گزارش جلسه مثنوی خوانی به تاریخ 14/10/92از همشهری عزیز بهمن صباغ زاده
![]()
گزارش جلسه مثنوی خوانی به تاریخ 14/10/92
به نام آفرینندهی زیبایی
درود دوستان مهربان. شنبهشبی دیگر بود و دوستان انجمن مثنویخوانی دور هم جمع شده بودند. هفتهی گذشته قسمت اول این داستان یعنی داستان دوستی خرس را با هم خواندیم و این هفته قسمت دوم این داستان در برنامهی جلسه قرار گرفته بود. دکتر رضا نجاتیان حکایت این هفته را از روی نسخهی نیکلسون بازخوانی کرد و پس از خواندن حکایت جلسه را به احسان انوریان سپرد تا نظر حاضرین را پیرامون داستان این هفته جویا شود. هر یک از دوستان به اظهار نظر در خصوص داستانهای این هفته با محوریت تجانس و همنشینی و دوستی و موارد مشابه پرداختند.
خلاصهی داستان (دوستی خرس):
خرسی در چنگال اژدهایی اسیر شده بود و کمک میخواست. مردی به کمک خرس رفت و اژدها را از بین برد. اژدها به سبب قدرشناسی دنبال مرد راه افتاد و با او همراه شد. یکی این دو را با هم دید و به مرد گفت از دوستی این خرس حذر کن و به دوستی نادان اعتماد نکن. مرد گمان کرد که وی به دوستی بین ایشان حسادت میکند و از او خواست که برود. کمی بعد مرد به خواب رفت و خرس از او نگبانی میکرد. مگسی بر صورت مرد مینشست و مزاحم خواب وی میشد. خرس چند بار مگس را دور کرد و در انتها خشمگین شد و تکهسنگ بزرگی از کوه کند و بر صورت مرد کوبید تا مگس را بکشد.
خلاصهی داستان دوم (جالینوس و دیوانه):
روزی جالینوس که یکی از حکمای یونان بود به شاگرد خود گفت برو و فلان دارو را برای من بیاور. شاگردش گفت: اما آن دارو که برای درمان جنون است و شایستهی شما نیست. جالینوس گفت: امروز با دیوانهای برخورد کردم. آن دیوانه خیلی از من خوشش آمد و به من چشمک میزد و میخندید. حتما تجانسی بین من و خود دیده است که چنین با من رفتار کرده است.
خلاصهی داستان سوم (دوستی زاغ و لکلک):
کسی در بیابان دید که زاغ و لکلکی همراه هم هستند. تعجب کرد که چه سنخیتی میان ایشان است، چون جلوتر رفت دید که هر دو پرنده لنگ هستند.
دوست نادان 2
دفتر دوم؛ بیت 2064؛ نسخهی نیکلسون
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۴ - ترک کردن آن مرد ناصح بعد از مبالغهٔ پند مغرور خرس را
آن مسلمان ترکِ ابله کرد و، تفت
زیر لب لاحول گویان باز رفت
گفت: چون از جِدّ ِ پندم وز جِدال
در دل او پیش میزاید خیال
پس رهِ پند و نصیحت بسته شد
امر اَعرَضْ عَنهُمُ پیوسته شد
چون دوایت میفزاید درد، پس
قصّه با طالب بگو، بر خوان عَبَس
چونکه اَعمیٰ طالبِ حق آمدهست
بهر ِفقر، او را نشاید سینه خَست
تو حریصی بر رَشادِ مِهتران
تا بیآموزند عام از سروران
احمدا، دیدی که قومی از ملوک
مستمع گشتند، گشتی خوش که بوک
این رئیسان، یار ِدین گردند خوش
بر عرب اینها سرند و بر حَبَش
بگذرد این صیت از بصره وْ تَبوک
زانکه اَلناسُ عَلی دینِ الْمُلوک
زین سبب تو از ضریر ِ مُهتدی
رو بگردانیدی و تنگ آمدی
کندرین فرصت کم افتد این مُناخ
تو ز یارانی و، وقتِ تو فراخ
مُزدَحِم میگردیَم در وقتِ تنگ
این نصیحت میکنم نَه ازْ خشم و جنگ
احمدا، نزدِ خدا این یک ضریر
بهتر از صد قیصر است و صد وزیر
یادِ اَلنّاس مَعادِن، هین بیار
معدنی باشد فزون از صد هزار
معدن لعل و عقیق ِ مُکْتَنِس
بهتر است از صد هزاران کان ِ مِس
احمدا، اینجا ندارد مال سود
سینه باید پُر ز عشق و درد و دود
اعمی ِ روشندل آمد، در مبند
پند، او را ده که حقّ ِ اوست پند
گر دو سه ابله تو را مُنکِر شدند
تلخ کی گردی چو هستی کان ِ قند؟
گر دو سه ابله تو را تهمت نهد
حق برای تو گواهی میدهد
گفت، از اقرار ِ عالم فارغم
آنک حق باشد گواه، او را چه غم؟
گر خُفاشی را ز خورشیدی خوریست
آن دلیل آمد که آن خورشید نیست
نفرت خفّاشکان باشد دلیل
که مَنَم خورشیدِ تابان ِ جلیل
گر گلابی را جعل راغب شود
آن دلیل ِ ناگُلابی میکند
گر شود قلبی خریدار مِحَک
در محکّیاش در آید نقص و شک
دُزد، شب خواهد، نه روز این را بدان
شب نیم، روزم که تابَم در جهان
فارقم، فاروقم و، غلبیروار
تا که از من کَه نمییابد گذار
آرد را پیدا کنم من از سبوس
تا نمایم کین نقوش است آن، نفوس
من چو میزان ِ خدایم در جهان
وانُمایم هر سبک را از گران
گاو را داند خدا، گوسالهای
خر خریداری و، در خور کالهای
من نه گاوم، تا که گوسالم خَرَد
من نه خارم، که اشتری از من چَرَد
او گمان دارد که با من جور کرد
بلکه از آیینهی من روفت گَرد
بخش ۴۵ - تملق کردن دیوانه جالینوس را و ترسیدن جالینوس
گفت جالینوس با اصحاب خَود
مر مرا تا آن فلان دارو دهد
پس بدو گفت آن یکی: ای ذو فنون
این دوا خواهند از بهر جنون
دور از عقل ِ تو، این دیگر مگو
گفت: در من کرد یک دیوانه رو
ساعتی در روی ِ من خوش بنگرید
چشمکم زد، آستین من درید
گرنه جنسیت بُدی در من ازو
کی رُخ آوردی به من آن زشترو؟
گر ندیدی جنس خود، کی آمدی؟
کی به غیر جنس، خود را برزدی؟
چون دو کس بر هم زند، بیهیچ شک
در میانْشان هست قَدْر ِ مشترک
کی پَرَد مرغی مگر با جنس خَود؟
صحبتِ ناجنس، گور است و لحد
بخش ۴۶ - سبب پریدن و چرخیدن مرغی با مرغی که جنس او نبود
آن حکیمی گفت: دیدم در تکی
در بیابان زاغ با یک لکلکی
در عجب ماندم، بجُستم حالشان
تا چه قدر ِ مشترک یابم نشان
چون شدم نزدیک، من حیران و دَنگ
خود بدیدم هر دُوان بودند لنگ
خاصه شهبازی که او عرشی بُوَد
با یکی جغدی که او فرشی بُوَد
آن یکی خورشید علّیین بود
وین دگر خفاش کز سِجّین بود
آن یکی نوری، ز هر عیبی بری
وین یکی کوری، گدای هر دری
آن یکی ماهی که بر پروین زند
وین یکی کِرمی که در سرگین زید
آن یکی یوسفرُخی، عیسینفس
وین یکی گرگی و، یا خر با جرس
آن یکی پرّان شده در لامکان
وین یکی در کاهدان، همچون سگان
با زبان ِ معنوی گُل با جُعَل
این همیگوید که ای گَندهبغل
گر گریزانی ز گلشن بیگمان
هست آن نفرت کمال ِ گلستان
غیرتِ من بر سر تو دورباش
میزند کای خس، ازینجا دور باش
ور بیامیزی تو با من، ای دنی
این گمان آید که از کان ِ منی
بلبلان را جای میزیبد چمن
مر جُعَل را در چمین خوشتر وطن
حق مرا چون از پلیدی پاک داشت
چون سزد بر من پلیدی را گماشت؟
یک رگم زیشان بُد و، آن را برید
در من آن بَدرَگ کجا خواهد رسید؟
یک نشان ِ آدم آن بود از ازل
که ملایک سر نهندش از محل
یک نشان ِ دیگر آنکه آن بلیس
ننْهَدَش سَر، که منم شاه و رئیس
پس اگر ابلیس هم ساجد شدی
او نبودی آدم، او غیری بُدی
هم سجودِ هر مَلَک، میزان اوست
هم جُحودِ آن عدو، برهان اوست
هم گواهِ اوست اقرار ِ مَلَک
هم گواهِ اوست کفران سَگَک
بخش ۴۷ – تتمهی اعتماد آن مغرور بر تملق خرس
شخص خُفت و، خرس میراندش مگس
وز ستیز آمد مگس زو باز پس
چند بارش رانْد از روی جوان
آن مگس زو باز میآمد دوان
خشمگین شد با مگس خرس و، برفت
برگرفت از کوه سنگی سخت زفت
سنگ آورد و مگس را دید باز
بر رُخ خفته گرفته جایْساز
برگرفت آن آسیا سنگ و بزد
بر مگس تا آن مگس واپس خزد
سنگْ روی خفته را خشخاش کرد
این مَثَل بر جمله عالم فاش کرد
مِهر ِ ابله مِهر ِ خرس آمد یقین
کین ِ او مِهر است و مِهر ِ اوست کین
عهدِ او سست است و ویران و ضعیف
گفتِ او زفت و، وفای او نحیف
گر خورد سوگند هم، باور مکن
بشکند سوگند مردِ کژسخن
چونکه بیسوگند گفتش بُد دروغ
تو میُفت از مکر و سوگندش بدوغ
نفس او میر است و عقل او اسیر
صد هزاران مُصحَفش خود خورده گیر
چونکه بی سوگند، پیمان بشکند
گر خورد سوگند، هم آن بشکند
زانکه نَفْس آشفتهتر گردد از آن
که کنی بندش به سوگندِ گران
چون اسیری بند بر حاکم نهد
حاکم آن را بردَرَد بیرون جهد
بر سرش کوبَد ز خشمْ آن بند را
میزند بر روی ِ او سوگند را
تو ز اُوفُوا بِالْعُقُودش دست شو
اِحفَظُوا اَیْمانَکُم با او مگو
وانکه داند عهد با که میکُند
تن کند چون تار و، گِرد او تَنَد
***
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}
باغ ملی شهرستان تربت حیدریه