v\:* {behavior:url(#default#VML);} o\:* {behavior:url(#default#VML);} w\:* {behavior:url(#default#VML);} .shape {behavior:url(#default#VML);}
Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

 
گزارش جلسه مثنوی خوانی به تاریخ 7/10/92
به نام آفریننده‌ی زیبایی
درود دوستان مهربان. شنبه‌شبی دیگر بود و بچه‌های انجمن مثنوی‌خوانی دور هم جمع شده بودند تا شبی دیگر را در محضر درس مولانای بزرگ بنشینند تا نور معرفت ملای روم بر ایشان بتابد. داستان این هفته داستان بسیار زیبایی است که یادم می‌آید در کتاب‌های درسی زمان تحصیل من و هم سن و سال‌هایم نیز بود. این داستان در کتاب‌های درسی به‌صورت بسیار خلاصه شده آمده بود اما در واقع این داستان از دفتر دوم مثنوی چند داستان زیبای دیگر هم در دل خود دارد که در جای خود بسیار مهم هستند. داستان اصلی همان داستان دوستی خرس است و داستان‌های فرعی شامل چهار داستان دیگر که ترجیح دادیم دو داستان را این هفته و دو داستان را هفته‌ی آینده بخوانیم. از این رو داستان دوستی خرس را در دو هفته خواهید خواند. مانند همیشه راوی حکایت دکتر رضا نجاتیان بود و مدیر جلسه احسان انوریان. پس از خوانده شدن حکایت از روی نسخه‌ی نیکلسون، بین دوستان حاضر در جلسه بحث و تبادل نظر شد؛ و دوستان راجع به شرایط دوستی و همجنس بودن و موارد مشابه صحبت کردند. امیدوارم از گزارش این جلسه‌ی مثنوی‌خوانی لذت ببرید.
خلاصه‌ی داستان (دوستی خرس):
خرسی در چنگال اژدهایی اسیر شده بود و کمک می‌خواست. مردی به کمک خرس رفت و اژدها را از بین برد. اژدها به سبب قدرشناسی دنبال مرد راه افتاد و با او همراه شد. یکی این دو را با هم دید و به مرد گفت از دوستی این خرس حذر کن و به دوستی نادان اعتماد نکن. مرد گمان کرد که وی به دوستی بین ایشان حسادت می‌کند و از او خواست که برود. کمی بعد مرد به خواب رفت و خرس از او نگبانی می‌کرد. مگسی بر صورت مرد می‌نشست و مزاحم خواب وی می‌شد. خرس چند بار مگس را دور کرد و در انتها خشمگین شد و تکه‌سنگ بزرگی از کوه کند و بر صورت مرد کوبید تا مگس را بکشد.
خلاصه‌ی داستان دوم (گدای کور):
گدایی می‌گفت من دو نوع کوری دارم یکی اینکه جایی را نمی‌بینم و دیگری این‌که صدایی ناهنجار دارم و کسی به من ترحم نمی‌کند. مردم وقتی صداقت او را دیدند بر او رحم آوردند.
داستان سوم (موسی و سامری):
موسی به قوم بنی اسرائیل گفت که وقتی من شما را به خدای یگانه دعوت کردم هزار شبهه و هزار مسأله مطرح کردید. هر روز از من معجزه‌ای می‌خواستید، در صورتی‌که به محض این که سامری گوساله را بر شما عرضه کرد آن را پذیرفتید. و دلیل این چیزی نیست جز تجانس شما با گوساله و سامری.
 
دوست نادان 1
دفتر دوم؛ بیت 1932؛ نسخه‌ی نیکلسون
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۴۰ - اعتماد کردن بر تملّق و وفای خرس
اژدهایی خرس را درمی‌کشید
شیرمردی رفت و فریادش رسید
شیرمردان‌اند در عالم مَدَد
آن زمان کافغان مظلومان رسد
بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند
آن طرف چون رَحمتِ حق می‌دوند
آن ستون‌های خلل‌های جهان
آن طبیبان مَرَض‌های نهان
محض مِهر و داوری و رحمت‌اند
همچو حق بی‌علّت و بی‌رَشوت‌اند
این چه یاری می‌کنی یبکارگیش؟
گوید: از بهر غم و بیچارگیش
مهربانی شد شکار شیرمرد
در جهان دارو نجوید غیر ِ درد
هر کجا دردی، دوا آنجا رَوَد
هر کجا پستی‌ست، آب آنجا دَوَد
آب رحمت بایدت، رو پست شو
وانگهان خور خَمر ِ رحمت، مست شو
رحمت اندر رحمت آمد تا به سر
بر یکی رحمت فِرو مآ، ای پسر
چرخ را در زیر پا آر، ای شجاع
بشنو از فوق ِ فلک، بانگ سماع
پنبهٔ وسواس بیرون کُن ز گوش
تا به گوشت آید از گردون، خروش
پاک کُن دو چشم را از موی عیب
تا ببینی باغ و سروستان غیب
دفع کُن از مغز و از بینی زُکام
تا که ریحُ‌الله درآید در مشام
هیچ مگذار از تب و صفرا اثر
تا بیابی از جهان طعم ِ شکر
داروی مردی کن و عِنّین مپوی
تا برون آیند صد گون خوب‌روی
کندهٔ تن را ز پای جان بکَن
تا کند جولان به گِردت انجمن
غلّ ِ بُخل از دست و گردن دور کُن
بختِ نو دریاب در چرخ ِ کُهُن
ور نمی‌تانی به کعبه‌یْ لطف پَر
عرضه کن بیچارگی بر چاره‌گر
زاری و گریه قوی‌سرمایه‌ای است
رحمت کلی قوی‌تر دایه‌ای است
دایه و مادر بهانه‌جو بُوَد
تا که کی آن طفل او گریان شود
طفل ِ حاجات شما را آفرید
تا بنالید و شَوَد شیرش پدید
گفت: ادعوا الله، بی زاری مباش
تا بجوشد شیرهای مِهرهاش
هوی هوی باد و شیرافشان ِ ابر
در غم مااند، یک ساعت تو صبر
فی السماء رزقکم نشنیده‌ای؟
اندرین پستی چه برچفسیده‌ای؟
ترس و نومیدیت دان آواز ِ غول
می‌کشد گوش تو تا قعر ِ سُفول
هر ندایی که تو را بالا کشید
آن ندا می‌دان که از بالا رسید
هر ندایی که ترا حرص آورد
بانگ گرگی دان که او مَردُم دَرَد
این بلندی نیست از روی ِ مکان
این بلندی‌هاست سوی ِ عقل و جان
هر سبب بالاتر آمد از اثر
سنگ و آهن فایق آمد بر شَرَر
آن فلانی فوق ِ آن سرکش نشست
گرچه در صورت به پهلویش نشست
فوقی‌ای آنجاست از روی شرف
جای دور از صدر باشد مُستَخَف
سنگ و آهن زین جهت که سابق است
در عمل فوقیّ ِ این دو لایق است
وآن شَرَر از روی مقصودی ِ خویش
ز آهن و سنگ است زین رو پیش‌پیش
سنگ و آهن اول و، پایان شرر
لیک این هر دو تن‌اند و، جان شرر
آن شرر گر در زمان واپس‌تر است
در صفت از سنگ و آهن برتر است
در زمان، شاخ از ثمر سابق‌تر است
در هنر از شاخ، او فایق‌تر است
چونکه مقصود از شجر آمد ثمر
پس ثمر اول بود، آخر شجر
خرس چون فریاد کرد از اژدها
شیرمردی کرد از چنگش جدا
حیلت و مَردی به هم دادند پُشت
اژدها را او بدین قوّت بکُشت
اژدها را هست قوّت، حیله نیست
نیز فوق حیلهٔ تو حیله‌ای‌ است
حیلهٔ خود را چو دیدی، باز رو
کز کجا آمد، سوی آغاز رو
هر چه در پستی است، آمد از عُلا
چشم را سوی بلندی، نه، هلا
روشنی بخشد نظر اندر عُلا
گرچه اول خیرگی آرد بلا
چشم را در روشنایی خویْ‌کُن
گر نه خفاشی، نظر آن سوی کن
عاقبتْ‌بینی نشان نور توست
شهوتِ حالی، حقیقت گور تست
عاقبتْ‌بینی که صد بازی بدید
مثل آن نَبْود که یک بازی شنید
زان یکی بازی چنان مغرور شد
کز تکبّر ز اوستادان دور شد
سامری‌وار آن هنر در خود چو دید
او ز موسی، از تکبر سرکشید
او ز موسی آن هنر آموخته
وز معلم چشم را بر دوخته
لاجَرَم موسی دگر بازی نمود
تا که آن بازی و جانش را ربود
ای بسا دانش که اندر سر دَوَد
تا شود سرور، بدان خود سر رَوَد
سر نخواهی که رود، تو پای باش
در پناهِ قطبِ صاحب‌رای باش
گرچه شاهی، خویش فوق ِ او مبین
گرچه شهدی، جز نبات او مچین
فکر تو نقش است و فکر اوست جان
نقد تو قلب است و نقد اوست کان
او تویی، خود را بجو در اوی ِ او
کو و کو گو، فاخته شو سوی او
ور نخواهی خدمتِ ابنای ِ جِنس
در دهان اژدهایی همچو خرس
بوک استادی رهانَد مر تو را
وز خطر بیرون کشاند مر تو را
زاری‌ای می‌کُن چو زورت نیست، هین
چونکه کوری، سر مَکَش از راه‌بین
تو کم از خرسی؟ نمی‌نالی ز درد
خرس رَست از دَرد چون فریاد کرد
ای خدا سنگین‌دل ِ را موم کن
ناله‌اش را تو خوش و مرحوم کن
 
بخش ۴۱ - گفتن نابینای سایل که دو کوری دارم
بود کوری کو همی‌گفت: الامان
من دو کوری دارم، ای اهل زمان
پس دوباره رحمتم آرید، هان
چون دو کوری دارم و من در میان
گفت: یک کوریت می‌بینیم ما
آن دگر کوری چه باشد؟ وانُما
گفت: زشت‌آوازم و ناخوش‌نوا
زشت‌آوازی و کوری شد دوتا
بانگِ زشتم مایهٔ غم می‌شود
مِهر خلق از بانگِ من کَم می‌شود
زشت‌آوازم بهر جا که رود
مایهٔ خشم و غم و کین می‌شود
بر دو کوری رحم را دوتا کنید
این چنین ناگُنج را گُنجا کنید
زشتی آواز کم شد زین گله
خلق شد بر وی به رحمت یک‌دله
کرد نیکو، چون بگفت او راز را
لطف ِ آواز ِ دلش، آواز را
وانکه آواز ِ دلش هم بَد بود
آن سه کوری دوری ِ سرمَد بود
لیک وهّابان که بی علت دهند
بوک دستی بر سر زشتش نهند
چونکه آوازش خوش و، مظلوم شد
زو دل ِ سنگین‌دلان چون موم شد
نالهٔ کافر چو زشت است و شهیق
زان نمی‌گردد اجابت را رفیق
اِخْسِؤُا بر زشت‌آواز آمده‌ست
کو ز خون ِ خلق چون سگ بود مست
چونکه نالهٔ خرس رحمت‌کش بُوَد
ناله‌ات نَبْود چنین، ناخَوش بُوَد
دان که با یوسف تو گرگی کرده‌ای
یا ز خون بی‌گناهی خورده‌ای
توبه کُن، وز خورده استفراغ کن
ور جراحت کهنه شد، رو داغ کن
 
بخش ۴۲ - تتمهٔ حکایت خرس و آن ابله که بر وفای او اعتماد کرده بود
خرس هم از اژدها چون وارهید
وآن کَرَم زان مردِ مردانه بدید
چون سگِ اصحاب کهف آن خرس ِ زار
شد مُلازم در پی ِ آن بُردبار
آن مسلمان سَر نهاد از خستگی
خرس، حارس گشت از دل‌بستگی
آن یکی بگذشت و گفتش: حال چیست؟
ای برادر مر تو را این خرس کیست؟
قصه وا گفت و حدیثِ اژدها
گفت: بر خرسی منه دل، ابلها
دوستیِ ابله بَتَر از دشمنی‌ست
او به هر حیله که دانی راندنی‌ست
گفت: والله از حسودی گفت این
ورنه خرسی چِه نْگری؟ این مِهر بین
گفت: مِهر ابلهان عشوه‌دِه است
این حسودیّ ِ من از مِهرش به است
هی بیا با من بِران این خرس را
خرس را مگزین، مَهِل هم‌جنس را
گفت: رو، رو، کار ِ خود کُن ای حسود
گفت: کارم این بُد و، رزقت نبود
من کم از خرسی نباشم ای شریف
ترکِ او کن، تا منت باشم حریف
بر تو دل می‌لرزدم ز اندیشه‌ای
با چنین خرسی مرو در بیشه‌ای
این دلم هرگز نلرزید از گزاف
نور حق است این، نه دعوی و، نه لاف
مؤمنم ینظر بنور الله شده
هان و هان، بگریز ازین آتشکده
این همه گفت و به گوشش درنرَفت
بدگمانی مَرد را سدّی است زَفت
دست او بگرفت و دست از وی کشید
گفت: رفتم، چون نه‌ای یار رشید
گفت: رو، بر من تو غمخواره مباش
بوالفضولا، معرفت کمتر تراش
باز گفتش: من عدوّی تو نیَم
لطف باشد گر بیابی در پیَم
گفت: خوابستم مرا بگذار و رو
گفت: آخر یار را مُنقاد شو
تا بخسپی در پناهِ عاقلی
در جوار ِ دوستی صاحب‌دلی
در خیال افتاد مَرد از جِدّ ِ او
خشمگین شد، زود گردانید رو
کین مگر قصد من آمد، خونی است
یا طمع دارد، گدا و تونی است
یا گرو بسته‌ست با یاران بدین
که بترسانَد مرا زین هم‌نشین
خود نیامد هیچ از خُبث سِرش
یک گمان ِ نیک اندر خاطرش
ظنّ ِ نیکش جملگی بر خرس بود
او مگر مر خرس را هم‌جنس بود
عاقلی را از سگی تهمت نهاد
خرس را دانست اهل ِ مِهر و داد
 
بخش ۴۳ - گفتن موسی علیه السلام گوساله‌پرست را که آن خیال‌اندیشی و حزم تو کجاست؟
گفت موسی با یکی مستِ خیال
کای بداندیش از شقاوت وز ضلال
صد گمانَت بود در پیغمبریم
با چنین برهان و این خُلق ِ کریم
صد هزاران معجزه دیدی ز من
صد خیالت می‌فزود و شک و ظن
از خیال و وسوسه تنگ آمدی
طعن بر پیغمبری‌ام می‌زدی
گَرد از دریا برآوردم عیان
تا رهیدیت از شَرِ فرعونیان
ز آسمان چل سال کاسه وْ خوان رسید
وز دعاام جوی از سنگی دوید
این و صد چندین و چندین گرم و سرد
از تو ای سرد آن توهّم کم نکرد
بانگ زد گوساله‌ای از جادویی
سجده کردی که خدای من تویی
آن توهّْم‌هات را سیلاب بُرد
زیرکیّ ِ بارِدَت را خواب بُرد
چون نبودی بد گمان در حقّ ِ او؟
چون نهادی سَر چنان ای زشت‌رو؟
چون خیالت نامد از تزویر ِ او
وز فسادِ سحر ِ احمق‌گیر ِ او؟
سامریی خود که باشد ای سگان
که خدایی برتَراشد در جهان؟
چون درین تزویر ِ او یک‌دل شدی؟
وز همه اشکال‌ها عاطل شدی؟
گاو می‌شاید خدایی را به لاف
در رسولی چون مَنی صد اخلاف؟
پیش ِ گاوی سجده کردی از خری
گشت عقلت صیدِ سحر ِ سامری
چشم دزدیدی ز نور ِ ذُوالجلال
اینْت جهل وافر و عین ِ ضلال
شَه بر آن عقل و، گزینش که تو راست
چون تو کان ِ جهل را کُشتن سزاست
گاو ِ زرّین بانگ کرد، آخر چه گفت؟
کاحمقان را این همه رغبت شکُفت
زان عجب‌تر دیده‌ایت از من بسی
لیک حق را کی پذیرد هر خسی؟
باطلان را چه رباید؟ باطلی
عاطلان را چه خوش آید؟ عاطلی
زانکه هر جنسی رُباید جنس ِ خود
گاو، سوی ِ شیر نر کی رو نهد؟
گرگ بر یوسف کجا عشق آورد؟
جز مگر از مکر تا او را خورَد
چون ز گرگی وا رَهَد، مَحرَم شود
چون سگِ کهف، از بنی آدم شود
چون ابوبکر از محمّد بُرد بو
گفت: هذا لَیسَ وَجهٌ کاذِبُ
چون نبُد بوجهل از اصحابِ دَرد
دید صد شق قمر باور نکرد
دردمندی کِش ز بام افتاد طشت
زو نهان کردیم حق، پنهان نگشت
وانکه او جاهل بُد از دردش بعید
چند بنمودند و، او آن را ندید
آینه‌یْ دل صاف باید تا درو
وا شناسی صورتِ زشت از نکو
***