به نام آفریننده‌ی زیبایی‌ها
درود دوستان عزیز. به نیمه‌ی دی‌ماه رسیده‌ایم و در روز جمعه در تربت کمی برف بارید، البته آن‌قدر کم بود که نمی‌شود گفت برف آمده است. تربتی‌ها اصطلاحی دارند برای باران بسیار کمی که از آسمان بیاید، و آن "دِرِزمیدَن" است. مثلا زنده‌یاد قهرمان در قصیده‌ی "ناجو" گفته است: "سَردَه و هوا نِزمَه و گاهِه مِدِرِزْمَه" یعنی سرد است و هوا مه‌آلود است و گاهی باران نم‌نم می‌آید. خلاصه... این برف تربت هم بیشتر دِرِزمیدَن بود تا برف. دلم خیلی برای برف تنگ شده است و شاید خیلی‌ها احساسی شبیه به من داشته باشند. خدا کند زمستان امسال، زمستان زیبایی باشد. با این آرزو شما را به خواندن گزارش این جلسه دعوت می‌کنم.
 
در این شماره خواهید خواند:
1- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ گزیده‌ی دیوان شمس؛ قسمت 64؛ غزل شماره‌ی 316 تا 320؛ به انتخاب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
3- کنفرانس ادبی؛ تاریخ بیهقی‌، تلفیق زبان ادبی و عامیانه؛ محمدحسن صنعتی
3- شعرخوانی؛ محمد جهانشیری، کامران بصیرت، مهدی ظهوریان، علیرضا شریعتی، محمد امیری، اکبر میرزابیگی، سلیمان استوار فدیهه، علی اکبر عباسی، غلامرضا اعتقادی، بهمن صباغ زاده
4- شعر محلی تربت؛ سمندرخان سالار؛ اسفندیار جهانشیری؛ قسمت یازدهم
5- شاعر همشهری؛ علی اسماعیل پور (1329)
6- شعر طنز؛ مناجات‌نامه 2؛ سلیمان استوار فدیهه
7- فراخوان‌ها؛ افسانه‌های محلی تربت حیدریه، انجمن شنبه‌شب‌ها، جلسه‌ی مثنوی خوانی، جلسه‌ی تفسیر قرآن، جلسه‌ی شعر استاد رشید، انجمن شعر باران، انجمن داستان نویسی، کتاب‌سرای بهارک، نافه، وبلاگ سیاه مشق
 
جلسه، ساعت 18:20 بعدازظهر آغاز شد.

۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ گزیده‌ی غزلیات شمس؛ تصحیح دکتر شفیعی کدکنی؛ قسمت شصت و چهارم
این غزل‌ها که به انتخاب استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برگزیده شده‌اند معدودی از غزلیات شمس هستند و ایشان از بین 3339 غزل دیوان شمس (بر اساس نسخه‌ی شادروان استاد فروزانفر) تنها 466 غزل را انتخاب کرده‌اند. ایشان در برخی از غزل‌ها، تنها به نقل ابیات برگزیده اکتفا کرده‌اند. اما با این‌حال سعی کرده‌اند گزیده‌ی جامعی از غزلیات شمس را داشته باشند به نحوی که نمونه‌های مختلف غزل‌های جناب مولانا را در بر بگیرد. با توجه به وقت اندک جلسه و این‌که از دو ساعت زمان هر جلسه تنها می‌شود نیم ساعت را به ادبیات کلاسیک اختصاص داد، مجبور بودیم از گزیده‌ی غزلیات استفاده کنیم که در غیر این‌صورت حدود 13 سال طول می‌کشید تا تمام غزل‌ها خوانده شود. نتیجه این شد که گزیده‌ی حاضر را انتخاب کردیم و در هر جلسه 5 غزل از این کتاب را با قرائت شاعران حاضر در جلسه می‌شنویم و استاد نجف‌زاده و استاد موسوی در مواردی که لازم است توضیحاتی را ارائه می‌فرمایند.
غزل شماره سیصد و شانزده (1955 نسخه‌ی فروزانفر)
ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان!
هوشیاری در میان بیخودان و مستیان
بی محابا دردِه ای ساقی، مُدام اندر مُدام
تا نمانَد هوشیاری، عاقلی اندر جهان
یار دعوی می‌کند، گر عاشقی دیوانه شو
سرد باشد عاقلی در حلقه‌ی دیوانگان
گر درآید عاقلی، گو: «کار دارم، راه نیست»
ور درآید عاشقی، دستش بگیر و درکشان
عیب بینی از چه خیزد؟ - خیزد از عقلِ ملول
تشنه هرگز عیب داند دید در آبِ روان؟
عقلِ منکِر هیچ‌گونه از نشان‌ها نگذرد
بی نشان رو، بی‌نشان، تا زخم ناید بر نشان
یوسفی شو؛ گر تو را خامی به نخّاسی برد
گلشنی شو؛ گر تو را خاری نداند، گو مدان
عیسی‌ای شو؛ گر تو را خانه نباشد، گو مباش
دیده‌ای شو؛ گَرْت روپوشی نماند، گو ممان
 
غزل شماره سیصد و هفده (1961 نسخه‌ی فروزانفر)
نوبهارا! جانِ مایی، جان‌ها را تازه کن
باغ‌ها را بشکُفان و کِشت‌ها را تازه کن
گل، جمال افروخته‌ست و مرغ، قول آموخته‌ست
بی‌صبا جنبش ندارند، هین، صبا را تازه کن
سرو سوسن را همی‌گوید: «زبان را برگشا»
سنبله با لاله می‌گوید: «وفا را تازه کن»
شد چناران دف‌زنان و شد صنوبر کف‌زنان
فاخته نعره‌زنان: «کوکو!» عطا را تازه کن
از گلِ سوری قیام و، از بنفشه بین رکوع
برگِ رَز اندر سجود آمد، صلا را تازه کن
جمله گل‌ها صلح‌جو و خارِ بدخو جنگ‌جو
خیز، ای وامق، تو باری عهدِ عَذرا تازه کن
رعد گوید: «ابر آمد، مُشک‌ها بر خاک ریخت»
ای گلستان رو بشو و دست و پا را تازه کن
نرگس آمد سویِ بلبل، خفته چشمک می‌زند
ک «اندرآ اندر نوا، عشق و هوا را تازه کن»
بلبل آن بشنید ازو و با گلِ صدبرگ گفت:
«گر سماعت میل شد این بی‌نوا را تازه کن»
وان سه برگ و آن سمن وان یاسمین گویند: «نی،
در خموشی کیمیا بین، کیمیا را تازه کن»
 
غزل شماره سیصد و هجده (1963 نسخه‌ی فروزانفر)
پرده بردار، ای حیاتِ جان و جان‌افزایِ من
غمگسار و همنشین و مونسِ شب‌هایِ من
ای شنیده وقت و بی‌وقت از وجودم ناله‌ها
ای فکنده آتشی در جمله‌ی اجزایِ من
در صدایِ کوه افتد بانگِ من چون بشنوی
جفت گردد بانگِ کُه با نعره و هیهایِ من
ای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جان‌ها پاک‌تر
صورتت نی، لیک مغناطیسِ صورت‌هایِ من
چون ز بی‌ذوقی دلِ من طالبِ کاری بود
بسته باشم، گر چه باشد دلگشا صحرایِ من
بی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نقل و عقل
هر یکی رنجِ دماغ و کُنده‌ای بر پایِ من
تا ز خود افزون گریزم، در خودم محبوس‌تر
تا گشایم بند از پا، بسته بینم پایِ من
ناگهان در ناامیدی یا شبی یا بامداد
گویی‌ام: «اینک برآ بر طارمِ بالایِ من»
امشب از شب‌هایِ تنهایی است، رحمی کن، بیا
تا بخوانم بر تو امشب دفترِ سودایِ من
درد و رنجوریِ ما را دارویی غیرِ تو نیست
ای تو جالینوسِ جان و بوعلی‌سینایِ من
 
غزل شماره سیصد و نوزده (1983 نسخه‌ی فروزانفر)
به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین
نه بدان کیسه‌ی پُرزر، نه بدین کاسه‌ی زرّین
بکَشی اهلِ زمین را به فلک، بانگ زند مَه
که زهی جود و سَماحَت! عجبا قدرت و تمکین!
چو خیالِ تو بتابد چو مَهِ چارده بر من
بگزد ساعد و اِصبَعْ ز حسد زُهره و پروین
هله، المنه لله که بدین مُلک رسیدم
همه حق بود که می‌گفت مرا عشق تو پیشین
چو مرا بر سرِ پا دید به سر کرد اشارت
که «رسید آنچه تو خواهی، هله، ایمن شو و بنشین»
همه خلق از سرِ مستی ز طرب سجده‌کنانش
بَره و گرگ به هم خوش، نه حسد در دل و نی کین
نشناسند ز مستی رهِ دِه از رهِ خانه
نشناسند که مَردیم عجب یا گِلِ رنگین
قدح اندر کف و خیره چه کنم من، عجب این را؟
بخورم یا که ببخشم؟ تو بگو، ای شهِ شیرین
تو بخور، چِه بْوَد بخشش، هله، که دورِ تو آمد
هله، خوردم، هله، خوردم، چو منم پیشِ تو تعیین
تو خور این باده‌ی عرشی که اگر یک قدح از وی
بنهی بر کفِ مُرده بدهد پاسخِ تلقین
 
غزل شماره سیصد و بیست (1989 نسخه‌ی فروزانفر)
جنّتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
آنکه آموخت مرا همچو شرر خندیدن
گر چه من خود ز عَدَم دلخوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکلِ دگر خندیدن
به صدف مانم، خندم چو مرا درشکنند
کار خامان بُوَد از فتح و ظفر خندیدن
یک شب آمد به وثاقِ من و آموخت مرا
جانِ هر صبح و سحر همچو سحر خندیدن
گر تُرُش‌روی چو ابرم ز درون خندانم
عادتِ برق بُوَد وقتِ مَطَر خندیدن
زر در آتش چو بخندید، تو را می‌گوید:
«گر نه قلبی بنُما وقتِ ضرر خندیدن»
گر تو میرِ اَجَلی از اجل آموز کنون
بر شَهِ عاریت و تاج و کَمَر خندیدن
ور تو عیسی‌صفتی، خواجه، درآموز از او
بر غمِ شهوت و بر ماده و نر خندیدن
ور دمی مدرسه‌ی احمدِ اُمّی دیدی
رو، حلالستت بر فضل و هنر خندیدن
ای منجّم، اگرت شَقِّ قمر باور شد
بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن
همچو غنچه تو نهان خند و مکُن همچو نبات
وقتِ اشکوفه به بالایِ شجر خندیدن
***
مطلع غزل‌های هفته‌ی آینده:
غزل شماره سیصد و بیست و یک (1995 نسخه‌ی فروزانفر)
اینک آن انجمِ روشن که فلک چاکرشان
اینک آن پردگیانی که خِرَد چادرشان
غزل شماره سیصد و بیست و دو (2020 نسخه‌ی فروزانفر)
ای خدا، این وصل را هجران مکن
سرخوشانِ عشق را نالان مکن
غزل شماره سیصد و بیست و سه (2025 نسخه‌ی فروزانفر)
ای به انکار سویِ ما نگران
من نیَم با تو دودل چون دگران
غزل شماره سیصد و بیست و چهار (2030 نسخه‌ی فروزانفر)
گفتی مرا که «چونی؟» در روی ما نظر کن
گفتی: «خوشی تو بی‌ما» زین طعنه‌ها گذر کن
غزل شماره سیصد و بیست و پنج (2032 نسخه‌ی فروزانفر)
من از که باک دارم؟ خاصه که یار با من
از سوزنی چه ترسم؟ و آن ذوالفقار با من
***

 
3-    کنفرانس ادبی؛ تاریخ بیهقی‌، تلفیق زبان ادبی و عامیانه؛ محمدحسن صنعتی
در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانٔت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیحی باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.
 
مدتی پیش در یک کتاب‌فروشی چشمم به تاریخ بیهقی تصحیح دکتر فیاض خورد و با خود گفتم خیلی بد است که هنوز جز همان چند درسی که در دوره‌ی تحصیل از این کتاب خوانده‌ام چیز دیگری از این کتاب را نخوانده‌ام. با خود گفتم وقت است که عزمم را جزم کنم و وقتی را به این کتاب اختصاص دهم. هرچند در خوانش و درک این کتاب در سال جاری مشکلات زیادی داشته‌ام باز هم سعی خود را کرده‌ام. یکی از چیزهایی که به من کمک کرد خواندن مقاله‌هایی پیرامون این کتاب بود. چند هفته‌ی آینده را برخی از آن مقالات را با شما هم در میان می‌گذارم. خیلی دوست دارم کتاب بعدی که در جلسه مورد بازخوانی قرار می‌گیرد تاریخ بیهقی باشد. امیدوارم دیگر دوستان شنبه‌شب‌ها هم موافق باشند. از طرفی استاد نجف زاده هم شاگر دکتر فیاض بوده است و هم خود به این کتاب تسلط کامل دارد. خواندن تاریخ بیهقی در حضور ایشان حتما به همه‌ی دوستان شاعر خیلی کمک خواهد کرد و نکات قابل تامل زیادی را در بر خواهد داشت.
تاریخ بیهقی‌، تلفیق زبان ادبی و عامیانه؛ محمدحسن صنعتی
امثال‌‌
لغات زیبای فارسی و ضرب‌المثلهای شیرین در بیهقی بسیار است و پیداست که این لغت‌ها و مثل‌ها در زبان محاوره‌ای آن روزگار مرسوم بوده است و متداول‌.1 امثال‌2 تاریخ بیهقی یا از مثل‌های سائر است که در زبان و ادب جاری بوده یا ترجمه و نقل معنی امثال عربی است‌3 که در آن کتاب به صورت مثل درآمده و یا مثلی است که بیهقی به مناسبت زمان و مکان نقل کرده است‌: (سجادی‌، تحقیق در اشعار و امثال فارسی بیهقی‌، 1374: 285) آب این مرد ریخته شد: آبرویش رفت‌؛ از شب آبستن چه زاید: نظیر شب آبستن است تا چه زاید سحر؛ بادی خیزد: فاصله‌ای شود، مهلتی یابد؛ پر و بال کنند: پر و بال باز کنند؛ ترازوی راست نهاده بگشت‌: اعتدال به هم خورد؛ جواهر پاشیدن درگرفت و صدف برگشادن‌: به سخن گفتن آغاز نمود. (همان‌: 305 ـ 286) و امثالهم‌.
علی‌اکبر دهخدا در کتاب چهار جلدی امثال و حکم خود، 129 بار به تاریخ بیهقی ارجاع داده است که برخی از آن موارد از این قرارند: جان باید که بماند، مال آید و شود؛ چون ادبار آمد همه تدبیرها خطا شود؛ دو تیغ به هم در یک نیام نتوان نهاد که نگنجد؛ زده را توان زد؛ سیر خورده گرسنه را مست و دیوانه پندارد. (حنیف‌، امثال و حکم در تاریخ بیهقی‌، 84 ـ 1383: 114) بنا به احصای مرحوم سید ضیأالدین سجادی‌، در امثال و حکم دهخدا حدود 160 مَثَل از بیهقی یا ضمن امثال دیگر یا به صورت مستقل نقل شده‌. (سجادی‌، همان‌) تاریخ بیهقی اندوخته‌ی بزرگی از امثال و حکم دارد و دکتر خطیب رهبر 400 سخن از این دست را از سراسر کتاب استخراج کرده‌. برخی از این مثل‌ها به ندرت در کتاب‌های دیگر دیده می‌شود. (بیهقی‌، شرح خطیب رهبر، 1375، 1: بیست و چهارم‌) این مثل‌ها و ضرب‌المثلها که پایی نیز در ادب عامه دارند، به سهم خود نقش تعیین‌کننده‌ای در بارور کردن زبان زایای بیهقی و افزودن بر غنای ادبی قلم وی داشته‌اند4: آسیا بر خون بگشت‌؛ بازاری ساخته است‌؛ به جویی که آب رفت یک دوبار، آب بازآید؛ بندگان گناه کنند و خداوندان درگذارند؛ پنداشتند که به پالوده خوردن آمده‌اند؛ چاکر بینوا نباید.5 و امثال آنها. با توجه به استفاده‌ی پر دامنه‌ی کنایات و امثال و حکم و نیز بعضی مفردات در تاریخ بیهقی می‌توان به این نتیجه رسید که زبان بیهقی ملاطی از نوشتار و گفتار است‌.6 مرحوم سجادی حدود 800 مثل و سخن کوتاه و حکمت‌آمیز7 از متن تاریخ بیهقی شناخته و گردآورده‌. طرفه آنکه به رغم استفاده گسترده‌ی بیهقی از زبان عامه‌، وی عفت کلام داشته و ابداً لفظ رکیک در کتاب او دیده نمی‌شود. (اقبال‌، مجموعه مقالات‌، 1350: 72)
 
کنایات‌
اگر بپذیریم که بیهقی مؤلف به عنوان تألیف دهنده‌ی تاریخ با ادب یا زبان ادبی با زبان عامیانه می‌نگاشته و بپذیریم که کنایه این هنر و صنعت بیانی در عین حال نقاشی زبانی است (وحیدیان کامیار، زبان چگونه شعر می‌شود، 1383: 139) و حلقه‌ی واسط زبان و ادب‌، پذیرفتنی است که کنایه بیش از سایر عناصر زیباشناختی در نثر بیهقی حضور یافته باشد. این مسئله به نگرش بیهقی زبان‌شناس و ادیب نسبت به زبان نوشتاری برمی‌گردد. بیهقی هم از کنایات ادبی سود جسته است و هم از کنایات مردمی‌. از یک طرف امکانات زبانی خود را توسط زبان مردم بسط می‌دهد و از طرف دیگر زبان شعر عصر خود را در نظر دارد. و البته به ملاحظه زیست و نگارش بیهقی در دوره‌ای از خفقان‌، شاید سهم عمده در استعمال کنایات در حوزه‌ی مفاهیمی باشد که بیان مستقیم عادی آنها مایه‌ی تنفر خاطر است‌. نمونه‌هایی از کنایات ادبی چنین است‌: چون تو خداوند آمدی‌، مرا و مانند مرا چه زهره و یارای آن بود؟ پیش آفتاب ذره کجا برآید؟ و قلب امیر از جای برفت و جهان پُر بانگ و آواز شد و ترکاترک بخاست‌. گفتی هزار هزار پتک می‌کوبند؛ قلم روان از شمشیر گردد و پشت قوی بود به چون محمود پادشاهی‌؛ به عنوان نمونه از کنایه‌های زبانی می‌توان به این موارد اشاره کرد: باید تا پوست دیگر پوشید و هرکسی شغل خویش کند؛ آبی بر آتش آمد؛ در سخن موی به دو نیم شکافد و دست بسیار کس در خاک مالد. (جهاندیده‌، متن در غیاب استعاره‌، 1379: 5 ـ 91) کنایه برعکس استعاره و تشبیه که خاستگاه‌شان را باید در ادب جستجو کرد زادگاهش در زبان است‌. ساختاری دارد که به زبان مردم نزدیک می‌شود. کنایه هم ارزش زیباشناختی دارد و هم ارزش زبانی‌. هم زبان را فربه می‌کند و هم ادب را. از آنجا که یک طرف زبان بیهقی در میان زبان مردم است و جهت دیگر در میان ادب‌، کنایات بیهقی را می‌توان به دو دسته‌ی بزرگ تقسیم کرد؛ یااین کنایات از نیروی فوق‌العاده ادبی برخوردارند که در ساختمان‌شان تشبیه یا غلو یا ایجاز یا به گونه‌ای ابهام شاعرانه به کار رفته است و همین مسئله به این دسته از کنایات ساختاری نو و لذت‌آفرین بخشیده است و یا اینکه کنایات تاریخ بیهقی از حادثه‌ی زبانی چندانی برخوردار نیستند. این کنایات را بیهقی از بطن جامعه‌ی خود بیرون آورده است‌. (همان‌: 93 ـ 90)
چیزی که موجب گردیده قدرت تعبیر بیهقی به حدّ اعلای فصاحت و بلاغت برسد، تسلط او بر ترکیبات و تعبیراتی است که در عین ایجاز، معنی و مفهوم وسیعی را دربرمی‌گیرد. مانند: آب بر آسمان برانداختن که کنایه از مخالفت و اعتراض کردن است و آفتاب را سایه نگذاشتن که کنایه از مهلت ندادن و خاک و نمک بیختن که کنایه از صورت سازی است‌. (حسینی کازرونی‌، فرهنگ تاریخ بیهقی‌، 1384: 27) و چون امیرمحمود گذشته شد و پیلبان از سر پیل دور شد. به کنایه مقصود آن است که پس از درگذشت او نظام کار ملک رو به پریشانی نهاد. (بیهقی‌، شرح خطیب رهبر، 1375، 2: 397) بیهقی با هدف توسعه‌ی معنایی و عمدتاً با رویکرد اصطلاح‌سازی کنایی در معنای لغوی واژگان و کاربرد آنها تغییر و تصرف می‌کرده است چرا که می‌دانسته شکستن معنای قاموسی یک واژه و کشیدن معنای دیگر از آن می‌تواند گستره‌ی یک واژه را وسیع‌تر کند و از جهت هنری هم آن واژه در عبارت می‌تواند تحریک‌کننده‌ی ذهن باشد. در تاریخ بیهقی کلمات بسیاری وجود دارد که چندین معنا از آنها گرفته شده است‌: و حره‌ی خُتَّلی‌، عمتش‌، سوخته‌ی او بود. (همان‌: 173)؛ رسولی با وی نامزد کردند با مشتی عشوه (67)؛ دُم هیچ فساد و فتنه نگرفتی (379)؛ او را از پیل فروگرفتند و خبر مرگ گوشاگوش افتاد (489)
 
اعتدال در آشنایی‌زدایی‌
بیهقی نه تنها مواد زبان را در موارد معهود به کار می‌برد بلکه می‌تواند از آنها تعبیراتی تازه و لطیف پدید آورد. بدین ترتیب هم معنی مورد نظر را با دقت تمام ادا می‌کند و هم زیبایی خاصی به بیان خود می‌بخشد. مثلاً کلمه‌ی خندیدن در فارسی لفظی عادی است اما دراین عبارت بیهقی طراوتی دیگر یافته است‌: از استادم شنودم که امیر ماضی به غزنین روزی نشاط شراب کرد و بسیار گل آورده بودند و آنچه از باغ من از گل صد برگ بخندید شبگیر آن را به خدمت امیر فرستادم‌. (یوسفی‌، هنر نویسندگی بیهقی‌، 1374: 820) این تصرف در کاربرد معهود مبنای شکل‌گیری زبانی ادبی به جای زبان معتاد و متعارف و معیار است‌. زبان شاعرانه از زبان معیار استفاده می‌کند اما زبان معیار را ابزاری برای رسیدن به هدف خود نمی‌شناسد، بل می‌کوشد تا ثابت کند زبان هدفی در خود است‌. و تاریخ بیهقی بی‌گمان جوهری از ادب در خود دارد که ما از زبان این اثر هم سود می‌بریم‌. بیهقی با پیچاندن جملات حس تازه‌ای را خلق می‌کند. نامتعارف بودن روش بیانی بیهقی‌، باز نوعی انحراف از زبان معیار است‌9 و التذاذ برانگیز؛ (جهاندیده‌، متن در غیاب استعاره‌، 1379: 80) بی‌آنکه خدشه‌ای در زبان زدوده فارسی بیهقی پدید آید. درست‌تر آن است که ابوالفضل بیهقی از بنیانگذاران زبان فارسی است‌؛ کسی که در حدود هزار سال پیش کتاب خود را به نثری چنین زدوده و فصیح و روشن نگاشته که از پس قرن‌ها جان ما را مسحور می‌کند و سرمشق نویسندگی تواند بود، بر گردن ما فارسی‌زبانان حقی بزرگ دارد. (متینی‌، یادنامه‌ی ابوالفضل بیهقی‌، 1374: هفده و هجده‌)
بیهقی در واقع با گرایش کلّی به زبان عامه‌، در نوآوری زبانی و انحراف از زبان معیار جانب اعتدال را مراعات کرده‌، از افراط پرهیز کرده بود؛ خصوصاً که نثر قرن چهارم و پنجم خود نیز از سادگی زبان مردم الهام گرفته بپا خاسته بود. (براهنی‌، قصه‌نویسی‌، 1368: 501) اگر بهار می‌گوید تاریخ بیهقی را باید به کلّی علیحده از کتب مخصوص بین بین شمرد (سبک‌شناسی‌، 1370، 1: 287) یک وجهش می‌تواند نزدیکی گفتار و نوشتار (جهاندیده‌، همان‌: 68) یا زبان و ادب باشد. داریوش آشوری نیز به درستی می‌گوید: زبان روایت تاریخ به زبان گفتار نزدیک است‌. از این جهت راوی واقعیت معمولاً زبان خود را به گفتار نزدیک می‌کند. (همان‌: 68 و 69) او به زبان گفتار نزدیک می‌شود تا به زبان مردم نزدیک مانده باشد و نثری بنگارد که روشنگر ابنأ روزگارش و روزگار باشد. وی با کلماتی از این دست که برمی‌گزیند و با روشنایی و رسایی نثرش به ستیز با جریان مستبدانه نثر فنی‌، نثری که چهره‌ی دیگر سانسور بود می‌پردازد. وی با زبانی سنجیده و ساده‌، زبانی که ارتباط را همیشه در نظر دارد و حقیقت آن رسانندگی است به جنگ با تاریک‌نویسان برمی‌خیزد؛ (همان‌: 12) وی در این جنگ به چیرگی از عهده برآمده است چرا که بر زبان فارسی کمال تسلط را داشته است‌.10
 
پی‌نوشت‌ها:
1 ـ می‌توان گفت بیش از بلعمی لغات و ترکیبات فارسی دارد. ر. ک‌: بهار، سبک‌شناسی‌، 1370، 2: 78.
2 ـ در منابع مربوط به فن بلاغت و صنایع سخن‌، ضرب‌المثل و ارسال المثل و مثل سائر و به قول دکتر کزازی‌، دستانزنی به یک معنی آمده است‌.
3 ـ این قسم مَثَل زیاد نیست‌. مقایسه شود با راحه‌ی‌الصدور که در هر صفحه چندین مثل عربی آورده و ترجمه‌ی فارسی آنها را نقل کرده است‌.
4 ـ ر. ک‌: بیهقی‌، شرح خطیب رهبر، 1375، 3: 63 ـ 1153.
5 ـ برای دانستن شماره‌ی صفحات محل نقل در تاریخ بیهقی‌، ر. ک‌: همان‌: 56 ـ 1153.
6 ـ توجه خاص بیهقی به منطق گفتار مردم خراسان به این کتاب شیرینی خاصی بخشیده است که پس از هزار سال نویسنده‌ای چون محمود دولت آبادی از همین منطق گفتار برای رمانهای پر ارزش خود «جای خالی سلوچ‌» و «کلیدر» استفاده می‌کند. (جهاندیده‌، متن در غیاب استعاره‌، 1379: 70)
7 ـ اختلاف رقم مربوط به تعداد امثال در تاریخ بیهقی‌، از 120 تا 800 مثل نشان از اختلاف تعریف و مرزبندی میان مثل و ضرب‌المثل و تمثیل و مثل سایر و حتی کنایه است که در موارد زیادی پهلو به پهلوی مثل می‌زند. نکته‌ی دیگر در این اختلاف شمار احتساب امثال مذکور در اقوال و شعرهای منقول از مورخان و ادبا و نثرپردازان و شاعران همروزگار بیهقی یا پیش از او به نام خود بیهقی و متن تاریخ است‌. اگر ابوحنیفه اسکافی در قصیده‌ای می‌گوید:
ز یک پدر دو پسر نیک و بد عجب نبود
که از درخت پیدا شده است منبر و دار
بعضی آن را مَثَلی از متن نگاشته‌ی تاریخ ابوالفضل بیهقی پنداشته‌اند. (ر. ک‌: حنیف‌، امثال و حکم در تاریخ بیهقی‌، 84 ـ 1383: 111)
8 ـ ر. ک‌: سجادی‌، همان‌: 285 و 286
9 ـ شاملو برای اینکه ساز و برگ زبانی خود را سامان زیباشناختی دهد، سعی می‌کند نرم زبان را بشکند و حتی شالوده‌ی زبان رمانتیک شاعران همعصر خود را به نحوی ویران می‌کند. یکی از راههای نرم‌شکنی شاملو، توجه به نوعی ارکائیسم است‌؛ یعنی توجه به زبان کهنه‌. البته این توجه شامل همه‌ی متون گذشته نمی‌شود. بلکه متونی را شامل می‌شود که در بطن آن متون‌، جوهر ادبی وجود دارد که یکی از این متون تاریخ بیهقی است‌. (جهاندیده‌، همان‌: 114)
10 ـ ر. ک‌: یوسفی‌. هنر نویسندگی بیهقی‌، 1374: 827 ـ 802.
منبع:

***
3- شعرخوانی
شعرخوانی با هفتاد و دومین غزل از دیوان حافظ، با قرائت استاد نجف زاده آغاز شد:
راهی‌ست راهِ عشق که هیچش کناره نیست
آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی، خوش دَمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را که می‌کُشد
جانا، گناه طالع و جُرم ِ ستاره نیست
او را به چشم ِ پاک توان دید، چون هلال
هر دیده جای جلوه‌ی آن ماه‌پاره نیست
فرصت شمر طریقه‌ی رندی که این نشان
چون راهِ گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه‌ی حافظ به هیچ رو
حیران ِ آن دلم که کم از سنگِ خاره نیست
***
 
شاعر همشهری آقای محمد جهانشیری شعر بعدی را خواند. دوستانی که پیگیر گزارش‌ها هستند در هفته‌های گذشته تضمین‌های زیبای این شاعر را از غزل‌های خواجه‌ی شیراز در بخش شعرخوانی خوانده‌اند. در این هفته تضمین غزل 67 خواجه را می‌خوانیم که آقای جهانشیری این تضمین را به موضوع امام رضا ع اختصاص داده‌اند. در ضمن این هفته یک غزل به گویش تربتی هم از ایشان شنیدیم که در هفته‌های بعد به طور کامل آن را خواهیم خواند:
اَگِر چَشمِ تَرُم اِمشُو به چَشمِ دِلبَرُم اُفتَه
کِشُم پِنجِه‌یْ به دوتارُم که مَستی از سَرُم اُفتَه
...
***
یارب این شمع دل‌افروز ز کاشانه‌ی کیست
جان ما سوخت بپرسید که جانانه‌ی کیست
حافظ
یارب این گوهر هشتم قمر خانه‌ی کیست
نظرش گرم نگاه رخ جانانه‌ی کیست
زین همه اشک که در سوگ غمش می‌بارد
او خریدار ِ دُر ِ گوهر ِ یک‌دانه‌ی کیست
همه در طوف حریمش سر و سِرّی دارند
لایق آتشش آیا پَر ِ پروانه‌ی کیست
این همه مست شراب از لب اویند و، نگفت
دُردنوش ِ قدحش ساغر و پیمانه‌ی کیست
بی‌شک امشب نظری داشت بر این دفتر عشق
تا نپرسم گذرش خلوت کاشانه‌ی کیست
یک غزل مست هم‌آوایی او گشتم باز
تا بدانم که دلم مایل افسانه‌ی کیست
در پی تاک سناباد شدم انگورش
"زیر لب خنده‌زنان گفت که دیوانه‌ی کیست"
***
 
نوبت به جوان شاعر همشهری کامران بصیرت رسید و ایشان هم یک تک‌بیت از خودشان و در ادامه شعری با عنوان منزلی در دوردست از کتاب از این اوستا از مهدی اخوان ثالث خواندند:
غروب اول دی بود و آسمان بارید
فقط برای زمستان بین‌مان بارید
***
 
منزلی در دوردست هست بی‌شک هر مسافر را
اینچنین دانسته بودم، وین چنین دانم.
لیک،
ای ندانم چون و چند! ای دور!
تو بسا کاراسته باشی به آیینی که دلخواه‌ست.
دانم این که بایدم سوی تو آمد، لیک
کاش این را نیز می‌دانستم، ای نشناخته منزل!
که از این بیغوله تا آنجا، کدامین راه
یا کدام است آن که بیراه‌ست.
ای برایم، نه به رایم ساخته منزل!
نیز می‌دانستم این را، کاش،
که به سوی تو چها می‌بایدم آورد؟
دانم ای دور عزیز! این نیک می‌دانی
من پیاده‌یْ ناتوان، تو دور و، دیگر وقت بیگاه‌ست.
کاش می‌دانستم این را نیز
که برای من تو در آنجا چها داری؟
گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار،
می‌توانم دید
از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام،
تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید؟
شب که می‌آید چراغی هست؟
من نمی‌گویم بهاران، شاخه‌ای گل در یکی گلدان،
یا چو ابر اندُهان بارید، دل شد تیره و لبریز،
زآشنایی غمگسار آنجا سراغی هست؟
تهران، مهرماه 1341
***
 
آقای مهدی ظهوریان هم یک غزل خواندن که گفتند برای جشنواره‌‌ای با موضوع مقاومت در برابر تحریم‌ها سروده‌اند. اساتید حاضر در جلسه اشکالات شعر ایشان را بیت به بیت بررسی کردند و اصلاحات لازم را پیشنهاد دادند:
ما پیروان مکتب سرخ شهادتیم
ما رهروان مصحفِ قرآن و عترتیم
...
***
 
نوبت به آقای علیرضا شریعتی رسید. ایشان در این هفته شعر نخواندند و به جای شعرخوانی موضوع جالبی که نظر ایشان را در شاهنامه‌ی فردوسی جلب کرده بود را در جلسه مطرح کردند. ایشان با ذکر این نکته که طلوع خورشید در شاهنامه‌ی فردوسی هر بار با توصیفی همراه شده است که با داستانی که طلوع در خلال آن بیان می‌شود هم‌خوانی دارد. من از ایشان خواهش کردم که این تحقیق را به طور کامل‌تر و در فرصت دیگری در جلسه مطرح کنند تا بتوان آن را در بخش کنفرانس‌های ادبی مطرح کرد و ایشان هم پذیرفتند. به امید خدا در هفته‌های آینده این کنفرانس بسیار زیبا را با هم خواهیم خواند.
***
 
نوبت به دیگر جوان خوش‌استعداد همشهری محمد امیری رسید و ایشان هم دو دوبیتی و دو رباعی در این جلسه خواندند. آقای امیری در ابتدای شعرخوانی‌شان گفتند که مدتی را با رباعی‌های ابوسعید گذرانده‌اند و بسیار تحت تاثیر این عارف رباعی‌سرا قرار گرفته‌اند:
زیبایی محض هر دو عالم گفتم
با هر لغتی که یاد دارم گفتم
تو هرچه که خوبی است در خود داری
من هرچه که از تو گفته‌ام کم دارم
***
چون ابر بهار خون ببارم یارم
جان را به خدات می‌سپارم یارا
...
***
نبودِ مرهمو طاقت بیاره
همین پیچ و خمو طاقت بیاره
دعا کن این دل صاب‌مرده‌ی ما
بتونه این غمو طاقت بیاره
***
لباسی در تنت شد زندگانی
همین جون‌کندنت شد زندگانی
تو عشق آسمونی بال می‌خوای
وبال گردنت شد زندگانی
***
 
نوبت به آقای اکبر میرزابیگی رسید و او هم یک دوبیتی خواند. این شاعر در فرصتی که داشت کتابی هم معرفی کرد و آن هم منظومه‌ای تحت عنوان حمله‌ی حیدری سروده‌ی راجی کرمانی است که البته نسخه‌ای که ایشان همراه داشتند مربوط به حدود شصت سال پیش و چاپ سنگی بود:
دلم از داغ عشقت پاره‌پاره
مکُش ما را، مگیر از من کناره
بیا جانا که جان ریزم به پایت
توکل بر خدا، بی استخاره
***
 
در این قسمت نوبت به شعرخوانی شاعر طنزپرداز همشهری آقای سلیمان استوار فدیهه رسید. ایشان طبق معمول شعر طنزی خواندند که در مقدمه‌ی شعر به طور کامل دلیل سرایش این شعر را توضیح داده‌اند عنوان این قطعه "بایگ، پایتخت بعدی ایران" است و آقا سلیمان در مقدمه‌ی این شعر در وبلاگش نوشته است:
"همانطور که می‌دانید مشکلات عدیده‌ای دامن‌گیر پایتخت ایران (تهران) گردیده است و مسئولین کشور هم تنها راه چاره را در انتقال پایتخت به یکی دیگر از شهرهای ایران دانسته‌اند. هر چند مسئولین حال حاضر تاج و تختی ندارند که نیازی به پایتخت داشته باشند اما لزوما یکی از شهرها را باید به مرکز اداری و سیاسی و به خصوص برای بر گزاری همایشهای آنچنانی اختصاص بدهند. لذا یکی از اهالی محترم شهر بایگ به نام آقای خطیبی پیشنهاد کرده‌اند با توجه به اینکه در حال حاضر دولت از نظر بودجه در مضیقه بوده و حتی برای تامین یارانه‌ها به چه کنم چه کنم افتاده کم هزینه ترین مکان برای این کار انتخاب شهر بایگ  می‌باشد. چون از نظر زیرساخت‌ها شهر بایگ در این چند سال اخیر به قدری رشد کرده که با پیشرفته‌ترین شهرهای جهان رقابت می‌کند و حتی می‌توان بسیاری از سازمان‌های بین‌المللی را مثل سازمان ملل به این شهر انتقال داد و همچنین مذاکرات هسته‌ای بین ایران و 5+1 را حداقل تا صد سال آینده در این شهر زیبا و توریستی انجام داد. علی‌هذا با عنایت به مراتب فوق و این‌که صد در صد مسئولین با درایت ایران با این پیشنهاد موافقت خواهند کرد. تصویری از شهر بایگ پس از پایتخت شدن به شما هم‌وطنان خوبم و اهالی پایتخت آینده ایران (شهر بایگ) تقدیم میکنم .
ای خدا، ای خالق دانا و بینا و حکیم
گر تو خواهی مشکلاتم حل و آسان می‌شود
با تلاش و سعی آقای خطیبی عن‌قریب
بایگِ ما چشم  و چراغ کل ایران می‌شود
زندگی  مشکل شده در پایتخت مسلمین
این مریض سکته کرده رو به درمان می‌شود
گر خدا خواهد ببینی پایتخت است شهر بایگ
این ولایت بهتر از  تبریز و کرمان می‌شود
دولت تدبیر هم از این عمل گردد رضا
بایگ، همچون یک نگینی در خراسان می‌شود
خانه و مِلک  تجاری‌اش گران گردد ولی
گاو و خر با دیگ پیله، مفت و ارزان می‌شود
مرد بایگی می‌کند در پای خود شلوار جین
در میان کوچه‌ها عاری ز تنبان می‌شود
جای "ابریشم‌کشی" در دست می‌گیرد دلار
کار و کسبش سکّه و، اندر خیابان می‌شود
محو گردد "اشکنه"، "کل‌جوش" با "بلغوربشیر"
چون خوراکش مرغ و ماهی و فسنجان می‌شود
"آبشار رودمعجن" می‌کند جذبِ توریست
"پای‌ْچال"اش بهتر از توچال و شمران می‌شود
باغ‌ها سرسبز و مردم را ببینی شوخ و شاد
بر سر هر شاخه‌ای بلبل غزل‌خوان می‌شود
کافه‌های سنتی  بازارشان گردد کساد
کوزه‌ی می جانشین دود قلیان می‌شود
شهر ما جولانگه بنز و سمند و زانتیا
موزه‌ها لبریز از ماشین پیکان می‌شود
گسترش یابد زبان و لهجه‌ی شیرین بایگ
لهجه‌ی تهرانیان از ریشه ویران می‌شود
حذف گردد نام "مندال" و "رجب" با "مَن‌تقی"
نام‌ها پژمان و آتیلا و ساسان میشود
نام "فاطیم‌بی‌بی" و "صغری" و "کبری" برکنار
جای آن شهلا و شیلا یا که مرجان می‌شود
پاسگاه بایگ هم کم‌کم شود فرماندهی
افسران ارشدش فت و فراوان می‌شود
"پای چنار" آباد  گردد همچو تجریش و وَنَک
دختران ِ سر به زیرش شاد و خندان می‌شود
هر کسی چشمش بیفتد بر خیابان‌های بایگ
در دهان انگشت گیرد، مات و حیران می‌شود
"حلوا جوزی" یک رقیب خاویار و زعفران
راهی یونان و آمریکا و آلمان می‌شود
ای خدا خواهم ز تو پایتخت گردد شهر بایگ
شادمان از این عمل قلب سلیمان می‌شود
***
 
نوبت به دوست شاعرم علی اکبر عباسی رسید و ایشان هم این هفته از خود شعر نخواندند و تنها یک شعر طنز از شاعر طنزپرداز هم‌روزگارمان شهرآشوب خواندند:
دکتریم و بهر هر دردی دوا داریم ما
الصلا، ای مردم عالم، شفا داریم ما
صورت خندان ما خود حاکی از ایمان ماست
هاله‌ای بر چهره از نور خدا داریم ما
پیشرفت علمی و تکنیکی ما بنگرید
چون سونی و سامسونگ و نوکیا داریم ما
می‌کنیم از بهر دنیا هر چه اینجا کرده‌ایم
راست می‌گوییم و ننگ از افترا داریم ما
صادرات انقلاب از نفت سودآورتر است
هم از این راه است کاکنون زانتیا داریم ما
عاقبت دنیا به دست ما طلایی می‌شود
عالم ِ هستی مس است و، کیمیا داریم ما
آمریکا دشمن ما هست و چین با ما رفیق
گرگ را ضدّیم و مِهر اژدها داریم ما
مولوی را بُرد ترکیه؛ فدای شمس‌مان
در وطن بسیار از آن شاعرنما داریم ما
کار بسیار است در میهن کسی بیکار نیست
هر چه افغانی بیاید باز جا داریم ما
هی کمک از جیب کشور بر فلسطین و عراق
هر چه باشد شیعه هستیم و سخا داریم ما
خنده و شادی ضرر دارد برای مسلمین
خنده در فرهنگ اسلامی کجا داریم ما؟
روزهای سال شمسی سیصد و شصت و شش است
سیصد و پنجاه روزش را عزا داریم ما
عیب ما بیهوده از چشم شما پوشیده نیست
نیست بی‌حکمت اگر بر تن قبا داریم ما
***
 
آقای غلامرضا اعتقادی در این جلسه شعری خواندند خطاب به جوانان راجع به اعتیاد:
بیا بشنو حقیقت را تو از من
وجود خود گلستان کن، نه گلخن
بدان منظور عرضم اعتیاد است
که دشمن زو همی مسرور و شاد است
اگر مَردی، از این افیون حذر کن
به‌سوی گلشن پاکی گذر کن
بیایید ای جوانان مسلمان
رها سازید خود از چنگ شیطان
مکن تو شیره‌ی تریاک را دود
بخور از میوه‌های خوب و پُر سود
کوکایین هست مرگ ناگهانی
بخور شیر و عسل تا می‌توانی
گِرَس مصرف کنی گردی تو پامال
ز سیگار و ز وافور و کریستال
بیا پس با سلامت زندگی کن
به حکم دین و قرآن بندگی کن
جوان سالم و بی‌عیب بنگر
جمالش شد شبیه ماهِ انور
اگر کردی رها زین‌ها تو جان را
کنی خون قلب صدها دختران را
تو هم ای اعتقادی کن سخن بس
جوانان گوش می‌دارند از این پس
***
 
من که بهمن صباغ زاده‌ام یکی از دو کار هفته‌ی پیشم را با یک تغییر کوچک خواندم:
لباس تور تن کرده درختان خیابان را
عروس برف زیبا کرده این شب‌ها خراسان را
برای دستِ گرمت را گرفتن فرصت خوبی‌ست
از این رو دوست دارم سردی فصل زمستان را
لباس گرم می‌پوشیم و با هم راه می‌افتیم
مسیر باغملی سوی خود خوانده‌ست مستان را
تو محو ِ گفتگوی برف‌ها و کفش‌ها هستی
به شوخی می‌تکانم بر سرت برف درختان را
لبو داغ است و با آن بوسه‌های داغ می‌چسبد
چه حالی می‌دهد وقتی که با این می‌خورم آن را
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت / سرها در ...
کسی با سوز می‌خواند سرآغاز زمستان را
***
 
اخیرا به مجموعه‌ای از غزل معاصر دست یافته‌ام که تا حد زیادی با مجموعه‌هایی که امروزه در فضای مجازی منتشر می‌شود تفاوت دارد. بیشتر سایت‌ها و وبلاگ‌هایی که در زمینه‌ی گلچین غزل امروز فعالیت می‌کنند فقط به جذابیت‌های ظاهری و زبانی اثر توجه دارند و گاها شعرهای سست و دم‌دستی هم به این مجموعه‌ها راه پیدا می‌کنند. در این مجموعه آنچه قبل از زبان اهمیت دارد استحکام و قدرت شعر دست. هر هفته یکی از این غزل‌ها را به همان ترتیبی که در آن مجموعه آمده است با شما مرور می‌کنم؛ غزل این هفته از حسین پژمان بختیاری است:
شب بر سر من جز غم ِ ایّام کسی نیست
می‌سوزم و می‌میرم و فریادرسی نیست
فریادرس‌ِ همچو منی کیست در این شهر؟
فریادرسی نیست کسی را که کسی نیست
بیمارم و تب‌دارم و در سینه‌ی مجروح
چندان که فغان می‌کشم از دل نفسی نیست
آن میوه‌ی‌ جان‌بخش که دل در طلب اوست
زینت‌گرِ شاخی‌ست که در دسترسی نیست
بیش است ز ما طالع آن مرغ گرفتار
کو را قفسی باشد و ما را قفسی نیست
***
4- شعر محلی تربت؛ سمندرخان سالار؛ اسفندیار جهانشیری؛ قسمت یازدهم
برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (b homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (b davat) مورد استفاده می‌گیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. این فایل‌های دانلود در سایت 4shared.com قرار دارد. اگر بر روی download کلیک کنید و پس از آن گزینه‌ی free download را انتخاب کنید، پس از باز کردن لینک دانلود جمله‌ای را می‌بینید که به انگلیسی نوشته است است اینجا کلیک کنید، با کلیک بر روی کلمه‌ی اینجا (here) فایل دانلود خواهد شد. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشه‌ی windows؛ پوشه‌ی fonts انتقال دهید. (c:\windows\fonts) پس از انتقال، این خط‌ها (فونت‌ها) در رایانه‌ی شما قابل مشاهده خواهد بود.
خوانندگان این وبلاگ غالبا با شخصیت سمندرخان سالار آشنا هستند. در همین بخش یعنی "شعر محلی تربت" منظومه‌ی سمندرخان سالار سروده‌ی آقای علی اکبر عباسی در 16 قسمت آمد. این مطالب در آرشیو وبلاگ با برچسب سمندرخان سالار قابل مشاهده است. ماجرای سرودن سمندرخان سالار تا آن‌جا که از دوستان شاعر همشهری شنیده‌ام و به خاطرم مانده از این قرار است که در دهه‌ی شصت در یکی از روزهای جلسه‌ی قطب که در آن‌زمان دوشنبه‌ها برگزار می‌شد آقای محمد ابراهیم اکبرزاده از طرح منظومه‌ای داستانی به زبان تربتی که در ذهن داشته با دیگر شاعران حرف می‌زند و شاعران تصمیم می‌گیرند روی این موضوع کار کنند. آقای اسفندیار جهانشیری؛ آقای علی اکبر عباسی، آقای غلامعلی مهدی‌زاده و خود آقای اکبرزاده همان زمان روی این موضوع کار کرده و هر کدام چند ده بیتی می‌سرایند. در این بخش قسمتی از شعر سمندرخان سالار سروده‌ی آقای اسفندیار جهانشیری را با هم می‌خوانیم. این منظومه که در 398 بیت سروده شده است را در بخش‌های مختلف 15 تا 20 بیتی از این هفته خواهید خواند. (این قسمت به علت اینکه می‌خواستم با اتمام فصل رسیدن سمندرخان به روستای خودش به پایان برسد 8 بیت بیشتر نیست) پس از کامل شدن مطالب این داستان را به طور کامل می‌توانید با برچسب سمندرخان سالار مشاهده کنید.
...
11
رسیدن سمندرخان به روستای خودش
رِسی خانِ سِمندَر شال وِر سَر
هَمو اربابِ پِش، خانِ سِمِندَر
185- رسید خان سمندر (سمندرخان سالار) شال بر (به) سر (در حالی که دستار بر سر بسته بود) / همان ارباب پیش (سال‌های گذشته) خان سمندر.
هَمو که بو دِ اونجِه قُومِش و خِشْ
که گَپِّش بو زِ چِلْ پینجاه سال پِش
186- همان که بود در آن‌جا قومش و خویش (همان که قوم و خویشاوندانش در آن‌جا بودند؛ اشاره به زاوه) / که گپّش (سخنش؛ حرفش) بود از چهل پنجاه سال پیش.
کلونِ جَدِّ او بو خانْ مَمَدجان
که پوش وِر پوش بو خان‌زَدَه و خان
187- کلان جد او (جدِّ بزرگ سمندرخان) بود خان محمد جان / که پشت بر پشت (جد اندر جد؛ نسل اندر نسل) بود خان‌زاده و خان.
زِمی و مِلک دیشتَن تا به سِرحَد
که خان بویَن هَمِیْ شا جَدِّ وِر جَد
188- زمین و مِلک (زمین؛ به طور کلی مستقلات) داشتند تا به سرحد (سرحد منطقه‌ای است در شرق خراسان و شرق تربت حیدریه به معنی مرز ولایت نیشابور و ولایت هرات؛ آواز سرحدی مشهور است) / که خان بودند همه‌شان جد بر جد.
دِ مینِ قِلعَه تا قُوم و خِشِر دی
اَمَه از اسب او زودِ به پَیی
189- در مین قلعه (روستا) تا قوم و خویش را دید / آمد از اسب او (اشاره به سمندرخان) زودی (به سرعت) به پایین (تا اقوامش را دید به سرعت از اسب زیر آمد).
خِدِیْ یَک یَک کِ او احوال‌پُرسی
یَکِ دست و یَکِ پاشِر مُبوسی
190- با یک یک (یکان یکان خویشاوندان) کرد او (اشاره به سمندرخان) احوالپرسی / یکی دست و یکی پایش را می‌بوسید.
هَمو قُوما که بویَن اورْ دِ دوبَر
هَمَه اَفْتُونِشی و شال وِر سَر
191- همان قوم‌هایی (خویشاوندانی) که بودند او را در دور و ور (خویشاوندانی که در اطراف سمندرخان جمع شده بودند؛ در مورد واژه‌ی دوبر باید توجه داشت که عدد 2 در گویش تربتی دو خوانده می‌شود و نه دُ) / همه آفتاب‌نشین و شال بر (به) سر (دستار بر سر).
سِمِندَر آرُمَک رَف پایِ دیفال
به یادِ نُوجِوَنی‌هایِ او سال
192- سمندر آرامک (به آرامی؛ آرام به علاوه‌ی کاف تصغیر) رفت پای دیوار / به یاد نوجوانی‌های آن سال (در حالی‌که به یاد سال‌های نوجوانی‌اش افتاده بود).
...
... ادامه دارد
***

5- شاعر همشهری؛ علی اسماعیل پور (1329)
از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.
 
آقای اسماعیل پور از شاعران تربت حیدریه است. وی در مورد خود چنین نوشته است:
این بنده علی اسماعیل پور متخلص به پریشان در واپسین روزهای بهار سال 1329 هجری شمسی در بخش مرکزی شهرستان تربت حیدریه در یک خانواده‌ی متوسطّ ِ روستایی زاده شدم. از سن هفت سالگی راهی دبستان گردیدم و در سال 1342 در دبستان دولتی سعدی کارخانه‌ی قند این شهرستان دوره‌ی ابتدایی را تمام نمودم و بعد از آن دوره‌ی سیکل اول دبیرستان را در دبیرستان قطب این شهرستان خواندم و سپس به عللی ترک تحصیل کرده و به مشهد رفتم و در مشهد به تشویق برخی دوستان ادامه‌ی تحصیل را پی گرفتم و در سال 1348 از دبیرستان هدایت مشهد مدرک دیپلم را گرفتم.
البته اخذ مدرک دیپلم در آن روزگار ارج و ارزشی داشت و بنده را به سوی بازار کار کشید. بعد از خدمت سربازی به استخدام آموزش و پرورش درآمدم و در یکی از روستاهای شهر خود مشغول کار شدم. محیط آرام و بی‌دغدغه‌ی روستا محل مناسبی برای مطالعه بود و همین امر موجب شد که در نخستین سال‌های خدمت معلمی خویش در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه فردوسی مشهد پذیرفته شوم. دوران دانشجویی ما با دوران پُرحادثه و پُراُفت و خیز انقلاب اسلامی مصادف شد و در نتیجه در کار تحصیلی ما وقفه ایجاد شد و اندکی بعد از پیروزی انقلاب به دریافت گواهی لیسانس نائل شدم.
بعد از دیافت مدرک لیسانس به پیشه‌ی مقدس معلمی مشغول بودم و در سال 1375 به اخذ گواهی فوق لیسانس دانشگاه بیرجند مفتخر گردیدم.
این بنده توضیحا می‌گوید که مدعی شاعری نیست ولی شعر را از صمیم قلب دوست دارد و شعر جزئی از وجود اوست. بنده از هنر مایه‌ای ندارد اما دوستدار هنر و هنرمند است.
در ادامه دو غزل از آقای علی اسماعیل‌پور را با هم می‌خوانیم:
مَحرَمی کو تا رساند بر خدا پیغام ما را
کزچه در دیوان هستی درج کردی نام ما را
خانه را خود کرده‌ای بنیاد و می‌پوشی دَمادَم
در بلور برف‌های غم سراسر بام ما را
مستی و دیوانگی از هر کسی سر زد به عالم
از چه رو بشکست سنگت در میانه جام ما را
ای خدا، ای حاکم هستی، زمانی غصّه را گو
کز چه می‌ریزی به هم هر لحظه‌ای آرام ما را؟
مادر گیتی ندارد چشم آن را تا ببیند
یک نفس از خنده‌ی مستانه شیرین، کام ما را
بیش از این در پیچ و تاب زندگی ما را مگردان
زَن به مقراض ِ فنا این رشته‌ی ایّام ما را
سوی صحرای عدم بفرست بازم از همین جا
گر بدین سان می‌کُنی در آن جهان فرجام ما را
***
 
عاقبت بی‌اعتنایی‌های یارم می‌کشد
دَردِ پنهانی کشیدن، آشکارم می‌کشد
دوره‌ی هجران سرآمد، دولت وصلی کجاست؟
در فراقش گر نمردم، انتظارم می‌کشد
قهر و ناز و عشوه و نامربانی کردنش
سرگرانی‌های بی‌حدّ و شمارم می‌کشد
پیش مردم خوار می‌دارد مرا این بی‌وفا
صبر کردن تا به کی؟ صبر و قرارم می‌کشد
در خزان فرقت و بیگانگی کاری نکرد
شد بهار وصل و اینک در بهارم می‌کشد
چند می‌گویی پریشان یار با من بی‌وفاست
ننگ دارد از من این ننگ و عارم می‌کشد
***
منبع:
سخنوران زاوه (شاعران منطفه‌ی تربت حیدریه و خواف)
محمود فیروزی مقدم
نیکونشر؛ مشهد؛ 1383
صفحه‌ی 125 و 126
***
۶- شعر طنز؛ مناجات‌نامه 2؛ سلیمان استوار فدیهه؛ گردآورنده علی اکبر عباسی
سلیمان استوار فدیهه در اولین روز از زمستان سال 1342 در روستای فدیهه واقع در غرب تربت حیدریه به دنیا آمده است. مشغول تحصیل در سال سوم راهنمایی بود که مصادف می‌شود با انقلاب اسلامی و با مشکلات فراوان موفق می‌شود مدرک سوم راهنمایی را اخذ کند. سال 1360 در حالی که 18 سال بیشتر ندارد به عضویت جهاد سازندگی در می‌آید و در اداره‌ی جهاد سازندگی تربت حیدریه مشغول به کار می‌شود. پس از یک سال کار در اداره‌ی جهاد به استخدام شهربانی درمی‌آید و در تربت حیدریه مشغول به خدمت می‌شود. او تا بازنشستگی در همین اداره که بعد تبدیل به نیروی انتظامی شد در شهرهای مختلف خدمت کرده و در سال 1388 از خدمت بازنشسته می‌شود.
او که به عنوان شاعری طنزپرداز شناخته می‌شود و معمولا در جلسات شعر طنز می‌خوانند. شعر طنز ایشان اغلب گرایش به مسایل اجتماعی دارد و بسیاری از اوقات با توجه به مسایل روز و اخبار داغ روزنامه‌ها شعر می‌سراید. شرح حال ایشان در وبلاگ در بخش شاعر همشهری در گزارش جلسه‌ی 995 http://www.bahmansabaghzade2.blogfa.com/post-734.aspx آمده است. در ضمن ایشان وبلاگی دارند با نام شعر و شوخی استوار فدیهه http://sadedelfadihe.blogfa.com که خواندن آن را به تمامی علاقه‌مندان شعر طنز توصیه می‌کنم.
خالقا! هستی عزیز و محرم و آرام جان
آفریدی کهکشان‌ها و زمین و آسمان
هم شریفی، هم لطیفی، جای هیچ انکار نیست
در بهاران لاله داری، در خزانت زعفران
زور بازویت زیاد و، هم قریبی، هم قوی
هفت ریشتر زلزله داری و صد آتشفشان
عده‌ای را داده‌ای پُست و مقام و مال ِ مفت
کاش می‌دادی به ما پولی مثال حاجیان
تا که قربانی کنم گاو و شتر، یا گوسفند
لااقل بزغاله‌ای یا جوجه‌ای از ماکیان
با حقوق کارمندی از کجا دارم، بگو؟
پول قربانی دهم، یا بهر منزل آب و نان؟
آن یکی هم بُرده از ما درهم و دینار را
کی توانم در"تُورِنْتُو" حق خود گیرم از آن
لعن و نفرین‌های ما دیگر نباشد چاره‌ساز
مشت بر سندان بود مرگی که گویم بر فلان
سی و سه سال است می‌گویم بمیرد دشمنم
من به مرگ افتاده‌ام، دشمن ولی شادی‌کُنان
شیش من دائم گرو باشد به پیش هفت و هشت
ای خدا رحمی نما بر مردمان ِ بی‌نشان
همچو خر ماندم به گل، تا خرخره در زیر قرض
دخلْ اندک بوده، اما خرج می‌باشد گران
گر چه در ظاهر چو مَردَم با سبیل و ریش و پشم
در عمل همچون زن و عاجزترم از بانوان
روزگاری، همسرم لیلی و من مجنون او
حالیا مثل دو تا خواهر عزیز و مهربان
زن اگر زاید به عمر خود دو نوبت یا سه بار
من ولی هر روزه دارم دردِ سختِ زایمان
درد بی‌پولی ندیدی ای خداوندِ غنی
در پی منزل نگشتی مثل ما مستاجران
الغرض، مُلکِ عجم را یک طبیبی لازم است
کی بفهمد دردِ ما را آن‌که بوده نوحه‌خوان؟
ای خدا وقتِ تو را دیگر نگیرم بیش از این
دردها دارم به دل اما نیارَم در میان
لای هر دیوار موش و موش دارد گوش تیز
هر سر ِ سبزی ببُرَّد تیغ ِ بی‌رحم ِ زبان
ای خدا قلب رئیسم را چو نلسون پاک کن
تا نباشد روز و شب در فکر مرگِ دیگران
ای سلیمان! ناله کمتر کن، صبوری پیشه ساز
گر چه داری خار ِ چشم و در گلویت استخوان
***
7- فراخوان
اوسنه‌های محلی ولایت زاوه
بهتر است بدون هیچ تعارفی بگویم ما در زمینه‌ی افسانه‌های محلی‌مان تقریبا هیچ‌کار نکرده‌ایم، یکی دو کار پراکنده هم که توسط چند تن علاقه‌مند مانند استاد محمد قهرمان، استاد محمد رشید و آقای محمدرضا خوشدل گردآوری شده است آن‌قدر نیست که بتوان فرض کرد افسانه‌های‌مان را از خطر نابودی نجات داده‌ایم. از همه‌ی شما خوانندگان عزیز هم خواهش می‌کنم اگر کسی را می‌شناسید که افسانه‌های قدیمی این منطقه را در سینه دارد، دست به کار شوید و آن افسانه‌ها را منتشر سازید. اطلاعاتی که لازم است در مقدمه‌ی افسانه بیاورید شامل تاریخ مکان و زمان ضبط افسانه، نام و نام خانوادگی، زادگاه، سن و شغل راوی است. توصیه می‌کنم این افسانه‌ها را به همان گویش محلی منتشر سازید و ترجمه‌ به زبان معیار را در قسمتی جداگانه بیاورید که اصالت افسانه‌ها حفظ شود. هر یک از دوستان هم که به راویان افسانه‌ها دسترسی دارد اما وقت کافی برای نوشتن این مطالب را ندارد می‌تواند افسانه را به صورت یک فایل صوتی ضبط کرده و برای من ایمیل کند؛ قول می‌دهم که در همین وبلاگ با نام خود مصاحبه‌کننده منتشرش کنم. بیایید دست به دست هم بدهیم و فرهنگ گویشی زادگاه‌مان را حفظ کنیم.
 
انجمن شنبه‌شب‌ها
جلسات هفتگی انجمن شنبه‌شب‌ها در اولین روز هفته (راس ساعت ۶ بعدازظهر) در طبقه‌ی پایین مسجد قائم واقع در خیابان قائم برگزار می‌شود. این جلسات به خواندن و بررسی آثار ادبیات کلاسیک، ارائه کنفرانس‌هایی در زمینه‌ی ادبیات و شعرخوانی و نقد شعر اختصاص دارد. از تمامی علاقه‌مندان دعوت می‌شود در این جلسات شرکت کنند.
 
جلسه‌ی مثنوی خوانی
جلسات مثنوی‌خوانی به همّت همشهری هنرمند و مهربان‌، احسان انوریان، و به روایت دکتر رضا نجاتیان هر شنبه‌شب در حسینیه‌ی صفار شرق واقع در خیابان باغسلطانی، باغسلطانی 9 برگزار می‌گردد. در این جلسه که ساعت 9:00 شنبه‌شب‌ها شروع می‌شود ابتدا حکایتی از مثنوی معنوی، اثر بی‌بدیل مولانا جلال‌الدین بلخی، خوانده می‌شود. پس از روایت داستان، حاضرین در جلسه، برداشت‌های خود از داستان را بیان می‌کنند و پیرامون آن به بحث و تبادل نظر می‌پردازند.
 
جلسه‌ی تفسیر قرآن
این جلسه از ابتدای ماه رمضان 1434 هجری قمری شروع شد. در جلسه‌ی مثنوی‌خوانی تصمیم گرفته شد در ماه رمضان جلسه‌ای را هم به تفسیر قرآن اختصاص بدهیم. اولین جلسه‌ی آن در شنبه چهارم تیرماه 1392 خورشیدی برگزار شد و در طول ماه رمضان هر شنبه و سه‌شنبه برگزار می‌شد. بعد از ماه رمضان هم به رای اکثریت این جلسه ادامه یافت. جلسه‌ی تفسیر قرآن به روش مرحوم استاد صفایی به مدیریت احسان انوریان و شرح و تفسیر دکتر رضا نجانیان سه‌شنبه‌شب‌ها ساعت 9:00 شب در محل باغسلطانی 9، حسینیه‌ی صفار شرق برگزار می‌شود.
 
جلسه‌ی شعر استاد رشید
این جلسه به سرپرستی استاد محمد رشید دوشنبه‌شب‌ها در محل کانون بازنشستگان آموزش و پرورش شهرستان واقع در خیابان کاشانی برگزار می‌شود. حضور در این جلسه با دعوت قبلی امکان‌پذیر است.
 
انجمن شعر باران
انجمن باران سه‌شنبه‌ها در مکان میدان شهدا، ساختمان انجمن‌های اداره‌ی ارشاد اسلامی از ساعت ۱۷ به بعد برگزار می‌شود. این جلسه به همت آقای محسن اسلامی تاسیس شده است و هر سه‌شنبه پذیرای شاعران گرامی است. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به وبلاگ انجمن شعر باران در بخش پیوندهای همین وبلاگ مراجعه کنید.
 
انجمن داستان نویسی
از تمامی علاقه‌مندان به نویسنگی دعوت می‌شود در جلسات انجمن داستان که به سرپرستی استاد موسوی هر هفته یک‌شنبه‌ها از ساعت 16 الی 25 در محل کانون بسیج هنرمندان واقع در خیابان فردوسی شمالی، میدان بسیج، کانون فرهنگی ورزشی جوانان بسیج برگزار می‌شود، شرکت کنند. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به وبلاگ انجمن داستان تربت حیدریه در بخش پیوندهای همین وبلاگ  مراجعه کنید.
 
نشست انجمن‌های فرهنگی هنری شهرستان تربت حیدریه (نافه)
این جلسات با همیاری انجمن‌های مختلف شهرستان تربت حیدریه از جمله: انجمن موسیقی، انجمن شعر، انجمن خوشنویسی، انجمن داستان، انجمن فیلم و عکس و دیگر انجمن‌های فرهنگی هنری برگزار می‌شود. محل برگزاری نشست‌های نافه معمولا تالار اندیشه‌ی اداره‌ی ارشاد اسلامی شهرستان است. پنجمین نشست از این سلسله‌برنامه‌ها با عنوان نافه‌ی 5 در تاریخ 8/6/92 برگزار شده و همچنان ادامه دارد. هنرمندان تربتی و همچنین مردم هنردوست تربت برای شرکت در نافه‌ی 6 فراخوان‌های این وبلاگ را پیگیری کنید.
 
کتاب‌سرای بهارک
آقای امین دائیان صاحب این کتاب‌فروشی خود یک کتاب‌خوان حرفه‌ای و بسیار علاقه‌مند است که عمرش را با کتاب صرف کرده و اطلاعات زیادی در این زمینه دارد. اهل کتاب می‌توانند با مراجعه به این کتاب‌فروشی کتاب مورد نظر خود را راحت‌تر پیدا کنند و یا سفارش دهند تا برای‌شان تهیه شود. البته با توجه به این‌که در تربت حیدریه بیشتر کتاب‌فروشی‌ها تبدیل به لوازم‌التحریر شده است و یا کم‌کم در حال تبدیل است، حمایت از این کتاب‌فروش ِکتاب‌دوست را وظیفه‌ی خود دانستم. آدرس: خیابان فردوسی جنوبی؛ بین فردوسی جنوبی 56 و 58؛ سرای امین؛ داخل سرا، سمت چپ؛ کتاب‌سرای بهارک؛ آقای امین دائیان؛ 05312222977
  
کارگاه تخصصی شعر جوان بیرجند
دوست خوب و شاعر همشهری جناب آقای ایمان ذبیحی که از اعضای باسابقه‌ی انجمن شعر تربت حیدریه هستند مدتی است ساکن بیرجند شده‌اند. ایشان در مرکز استان خراسان جنوبی کارگاه تخصصی نقد شعر جوان را اداره می‌کنند. آقای ذبیحی از دوستان دعوت کرده‌اند که با این جلسه در ارتباط باشند. این جلسات به طور هفتگی هر پنجشنبه ساعت 18 الی 20 در شهرستان بیرجند، خیابان مدرس، مدرس 15، پلاک 44، کانون هنرمندان استان خراسان جنوبی برگزار می‌شود.
 
وبلاگ سیاه مشق (مطالبی پیرامون شعر ولایت زاوه: شامل رشتخوار، مه‌ولات، دولت آباد و تربت حیدریه)
دوستان عزیز و مخاطبان ارجمند می‌توانند در تهیه‌ی مطلب برای بخش‌های مختلف این وبلاگ به نویسنده‌ کمک کنند. فرستادن مقاله، کنفرانس، سخنرانی، مصاحبه در زمینه‌ی ادبیات برای بخش کنفرانس ادبی؛ فرستادن شعر برای بخش شعرخوانی؛ ارسال شعرهای محلی خود و یا دیگران؛ قصه‌های گویشی یا اوسنه‌های تربتی، ضرب‌المثل‌ها، فریادها و به طور کلی ادبیات گویشی برای بخش شعر تربتی؛ تهیه‌ی زندگی‌نامه‌ی خود و دیگر شاعران این خطه برای بخش شاعر همشهری؛ ارسال شعر طنز علی‌الخصوص اشعار شاعران تربتی از جمله فعالیت‌هایی است که می‌توانید انجام دهید. مطالب خود را می‌توانید به ایمیل نویسنده‌ی وبلاگ بفرستید و فراموش نکنید با کمک و هم‌فکری یکدیگر خواهیم توانست شعر تربت را بهتر معرفی کنیم.
برای نوشتن زندگی‌نامه می‌توانید به چند سوال پاسخ داده و پاسخ‌ها را برای من به آدرس پست الکترونیک بهمن صباغ زاده (در گزینه‌های بالای وبلاگ سمت چپ) بفرستید. این سوالات را می‌توانید در بخش فراخوان همین گزارش و یا در آرشیو وبلاگ با برچسب قابل توجه شاعران تربت حیدریه بیابید.

استاد موسوی، علی‌اکبر عباسی، بهمن صباغ زاده، سلیمان استوار فدیهه، محمد امیری، کامران بصیرت، استاد نجف زاده، محمد جهانشیری، محمد ظهوریان، اکبر میرزابیگی، علیرضا شریعتی و غلامرضا اعتقادی و حاضرین جلسه را تشکیل می‌دادند. جلسه در ساعت 20:12 به پایان رسید.
***