص داد، مجبور بودیم از گزیدهی غزلیات استفاده کنیم که در غیر اینصورت حدود 13 سال طول میکشید تا تمام غزلها خوانده شود. نتیجه این شد که گزیدهی حاضر را انتخاب کردیم و در هر جلسه 5 غزل از این کتاب را با قرائت شاعران حاضر در جلسه میشنویم و استاد نجفزاده و استاد موسوی در مواردی که لازم است توضیحاتی را ارائه میفرمایند.
غزل شماره سیصد و بیست و یک (1995 نسخهی فروزانفر)
اینک آن انجمِ روشن که فلک چاکرشان
اینک آن پردگیانی که خِرَد چادرشان
همچو اندیشه به هر سینه بود مسکنشان
همچو خورشید به هر خانه فتد لشکرشان
نظر اوّلشان زنده کند عالَم را
در نظر هیچ نگنجد نظرِ دیگرشان
ای بسا شب که من از آتششان، همچو سپند
بودهام نعرهزنان، رقصکنان، بر دَرشان
گر تو بو مینبری بوی کُن اجزایِ مرا
بو گرفتهست دل و جان من از عنبرشان
ور تو بس خشکدِماغی، به تو بو مینرسد
سر بنه، تا برسد بر تو دماغ ترشان
خود چه باشد تر و خشکِ حَیَوانی و نبات؟
مه نبات و حیوان و مه زمین مادرشان
همه عالم به یکی قطرهی دریا غرقاند
چه قَدَر خورد تواند مگس از شکّرشان؟
غزل شماره سیصد و بیست و دو (2020 نسخهی فروزانفر)
ای خدا، این وصل را هجران مکن
سرخوشانِ عشق را نالان مکن
باغِ جان را تازه و سرسبز دار
قصد این مَستان و این بُستان مکن
چون خزان بر شاخ و برگِ دل مَزَن
خَلق را مسکین و سرگردان مکن
بر درختی کآشیان مرغِ توست
شاخ مَشکن، مرغ را پَرّان مکن
جمع و شمعِ خویش را برهم مَزَن
دشمنان را کور کُن، شادان مکن
گر چه دزدان خصمِ روزِ روشناند
آنچه میخواهد دل ایشان، مکن
کعبهی اقبال، این حلقه است و بس
کعبهی اومید را ویران مکن
نیست در عالم ز هجران تلختر
هرچه خواهی کن، ولیکن آن مکن
غزل شماره سیصد و بیست و سه (2025 نسخهی فروزانفر)
ای به انکار سویِ ما نگران
من نیَم با تو دودل چون دگران
سخنِ تلخ چه میاندیشی
ای تو سرمایهی جمله شکران
با گُل از تو گلهها میکردم
گفت: «من هم ز ویَم جامهدران»
گفت نرگس که «ز من پُرس او را
که منم بندهی صاحبنظران
که چو من جمله چمن سوختهاند
ز آتش او ز کران تا به کران»
مَه و خورشید ز عشق رُخِ او
اندر این چرخ ز زیر و زبران
بحر در جوش از این آتشِ تیز
چرخ خَم داده از این بارِ گران
کوه بستهست کمرِ خدمت را
که شماریش ز بستهکمران
بانگ ارواح به من میآید
که «بگو حالت این بیصُوران»
با که گویم به جهان؟ محرم کو؟
چه خبر گویم با بیخبران؟
ظاهرِ بحر بُوَد جای خسان
باطنِ بحر مقامِ گُهران
ظاهر و باطن من، خاکِ خسی
کو بر این بحر بُوَد رهگذران
غزل بیسر و بیپایان بین
که ز پایان بُردت تا به سران
غزل شماره سیصد و بیست و چهار (2030 نسخهی فروزانفر)
گفتی مرا که «چونی؟» در روی ما نظر کن
گفتی: «خوشی تو بیما» زین طعنهها گذر کن
گفتی مرا به خنده: «خوش باد روزگارت»
کس بیتو خوش نباشد، رو قصهی دگر کن
گفتی: «ملول گشتم، از عشق چند گویی؟»
آن کس که نیست عاشق، گو قصه مختصر کن
در آتشم، در آبم، چون محرمی نیابم
کُنجی روم که «یا رب، این تیغ را سپر کن»
گستاخمان تو کردی، گفتی تو روز اول
«حاجت بخواه از ما، وز دردِ ما خبر کن»
گفتی: «شدم پریشان از مفلسیِّ یاران»
بگشا دو لب، جهان را پُردُر و پُرگُهر کن
گفتی: «کمر به خدمت بربند تو، به حُرمت»
بگشا دو دست رحمت، بر گِردِ من کمر کن
غزل شماره سیصد و بیست و پنج (2032 نسخهی فروزانفر)
من از که باک دارم؟ خاصه که یار با من
از سوزنی چه ترسم؟ و آن ذوالفقار با من
کی خشکلب بمانم؟ کان جو مراست جویان
کی غم خورد دلِ من؟ و آن غمگسار با من
تلخی چرا کشم من؛ من غرقِ قند و حلوا
در من کجا رسد دی؟ و آن نوبهار با من
از تب چرا خروشم؟ عیسی طبیبِ هوشم
وز سگ چرا هراسم؟ میرِ شکار با من
در بزم چون نیایم؟ ساقیم میکشاند
چون شهرها نگیرم؟ و آن شهریار با من
در خُمِّ خسروانی می بهرِ ماست جوشان
این جا چه کار دارد رنجِ خمار با من؟
با چرخ اگر ستیزم، ور بشکنم، بریزم،
عذرم چه حاجت آید؟ و آن خوشعِذار با من
من غرقِ مُلک و نعمت، سرمستِ لطف و رحمت
اندر کنارْ بختم و آن خوشکنار با من
ای ناطقهیْ مُعَربد از گفتْ سیر گشتم
خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من
***
مطلع غزلهای هفتهی آینده:
غزل شماره سیصد و بیست و شش (2037 نسخهی فروزانفر)
چون جانْ تو میستانی، چون شکّر است مُردن
با تو ز جانِ شیرین شیرینتر است مُردن
غزل شماره سیصد و بیست و هفت (2039 نسخهی فروزانفر)
رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن
ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن
غزل شماره سیصد و بیست و هشت (2047 نسخهی فروزانفر)
آن کیست، ای خدای، کزین دام خامُشان
ما را همیکَشد به سوی خود کشان کشان؟
غزل شماره سیصد و بیست و نه (2051 نسخهی فروزانفر)
میبینمت که عزم جفا میکنی، مکُن
عزمِ عتاب و فُرقَتِ ما میکنی، مکُن
غزل شماره سیصد و سی (2054 نسخهی فروزانفر)
بشنیدهام که عزمِ سفر میکنی، مکُن
مِهرِ حریف و یارِ دگر میکنی، مکُن
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1032 به تاریخ 921021, بازخوانی ادبیات کلاسیک, گزیدهی غزلیات شمس
3- کنفرانس ادبی؛ جنبههای زیباشناختی تاریخ بیهقی؛ دکتر سیمین رودکیان؛ قسمت دوم
در این بخش کنفرانسهایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبهشبها در جلسه ارائه میشود مطالعه میکنید. در هفتههایی که برنامهای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایاننامه و ... را انتخاب میکنم و در این بخش میآورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم میتوانند اگر مقالهای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید میدانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسندهی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.
تاریخ بیهقی و صناعات ادبی
جنبههای زیباشناختی تاریخ بیهقی؛ دکتر سیمین رودکیان
... ادامه از قسمت اول (قسمت اول این مقاله را میتوانید در آرشیو بیابید)
صور خیال
بیهقی برای تأثیر هر چه بیشتر کلام خود از تشبیهات، استعارهها، تمثیل، تشخیص و ... به فراوانی استفاده میکند؛ به طوری که این باور را در ذهن خواننده ایجاد میکند، که این اثر تاریخ صرف نیست؛ چرا که تاریخ با خیالپردازیهای شاعرانه فرسنگها فاصله دارد. به کارگیری این موارد، نثر بیهقی را به نثری شاعرانه تبدیل نموده، و سبب برجستگی و تشخّص هر چه بیشتر کلام وی شده است. بیهقی در این زمینه، تصاویر زیبا و بدیعی میآفریند.
الف) تشبیه
حاجب غازی بر دل محمودیان کوهی شد هرچه ناخوشتر. (ص 73)
من و مانندهی من که خدمتکاران امیر محمد بودیم ماهیای را مانستیم از آب بیفتاده و در خشکی مانده و غارت شده و بینوا گشته. (ص 79)
گریستن بر ما افتاد کدام آب دیده که دجله و فرات چنانکه رود براندند. (ص 85)
سلطان بخندید و شکرستانی بود در همه حالها. (ص 204)
بوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امیر حسنک یک قطره آب بودی از رودی. (ص 223)
حال این شهر بر تو پوشیده نیست که حصانتی ندارد و چون ریگ است در دیده. (ص 728)
ب) استعاره
چون شب سیاه بروز سپیدش تاختن آورد و آفتاب را کسوفی افتاد. (استعاره از ریش درآوردن - ص 330)
بزرگی این پادشاه، یکی آن بود که از ظلمت قلعتی آفتابی بدین روشنی که بنوزده درجه رسید جهان را روشن گردانید (آفتاب: استعاره از سلطان؛ نوزده درجه: استعاره از سن وی. ص 484)
آفتاب دیدار سلطان بر ماه افتاد و گرگانیان را از روشنایی آن آفتاب فخر و شرف افزود. (ماه: استعاره از عروس سلطان می باشد. ص 508)
چنانکه گویی کاروانسرایهای نشابور همه در گشادهاند و شهر بی مانع و منازع تا گاوان طوس خویشتن را بر کار کنند. (گاوان طوس: استعاره از باب استهزاءاز مردم طوس می باشد. ص 571)
مطربان را هم صلت نفرمود که درین روزگار آن ابر زرپاش سستی گرفته بود و کم باریدی. (ابر زرپاش: استعاره از شاه که بسیار بخشنده بوده است. ص 790)
ج) تشخیص
کاربرد این صنعت سبب شده است، که همه چیز در تاریخ بیهقی از روح برخوردار باشد، و از این راه کل اثر سرشار از تحرک و سرزندگی و پویایی باشد.
دلش بجایها شد. (ص 81)
زمانه به زبان فصیح آواز میداد ولکن کس نمیشنود. (ص 290)
شادی و طرب در پرواز آمد. (ص 373)
صدر وزارت مشتاق است... (ص 470)
ولایتی آرمیده چون گرگان و طبرستان مضطرب گشت. (ص 612)
دینار و درم روانه شد سوی هر کسی. (ص 691)
تمثیل
ارائهی تمثیل و مثل که از اسلوبهای بیانی بیهقی است، یکی از دلایل اوج بلاغت ادبی و هنری این اثر محسوب میشود. بیهقی در ذکر هر واقعه، تمثیلها و ضربالمثلهایی به کار میگیرد، که هم سبب فهم و دریافت بهتر کلام وی میشود، و هم خواننده را مشتاق خواندن ادامهی داستان مینماید.
چون تو خداوند آمدی مرا و مانند مرا چه زهره و یارای آن بود؟ پیش آفتاب ذره کجا برآید؟ (ص 183)
چاکران و بندگان را زبان نگاه باید داشت با خداوندان، که محال است روباهان را با شیران چخیدن. (ص 223)
مادرش گفت چون گوسپند را بکشند از مثله کردن و پوست باز کردن دردش نیاید. (ص 238)
چگونه دفع توانستی کرد قضای آمده را که در علم غیب چنان بود که سلجوقیان بدین محل خواهند رسید یفعل الله ما یشاء و یحکم ما یرید. (ص 636)
ضرب المثل ها
المقدر کائن و الهم فضل (ص 10)، دایهی مهربانتر از مادر(ص 59)، مادر مرده و ده درم وام (ص 89)، خود کرده را درمان نیست (ص 259)، اذل من النعل و اخس من التراب (ص 283)، از حدیث حدیث شکافد (ص 554)، الکلاب علی البقر (ص754)
علم معانی
نکتهی قابل توجه دیگر در این زمینه، کاربرد جملات در معنایی غیر از معنای اصلی خود میباشد؛ که یکی از شگردهای بیهقی، در جهت تأثیر هر چه بیشتر کلام خود میباشد؛ که نشاندهندهی آگاهی بیهقی، نسبت به ظرفیت گسترده زبان فارسی میباشد. در این زمینه بسیاری از جملات خبری، پرسشی و گاه امری را در معانیای از قبیل: پند و اندرز، هشدار، تأثر و اندوه، بشارت، توبیخ و ملامت، تحذیر، استفهام انکاری و تقریری و ... به کار میگیرد. به عنوان مثال:
گفت ای طاهر چون سعادت آید همه کارها فراخور یکدیگر آید. (بشارت؛ ص 24)
غایت کار آدمی مرگ است. (هشدار؛ ص 27)
اخبار مأمون و ابراهیم پیش چشم و خاطر خداوند است. (تحذیر؛ ص 207)
امیر احمد را گفت: بشادی خرام و هشیار باش و قدر این نعمت را بشناس و شخص ما را پیش چشم دار و خدمت پسندیده نمای تا مستحق زیادت نواخت گردی. (پند و اندرز؛ ص 355)
امیر گفت: چه سخن است که شما میگویید؟ (ملامت؛ ص 30)
پیش آفتاب ذره کجا برآید؟ (استفهام انکاری؛ ص 183)
بونصر گفت ای سبحان الله! زری که سلطان محمود بغزو از بتخانه بشمشیر بیاورده باشد و بتان شکسته و پاره کرده آن را امیر المؤمنین می روا دارد ستدن، آن قاضی همینستاند؟ (اظهار تعجب؛ ص 671)
وزیر چند بار استادم را گفت میبینی که چه خواهد کرد؟ (تأثر و اندوه؛ ص 746)
در خون این مشتی غوغا که فراز آوردهای مشو و بازگرد. (تحذیر؛ ص 46)
بیهقی تقریبا در همه جا فعل را در آغاز جمله و فاعل را در پایان میآورد؛ که البته این کار را به منظور خاصی از جمله، تأکید بر فعل انجام میدهد. از طرفی استفاده فراوان از فعل که نمونههای آن را در زیر مشاهده خواهیم کرد، به متن پویایی و تحرک بخشیده و سرعت انتقال مطلب را به مخاطب افزایش میدهد.
گفتیم: بگوییم و برفتیم.(ص 186)
اریارق هم بر عادت خود میخفت و میخاست و رشته میآشامید و باز شراب میخورد. (ص 292)
خواجه دست از نان بکشید و ایشان را بنان بنشاند و نامهها بستد و خریطه باز کرد و خواندن گرفت و نیک از جای بشد. (ص 610)
خود برخاست و بگرمابه رفت و مویش باز کردند و بمالیدند و برآمد و بیاسود و بخفت. (ص 618)
ایجاز و اطناب
بیهقی همه جا قلم را به اقتضای موقعیت، به گردش درآورده است؛ و هر جا که نیاز به اطناب بوده، بویژه هنگام توصیفات - که کم هم نیستند - جملات خود را مطنب بیان کرده، اما به صورتی که در ذهن خواننده ملال نمیافزاید و از اصل موضوع نیز فاصله نمیگیرد؛ و گاه از ایجازهای رسایی بهره میگیرد، که اعجاب خواننده را برمیانگیزد؛ زیرا در عین اینکه به خوبی از عهدهی ادای مطلب برمیآید؛ جملات را به گونهای بیان میدارد که امکان حذف یا افزودن کلمهای به آن وجود ندارد. این ایجازها بیشتر در حوزهی حذف واژه یا بخشی از جمله میباشد. به عنوان مثال:
اجابت میبود و نمیبود بدو. (ص 16)
تا آن خداوند برفته است این خداوند هیچ نیاسوده است. (ص 23)
بزرگا مردا که این پسرم بود! که پادشاهی چون محمود این جهان بدو داد و پادشاهی چون مسعود آن جهان. (ص 236)
اما حق نعمت را آنچه دانیم باز باید نمود اگر شنوده آید و اگر نیاید. (ص 741)
نوشتگین گفت کجا میروی که آنجا سنگ میاید، که هر سنگی و مردی. (ص 742)
و غلامی پانصد سرایی نیز با او برفتند و مردم تفاریق نیز مردی سه چهار هزار چه بجنگ و چه بنظاره. (ص 742)
فرو رفتن آن بود و قلعت گرفتن. (ص 743)
امیر را گفت زندگانی خداوند دراز باد، بونصر برفت و بونصر دیگر طلب باید کرد. (ص 793)
اما نکات قابل توجه دیگری نیز در این اثر وجود دارد، از جمله، توصیفات بیهقی، که از پویایی خاصی برخوردار هستند، و به گونهای زیبا و جاندار به نگارش درآمدهاند؛ به طوری که خواننده را در متن واقعه قرار میدهد. این توصیفات به حدی دقیق و با شرح جزئیات نگاشته شده، که شگفتی خواننده را برمیانگیزد؛ و تیزبینی و دقت نویسنده خود را به خوبی نمایان میسازد. زیباترین این توصیفات در داستان بر دار کردن حسنک وزیر آمده است؛ که یکی از برجستهترین داستانهای تاریخ بیهقی میباشد؛ گویی بیهقی تمام توان خود را برای بهکارگیری جنبههای مختلف ادبی و زیبایی کلام در این داستان به کار برده است. اما باید اذعان داشت که بیهقی، این توصیفات را بازسازی نموده است؛ چرا که او پس از کنارهگیری از شغل دیوانی نگارش اثر خود را آغاز نمود، و برای این کار ذهن خیالپرداز خود را به میزان قابل توجهی بهکار گرفته است. از جمله توصیفات زیبای او:
حسنک پیدا آمد بی بند، جبهیی داشت حبری رنگ با سیاه می زد، خلق گونه، دراعه و ردایی سخت پاکیزه و دستار نشابوری مالیده و موزه میکاییلی نو در پای و موی سر مالیده، زیر دستار پوشیده کرده اندک مایه پیدا میبود. (ص 229)
حسنک را به پای دار آوردند، نعوذ بالله من قضاء السوء، و دو پیک را ایستانیده بودند که از بغداد آمدهاند. و قرانخوانان قران میخواندند. حسنک را فرمودند که جامه بیرون کش. وی دست اندر زیر کرد و ازاربند استوار کرد و پایچههای ازار را ببست و جبه و پیراهن بیرون کشید و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار بایستاد و دستها درهم زده، تنی چون سیم سفید و رویی چون صد هزار نگار. (ص 233)
در قحط و پریشانی نواحی طوس و سرخس: مردم از دور جای گیاه پوسیده بیاوردند که به روزگار گذشته باران آن را در آن صحرا انداخته بود، و آن را آب میزدند و پیش ستور میانداختند یک دو دم بخوردندی و سربرآوردندی و مینگریستندی تا از گرسنگی هلاک شدندی. (ص 817)
ایراد جملات مؤثری که در پایان داستانهای مختلف بیان میدارد، یکی دیگر از جنبههای برانگیزندگی اثر وی میباشد؛ طوری که خواننده را به این اندیشه وا میدارد، که هر اندازه هم مال و مکنت داشته باشد، باز هم ارزش ندارد؛ چرا که دنیا به او وفا نخواهد کرد و عاقبت او چیزی جز مرگ و نیستی نخواهد بود.
حسنک تنها ماند چنانکه تنها آمده بود از شکم مادر. (ص 235)
این است حال علی و روزگارش و قومش که بپایان آمد. احمق کسی باشد که دل درین گیتی غدار و فریفتکار بندد و نعمت و جاه و ولایت او را بهیچ چیز شمرد. (ص 67)
وی رفت و آن قوم که محضر ساختند رفتند و ما را نیز میبباید رفت که روز عمر بشبانگاه آمده است. (ص 270)
فصلی خوانم از دنیای فریبنده بیک دست شکر پاشنده و بدیگر دست زهر کشنده، گروهی را بمحنت آزموده و گروهی را پیراهن نعمت پوشانیده، تا خردمندان را مقرر گردد که دل نهادن بر نعمت دنیا محال است. (ص 480)
آوردن صفات پی در پی، تنسیق الصفات، بار موسیقایی کلام او را افزایش داده، و بیهقی این صنعت را به وفور به کار گرفته است.
خداوند بزرگ نفیس است و نیست همتا و حلیم و کریم است. (ص 101)
اما در وی شرارتی و زعارتی و سطوتی و حشمتی بافراط بود. (ص 126)
امیر خداوند پادشاه است. (ص 236)
و پسرش محمد که او را بلقب فتی العسکر گفتندی برنایی سخت پاکیزه دررسیده بود و بکارآمده. (ص 617)
اما در این اثر گهربار نثر دری، نکتههای ظریف و دقیق ادبی و بلاغی بیشماری وجود دارد، که به علت تنگی مجال امکان پرداختن به همهی آنها وجود نداشت. امید است، که محققان و پژوهشگران ادب فارسی در جهت معرفی هر چه بیشتر نویسندگان بزرگی چون بیهقی گامهای استوارتر و بلندتری بردارند.
پانوشت:
1. تاریخ بیهقی،تصحیح دکتر علی اکبر فیاض،تهران:1384،ص451؛از این پس تمام ارجاعات به همین آدرس خواهد بود.
2. اصول علم بلاغت، غلامحسین رضانژاد، تهران: 1367، ص 4
3. سبک شناسی نثر فارسی، محمد تقی بهار، ج 2، ص 84
4. تاریخ بیهقی، ص 112
5. شاهنامه فردوسی، به کوشش سعید حمیدیان، تهران: 1381، ص 538
6. تاریخ بیهقی، ص 451
منبع:
وبلاگ نویسنده
http://symyn.blogfa.com/post-2.aspx
***
3- شعرخوانی
شعرخوانی با هفتاد و سومین غزل از دیوان حافظ، با قرائت استاد نجف زاده آغاز شد:
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
منّتِ خاکِ دَرَت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحبنظرانند، آری
سِرّ ِ گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
اشکِ غمّاز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کردهی خود پردهدری نیست که نیست
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی
سیلخیز از نظرم رهگذری نیست که نیست
تا دم از شام ِ سر ِ زلفِ تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
من از این طالع شوریده برنجم ور نی
بهرهمند از سر ِ کویت دگری نیست که نیست
از حیای لب شیرین تو ای چشمهی نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس ِ رندان خبری نیست که نیست
شیر در بادیهی عشق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
آبِ چشمم که بر او منّتِ خاکِ در ِ توست
زیر صد منّت او خاک دری نیست که نیست
از وجودم قَدَری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
***
آقای محمد جهانشیری شاعر همشهری که در اکثر گزارشها تضمینهای زیبای ایشان را از اشعار حافظ میخوانیم، این هفته از قضا غزل شمارهی هفتاد و سه حافظ را تضمین کرده بودند و بعد از استاد نجف زاده تضمین خود را خواندند. البته باید این مطلب را در نظر داشت که در غزل خواجه معنی ردیف به این صورت مثبت است؛ و نیست که نیست یعنی هست؛ و در غزل آقای جهانشیری نیست که نیست تاکید نفی است یعنی نیست و هرگز نیست. بعد از تضمین ایشان در انتهای جلسه هم غزل زیبای دیگری خواندند که مطلع آن را خواهید خواند:
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
منّتِ خاکِ دَرَت بر بصری نیست که نیست
حافظ
غیر کوی تو مرا رهگذزی نیست که نیست
دیده را غیر تو بر کس نظری نیست که نیست
جز گرفتاری گیسوی تو بر پای دلم
حلقهی دام دگر را اثری نیست که نیست
تلخی ِ کام ِ مرا از گذر قصهی عمر
جز شکرخند لبانت شکری نیست که نیست
بهتر از مژدهی وصل تو و دیدار رُخت
خاطر ناخوش ما را خبری نیست که نیست
جز غبار سر کوی تو بر این دیدهی تر
منّت سرمهی خاک دگری نیست که نیست
جز مقام تو در این میکده و کوی وصال
منزلم بر سر کوی دگری نیست که نیست
گر نبود عشق تو در سر به جفا میگفتی:
«در سراپای وجودت هنری نیست که نیست»
***
چشمی که گرفته از سرم سامان را
دیدهست دو چشم ِ بر در ِ پنهان را
...
***
نوبت به شاعر طنزپرداز همشهری سلیمان استوار فدیهه رسید و او هم مانند هر هفته یک شعر طنز خواند. شعر ایشان خطاب به رئیس جمهور حسن روحانی بود. دوستان بعد از شنیدن این غزل پیشنهاداتی به ایشان دادند که مطمئن هستم با در نظر گرفتن نظر دوستان هفتههای آینده نسخههای زیباتری از این غزل را خواهیم خواند:
درد دل را میکنم تکرار ای مرد فهیم
ملت ایران بسی خوف و رجا دارد حسن
...
***
آقای اکبر میرزابیگی پس از آقای استوار فدیهه گفتند که من نیز شعری خطاب به رئیس جمهور دارم و آن شعر را برای حضار خواندند. بعد از آن غزل، شعر دیگری خواندند خطاب به امام رضا ع که این هم در قالب غزل سروده شده بود:
الا حلال مشکلها حسن جان
برس آخر به داد ما حسن جان
...
***
ما معتکف روضهی رضوان شماییم
بنشسته گدایان سر خوان شماییم
هرگز ننشینیم سر سفرهی اغیار
ما ریزهخور سفرهی احسان شماییم
ما فخر نماییم به شاهان جهان، چون
عمریست که از گوشهنشینان شماییم
ما خلوتیان ِ حرم ِ حضرت ِ یاریم
در بزم ولا جمله محبّان شماییم
جا دارد اگر بر همهی خلق ببالیم
چون ساکن استان خراسان شماییم
الطاف شما شامل ما در همه حال است
هر دم، همه جا، دست به دامان شماییم
ما چشم نداریم به درمان طبیبان
بیمار شفادیدهی دستان شماییم
دل در گرو جنت و فردوس نبستیم
کینجا متنعّم ز گلستان شماییم
ما خوف نداریم ز غوغای قیامت
زیرا که به محشر همه مهمان شماییم
***
پس از شعر آقای سلیمان استوار فدیهه بحث در جلسه به سمت شعر طنز کشیده شد و آقای عباسی نمونهای از اشعار طنز خود را خواند که مربوط به سال 1385 میشود. این شعر واکنشی است به چند خبر که در رسانههای آن روزها منتشر شده بود مبنی بر: ارتقای سطح کیفیت رفاه زندگی در ایران از متوسط به خوب؛ جراحی اقتصاد توسط دولت؛ و قول ایجاد دو میلیون و نیم شغل از طرف دولت. شعر آقای عباسی که ردیفش ایم یک درغ است با ردیف باور کنن هم خوانده شده است. شعر طنز "ایم یَگ دُرُغ" با لهجهی متعادل خراسانی سروده شده است و جهت شناخت و فهم بهتر شعر توسط سایرِ هممیهنان سعی شده است از اصطلاحات دشوار تربتی کمتر استفاده شود.
وِرْ مِگَن دنیا به کامِ ما مِرَه، ایم یک دُرُغ
وضعِ ما بهترتر از حالا مِرَه، ایم یک دُرُغ
کِمکِمَک از برکتِ طرحِ هماهنگِ حقوق
کارمندِ بینِوا آقا مِرَه، ایم یک دُرُغ
قطره قطره جَم بِرَه وقتِ حقوقِ دولتی
بِرکَتِش اَندازِهیِ دِریا مِرَه، ایم یک دُرُغ
صبرکُو تا بَقیِهیْ سهم عدالَتْشِر بِتَن
او فقیر کوچه هَم آقا مِرَه، ایم یک دُرُغ
کور و اِفلیج و گدا از دورِ مِیدو جَم مِرَه
کورِ مَدَرْزاد هم بینا مِرَه، ایم یک دُرُغ
حرفه و شغلِ گدایی وِرْ مِیُفتَه کِمکِمَک
کی دِگه وِرْ رَد ایکارا مِرَه؟ ایم یک دُرُغ
دولت از کشورِ چین باید گِدا وارِد کِنَه
پس گدایِ چینیُم پیدا مِرَه، ایم یک دُرُغ
مفسدای اقتصادی یک به یک رسوا مِرَن
اسمِشا اعلامْ دَر سیما مِرَه، ایم یک دُرُغ
او که جراحی کُنَه اِی اقتصادِرْ اَخِرِش
وِرْ سَرِ کَلِ مِریض اُستا مِرَه، ایم یک دُرُغ
دِ سیاست کم مَرَه جنگ و جدالِ زَرگِری
بینِشا صلح و صفا امضا مِرَه، ایم یک دُرُغ
هرچه که مجلس کنه تصویب، قانونی مِرَه
روز بعدِشْ لازمُ اِلاجرا مِرَه، ایم یک دُرُغ
ایِهَمَه شغلِ جدید ایجاد رَه، که عاقبت
کارگر دِ سَر گُذر قَحطا مِرَه، ایم یک دُرُغ
کارگر از بس که کم بَشَه دِ بینِ شِرکِتا
سَرِ استخدامِشا دعوا مِرَه، ایم یک دُرُغ
صبر کُو همچی که نفت اَیَه به سَرِ سُفرهها
اشکِنَه، بِریونیِ اَعلا مِرَه، ایم یک دُرُغ
صبرکُو تا خودرووِ مِلّی بیَه از کِرخَنَه
کی سوار بنز و ماکسیما مِرَه؟ ایم یک دُرُغ
چینِ لا کِردار و کافر سِر مِرَه از جونِ ما
جنسِ چینی بهترین کالا مِرَه، ایم یک دُرُغ
مَش حسن با پول یارانه که از دولت گِریفت
با زن و بچّه به کانادا مِرَه، ایم یک دُرُغ
از جزایرِ هاوایی وقتِه که خُبْ سِر بِرَه
وِر طرفِ شاخِ آفریقا مِرَه، ایم یک دُرُغ
یک دو سه سهم از سهامش هست دِ بورس دُبی
هی سهامِش ارزشش بالا مِرَه، ایم یک دُرُغ
کارمندِ دولت از سال دِگَه با جیبِ پُر
رو به خارج با هواپیما مِرَه، ایم یک دُرُغ ...
***
غلامرضا اعتقادی که بیشتر شعرهایی مناسبتی میخواند این هفته شعری برای سازمان هلال احمر خواند و گفت که این شعر را به مناسبت افتتاح درمانگاهی از طرف سازمان هلال احمر برای مراسم افتتاحیه سروده است:
هلال احمر اندر کل ارکان
بُوَد فخر از برای ما در ایران
در انساندوستی باشد نمونه
غرض هرگز نگردد شامل آن
ز صلح و دوستی اندیشه دارند
دهند آرام آلام فراوان
جهانمشمولی است اندیشهی او
در این ره میکند خدمت فراوان
همه اعضای او خوبند و نیکو
نگه دارد خدا این جمله خوبان
بسی کوشا در این ره خیّرانند
خصوصا خیّرین ِ اهل ایمان
سهیمند آن همه در کار نیکو
بُوَد این شیوهی خوبان دوران
بنا کردند درمانگاهی در این شهر
که خدمت میکند در آن جوانان
نماید خوشدل و هم شاد مردم
ز کار نیکشان راضیست یزدان
نویسم گر که یک دفتر بُوَد کم
تلاش و خدمت این نیکمردان
سلامت باد دایم رهبر ما
بماند بهر ما آن ماه تابان
دعا گویم من از جان و هم از دل
به مسئول و تمام کارمندان
زبانت الکن است ای اعتقادی
کنی توصیف بهر این عزیزان
***
من که بهمن صباغ زادهام یکی از کارهای قدیمیام را خواندم؛ پس از آن دو شعر سپید و یک غزل از دوست عزیزم محمد گرامی. راجع به غزل گرامی که قافیهی بسیار مشکلی دارد و این قافیه با ردیف تناسبی هم ندارد با دوستان شاعرم در جلسه کمی صحبت کردم و گفتم این غزل از این نظر اهمیت زیادی دارد که شاعر از پس چنین ردیف و قافیهای برآمده است و از آن مهمتر اینکه غزل اصلا تصنعی نیست و حرفی هم برای گفتن دارد:
هزار فلسفه دارد كسی که مجنون است
بهويژه آنكه جنون را به عشق مديون است
طلا كه هيچ، كه از اشك نيز پاکتر است
حسابِ هركه سرش از حساب بيرون است
خراب میشوم از ديدن و نديدن تو
كه چشمهای خمارِ تو مست و ميگون است
غمِ تو خون دلم را به شیشه ریخته است
تو لاك میزنی آرام و من دلم خون است
خدا كند كه بميرم، نبينم اشكِ تو را
كه چشم سرخ تو امشب پُر از شبيخون است
"ز گريه مردم چشمم نشسته است به خون
ببین که در طلبت حال مردمان چون است"
***
عشق و جنگ
در سالی که جنگ بیداد میکرد
مرگ نام دیگری داشت
ولی من
عاشقتر از آن بودم
که در جنگ کشته شوم
نه به خاطر معجزه
به خاطر عشقی که در دلم بود و قلبم تیر میکشید
هیچ تیری راضی نشد از قلبم بگذرد
اما تو به سادگی گذشتی و -
داغ همهی آن تیرها را بر دلم گذاشتی
کار روزگار همین است
همین است کار روزگار
***
پیانو
با کلیدهای سیاه و سفید
شب و روز
بالا و پایین رفتیم
در سکوت بین دو نت
عاشق شدیم
و سالها به ساز زندگی رقصیدیم
عشق آتش زیر خاکستر است
در فاصلهای که نتها
دود سیگار را به رقص آوردند
ما گریه کردیم
چرا که اشک مشق عاشقیست
و شعری که داغ به دل میگذارد
از آتش همین اشکها رد شده است
***
من از بیدستوپاییها نکردم راه گم اینجا
مرا حکمیست انگوری ز دست ِ پیر ِ خُم اینجا
سگانی را که با یک استخوان خشنود میدیدی
به تیغ نقد میبُرّم از آنان گوش و دُم اینجا
مبادا داغ پیشانی تو را در شُبهه اندازد
که عمری مست کوبیده خر دجّال سُم اینجا
به جز خطی که بر بادام ِ چشمت مینویسد مست
ندیدم هیج استادی به خوشخطی ِ خُم اینجا
شرابی در غزل انداختم چل سال پیش از این
که نوشانوش میرقصند با پیکِ یکُم اینجا
***
اخیرا به مجموعهای از غزل معاصر دست یافتهام که تا حد زیادی با مجموعههایی که امروزه در فضای مجازی منتشر میشود تفاوت دارد. بیشتر سایتها و وبلاگهایی که در زمینهی گلچین غزل امروز فعالیت میکنند فقط به جذابیتهای ظاهری و زبانی اثر توجه دارند و گاها شعرهای سست و دمدستی هم به این مجموعهها راه پیدا میکنند. در این مجموعه آنچه قبل از زبان اهمیت دارد استحکام و قدرت شعر دست. هر هفته یکی از این غزلها را به همان ترتیبی که در آن مجموعه آمده است با شما مرور میکنم؛ غزل این هفته از حسین پژمان بختیاری است:
شب بر سر من جز غم ِ ایّام کسی نیست
میسوزم و میمیرم و فریادرسی نیست
فریادرسِ همچو منی کیست در این شهر؟
فریادرسی نیست کسی را که کسی نیست
بیمارم و تبدارم و در سینهی مجروح
چندان که فغان میکشم از دل نفسی نیست
آن میوهی جانبخش که دل در طلب اوست
زینتگرِ شاخیست که در دسترسی نیست
بیش است ز ما طالع آن مرغ گرفتار
کو را قفسی باشد و ما را قفسی نیست
***
4- اوسنههای محلی تربت؛ اوسنهی نجمانجمالدین؛ قسمت اول
برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (b homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (b davat) مورد استفاده میگیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. این فایلهای دانلود در سایت 4shared.com قرار دارد. اگر بر روی download کلیک کنید و پس از آن گزینهی free download را انتخاب کنید، پس از باز کردن لینک دانلود جملهای را میبینید که به انگلیسی نوشته است است اینجا کلیک کنید، با کلیک بر روی کلمهی اینجا (here) فایل دانلود خواهد شد. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشهی windows؛ پوشهی fonts انتقال دهید. (c:\windows\fonts) پس از انتقال، این خطها (فونتها) در رایانهی شما قابل مشاهده خواهد بود.
همانطور که در مقدمه توضیح دادم از این هفته در بخش شعر محلی میتوانید اوسنههای محلی تربت را هم بخوانید. اولین اوسنه که اوسنهای است به نام نجمانجمالدین در 8 قسمت در وبلاگ خواند آمد و پس از اتمام قسمتها با برچسب اوسنههای تربتی و اوسنهی نجمانجمالدین قابل مشاهده خواهد بود. قبل از پرداختن به خود افسانه مطلبی را خواهید خواند با عنوان "مقدمهای بر افسانهها" که استاد رشید در کتابی که دربارهی فرهنگ عامهی تربت تالیف کردهاند آن را نوشتهاند:
انسان در ابتدا که آگاهی بر تمام عوامل و اسباب طبیعت نداشت و آنها را نمیشناخت در ذهن خود برای هر یک از پدیدههای طبیعی علتی میساخت و چون نمیتوانست حقایق را تشخیص دهد به عالم خیال پناه میبرد و از تخیل خود چیزهایی میساخت که هرگز در عالم واقع وجود نداشت.
در ذهن او غول و دیو و جن به وجود میآمد، دیوی هولناک که دارای دندانهای بلند و شاخهای قوی و ناخنهای تیز بود. دربارهی ستارگان که به نظرش میآمدند با ماه و خورشید و آتش و زمین هر یک تصوراتی داشت که زادهی خیال او بودند و از همین تخیلات رنگین انسان نخستین دربارهی اشیا بود که افسانههای گوناگون به وجود آمد.
وقتی به کنار رودخانهی خروشانی رسید عبور از آن را ناممکن دید آرزو کرد بال داشته باشد و بتواند همچون پرندگان به آن سوی رودخانه پرواز کند. در نتیجه چون در عالم واقع به این آرزو دست نیافت در دنیای افسانه بالهای قوی و مستحکمی برای خود به وجود آورد و یا وقتی مشکلات زندگی به او روی میآوردند و او را زبون میساختند آرزو میکرد که فرشتهای نیکوکار او را از این مصائب رهایی بخشد و این فرشته در داستانها نمودار میشد و به او کمک میکرد و وقتی از قحطی و گرسنگی به ستوه میآمد در عالم تخیل انگشتر سلیمان را مییافت که با چرخاندن به دور انگشت هر نوع غذایی برایش فراهم میشد و هر مشکلی برایش آسان میگردید و در داستانهای گوناگون از انگشتر سلیمان به روشهای مختلف و در موارد متنوع استفاده میکرد.
مشکلات را میدید و با آن آن روبهرو میشد و چون از حل آن درمانده میشد به طلسم و قوای ماوراءالطبیعه معتقد میشد و اینکه طلسم به نام فردی مخصوص بسته شد و غیر از او کسی نمیتواند آن را بگشاید، مرگ و نیستی را میدید و از آن به هراس میآمد و همواره میخواست از آن بگریزد و چون در عالم واقعیت راهی نیافت در دنیای پهناور افسانه، آب حیات را میدید و زندگی جاودانه را به دست میآورد.
به این دلایل است که افسانههای قدیمی زادهی یک فرد مشخص نیست و کسی آنرا نساخته بلکه نیاز و ارزوهای انسانی است و به همین جهت میتوان در افسانههای گوناگون در نزد اقوام مختلف مشترکاتی پیدا کرد. به عنوان مثال در تمام افسانههای عامیانهی اقوام مختلف قهرمان افسانه فردی سخاوتپیشه و مهربان میباشد، تمام مشکلات در طی ماجرا به دست او گشوده میشود و در همهی آنها خواننده، ایدهآل خود را در وجود قهرمان افسانه میبیند.
نکتهی دیگر گیرایی این داستانهاست و آنقدر به ذوق شنونده سازگاری دارد که حتی در دوران اخیر باز هم نویسندگانی هستند که به تقلید از افسانههای عامیانه کار افسانهپردازی خود را شروع میکنند و کاملا از همان طرحهای قدیمی تقلید میکنند.
امیدوارم زمانی فرا رسد که همهی این افسانهها در مجموعهای جمعآوری گردد زیرا معتقدم که این مجموعهها میتواند حکم دایرةالمعارفی از پسندها و ناپسندهای گذشتگان ما را در بر داشته باشد و حتی با تکیه بر نقد و تحلیل آنها میتوان به روحیات، باورها و معارف آنان دست یافت.
اوسنهی نجمانجمالدین
راوی: رمضان دوپیکر 75 ساله از روستای امیرآباد، تربت حیدریه
روایت: پنجشنبه 5/10/1392 روستای امیرآباد، تربت حیدریه
1
یَکِ بو یَکِ نِبو، غیرِ خدا کَسِ نِبو وُ خدا کَسِ هَمِهیْ بیکِسا بو. یَگ نِجْمایِ بو، پیَرِش تاجِر بو. پیَرِ ای مِرَف به تاجِری به شَرا. بعد یَگْ روزْ ای دِگَه دَرسِشِرْ خُوندَه بو و مَدَرِش گف: مَرد؛ ایرْ وَردار و هَر جا مِری خِدِیْ خُودِت بُبُر، دِگَه که یَعنِه یادْ گیرَه تاجِریرْ. اَلِکی کُ نیَه که هِی تو مِری ایرْ دِ خَنَه پِرتُو کِنی. ای اَمَد و اِی بِچَّهرْ وِردیشت وُ رَف به شهرِ لار. ایرُم بُگُم که اینا دِ شیراز بُویَن. به لار که رِسی به نِجما گُف: باباجان، تو دِ هَم جایْ بارا بِسْ، تا مُو بُرُم به مینِ بازارا یَگ دورِ بِزِنُم که واز جِنس و مِنْسار بِتِنِم بُفْروشِم خِدَت.
یکی بود یکی نبود، غیر خدا کسی نبود و خدا کس همهی بیکسان بود. یک نجمایی بود، پدرش تاجر بود. پدر این (اشاره به نجما) میرفت به تاجری به شهرها. بعد یک روز این (اشاره به نجما) دیگر درسش را خوانده بود (فارغالتحصیل شده بود) و مادرش گفت: ای مرد، این را (اشاره به نجما) بردار و هر جا میروی با خودت ببر، دیگر که یعنی یاد بگیرد تجارت را. (گویندهی این افسانه با گفتن "یَعنِه که" یا "که یَعنِه" و آوردن جملهای دیگر معنی مورد نظرش را کامل میکرد) الکی که نیست که هی تو میروی این را (اشاره به نجما) در خانه رها میکنی. این (اشاره به پدر نجما) آمدو این بچه را برداشت و رفت به شهر لار. این را هم بگویم که اینها (اشاره به خانوادهی نجما) در شیراز بودند. به لار که رسید به نجما گفت: پدرجان، تو در هم جای بارها بایست، تا من بروم به میان بازارها یک دوری بزنم که باز جنس و منسها (مِنس معنی خاصی ندارد و به تبع جنس میآید) را بتوانیم بفروشیم با تو.
آقایْ که شِمارْ دَرِم ای پیَرِش رَف وِر بازار و نِجما دِ هَم جایْ بارا مُوند و دی که دِ او وَر پِندِری صدایْ بِچِّه مِتِّبی میَه. ای وِرخِست وُ رَف به جایْ بِچِّه مِتِّبیا و از هَم دَمِ دَر که نیگا مِکِرد دی دختر پادشا دِ هَمونْجِه دَرس مِخَنَه. دختِرَه وِر ای چَشمِش اَفتی عاشِقِش رَف، ایمْ چَشمِش که وِر دختِرَه اَفتی عاشقِ او رَف.
آقای که شما را داریم (هر افسانهگو برای وصلکردن بخشهای داستان تکیهکلامهایی دارد و این هم از تکیهکلامهای رایج در تربت است) این پدرش رفت به بازار و نجما در هم جای بارها ماند و دید که در آن ور (طرف) پنداری (گویی) صدای بچه مکتبی (بچههایی که در مکتبخانه درس میخوانند) میآید. این (اشاره به نجما) برخاست و رفت به جای (محل) بچه مکتبیها و از هم دم در که نگاه میکرد دید دختر پادشاه در همانجا درس میخواند. دختر به این (اشاره به نجما) چشمش افتاد عاشقش رفت (شد)، این هم (اشاره به نجما) چشمش به دختر افتاد عاشق او رفت (شد).
بعدِش آقایْ شِمارْ دَرِم اَمَد و پیَرِش که اَمد گف: باباجان. گف: بَلِه. گف: اِنَه دِزینْجِه دِ ای مِتِّبخَنَه خُب بِچَّه دَرس مِتَن وُ دِ جایِ ما که به درد نُمُخُورَه دَرس دایَنِشا. پیَرش وِرگُف: بابا، تو که دَرسِتِرْ طِی کِردِیْ. گف: نِه، جایِ ما به درد نُمُخورَه. خُلَصَه، بِیْد مُو بُرُم دِ هَمینْجِه درس بِخَنُم. گفت: خُب باباجان، کارِ نِدَرَه، تو اَگِر مِدَنی دِ اینْجِه درسِش بیتَرَه برو به هَمینْجِه درس بُخو. اَمَد و ای بِنْدِهيْ خدا بارار فُرُخت و ای بِچَه گفت: مُو مُرُم هَمینجِه به درس خُندَن؛ پیَرِش گُف: بِس تا یَگ جای و جُومبُ بِرَت تیار کِنِم که یَعنِه یَگ سَفقِ دِ بالایْ سَرِت بَشَه.
بعدش (بعد از آن) آقایی که شما را داریم آمد و پدرش که آمد گفت: پدرجان. گفت: بله. اینها ("اِنَه" مثل همان "اینا"یی است که تهرانیها در اول جملههای خود میگویند) درینجا در این مکتبخانه خوب بچه درس میدهند (به بچهها بهخوبی درس میدهند) و در جای ما (اشاره به مکتبخانههای شهر ما) که درد نمیخورد درس دادنشان. پدرش برگفت (گفت): بابا، تو که درست را سپری کردهای. گفت: نه، جای ما (اشاره به مکتبخانههای شهر ما) به درد نمیخورد. خلاصه، باید من بروم در همینجا درس بخوانم. (پدرش) گفت: خوب، پدرجان، کاری ندارد، تو اگر میدانی در اینجا درسش بهتر است برو به همین جا درس بخوان. آمد و این بندهی خدا (اشاره به پدر نجما) بارها را فروخت و این بچه (اشاره به نجما) گفت: من میروم همینجا به درس خواندن. پدرش گفت: بایست (صبر کن) تا یک جایی (جومب از اتباع است) برایت مهیا کنم که یعنی یک سقفی در بالای سرت باشد.
دِ هَمونجِه یَعنِه دِ هَم کُنارِ مِتَّبخَنَه یَگ پیرزالِ خَنِهيْ دیشت و پیَر نِجما رَف به جایْ پیرزالَه وُ یَگ موشتِ لعل و جِواهِر به ای پیرزالَه دا وُ گف مُو از مالِ دنیا هَمی یَگ پِسرِرْ دَرُم وُ ای بِچَه مَیَه که دِ همیچو درس بِخَنَه. اَگِر صِلاح مِدِنِن که ای بیَه به هم حُولیِ شما و دِ هَم یَگ خَنِهیْ از خَنِههاتا زندگانی کِنَه. پیرزالَه هُم که از یِکِّگی به جو رِسیَه بو گف: خیلِ خُب، چی بیتَر اَزی؟
در همان جا یعنی در هم کنار مکتبخانه یک پیرزنی خانهای داشت و پدر نجما رفت به جای پیرزن و یک مشت لعل و جواهر به این پیرزنه داد و گفت من از مال دنیا همین یک پسر را دارم و این بچه (اشاره به نجما) میخواهد که در همینجا (همین نزدیکیها؛ اشاره به مکتبخانه) درس بخواند. اگر صلاح میدانید که این بیاید به هم خانهي شما و در هم یک اتاق از اتاقهایتان زندگی کند (قابل توجه این که در گویش تربتی "خَنَه" به معنی اتاق است و "حُولی" به معنی خانه) پیرزن هم که از یکهای (تنهایی) به جان رسیده بود (به تنگ آمده بود) گفت: خیلی خوب چه بهتر از این.
چکار دَرِن که ای نِجما اَمَد و دِسلاف کِرد دِ اینجِه به درس خُندَن و پیَرِش دِگَه رَف. ای دِ هَم جایْ پیرزال بو و هِی دَرس مُخُند و مُخُند و روزگار طِی مِرَف. از او وَر دخترِ پادشا دِ مینِ بِچِّهمِتِّبیا دَرسِش از هَمَه بالاتَر بو و، ای نِجما هَم اوّل که به مِتَّبخَنَه اَمَد هَمِهیْ هَم دِرسارْ از بَر دیشت. اَمبا وِر دُرُغ هِی خُند و خُند تا دِگَه رَف دِ هَم بِخِ دخترِ پادشا. یَگ روزِ ای بِچِّهمِتِّبیا گفتَن: مُلّا. گُف: بله. گفتَن: ای نِجمایْ شیرازی عاشقِ دخترِ پادشا رِفتَه. گُف: نِه بابا. گُفتَن: بله، اینا خِدِیْ هَم خُبَن. گف: خِیْلِ خُب. اَمَد مُلا یَگ روزِ گُف مُو مُرُم به فُلانجایَک و اختیارِ مِتَّب به هَم شما دو تا، که بالادَستِ هَمَهیِن، یَعنِه نِجمایْ شیرازی و دخترِ پادشا. گُفتَن: به چَشُم.
چکار دارید که (هر افسانهگو برای وصلکردن بخشهای داستان تکیهکلامهایی دارد و این هم از تکیهکلامهای رایج در تربت است) این نجما آمد و شروع کرد در اینجا به درس خواندن و پدرش دیگر رفت. این (اشاره به نجما) در هم جای پیرزن بود و هی درس میخواند و میخواند و روزگار سپری میرفت (میشد). از آن ور (طرف) دختر پادشاه در میان بچهمکتبیها درسش از همه بالاتر بود و این نجما هم اول که (همان ابتدا که) به مکتبخانه آمد همهي درسها را از بر داشت. اما به دروغ هی خواند و خواند و خواند تا دیگر رفت در هم بیخ (پهلوی) دختر پادشاه. یک روز این بچهمکتبیها گفتند: ملا (معلم مکتبخانه را ملا میگویند و مبصر را خلیفه). (ملا) گفت: بله. (بچهها) گفتند: این نجمای شیرازی عاشق دختر پادشاه رفته (شده است). (ملا) گفت:نه بابا، بچهها گفتند بله اینها با هم خوبند (خوب هستند، در گویش تربتی کنایهای است برای دو نفر که به هم عشق بورزند). ملا گفت: خیلی خوب. آمد ملا یک روزی گفت من میروم به فلان جا و اختیار مکتب به هم شما دو تا که بالا دست همهاید (در درس از بقه جلوترید) یعنی نجمای شیرازی و دختر پادشاه. (نجما و دختر) گفتند به چشم.
ای مُلّا رَف اَزینا پِنْهُم رَفت و اینامْ تا دیَن مُلّا رفت گُفتَن: وَخِزِن بِچِّهها شُمامْ بِرِن وِر مِیْدو دورِ بِزِنِن وْ وَرگِردِن. ای مُلّاهَهیُم رِفتَه بو پوشتِ بُمب و دِ سیلِ اینا بو. دی که بَلِه، دِگَه ای بِچا راس مِگَن که اینا عاشِق هَمدِگَرَن. گُف: اِی بابا، اَگِر پادشا خِبَر رَ که مُور به دَر مِنَه اَزینجِه. اَمَد و یَگ کَغَذِ نِویشت و دا به دخترِ پادشا و گُف: ایرْ مُبُری مِتی به بابات؛ نِخَنیشْ ها. ای وِرگُف: یارُم چی خَبو دِ ای کَغَذ؟ اَمبا دَس به کَغَذ نِزَد وُ کَغَذِز بُرد دا به پیَرِش؛ تا خُوند دی که مُلّا نِویشتَه: پادِشایْ قُبلِهيْ عالَم؛ ای دخترِ شُمارْ اِقذِر مُو دِگَه درس دایُمِشْ که دِگَه بیشتَر بِلَد نیُمْ وُ درسِ ای دِگَه دِ جایِ ما طِی رِفتَه وُ ایرْ دِگَه نِگْذِرِن که بیَه. ای اَمَد و نِماشُم که رَف، پادشا صُب خِدِی دخترش گُف که: دِگَه باباجان نِمَیَه بِری به مِتَّبخَنَه که دِگَه مُلّا گُفتَه نِمَیَه بِری خُلَصَه.
این ملا ازینها پنهان رفت (شد) و اینها هم تا دیدند ملا رفت گفتند: برخیزید بچهها شما هم بروید به بیرون دوری بزنید و برگردید. این ملا هم رفته بود پشت بام و در سیر اینها بود (نجما و دختر پادشا را زیر نظر داشت). دید که بله، دیگر این بچهها راست میگویند که اینها عاشق همدیگرند. گفت: ای بابا، اگر پادشاه خبر رود (شود) که مرا بهدر (بیرون) میکند از اینجا. آمد و یک نامهای نوشت و داد به دختر پادشاه و گفت: این را میبری میدهی به بابایت. نخوانیاش ها. این (اشاره به دختر پادشا) برگفت (گفت): یارب (ای خدا) چه خواهد بود این نامه؟ اما دست به نامه نزد و نامه را برد داد به پدرش؛ تا خواند دید که ملا نوشته: پادشاهِ قِبلهی عالم؛ این دختر شما را آنقدر درس دادمش که دیگر بیشتر بلد نیستم و درس این (اشاره به دختر پادشا) دیگر در جای ما سپری رفته (شده است) و این را (اشاره به دختر پادشا) دیگر نگذارید که بیاید (اجازه ندهید به مکتبخانه بیاید). این آمد و شبهنگام که رفت (گذشت)، پادشاه صبح با (خطاب به) دخترش گفت: دیگر باباجان نمیخواهد بروی به مکتبخانه که دیگر ملا گفته نمیخواهد بروی خلاصه (خلاصه اینکه دیگر نمیخواهد بروی).
... ادامه دارد
***
5- شاعر همشهری؛ سید محمد قاری فیضآبادی (1343)
از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کردهام، سعی کردهام تا جایی که میتوانم اطلاعات صحیح جمعآوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کاملتر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مهولات) هم میتوانند زندگینامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمیدانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشتهام که با جواب دادن به آنها و ارسال جوابها به من، خواهم توانست زندگینامهی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوعها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.
با نام سید محمد قاری فیض آبادی از طریق هفتهنامهی نوید تربت آشنا بودم. هرازگاهی اشعار ایشان را در این هفتهنامه میخواندم. با توجه به پسوند نام خانوادگیشان گمان میکردم ایشان در فیضآباد زندگی میکنند. زندگینامهی ایشان را در کتاب شعردربی که گزیدهی شعر شاعران تربت است و استاد سید علی موسوی گردآوری کردهاند، دیدم و در تاریخ 29/4/1392 در گزارش شمارهی 1008 در همین وبلاگ آوردم. مدتی نگذشته بود که ایشان را در یکی قرارهای کاریام دیدم و متوجه شدم که ایشان شاعر هستند. به ایشان گفتم که چند هفتهی پیش زندگینامهی شما را در وبلاگم قرار دادهام و حالا که موفق به دیدار شما شدهام از شما خواهش میکنم که اینبار زندگینامهتان را خودتان لطف کنید و برایم بنویسد تا به واقعیت نزدیکتر باشد. ایشان در همان جلسه لطف کرده و مجموعه دوبیتیها خود را با عنوان «نوای نی» به من هدیه کردند و پس از آن هم به عهد وفا کرده و زندگینامهشان را در اختیار بنده قرار دادند. امروز و در این شماره زندگینامهی آقای سید محمد قاری را به قلم خودشان میخوانیم.
اینجانب سید محمد قاری فیض آبادی متخلص به «قاری» متولد چهارم دی ماه 1343 در شهر فیض آباد مه ولات و در خانوادهای مذهبی، بدون ارادهی خودم، متولد شدم که حتما اینگونه نیز خواهم رفت. پدرم مرحوم حاج سید احمد قاری اهل ذوق و مدرس قرآن بودند. ایشان به دو هزار دانشآموز دختر و پسر قران آموختهاند. بنده در پنج سالگی قرآن را نزد پدر اموختم و من نیز به تدریس قرآن مشغول شدم. در شش سالگی در دبستان فتحیه ثبت نام و راهنمایی را در مدرسهی 17 شهریور فیض آباد به پایان بردم.
سال 58 به تربت آمده و در دبیرستان رازی رشتهی تجربی ادامهی تحصیل دادم. سال 60 اولین دانشآموزی بودم که از دبیرستان رازی به جبهه اعزام شدم و در عملیات فتحالمبین توفیق حضور پیدا کردم. عضو اصلی انجمن اسلامی و مسئول تحقیقات کتابخانه و مراسم صبحگاهی دبیرستان بودم. سال 63 وارد تربیت معلم شهید خورشیدی مشهد شدم و در سال 64 مجدداً به جبهه اعزام و در عملیات والفجر 8 به عنوان بیسیمچی گردان خطشکن وارد عمل شده و از ناحیهی دست و پای راست و شکم مورد اصابت گلوله قرار گرفتم. در بیمارستان مهر تهران بستری بودم که جریان عملیات را در 10 صفحه و در قالب نیمایی به نظم درآوردم.
کار معلمیام را در سمت مدیر و در روستای چنار از توابع شهرستان فیضآباد آغاز نمودم. سال 67 جبههی کردستان رفتم. کنکور 70 در رشتهی زیستشناسی دانشکدهی علوم دانشگاه فردوسی مشهد قبول و پس از یک سال به دلیل علاقهی زیاد به شعر، تغییر رشته داده و از دانشکدهی دکتر شریعتی مشهد موفق به اخذ لیسانس ادبیات فارسی شدم.
از آن سال تا کنون در سمتهای دبیر، معاون و مدیر و در آموزش و پرورشهای فیض آباد و تربت حیدریه خدمت نمودهام. اشعار بنده بخصوص اشعار زمان جنگ از پختگی لازم برخوردار نیست؛ ولی بسیار ساده، روان، دور از تکلف و واقعی است. شعر گفتن و خط نوشتن را از کلاس پنجم ابتدایی آغاز کردم در جبهه و پشت جبهه اشعار زیادی را در قالبهای مختلف در مورد جنگ سرودهام و خود آنها را در جبهه به شکل مداحی یا دکلمه ارائه مینمودم در پشت جبهه با بسیج فیض آباد و تربت در امر جمعآوری نیرو و کمک و تبلیغات از جمله خطاطی، نقاشی، مداحی ، طراحی و سرودن شعر همکاری داشتم.
مشوق اصلی من در شعر مرحوم پدرم بود ایشان خود اهل شعر و شاعری و دارای طبعی روان بودند. بنده کتابهای شاعران زیادی را خواندم اما از همه بیشتر اشعار حافظ، فردوسی، نسیم شمال، باباطاهر و مولوی؛ و از شعرای جدید سهراب سپهری، نیما، قیصر امین پور، و احمد عزیزی را مطالعه نمودهام. درقالبهای مختلف شعر گفتهام ولی از همه بیشتر دوبیتی، مثنوی و طنز را دوست دارم. در سال 89 اولین مجموعهی شعر خود را با عنوان «نوای نی» و در قالب دوبیتی منتشر نمودم و هم اکنون مشغول آماده نمودن مجموعهی دیگری در قالبهای مختلف میباشم و نیز مجموعهای جدا از اشعار مرحوم پدرم و مکتبخانهی ایشان.
در شب شعرهای مختلف در شهرهای مشهد، تربت و فیض آباد شرکت نموده و جوایزی را دریافت نمودم. اشعار بنده تاکنون در روزنامههای خراسان، قدس، کیهان، ایران و هفتهنامههای نوید تربت، پیام مه ولات، ندای تربت و بعضی کتابها از تربت به چاب رسیده است.
شعر از نظر بنده به مجموعهای از تراوشهای ذهنی شاعر اطلاق میشود که با چشم بصیرت خود اجتماع را دیده و موارد مثبت و منفی آن را هنرمندانه به منصهی ظهور و اثرگزاری میرساند. اثر شعر در جامعهی انسانی بسیار مثمر ثمر است. قلبها را متحول، عقیدهها را محکم، وانسانهایی وارسته میسازد ولی امروزه متاسفانه به شعر و شاعری مثل قدما بهایی نمیدهند. امروز یک شاعر باید زحمت مداوم و شبانهروزی بکشد تا پس از سالها مجموعهای را فراهم کند و مبلغ زیادی را برای چاب اثر خود پرداخت نماید. پس از چاپ باید دغدغهی فروش آن را داشته باشد و بعد از پی انداختن هزار نقشه برای فروش با 50 درصد تخفیف منتظر عواقب اشعار حقیقی و مستند خود باشد، زیرا جز خدا کسی را پشتیبان نیست.
این بلایی است که بر گردن شاعر باشد
ان زمانی که زمین ضامن جابر باشد
در ادامه نمونههایی از اشعار آقای محمد قاری فیض آبادی را با هم میخوانیم
دوبیتی
1
خدایا حافظ جانم تو باشی
دوای درد پنهانم تو باشی
نکردم درد خود هرگز پدیدار
که دردم داده، درمانم تو باشی
2
اگر دانم قیامت دور باشد
سراپا عمر من بر نور باشد
بگیرم روز و شب دست کسی را
که آن دستگیر من در گور باشد
3
پدر گفتا به فرزندان که: بیشک
رسد پیری، پدر جان، اندک اندک
بهم سازید عزیزانم که باشد
اجل نزدیک و با هم بودن اندک
4
خدایا شهر من در جوش باشد
دلش دریا، زمین گلپوش باشد
نما حک یاد فیضآباد در یاد
که نیش پشّههایش نوش باشد
غزل "سردار شهید"
نیمهشب بود که سردار دلاور میرفت
به ملاقاتِ خدا در شب آخر میرفت
زیر پایش دل احساس زمین میلر زید
غربتی داشت زمین، صاحبِ سنگر میرفت
در مصافِ دل طوفان زدهی صحرا بود
اشک از دیده روان، نوگل ِ احمر میرفت
مَلَک آمد به ملاقاتِ دل ِ زخمی ِ او
شعله بر دل زد و چون بادْ سبکسر میرفت
روی تیغ ستم و نیزهی دشمن، قا ری
صبح در سجدهی خون بی سر و پیکر میرفت
***
منبع:
دستنوشتههای شاعر
***
۶- شعر طنز؛ سند حیات؛ محمود یاوری زاوه؛ گردآورنده علی اکبر عباسی
آقای محمود یاوری زاوه در 19 مردادماه 1321 خورشیدی در تربت حیدریه به دنیا آمده است. سالهاست در مشهد زندگی میکند و بیشتر او را با شعرهای طنز روان، صمیمی، و صریحش میشناسند. او سالهای سال در مطبوعات فعال بوده است و اکنون دوران بازنشستگی را در شهر مشهد سپری میکند. آقای یاوری تا کنون مجموعهای از اشعار خود منتشر نکرده اما شعرهای ایشان چند دهه است که در مجلات و نشریات مختلف چاپ میشود.
ایشان در مقدمهی این شعر نوشتهاند: "بهطوریکه از دوستان خود شنیدم، دوست جوان نویسنده شاعر و شاعرم آقای حسن احمدی فرد در یکی از شمارههای اخیر روزنامهی سنگین قدس در تماشاخانهی طنز از اینجانب با عنوان مرحوم ذکری بهمیان آورده است. سند حیات را به همین بهانه از طریق روزنامهی قدس تقدیم این دوست کردهام. این جوابیه در خرداد 1381 در روزنامهی قدس چاپ شده بود.
سلام، ای احمدی فرد اعلا
به مکتب رفته و نارفته ملا
هم اهل بخیه و هم طنزپرداز
تماشاخانهدار گلشن راز
ستوندار ستون نوش در نیش
علمدار قلمداران بیریش
ز همکاران خوب قدس و فیاض
برای دادنِ مطلب به مقراض
شنیدم هفتهی ما قبل هفته
که اکنون هشت یا نه روز رفته
گزارش دادی از گردهمآیی
که نزدیکی بُوَد به از جدایی
رسیدی چون به نام من، حسن خان
به جلدت راه پیدا کرد شیطان
قلم را نیم دوری تاب دادی
حسابی دسته گل را آب دادی
شدی مجذوب شوخیهای مرسوم
مرا مرحوم فرمودی تو مرقوم
چه شد، حلوای چندانی نخورده
رفیق زنده را خواندی تو مُرده؟
ندیدی بیست روزی تا که ما را
بهخود گفتی که رفت از دار دنیا؟
من اینجا در تکاپو و تلاطم
تو سوراخ دعا را کردهای گم
ز دیوان حکومت چونکه دورم
نشاندی در صف اهل قبورم
از آنجا که نیَم اهل زد و بند
خیالت بندِ عمرم ناگهان کَند
شیوخ البته استقبال کردند
هم آقازادههاشان حال کردند
طرفداران رِند این عناصِر
شدند از فرق ِ سر تا نوکِ پا، قر
ولی برعکس ِ آن، همدردی ِ ناس
قیامت شد به جان شیخ عباس
شبانه عدهای چند از قریه
به مشهد آمدند از بهر گریه
خودم هرچند عمراً بیخیالم
خبر آورد از بیرون، عیالم
برای کَفْن و دفنم دسته دسته
چو بستانکار پشت در نشسته
در و همسایه حیرانند یکجا
که آمد از کجا مرگِ مفاجا
برای رفع این سوء تفاهم
که از مشهد گذشته، رفته تا قُم
بفرما این سَنَد کاندر حیاتم
همین السّاعه فکر سور و ساتم
به والله و به مولا زنده هستم
شدم بیمار، لیک از مرگ جستم
نمیگویی اگر ایهام دارد
فلانی قصد خاص از عام دارد
در این بدبختی آخوندبازار
تمام عضوهایم میکند کار
عجیباً طبع من مانند سابق
به خیلی چیزها گردیده شایق
نه دارم جلوه چون واعظ به منبر
نه در خلوت کنم آن کار دیگر
به خیلیها خدا گر چیزها داد
مرا "یک ظاهر و باطن" خدا داد
به شکران همین یک نعمت خوب
همیشه هم پیاز از ماست، هم چوب
غرض زین مثنوی ِ چلّه و چاق
همین که: زندهام، قبراق ِ قبراق
خلاصه ای رفیق نازنینم
تو اینجوری که میبینی مبینم
اگر چه زندگانی سخت باشد
خیالت تختِ تختِ تخت باشد
از آنجایی که هستم بنده قانع
ندارد طول و عرضم هیچ مانع
چو من با قابضالارواح قهرم
بدون آبِ حیوان، خضر شهرم
ز بس هی آمد و کردم جوابش
بهکلّی گشت از راه صوابش
چنان با بنده عزرائیل لج شد
که راهش از کنارم پاک کج شد
گمانم، گوش شیطان کر، برادر
زده خط اسم چاکر را ز دفتر
یقین را کرده وی از ما فراموش
ندوزد باز پاپوشی اگر "بوش"
اصولا تا که سهم نفت برجاست
چه تعجیلی برای رفتن ماست؟
مگر خرجم ز جیب آستانهست؟
و یا چون شیخ سرباز خزانهست؟
گذشته از تمام این تفاصیل
به داس و چارشاخ و چکّش و بیل
حقوق ناگرفته، مرگ زود است
که مُردن حق شارون ِ یهود است
دعا کن تا بلا او را بگیرد
به پیش چشم آمریکا بمیرد
فلسطینی شود از رنج آزاد
فلسطین را کند سرسبز و آباد
درآید "قدس" از اشغال بیرون
بگو: آمین! که ایدون باد، ایدون
مرحوم زنده: م ی ز
10/2/1381
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1032 به تاریخ 921021, شعر طنز
۷- فراخوان
اوسنههای محلی ولایت زاوه
بهتر است بدون هیچ تعارفی بگویم ما در زمینهی افسانههای محلیمان تقریبا هیچکار نکردهایم، یکی دو کار پراکنده هم که توسط چند تن علاقهمند مانند استاد محمد قهرمان، استاد محمد رشید و آقای محمدرضا خوشدل گردآوری شده است آنقدر نیست که بتوان فرض کرد افسانههایمان را از خطر نابودی نجات دادهایم. البته لازم به ذکر است مجموعه کتابهای افسانههای خراسان تالیف آقای خزائی در این زمینه کاری است بسیار ارزشمند اما در مقابل افسانههایی که سینه به سینه به ما رسیده است خیلی کم است. اصولا این کارها کار یکی دو نفر نیست حتی اگر همهی عمر را به آن بگذرانند. از همهی شما خوانندگان عزیز هم خواهش میکنم اگر کسی را میشناسید که افسانههای قدیمی این منطقه را در سینه دارد، دست به کار شوید و آن افسانهها را منتشر سازید. اطلاعاتی که لازم است در مقدمهی افسانه بیاورید شامل تاریخ مکان و زمان ضبط افسانه، نام و نام خانوادگی، زادگاه، سن و شغل راوی است. توصیه میکنم این افسانهها را به همان گویش محلی منتشر سازید و ترجمه به زبان معیار را در قسمتی جداگانه بیاورید که اصالت افسانهها حفظ شود. هر یک از دوستان هم که به راویان افسانهها دسترسی دارد اما وقت کافی برای نوشتن این مطالب را ندارد میتواند افسانه را به صورت یک فایل صوتی ضبط کرده و برای من ایمیل کند؛ قول میدهم که در همین وبلاگ با نام خود مصاحبهکننده منتشرش کنم. بیایید دست به دست هم بدهیم و فرهنگ گویشی زادگاهمان را حفظ کنیم.
جمعآوری فیلمها و عکسهای مراسم نکوداشت استاد نجفزاده
متاسفانه در نکوداشت استاد نجف زاده فیلم و عکسهای بسیار کمی در اختیار استاد قرار گرفته و استاد تصمیم دارد که فیلم و عکسهای این مراسم را به جهت یادگاری جمعآوری کند. دوستانی که فیلم و عکس از این مراسم دارد لطف کنند به جناب آقای حسین جعفری یا سرکار خانم سمیرا قمبریان تحویل دهند یا به آدرس ایمیل آقای جعفری http://hja.blogfa.com ارسال کنند.
انجمن شنبهشبها
جلسات هفتگی انجمن شنبهشبها در اولین روز هفته (راس ساعت ۶ بعدازظهر) در طبقهی پایین مسجد قائم واقع در خیابان قائم برگزار میشود. این جلسات به خواندن و بررسی آثار ادبیات کلاسیک، ارائه کنفرانسهایی در زمینهی ادبیات و شعرخوانی و نقد شعر اختصاص دارد. از تمامی علاقهمندان دعوت میشود در این جلسات شرکت کنند.
جلسهی مثنوی خوانی
جلسات مثنویخوانی به همّت همشهری هنرمند و مهربان، احسان انوریان، و به روایت دکتر رضا نجاتیان هر شنبهشب در حسینیهی صفار شرق واقع در خیابان باغسلطانی، باغسلطانی 9 برگزار میگردد. در این جلسه که ساعت 9:00 شنبهشبها شروع میشود ابتدا حکایتی از مثنوی معنوی، اثر بیبدیل مولانا جلالالدین بلخی، خوانده میشود. پس از روایت داستان، حاضرین در جلسه، برداشتهای خود از داستان را بیان میکنند و پیرامون آن به بحث و تبادل نظر میپردازند.
جلسهی تفسیر قرآن
این جلسه از ابتدای ماه رمضان 1434 هجری قمری شروع شد. در جلسهی مثنویخوانی تصمیم گرفته شد در ماه رمضان جلسهای را هم به تفسیر قرآن اختصاص بدهیم. اولین جلسهی آن در شنبه چهارم تیرماه 1392 خورشیدی برگزار شد و در طول ماه رمضان هر شنبه و سهشنبه برگزار میشد. بعد از ماه رمضان هم به رای اکثریت این جلسه ادامه یافت. جلسهی تفسیر قرآن به روش مرحوم استاد صفایی به مدیریت احسان انوریان و شرح و تفسیر دکتر رضا نجانیان سهشنبهشبها ساعت 9:00 شب در محل باغسلطانی 9، حسینیهی صفار شرق برگزار میشود.
جلسهی شعر استاد رشید
این جلسه به سرپرستی استاد محمد رشید دوشنبهشبها در محل کانون بازنشستگان آموزش و پرورش شهرستان واقع در خیابان کاشانی برگزار میشود. حضور در این جلسه با دعوت قبلی امکانپذیر است.
انجمن شعر باران
انجمن باران سهشنبهها در مکان میدان شهدا، ساختمان انجمنهای ادارهی ارشاد اسلامی از ساعت ۱۷ به بعد برگزار میشود. این جلسه به همت آقای محسن اسلامی تاسیس شده است و هر سهشنبه پذیرای شاعران گرامی است. برای اطلاعات بیشتر میتوانید به وبلاگ انجمن شعر باران در بخش پیوندهای همین وبلاگ مراجعه کنید.
انجمن داستان نویسی
از تمامی علاقهمندان به نویسنگی دعوت میشود در جلسات انجمن داستان که به سرپرستی استاد موسوی هر هفته یکشنبهها از ساعت 16 الی 25 در محل کانون بسیج هنرمندان واقع در خیابان فردوسی شمالی، میدان بسیج، کانون فرهنگی ورزشی جوانان بسیج برگزار میشود، شرکت کنند. برای اطلاعات بیشتر میتوانید به وبلاگ انجمن داستان تربت حیدریه در بخش پیوندهای همین وبلاگ مراجعه کنید.
نشست انجمنهای فرهنگی هنری شهرستان تربت حیدریه (نافه)
این جلسات با همیاری انجمنهای مختلف شهرستان تربت حیدریه از جمله: انجمن موسیقی، انجمن شعر، انجمن خوشنویسی، انجمن داستان، انجمن فیلم و عکس و دیگر انجمنهای فرهنگی هنری برگزار میشود. محل برگزاری نشستهای نافه معمولا تالار اندیشهی ادارهی ارشاد اسلامی شهرستان است. پنجمین نشست از این سلسلهبرنامهها با عنوان نافهی 5 در تاریخ 8/6/92 برگزار شده و همچنان ادامه دارد. هنرمندان تربتی و همچنین مردم هنردوست تربت برای شرکت در نافهی 6 فراخوانهای این وبلاگ را پیگیری کنید.
کتابسرای بهارک
آقای امین دائیان صاحب این کتابفروشی خود یک کتابخوان حرفهای و بسیار علاقهمند است که عمرش را با کتاب صرف کرده و اطلاعات زیادی در این زمینه دارد. اهل کتاب میتوانند با مراجعه به این کتابفروشی کتاب مورد نظر خود را راحتتر پیدا کنند و یا سفارش دهند تا برایشان تهیه شود. البته با توجه به اینکه در تربت حیدریه بیشتر کتابفروشیها تبدیل به لوازمالتحریر شده است و یا کمکم در حال تبدیل است، حمایت از این کتابفروش ِکتابدوست را وظیفهی خود دانستم. آدرس: خیابان فردوسی جنوبی؛ بین فردوسی جنوبی 56 و 58؛ سرای امین؛ داخل سرا، سمت چپ؛ کتابسرای بهارک؛ آقای امین دائیان؛ 05312222977
کارگاه تخصصی شعر جوان بیرجند
دوست خوب و شاعر همشهری جناب آقای ایمان ذبیحی که از اعضای باسابقهی انجمن شعر تربت حیدریه هستند مدتی است ساکن بیرجند شدهاند. ایشان در مرکز استان خراسان جنوبی کارگاه تخصصی نقد شعر جوان را اداره میکنند. آقای ذبیحی از دوستان دعوت کردهاند که با این جلسه در ارتباط باشند. این جلسات به طور هفتگی هر پنجشنبه ساعت 18 الی 20 در شهرستان بیرجند، خیابان مدرس، مدرس 15، پلاک 44، کانون هنرمندان استان خراسان جنوبی برگزار میشود.
وبلاگ سیاه مشق (مطالبی پیرامون شعر ولایت زاوه: شامل رشتخوار، مهولات، دولت آباد و تربت حیدریه)
دوستان عزیز و مخاطبان ارجمند میتوانند در تهیهی مطلب برای بخشهای مختلف این وبلاگ به نویسنده کمک کنند. فرستادن مقاله، کنفرانس، سخنرانی، مصاحبه در زمینهی ادبیات برای بخش کنفرانس ادبی؛ فرستادن شعر برای بخش شعرخوانی؛ ارسال شعرهای محلی خود و یا دیگران؛ قصههای گویشی یا اوسنههای تربتی، ضربالمثلها، فریادها و به طور کلی ادبیات گویشی برای بخش شعر تربتی؛ تهیهی زندگینامهی خود و دیگر شاعران این خطه برای بخش شاعر همشهری؛ ارسال شعر طنز علیالخصوص اشعار شاعران تربتی از جمله فعالیتهایی است که میتوانید انجام دهید. مطالب خود را میتوانید به ایمیل نویسندهی وبلاگ بفرستید و فراموش نکنید با کمک و همفکری یکدیگر خواهیم توانست شعر تربت را بهتر معرفی کنیم.
برای نوشتن زندگینامه میتوانید به چند سوال پاسخ داده و پاسخها را برای من به آدرس پست الکترونیک بهمن صباغ زاده (در گزینههای بالای وبلاگ سمت چپ) بفرستید. این سوالات را میتوانید در بخش فراخوان همین گزارش و یا در آرشیو وبلاگ با برچسب قابل توجه شاعران تربت حیدریه بیابید.
***
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ ساعت 19:44 توسط کاظم خطیبی
|
باغ ملی شهرستان تربت حیدریه