گزارش جلسه شماره 1009 به تاریخ 5/5/92 از همشهری عزیز بهمن صباغ زاده
سیاهمشــــــــــــــــــــــــــــــــق
گزارشهای بهمن صباغ زاده از جلسههای شعر
www.bahmansabaghzade2.blogfa.com
گزارش جلسه شماره 1009 به تاریخ 5/5/92
به نام آفرینندهی زیباییها
درود دوستان عزیز. این اولین باری است که نوشتن گزارش جلسهی شنبهشبها تا به این اندازه به تاخیر میافتد. معمولا من قبل از جلسه مطالب را آماده میکنم و روز یکشنبه شعرهای خوانده شده در جلسهی شنبه را به آن اضافه میکنم و در وبلاگ میگذارم. هفتههایی که در طول هفته تا اندازهای گرفتارم و نمیتوانم وقت زیادی برای وبلاگ بگذارم جمعهها بقیهی کار را انجام میدهم. خلاصه، در طول این دو سال و نیم سابقهی تاخیر دو، سه روزه هم نداشتهام، چه برسد به یک هفتهای! و اما دلیل تاخیر این گزارش: اول هفته مهمانهای عزیزی داشتم که پذیرایی از ایشان را به هر کار مهم دیگری ترجیح میدهم که به قول حضرت حافظ: (اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد / باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود). شب آخری که در خدمت دوستان بودم بحث کلیشهای صائب و بیدل درگرفت و در این بحث من طرفدار مولانا صائب بودم چون از قبل به اندازهی کافی با غزلهای صائب آشنا بودم و جلساتی هم که در خدمت استاد قهرمان بودم به مناسبت موقعیتهای مختلف، استاد دمبهدم صائب میخواند - خدا بیامرزد استاد قهرمان را -؛ البته نه این که بیدل ناخوانده در این بحث وارد شده باشم، بیدل را هم بارها خواندم و سعی کردم به توصیهی استاد شفیعی عمل کنم و در آغاز اصراری به فهمیدن تمام ابیات و مصراعها نداشته باشم. بارها گزیدههای دیوان بیدل را برداشتهام و ماهها با آن وقت صرف کردهام اما هربار مانند قبل، آنچه را که قابل درک بوده، درک کردهام و ابیات مشکل هم مثل همیشه برایم ناگشوده ماندهاند. خلاصه... همان شب با خودم عهد کردم که هر طور شده از بیدل سر دربیاورم. این باعث شد بعد از رفتن دوستان هم تمام وقت مشغول خواندن آثار نظم و نثر بیدل بودم و کتابها و مقالههایی که در مورد این شاعر بزرگ نوشته شده بود را مطالعه میکردم. هر چند پیشرفت چندانی در درک ابیات دشوار بیدل حاصل نشد اما کمی رغبت به خواندن بیدل در من زیادتر شد و تا حدی برخی از ترکیبها را راحتتر دریافتم. در این میان کتابی که بیش از همه به کارم آمد و بیش از پنج، شش بار با دقت خواندمش «شاعر آینهها»ی استاد شفیعی بود. البته ابیات برگزیده استاد قهرمان از بیدل دهلوی در کتاب ارزشمند صیادان معنی هم بیتاثیر نبود. میخواهم با دوستان عزیزم که این گزارشها را میخوانند نتیجهی این یک هفته را در میان بگذارم و آن این که کتاب شاعر آینهها از آن کتابهایی است که باید بارها و بارها خوانده شود و غزلها و رباعیات انتخابی استاد شفیعی هم برای شروع، غزلهای بسیار مناسبی هستند که امیدوارم با حوصلهی بسیار بخوانید و لذت ببرید.
در این شماره خواهید خواند:
1- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ غزل شمارهی 211 تا 215؛ گزیدهی دیوان شمس؛ به انتخاب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
3- کنفرانس ادبی؛ آرایههای ادبی
3- شعرخوانی؛ محمود یاوری زاوه، رضا رستم زاده، محمد گرامی، علی اکبر عباسی، محمد جهانشیری، استاد موسوی، کامران بصیرت، بهمن صباغ زاده.
4- شعر محلی تربت؛ اوسنهی شغال دم لکه؛ قسمت دهم؛ زندهیاد استاد محمد قهرمان
5- شاعر همشهری؛ جواد ماهر (1359)
6- شعر طنز؛ مناظره، محمود یاوری زاوه
7- فراخوانها؛ انجمن شنبهشبها؛ جلسهی مثنوی خوانی؛ انجمن شعر باران؛ انجمن داستان نویسی؛ وبلاگ سیاهمشق (همین وبلاگ)؛ کتابسرای بهارک
جلسه، ساعت 6:10 بعدازظهر آغاز شد.
۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ گزیدهی غزلیات شمس؛ تصحیح دکتر شفیعی کدکنی؛ قسمت چهل و سوم
این غزلها که به انتخاب استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برگزیده شدهاند معدودی از غزلیات شمس هستند و ایشان از بین 3339 غزل دیوان شمس (بر اساس نسخهی شادروان استاد فروزانفر) تنها 466 غزل را انتخاب کردهاند. ایشان در برخی از غزلها، تنها به نقل ابیات برگزیده اکتفا کردهاند. اما با اینحال سعی کردهاند گزیدهی جامعی از غزلیات شمس را داشته باشند به نحوی که نمونههای مختلف غزلهای جناب مولانا را در بر بگیرد. با توجه به وقت اندک جلسه و اینکه از دو ساعت زمان هر جلسه تنها میشود نیم ساعت را به ادبیات کلاسیک اختصاص داد، مجبور بودیم از گزیدهی غزلیات استفاده کنیم که در غیر اینصورت حدود 13 سال طول می کشید تا تمام غزلها خوانده شود. نتیجه این شد که گزیدهی حاضر را انتخاب کردیم و در هر جلسه 5 غزل از این کتاب را با قرائت شاعران حاضر در جلسه میشنویم و استاد نجفزاده و استاد موسوی در مواردی که لازم است توضیحاتی را ارائه میفرمایند.
غزل شماره دویست و یازده (1394 نسخهی فروزانفر)
دفع مده، دفع مده، من نروم تا نخورم
عشوه مده، عشوه مده، عشوهی مستان نخرم
وعده مکُن، وعده مکُن، مشتریِ وعده نیَم
یا بدهی، یا ز دکان تو گروگان ببرم
گر تو بهایی بنهی تا که مرا دفع کنی
رو، که بهجز حق نبری گر چه چنین بیخبرم
پرده مکن، پرده مَدَر، در سپسِ پرده مرو
راه بده، راه بده، یا تو برون آ ز حرم
ای دل و جان بندهی تو، بندِ شکرخندهی تو
خندهی تو چیست؟ بگو، جوشش دریای کرم
لاف زنم، لاف، که تو راست کنی لاف مرا
ناز کنم، ناز، که من در نظرت معتبرم
چه عجب ار خوشخبرم؟ چونکه تو کردی خبرم
چه عجب ار خوشنظرم؟ چونکه تویی در نظرم
بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب
من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم
من طلب اندر طلبم، تو طرب اندر طربی
آن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم
آن دلِ آوارهی من گر ز سفر بازرسد
خانه تهی یابد او، هیچ نبیند اثرم
سرکهفشانی چه کنی؟ کآتش ما را بکُشی؟
کآتشم از سرکهات افزون شود، افزون شررم
چون عَرَفَه وْ عید تویی، غرهی ذیالحجه منم
هیچ به تو درنرسم، وز پی تو هم نبُرم
بازِ توام، بازِ توام، چون شنوم طبلِ تو را
ای شه و شاهنشهِ من، باز شود بال و پرم
گر بدهی می بچشم، ور ندهی نیز خوشم
سر بنهم، پا بکشم، بیسر و پا می نگرم
غزل شماره دویست و دوازده (1397 نسخهی فروزانفر)
زین دو هزاران من و ما، ای عجبا، من چه منم!
گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم
چونکه من از دست شدم، در رهِ من شیشه منه
ور بنهی، پا بنهم، هر چه بیابم شکنم
زانک دلم هر نفسی دنگِ خیالِ تو بُوَد
گر طربی، در طربم؛ گر حَزَنی، در حَزَنم
تلخ کُنی، تلخ شوم؛ لطف کُنی، لطف شوم
با تو خوش است، ای صنمِ لبشکرِ خوشذقنم
اصل تویی، من چه کسم؟ - آینهای در کف تو
هر چه نُمایی بشوم؛ آینهی مُمتَحَنم
تو به صفتْ سروِ چمن، من به صفتْ سایهی تو
چونکه شدم سایهی گُل، پهلویِ گُل خیمه زنم
بیتو اگر گُل شکنم، خار شود در کفِ من
ور همه خارم، ز تو من جمله گل و یاسمنم
دم به دم از خونِ جگر ساغرِ خونابه کشم
هر نفسی کوزهی خود بر درِ ساقی شکنم
دست بَرَم هر نفسی سوی گریبان بُتی
تا بخراشد رخِ من، تا بدَرَد پیرهنم
لطفِ صلاحِ دل و دین تافت میانِ دلِ من
شمع دل است او به جهان، من کیم؟ او را لگنم
غزل شماره دویست و سیزده (1400 نسخهی فروزانفر)
تیز دَوَم، تیز دَوَم، تا به سواران برسم
نیست شوم، نیست شوم تا برِ جانان برسم
خوش شدهام، خوش شدهام، پارهی آتش شدهام
خانه بسوزم، بروم تا به بیابان برسم
خاک شوم، خاک شوم تا ز تو سرسبز شوم
آب شوم، سجده کنان تا به گلستان برسم
چونکه فتادم ز فلک ذرهصفت لرزانم
ایمن و بیلرز شوم، چونکه به پایان برسم
عالمِ این خاک و هوا گوهر کفر است و فنا
در دلِ کفر آمدهام تا که به ایمان برسم
آن شهِ موزونِ جهان عاشقِ موزون طلبد
شد رخ من سکَهی زر تا که به میزان برسم
رحمتِ حق آب بُود، جز که به پستی نرود
خاکی و مرحوم شوم تا برِ رحمان برسم
هیچ طبیبی ندهد بیمرضی حَبّ و دوا
من همگی دَرد شوم تا که به درمان برسم
غزل شماره دویست و چهاره (1403 نسخهی فروزانفر)
آمدهام که سر نهم، عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییام که نی، نی شکنم، شکر برم
آمدهام چو عقل و جان، از همه دیدهها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعلهی نظر برم
آمدهام که ره زنم، بر سرِ گنجِ شه زنم
آمدهام که زر برم، زر نبرم، خبر برم
گر شکند دل مرا، جان بدهم به دلشکن
گر ز سرم کُلَه بَرَد، من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهرِ دل، من به کجا سفر برم؟
آنکه ز زخمِ تیرِ او کوه شکاف میکند
پیشِ گشادِ تیر او، وای اگر سپر برم
در هوسِ خیالِ او همچو خیال گشتهام
وز سرِ رَشک نامِ او، نامِ رُخِ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور، نمیخوری؟ پیش کسی دگر برم
غزل شماره دویست و پانزده (1409 نسخهی فروزانفر)
ای تو بداده در سحر از کف خویش بادهام
ناز رها کن، ای صنم، راست بگو که: دادهام
گر چه برفتی از برم، آن بنرفت از سرم
بر سرِ ره بیا ببین، بر سرِ ره فتادهام
چشمِ بدی که بُد مرا حسن تو در حجاب شد
دوختم آن دو چشم را، چشم دگر گشادهام
چون بگشاید این دلم جز به امیدِ عهدِ دوست؟
نامهی عهدِ دوست را بر سرِ دل نهادهام
زادهی اوّلم بشُد، زادهی عشقم این نفس
من ز خودم زیادتم، زانکه دو بار زادهام
چون ز بلادِ کافری عشقْ مرا اسیر برد
همچو روان عاشقان صاف و لطیف و سادهام
من به شهی رسیدهام، زلفِ خوشش کشیدهام
خانهی شه گرفتهام گر چه چنین پیادهام
از تبریز شمس دین، باز بیا، مرا ببین
مات شدم ز عشقِ تو، لیک از او زیادهام
***
مطلع غزلهای هفتهی آینده:
غزل شماره دویست و شانزده (140 نسخهی فروزانفر)
تا که اسیر و عاشقِ آن صنمِ چو جان شدم
دیو نیَم، پری نیَم؛ از همه چون نهان شدم؟
غزل شماره دویست و هفده (1435 نسخهی فروزانفر)
به گِردِ دل همیگردی، چه خواهی کرد؟ میدانم
چه خواهی کرد؟ دل را خون و رخ را زرد، میدانم
غزل شماره دویست و هجده (1436 نسخهی فروزانفر)
تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی، نمیدانم
وزین سرگشتهی مجنون چه می خواهی، نمیدانم
غزل شماره دویست و نوزده (1438 نسخهی فروزانفر)
ندارد پایِ عشقِ او دل بیدست و بیپایم
که روز و شب چو مجنونم، سر زنجیر میخایم
غزل شماره دویست و بیست (1446 نسخهی فروزانفر)
گر بیدل و بیدستم وز عشق تو پابستم
بس بند که بشکستم، آهسته، که سرمستم
***
3- کنفرانس ادبی؛ اشارهای به آرایههای ادبی؛ ویکیپدیا
در این بخش کنفرانسهایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبهشبها در جلسه ارائه میشود مطالعه میکنید. در هفتههایی که برنامهای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایاننامه و ... را انتخاب میکنم و در این بخش میآورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم میتوانند اگر مقالهای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید میدانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانت در مواردی که مشکل تایپی یا دستوری یا ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح میباشد در کروشه به نام نویسندهی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.
آرایههای ادبی؛ از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
گمان میرود که این مقاله ممکن است ناقض حق تکثیر باشد، اما بدون داشتن منبع امکان تشخیص قطعی این موضوع وجود ندارد. اگر میتوان نشان داد که این مقاله حق نشر را زیر پا گذاشته است، لطفاً مقاله را در ویکیپدیا: مشکلات حق تکثیر فهرست کنید. اگر مطمئنید که مقاله ناقض حق تکثیر نیست، شواهدی را در این زمینه در همین صفحهٔ بحث فراهم آورید. خواهشمندیم این برچسب را بدون گفتگو برندارید.
در ادبیات فارسی، آرایههای ادبی یا صناعات ادبی یا صنایع ادبی بکار بردن فنونی است که رعایت آنها بر جلوهها و جنبههای زیبایی و هنری سخن میافزاید. از جمله تناسبهایی آوایی یا معنایی.
آرایههای لفظی
به آن دسته از آرایههای ادبی که از تناسبهای آوایی و لفظی میان واژهها پدید میآید میگویند.
واجآرایی (نغمه حروف)
به تکرار یک واج صامت یا مصوت در یک بیت یا عبارت گفته میشود به گونهای که طنین آن در گوش بر جای بماند و باعث پیدایش موسیقی آوایی در آن بخش از سخن شود.
مثال
رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود
(واج آرایی با تکرار صامت «س»)
مثال
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است
(واج آرایی با تکرار صامتهای «خ» و «ز»)
این دو حرف به زیبایی بیانگر خزان میباشند.
قابل ذکر است که واج تکرارشونده میتواند صامت یا مصوت باشد. برای مثال:
خوابِ نوشینِ بامدادِ رحیل
بازدارد پیاده را ز سبیل
که همان طور که مشاهده میکنید تکرار مصوت کوتاه «اِ» در این مصراع تکامل بخش موسیقی درونی است.
مثال
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز
مثال
قیامت قامت و قامت قیامت
قیامت میکند این قد و قامت
مثال
بر او راست خم کرد و چپ کرد راست
خروش از خم چرخ چاچی بخواست
مثال
شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
غنیمت است چنین شب که دوستان بینی
سجع
سجع به معنی آوردن کلمات هم وزن و قافیه در یک عبارت یا نوشته یا انشاء است. آوردن سجع میتواند به بهتر شدن مطلب یا انشاء ما بسیار کمک کند.
ترصیع
هرگاه اجزای دو بخش از یک بیت یا عبارت، نظیر به نظیر، هم وزن و در حرف آخر مشترک باشند. البته منظور از حروف آخر حروف اصلی و انتهایی میباشد.
جناس
جناس یا همجنسسازی نزدیکی هرچه بیشتر واژهها از نظر لفظی است. آرایهی جناس به دو نوع اصلی تقسیم میشود: جناس تام و جناس ناقص.
جناس تام
در جناس تام، تمام صامتها و مصوتهای دو کلمه یکسان هستند، اما معنی آنها با یکدیگر متفاوت است. به عبارتی دیگر، واژگانی که دو بار در یک بیت یا عبارت به کار میروند و هر بار معنایی متفاوت از آنها برداشت میشود، متجانساند.
خرامان بشد سوی آب رَوان
چنان چون شده باز یابد روان
(رَوان در مصراع نخست به معنی جاری و درمصراع دوم به معنی جان و روح است)
جناس تام دارای فروعی نیز هست، جناس مرکب (یا جناس مَرْفُوّْ) که دو زیرمجموعه نیز دارد: مرکب مَقرون و مرکب مَفروق. همچنین جناس مُلَفَّق نیز از فرعیات جناس مرکب است.
جناس غیر تام (ناقص)
هر گاه دو واژه در یکی از موارد آوایی زیر با هم اختلافی جزیی داشته باشند و در یک بیت یا عبارت به کار روند. که انواع آن جناس ناقص، جناس زاید، جناس مذیّل، جناس مرکّب، جناس مفروق، جناس مقرون، جناس متشابه، جناس مطرّف، جناس خط، جناس لفظ و جناس مکرّر هستند که در مرور زمان به دلیل تقسیم بندی زیاد در حال کنار گذاشته شدن هستند.
جناس محرّف
اختلاف دو واژه در صداهای کوتاه (اِعراب) جناس ناقص محرف یا جناس ناقص به حرکت است:
پس طفل کآرزوی ترازوی زر کُنَد
نارنج از آن کَنَد که ترازو کُنَد ز پوست
جناس اختلافی یا جناس ناقص به حرف
هر گاه دو رکن جناس در یکی از حروف با هم اختلاف داشته باشند به آن جناس اختلافی یا جناس ناقص به حرف میگویند: کمند/ سمند... آزاد/ آزار... زحمت/ رحمت...
یک واژه، یک حرف، بیش از دیگری دارد
خاص و خلاص؛ کام و کامل
یک واژه از ترکیب دو واژهی دیگر به دست میآید
دل خلوت خاص دلبر آمد
دلبر ز کرم به دل بر آمد
دو واژه از نظر آوایی یکسان اما از نظر املایی متفاوت اند
هر گاه دو رکن جناس در تلفظ و خواندن با یکدیگر یکسان باشند اما در نوشتار با هم متفاوت باشند به آن جناس لفظی میگویند: صبا/ سبا... خوان/ خان... حیاط/ حیات... خیش/ خویش...
اختلاف دو واژه در جابهجایی حروف است
بنات، نبات
آرایههای معنوی
به آن دسته از آرایههایی که بر پایهی تناسبهای معنایی واژهها شکل میگیرند آرایه معنوی گویند.
مراعات النظیر
آوردن دو یا چند واژه در یک بیت یا عبارت که در خارج از آن بیت یا عبارت نیز رابطهای آشنا و خاص میان آنها برقرار باشد
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
(ابر و باد و مه و خورشید و فلک همگی جز عناصر و پدیدههای طبیعت هستند.)
تضاد
هر گاه دو واژه با معنای متضاد در یک بیت یا عبارت به کار رود آرایه تضاد پدید میآید.
در نومیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید است
واژههای «نومیدی» با «امید» و همچنین واژگان «سیه» با «سپید» متضاد و مخالف هستند.
متناقضنما (Paradox)
هر گاه دو مفهوم متضاد را به هم نسبت دهیم، یا آن دو را در یک چیز جمع کنیم آرایهی متناقضنما شکل میگیرد و معمولاً معنایی عمیق و پُرمغز در پس آن نهفته است.
جامهاش شولای عریانی است
(عریانی به شولا نسبت داده شده اما شولا نوعی جامهاست و ضد عریانی)
مثال :
جیبهایم پُر از خالی است
جمع شدن پُر و خالی باهم غیر ممكن است و هم دیگر را نقض میكنند
عکس (قلب)
هر گاه در یک بیت یا عبارت بین دو مورد (مثل «الف» و «ب») رابطهای برقرار کنیم و مثلاً بگوییم «الف»، «ب» است یا «الف»، «ب» را آورد و آن را در بخش دیگری از همان بیت یا عبارت بین آن در مورد همان رابطه را برقرار کرده اما جای ان دو را با هم عوض کنیم آرایه عکس شکل میگیرد.
بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
لف و نشر
هر گاه دو یا چند جزء از کلام بدون توضیحی در پی هم بیایند (لف) و آن گاه توضیحات مربوط به هر یک در پی هم آورده شوند (نشر)، آرایه لفّونشر شکل میگیرند.
پروانه ز من، شمع ز من، گل ز من آموخت
افروختن و سوختن و جامه دریدن
(پروانه از من افروختن را، شمع از من سوختن را و گل از من جامه دریدن را آموخت.)
مثال
سیب و بهی و انار به ترتیب لف و نشر
دل را و معده را و جگر را مقوی است
مثال
به روز نبرد آن یل ارجمند
به شمشیر و خنجر به گرز و کمند
برید و درید و شکست و ببست
یلان را سر و سینه و پا و دست
یعنی: (1) با شمشیر سر را برید و (2) با خنجر سینه را درید و (3) با گرز پا را شکست و (4) با کمند دست را ببست.
مثال
هنر خوار شد، جادوی ارجمند
نهان راستی، اشكارا گزند
هنر (لف1) ،جادوی (لف2)، راستی (نشر1)، گزند (نشر2)
تلمیح (اشاره)
هر گاه با شنیدن بیت یه عبارتی به یاد داستان و افسانه، رویدادی تاریخی و مذهبی یا آیه و حدیثی بیفتیم، بدون آن که آن موضوع مستقیماً تعریف شده باشد، آن بیت یا عبارت دارای آرایهی تلمیح است.
پدرم روضهی رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا مُلک جهان را به جویی نفروشم
(اشاره به داستان حضرت آدم و رانده شدن او به خاطر خوردن گندم)
تضمین
هر گاه شاعر یا نویسندهای، بخشی از نوشته فردی دیگر را در میان اثر خود جای دهد، آن شعر یا نوشته را تضمین نموده است.
چه خوش گفت فردوسی پاک زاد
که رحمت برآن تربت پاک باد
"میازار موری که دانه کش است
که جان داردو جان شیرین خوش است"
این دو بیت بخشی از بوستان سعدی است و سعدی بیتی معروف از فردوسی را در میان شعر خود عیناً نقل کردهاست.
اغراق (مبالغه)
هنگامی که شاعر یا نویسنده، صفتی را در فرد یا پدیدهای آنچنان برجسته نشان دهد که در عالم واقع امکان دستیابی به آن صفت در آن حد و اندازه وجود نداشته باشد، آرایهی اغراق آفریده میشود. البته این ادعای غیرممکن باید به گونهای بیان شده باشد که باعث افزایش گیرایی سخن گردد وشعار گونه وغیر واقعی جلوه نکند.
بخواهد هم از تو پدر کین من
چو بیند که خشت است بالین من
(اغراق در ممکن نبودن رهایی از انتقام پدر)
شود کوه آهن چو دریای آب
اگر بشنود نام افراسیاب
حسن تعلیل
هر گاه شاعر و نویسنده برای موضوعی، دلیلی غیر واقعی و تخیلی، اما دلپذیر و قانعکننده ارائه دهد به حسن تعلیل دست مییابد.
تا چشم بشر نبیندت روی
بنهفته به ابر چهر دلبند
(شاعر علت ابرپوش بودن قله دماوند را برای ندیدن او بیان کردهاست.)
مثال
تو قلب فسرده ی زمینی
از درد ورم نموده یك چند
حسن تعلیل: علت برآمدگی دماوند اینگونه توجیه شده است كه «دماوند» قلب زمین تصور شده است كه درد گرفته و از شدت درد، ورم نموده است.
مثال
خاک بغداد به مرگ خلفا میگرید
ور نه این شط روان چیست که در بغداد است؟
حسن تعلیل : شاعر علت جاری بودن رود دجله در بغداد را گریستن خاک آن شهر به مرگ خلفا میداند و حال آنکه میدانیم جاری بودن رود در بغداد امری طبیعی است.
مثل
هر گاه شاعر یا نویسنده در سخن خود از «ضرب المثلی» استفاده کند و یا بخشی از سخن او آنقدر معروف باشد که به عنوان ضرب المثل به کار رود، آن بخش از کلام دارای آرایه مثل است.
بی گمان دیوار طبع پست خاکآلود ماست
گر بود کوتاهتر دیواری از دیوار ما
آنکس که بدم گفت بدی سیرت اوست
وانکس که مرا گفت نکو، خود نیکوست
حال متکلم از زبانش پیداست
از کوزه همان برون تراود که در اوست
چون نیك نظر كرد پر خویش بر آن دید
گفتا ز كه نالیم كه از ماست كه بر ماست
مثل (از ماست كه بر ماست)
تمثیل
هر گاه برای تاًیید یا روشن شدن مطلبی (معمولاً پیچیده) آن را به موضوعی سادهتر تشبیه کنیم یا برای اثبات موضوعی نمونهای بیاوریم آرایهی تمثیل را به کار گرفتهایم
من اگر نیکم اگر بد، تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
(حافظ خطاب به زاهدان و واعظان میگوید که من اگر خوب یا بد هستم ربطی به شما ندارد و شما همان بهتر که مراقب اعمال خود باشید، همچنان که هر کسی هنگام درو آنچه را که خود کاشتهاست برداشت میکند. شاعر برای درستی گفته خود در مصراع نخست، در مصراع دوم موضوعی ساده را که درستی آن بر همه آشکار است به عنوان نمونهای برای آن ذکر میکند.)
اسلوب معادله
هرگاه شاعر بیتی بسراید که با عوض کردن جای مصراع اول و مصراع دوم خللی در مفهومبیت ایجاد نشود و بیت دوم مصداقی برای بیت اول باشد، به آن آرایهی اسلوب معادله گویند. صائب تبریزی از جمله شاعرانی است که اسلوب معادله را به عنوان یک عنصر اصلی در اشعار خویش قرار دادهاست.
مثال
دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست
جای چشم، ابرو نگیرد، گرچه او بالاتر است
مثال
دلبر جانان من بُرده دل و جان من
برده دل و جان من دلبر جانان من
مثال
عیب پاکان زود بر مردم هویدا میشود
موی اندر شیر خالص زود پیدا میشود
مثال
پردهی شرم است مانع میان ما و دوست
شمع را فانوس از پروانه میسازد جدا
مثال
محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
مثال
پیشانی عفو تو را پُرچین نسازد جرم ما
ایینه کی برهم خورد از زشتی تمثالها
مثال
ای دوست! دزدْ حاجب و درمان نمیشود
گرگ سیه روز سگ چوپان نمیشود
تشبیه
یعنی مانند کردن چیزی به چیز دیگر که به جهت داشتن صفت یا صفاتی با هم مشترک باشند .
هر تشبیه دارای چهار رکن یا پایه است:
۱- مشبه: کلمهای که آن را به کلمهای دیگر تشبیه میکنیم.
۲- مشبه به: کلمهای که کلمهی دیگر به آن تشبیه میشود.
۳- ادات تشبیه: کلمات یا واژههایی هستند که نشان دهندهی پیوند شباهت میباشند و عبارتند از: همچون، چون، مثل، مانند، بهسان، شبیه، نظیر، همانند، به کردار و ... .
۴- وجه شبه: صفت یا ویژگی مشترک بین مشبه و مشبه به می باشد. ( دلیل شباهت )
مثال: علی مانند شیر شجاع است. به ترتیب: مشبه (علی)؛ ادات تشبیه (مانند)؛ مشبه به (شیر)؛ وجه شبه (شجاع)
مَجاز
به کار رفتن واژهای به جای واژهی دیگر مجاز نام دارد. هیچ گاه چنین امری ممکن نیست مگرآنکه میان آن دو واژه در خارج از کلام رابطهای برقرار باشد. برای مثال: آن قدر گرسنهام که میتوانم تمام ظرف را بخورم. رابطهای میان دو واژهای ظرف و غذا در این عبارت است.
ماه دشت لالهها را روشن كرده است
(ماه: مجاز از نور ماه است)
استعاره
هرگاه واژهای به دلیل شباهتی که با واژهی دیگر دارد به جای آن به کار رود استعاره پدید میآید. (همچنین بیان امری نا شناخته بر حسب امر شناخته شده.) در واقع استعاره نوعی از تشبیه است که یکی از ادات تشبیه در ان ذکر نشده باشد (یا مشبه یا مشبه به ذکر نشده باشد)
بر کِشتههای ما جز باران رحمت خود مبار. (کشتهها به کسر«ک») در این عبارت رحمت خدا به باران مانند شدهاست. روشن است که در این عبارت، منظور از کشتهها معنایی لفظی آن نیست بلکه مقصود اعمال بندگان است.
مثال:
هرچه خواهی در سوادش رنج برد
تیغ صرصر خواهش حالی سترد
تیغ صرصر استعاره از باد
کنایه
به جملات زیر توجه کنید: «تنها همان رتبههای بالا را وعده بگیر و مابقی را نقداً خط بکش. با حال استیصال پرسیدم: پس چه خاکی بر سرم بریزم؟» در جملههای بالا دو عبارت مشخص شده دارای دو معنی نزدیک و دور هستند اما معنی دور آنها مورد نظر است. خط بکش در اصطلاح یعنی نادیده بگیر و چه خاکی به سرم بریزم یعنی چه کار باید بکنم در جملههای ذکر شده این معانی دور مورد نظر است و معانی نزدیک و واقعی مقصود نویسنده را نمیرساند و به این کاربرد کنایه میگویند
مثال
هنوزم از دهانت بوی شیر میآید
بوی شیر کنایه از خردسال بودن هست
تشخیص(جان بخشی)
هر گاه صفات انسان را به موجود دیگری که جاندار نباشد ربط بدیم از تشخیص استفاده کردیم مثال: من این کتاب را میخوانم، این کتاب من را به خواندنش دعوت میکند.
حسآمیزی
هر گاه موضوعی را که مربوط به یکی از حواس است. به چیزی نسبت دهیم که با آن حس قابل احساس نباشد، آرایه حسآمیزی آفریده میشود که در زبان روزمره نیز کم کاربرد نیست.
طعم پیروزی را چشید.
در این عبارت «مزه» که مربوط به حس چشایی است به پیروزی نسبت داده شدهاست. اما پیروزی با حس چشایی قابل احساس نیست.
حقیقت تلخ است.
در این عبارت «تلخی» که مربوط به حس چشایی است به حقیقت نسبت داده شده است. اما حقیقت با حس چشایی قابل احساس نیست.
منابع
كتاب ادبیات 2 متوسطه
بیان در شعر فارسی، دکتر بهروز ثروتیان، انتشارات برگ، چاپ اوّل، تهران، ۱۳۶۹
راهنمای اموزش زبان فارسی، دکتر حسین ذوالفقاری و محمد غلام
زبان و ادبیات فارسی پیش دانشگاهی
***
3- شعرخوانی
شعرخوانی با پنجاه و چهارمین غزل از دیوان حافظ، با قرائت استاد احمد نجف زاده آغاز شد:
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
به یاد لعل تو و چشم مست میگونت
ز جام غم می لعلی که میخورم خون است
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همایون است
حکایت لب شیرین کلام فرهاد است
شکنج طره لیلی مقام مجنون است
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوی است
سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است
ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم از جور دور گردون است
از آن دمی که ز چشمم برفت رود عزیز
کنار دامن من همچو رود جیحون است
چگونه شاد شود اندرون غمگینم
به اختیار که از اختیار بیرون است
ز بیخودی طلب یار میکند حافظ
چو مفلسی که طلبکار گنج قارون است
***
استاد نجف زاده از جناب آقای محمود یاوری همشهری شاعر و پیشکسوتمان درخواست کردند که ما را به اشعارشان مهمان کنند و ایشان هم چند رباعی طنز و قطعه و غزلی به مناسبت ایام شبهای قدر خواندند. برای خوانندگانی که کمتر با اشعار آقای یاوری آشنا هستند باید بگویم که ایشان در زمینهی شعر طنز اشعاری بسیار جالب و خواندنی دارند. لطف ایشان شامل حال ما شد؛ به وعده عمل کردند و اوراقی از دفتر طنزشان را در اختیار من - که بهمن صباغ زادهام - قرار دادند که از این پس این اشعار را در بخش شعر طنز خواهید خواند:
پیمانه به دست، «ماعر»ی عالیجاه
بنشست سر مزار خیام، پگاه
جان کَند برای مصرعی؛ آخر گفت:
لاحول و لا قوة الا بالله
***
از جام مگو که میسرایم جم را
کآتش بزند وجود هر آدم را
رد میشدم از کنار میدانک عدل
برداشته گند عدلتان عالم را
***
از دام و خلیج فارس گفتی، منظور
مضمون قشنگی از تو آمد به ظهور
ای کاش من و تو دامپرور بودیم
با اینهمه دامزاده در راس امور
***
از ضربتی که فرق علی را شکافت، غم
بیرونِ از شماره فرو ریخت بر زمین
از این تراژدی به سحرگاه، سقف عرش
گویی به یک اشاره فروریخت بر زمین
از شرم این جنایت خونین قمر گریست
یک آسمان ستاره فروریخت بر زمین
مولا چو بست دیدهی خود را به روی خلق
انگار کن شراره فروریخت بر زمین
پژمرد باغ عاطفه و مهر و معرفت
از برگ گل عصاره فروریخت بر زمین
صبحی نداشت آن شب ظلمت، گمان کنم
ذرّات ِصبح ِچاره فروریخت بر زمین
آنشب چو رفت نام علی بر منارهها
خشت و گِل مناره فروریخت بر زمین
سرخی گرفت لاله از آندم که خون او
در گوشه و کناره فروریخت بر زمین
***
ای شهید عدل خود، ای شوکت دین یا علی
جان فدایت ای امیر راستآیین یا علی
دیدهی اهل وفا خونابه جای اشک ریخت
از جفاهایی که دیدی در ره دین یا علی
سوخت کلّ کاینات، ای اسوهی صبر و ثبات
زآتشی کافروخت خصم آل یاسین یا علی
تا درآورد ابن ملجم دست دنیادوستی
نیمهشب از آستین فتنه و کین یا علی
فرق تو نه، فرق ایمان و عدالت را شکافت
گشت از خون خدا محراب رنگین یا علی
ضربتی از اشقیا بر اتقیا آمد فرود
گو شکست افتاد در ایوان پروین یا علی
گرچه گفتی با شهادت رستگاری یافتم
شیعیان را درد و داغی بود سنگین یا علی
خیره بر در ماند از آنشب دیدههای منتظر
بی تو مسکین را که خواهد کرد تسکین؟ یا علی
***
دیگر مهمان عزیزمان در این هفته شاعر خوب همشهری آقای رضا رستم زاده بودند که ساکن مشهد هستند. نوبت به ایشان رسید و ایشان هم مثنوی بسیار زیبایی با موضوع اجتماعی خواندند:
پرسه در پسکوچههای بیکسی
پرسه در شهری پُر از دلواپسی
شهر خالی از شعور و اعتماد
کوچههای چَرس و بنگ و اعتیاد
کوچههای نان و گاری و نمک
کودکانی وارثِ زخم و کپک
شهر بیکاران و مردان گذر
دست خالی، سفره خالی، دربهدر
سفرههای نان خالی، بغض مرد
اشک مادر، خانههایی تنگ و سرد
کودکان منتظر در پشتِ در
باز شب، دستان خالی و پدر
شهر بیماران و داروی گران
عدهای در حسرت یک لقمه نان
شهر مردان فقیر و التماس
فصل سرما، کودکان بیلباس
شهر ثروتها و زالو و دُمل
شهر بیپولان زانودربغل
شهر بیبرکت ز افسون ربا
شهر مزدورانِ ماهر در ریا
شهر مسجدهای پُرکافر شده
ذرهای ایمان در آن نادر شده
شهرِ میدانِ زنانِ خودفروش
شهر بیداران کَر از هر دو گوش
شهر بیدارانِ کَر، از چشم کور
شهرِ بَد، با مردمی اما صبور
***
میهمان بعدی که شعر خواند دوست عزیزم محمد گرامی بود. ایشان ما را به دو غزل بسیار زیبا دعوت کردند:
هنوز از بوسههای دیشبت مستم
چنان مستم که دل افتاد از دستم
نمیپرسم که آیا عاشقم هستی
از اول مینویسم: عاشقت هستم
بخوان از چشمهایم سادگیها را
اگر ساده نبودم، دل نمیبستم
خدا از من نگیرد مهربانی را
که با نامهربانان عهد نشکستم
غزلبازی شدم بَدنام از روزی -
که با ابروی پیوستِ تو پیوستم
من از وابستگانِ شعرِ امّیدم
دوباره باز میلرزد دلم، دستم
***
نمیخواهم لباس فاخری بر واژگان باشم
قلم مزدِ زبانبازی به دستِ این و آن باشم
خماری میکشم از دوریات، ای ماه! یک چندی
به چشمت میرسم حتی اگر در سرمهدان باشم
نباشی هم سلامت میکنم تا مست بنویسم
دل از من برنمیدارد غمت تا شادمان باشم
ببارانم که از این ابرکان خیری نمیبینم
دعا کن تیر غیبی بر دل این آسمان باشم
دلم میخواست عیّاری کنم، دست از سرم بردار
تو آن سو باش، تا این سو دو پِیْکی در امان باشم
کمال و قهرمانند اوستادان خراسانم
مبادا بعد از این با ناکسان همداستان باشم
خراسان شعر میخواهد، مسیحای غزلبازی
بیا بگشای در، بگشای، شاید من همان باشم
***
دوست عزیزم آقای علی اکبر عباسی یک غزل جدید و بسیار محکم خواندند و یک غزل قدیمی. چون غزل جدیدشان داغ داغ بود و میخواستند هنوز ویرایشش کنند ثبت غزل را به طور کامل در وبلاگ به هفتهی آینده موکول کردند. و این هفته غزل قدیمی ایشان را با هم میخوانیم. اما قبل از آن یک غزل محلی از آقای علی اکبر عباسی که به تازگی سروده شده و به استاد نجف زاده تقدیم شده است:
اُستایِ فَنِّ شعر نِجِف زادِهی بِنُم
اِی که دِ کارِ شعر تو گَپِّرْ زِیی تِمُم
مَییستُم از تو وَرْگُم و طَبعُم کِمَک نِکی
تِرسی دلُم که چیزِ که حَقِّ تویَه نِگُم
از دَمَنِ خیالِ تو صد چشمَهیَه رِوو
ای سِربِلَندْ حُکمِ سهقُلَّه و کوهِ جُم
از غیرتِ وجودِ تو ای اَسیای شعر
دَرَه هَنو مِچِرخَه دِ ای شهرْ صبح و شُم
از تو چراغِ انجِمَنِ شعر روشَنَه
سی سال و سی صِبایَه و دَرَه هَنو دِوُم
پیشِ تو شاعِرا هَمِگی دَس به سینَهیَن
تا بلکِه از تو یاد بگیرَن دو سه کِلُم
دَرُم اُمِد اَزی که تو دِ آسمونِ شعر
حُکمِ سِتَرِهها بِدِرِخْشی به صبح و شُم
***
چندیست حال دهکدهی ما شده خراب
افتادهایم از تپش و شور و التهاب
این نامه از سکوت به تو پُست میشود
با یک ترانه گریه و یک بغضْ شعرِ ناب
این بار اگر به دیدن من آمدی، بیار -
تقویم هفت سالگی و دفتر و کتاب
آن مشقهای خطزده آن خندههای سبز
الاکلنگ و سُرسُره و تاب تاب تاب
دیدی چگونه خاطرههامان غریب مرد
آن خاطرات سبز که رفتند با شتاب
باران که با قبیلهی ما مهربان نشد
خوابید پشت خاطرههامان خیال آب
رویید جای خوشهی گندم، به جای نان
از زردزار دهکدهمان آهن مذاب
بابا بر این عقیده که چرخیده تا کنون
از دولتی حضرت خان چرخ آسیاب
بابا کنار پنجره صندوق خاطرات
تندیس سالهای غم و غصه و عذاب
مادر، طناب رخت تمیز غریبهها
مادر، تمام عمر و جوانیش بر طناب
مادر، پرندهای که به پرواز دل سپرد
روزی رسید خسته به پایان اضطراب
پستان تاکهای زمین خشک شد، هنوز -
در ذهن کودکانهی ما شهوت شراب
در ذهن کوچه طبلِ "بخوابید" میزنند
های ای غرور دهکده! آشفتهتر بخواب
حرفی برای گفتن بعد از سکوت نیست
این آخرین نوشتهی من بود بیجواب
برگرد و روی پنجرهها را سفید کن
برگرد و بر دریچهی زندان ما بتاب
من خواب دیدهام که درختان یخزده
گل میدهند باز در آغوش آفتاب
فردا، کنار طاق، در اندوه سالها
تصویر خاکخوردهی من هست توی قاب
***
دیگر شاعر همشهری آقای محمد جهانشیری نیز با خواندن یک شعر محلی و دو غزل شعرخوانی را ادامه دادند. لازم به توضیح است که شعر محلی ایشان در سوگ استاد قهرمان است و غزلهای ایشان هم یکی به مناسبت ایام ضربت خوردن امام علی ع و دیگری به مناسبت ماه رمضان سروده شده:
چَرشُوِ قالْقالِ شُوِر هی رُفو مُنُم
صد گیلَه از زِمَنَه دِ دل بیزِبو مُنُم
وقتِ خِدِیْ خُدای خودُم واز یِکَّهیُم
بَلِّ سِتَرَه هِی غِزِلاتِر نِشو مُنُم
از بس که نُوحَه کِردَه رِفِقا دِ گِردَنُم
سودا به اشکْ عُقدِهیِ مینِ گُلو مُنُم
هی جا مُنُم به یادِ تو یَک دو پیَلَه شعر
از حسرتِ فِراقِ تو هی سِرنِگو مُنُم
از ما سه چار بوسِ دِ بوقِّت کُ و بُبُر
گفتی َاِگر چه بوسَه دِ بوقُّم فرو مُنُم
رفتی و خاکِ تربت اَگِر قسمتِت نِبود
راحت ز خاکِ توس بِرَت آرزو مُنُم
کاشکِه که عمرْ مِثلِ تو وِرْ عَشِقی مِرَفت
نه بَلِّ مُو که طفلِ دِلِرْ رارِوو مُنُم
مُوندُم که روزگار خِدِیْ ما چکار خَکِرد
سِکِّهیْ سیاهِ عُمرِرْ هی پوشت و رو مُنُم
***
میشکافد فجرْ فرق آسمان
موسم وصل است یا سودای جان؟
میشتابد سوی مسلخ پای عشق
مستِ مست از جرعهی مینای عشق
مرغکان آوای حسرت در گلو
بوسهزن افتاده بر پاهای او
لحظهای شاید به تعبیر خیال
تا کند تاخیر در گاه وصال
ماذن از تشویش در حال فرود
میکند محراب در پیشش سجود
سودهی حمد است در مأوای یار
لحظهها گم میشود بیاختیار
قامت سرویست در حال رکوع
سجدهی کوه است در اوج خضوع
سوی دیگر جوشش جهل و نیاز
رقص شمشیریست در شور نماز
سایهی شمشیر بر لوح جنون
«فُزْتُ رَبِّ الْکعبه» در محراب خون
مینشاند بر جبینِ گلْ خضاب
میرود از دیدهها دریای آب
کوچهها در بغض یک آوای سرد
چاه خالی مانده از فریاد مرد
«قَد قَتِل مولا» ز پنهان و عیان
میرود فریادها تا آسمان
***
دوباره راز دلم را ز خلق پنهان کن
قلندرانه به ماه صیام مهمان کن
در انتظار هلالم به بامها منشان
به هر مهی که برآید نگاه رمضان کن
نه آیههای سَحَر را نشانهای بگذار
نه در کرانهی مغرب دو دیده حیران کن
نه بهر جرعهی آبی بیازما هرگز
نه بهر لقمهی نانی اسیرِ انبان کن
مرا نه فرصت سجادهی ریا بگذار
نه جز به کعبهی دل در طواف گردان کن
نه میل سعی و صفایی بهجز به خدمت خلق
نه جز به پای محبت به یار قربان کن
هر آنچه دادهی از من بگیر و ساغر عشق
نصیبم از خُم میخوارگیِّ مستان کن
اذان عاشقیات روزهدارِ عشقم کرد
مرا به سفرهی افطار عشق مهمان کن
***
استاد سید علی موسوی دیگر شاعر همشهری بود که به شعرخوانی پرداخت. ایشان غزلی زیبا به علاوهی دو کار کوتاه خواندند:
رفته از یاد ما فراموشند
دخترانی که کوزه بر دوشند
روی لبهایشان گل غم نیست
چشمه در چشمه خنده میجوشند
مثل گلها، لباسشان رنگین
در عزاها سیاه میپوشند
فارغ از اضطراب لیوانها
چای را در پیاله مینوشند
ساده و صاف مثل بارانند
پاک و بیرنگ چون سیاووشند
کاش میشد دوباره برگردند
دخترانی که کوزه بر دوشند
***
صندوقها صف کشیدهاند
در خیابان
یک در میان
صندوقها با مِهر، اعتماد تو را میخرند
و میخورند میوهی شادِ جوانیات را
در سینیِ عُقود اسلامی
به نامِ مولا
به نامِ کوثر و ثامن
و کارَت را میسازنند
در آیندهای نه چندان دور
با ضامن و بی ضامن
***
کارمندی سر ماه به تفرج میرفت
...
***
نوبت به دوست جوانمان کامران بصیرت رسید و او هم یک غزل خواند:
با درد عشق و آتش غم خودکشی کرد
با هجر و سوز و درد و ماتم خودکشی کرد
...
***
من هم که بهمن صباغ زادهام دو غزل آخرم را خواندم. غزل اول که نسخهی ویرایش شدهی غزل هفتهی پیش است به مهربانترین دوستم اسماعیل مهری تقدیم شده است:
بغل کن زانوانت را و با غم سر کن اسماعیل
به روز من نشستی، عشق را باور کن اسماعیل
بیا و سر به روی شانهام بگذار و در یک دم
تمام بغض این سی ساله را پرپر کن اسماعیل
منم، سنگ صبورت، آشنای دیر و دورت، من
بلرزان شانهها را، چشمها را تر کن اسماعیل
بیا، هر چند مستم، امشب اما تا سحر هستم
شراب و شعر آوردم، بزن، لب تر کن اسماعیل
دوتارم را نوایی کوک کردم، کیفمان کوک است
بزن، بشکن، بریز، اما بخوان، محشر کن اسماعیل
قلم بردار و دعوت کن تمام میپرستان را
خودم هم ساقدوشت میشوم، باور کن اسماعیل
بیا انگشتهایت را برقصان، خط به خط بنویس
خمار آن کششهایم، قلم را سر کن اسماعیل
***
رنگ چشمان و طعم لبهایت هر کدامش عسلتر از عسل است
تنت الهامبخش شعر سپید، قامتت طرح کامل غزل است
بعد یک عمر خون دل خوردن تازه دستانمان رسیده به هم
این همان ایستگاه آخر ماست، خانهی امن من همین بغل است
خیره بر چشمهای بستهی تو به غزل فکر میکنم هر شب
صبح از راه میرسد کمکم، زنگ ساعت خروس بیمحل است
سرنوشت است یا تصادف یا هر چه ... یک روز عاشق تو شدم
یا به تعبیر من تصادف بود یا به قول تو عشق از ازل است
عشق ما را کشید در بند و رفت جای کلاه سر آورد
قصهای پخته بود و خام شدیم، این دَغاکار آخر ِدغل است
نوبت هر کداممان که شود به سرانگشت عشق میسوزیم
کار این آسیاب نوبتی است، زندگی بازی اتل متل است
***
اخیرا به مجموعهای از غزل معاصر دست یافتهام که تا حد زیادی با مجموعههایی که امروزه در فضای مجازی منتشر میشود تفاوت دارد. بیشتر سایتها و وبلاگهایی که در زمینهی گلچین غزل امروز فعالیت میکنند فقط به جذابیتهای ظاهری و زبانی اثر توجه دارند و گاها شعرهای سست و دمدستی هم به این مجموعهها راه پیدا میکنند. در این مجموعه آنچه قبل از زبان اهمیت دارد استحکام و قدرت شعر دست. هر هفته یکی از این غزلها را به همان ترتیبی که در آن مجموعه آمده است با شما مرور میکنم؛ غزل این هفته از محمود سنجری است:
آن شب كبوتران دعا را صدا زدند
از خود رها شدند و خدا را صدا زدند
افسانهوار از پُل تاريخ رد شدند
اسطورهها و خاطرهها را صدا زدند
رقصان ميان عطر غزلهای دوردست
افسانهی نسيم صبا را صدا زدند
ساغر به دست بر در دروازهی ابد
جويندگان آب بقا را صدا زدند
ما در كلاف مبهم الفاظ گم شديم
و آنان چقدر ساده خدا را صدا زدند
ما گم شديم پشت نشانها و آيهها
با پرسشی شگفت: كجا را صدا زدند؟!
غريد ابر وقت عبور از فراز شهر
حتی زمين شنيد كه ما را صدا زدند
***
4- شعر محلی تربت؛ اوسنهی شغال دم لکه؛ قسمت دهم؛ زندهیاد استاد محمد قهرمان
برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (b homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (b davat) مورد استفاده میگیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشهی windows؛ پوشهی fonts انتقال دهید. (c:\windows\fonts) پس از انتقال، این خطها (فونتها) در رایانهی شما قابل مشاهده خواهد بود.
در خراسان داستانهای عامیانه را به گویش محلی اُوسِنَه میگویند. این افسانهها ساختهی ذهن مردم این مرز و بوم در طول سالیان متمادی بوده است و بیشتر جنبهی سرگرمی داشته و در شبهای بلند زمستان در شبچراغانها (شُو چِرَغو) اهالی روستا دور هم جمع میشدهاند و دور کرسی مینشستهاند برای کودکان تعریف میکردهاند. منبع این افسانهها کتابهای امیر ارسلان نامدار، هزار و یک شب و چهل طوطی و ... بوده است. با دریع فراوان با افزایش روزافزون رسانههای ارتباط جمعی این افسانهها رو به فراموشی و خاموشی میروند. این قصه را استاد قهرمان با استفاده از افسانههایی گویشی به گویش تربتی سروده است. در گویش تهرانی هم شاعران معاصر مشابه این کار را انجام دادهاند مانند پریای شاملو و یا علی کوچولوی فروغ. امیدوارم از این افسانهی محلی یا همان اوسنه لذت ببرید. این قصهی در 10 قسمت در وبلاگ خواهد آمد و شما میتواند آن را پس از کامل شدن با برچسب اوسنه شغال دم لکه بخوانید. من در ترجمه به زبان معیار سعی کردم به زبان قصههای کودکان نزدیک شوم.
...
10
هَمِگی شَل و شِهید
جونِشا لیچِّ عرق
مُدُوَن واز مُدُوَن
قولِ راهِ خُبِ وَختِ دُویَن
یَگ شِغال که از هَمَه دُمبالْ تِرَک لِخ مِکِشی
قِدِمارْ سوس کِرد و مُنْد
جِغ کِشی:
رِفِقایْ خدازیَه!
اَخِرِش از مُندِگی - اوم وِر اِلَه -
پیرِتا بهدَر میَه!
هَمَه بیخود مُدُوِن
چَشمِتا کورَه مَگِر
خیلِ اَگِر جِهاد کِنِن لینگِ رِفِقْتارْ مُجُوِن!
دُویَن بیثِمَرَه
چرخِ او شِغالِ دُملِکَّه زیَن بیثِمِرَه (ن و: بیاثرَه)
گُمَه او دِ مینِ ما، اَگِر که بَوَر نِمِنِن
خودِتارْ نِگا کِنِن!
راس مُگُف بِندِهیْ خدا
هر کُدُم، شِغالِ دُملِکِّهیِ بود!
نِه که وِرگُم یَکِ بود، یَکِ نِبود
وِرمِگِردَن هَمَهشا لُکَّه مِرَن
فَرِغ از شِغالِ دُملِکَّه مِرَن
هَمَه پوشتِ سَرِشارْ نِگا مِنَن:
دُمبِ چی و کارِ چی!
هَمَه از دَم بیدُمَن!
وَرگی اَگِر کُ دُمبِتا؟
کَج کَج مِنَن وِر تو نِگا
اِنگارْ مِنی سالونِ سال گِذیشتَه
از هوشِشا رِفتَه که دُمبِ داشتَن
بالایِ شِگَم گِذاشتَن
وِرمِگَن ما که به هوشِما نیَه
ما اَزو وَختِ که یادِما میَه هَمچِنییِمْ
چِمدِنِم که دُم چیَه
ما بِرارا هَمَهما
هَستِم از اُولَدِهیِ دُملِکِّهها
خَرِ ما از کُرِّگی دُمبِ نِداش ...
اُوسِنِهيِ ما به سَر رِسی
کُلاغْ به خَنَهشْ نِرِسی ...
22/9/54
همگی شل و شهید/ تنشون خیس عرق/ میدون باز میدون/ وقتی راه زیادی رو دویدن/ یک شغالی که از همه عقبتر لِخ میکشید/ قدمهاش رو سست کرد و موند/ داد زد:/ رفیقای خدازده/ آخرش از خستگی -اون هم بیخودی-/ پدتون در میاد/ همه بیخودی میدوین/ چشمتون کوره مگر/ خیلی اگه همّت کنین پای رفیقتون رو میگیرین/ دویدن بیثمره/ دنبال اون شغال دمبریده گشتن بیاثره/ اون بین ما به چشم نمیاد، اگه که باور نمیکنین/ خودتون رو نگاه کنین/ راست میگفت بندهی خدا/ هر کدوم خودش شغال دمبریدهای بود/ نه که بگم یکی دمبریده بود و یکی نبود/ برمیگردن همهشون جمع میشن/ از اون شغال دمبریده فراموش میکنن/ همه پشت سرشون رو نگاه میکنن/ دُم چی و کار چی!/ همه از یک کنار دم ندارن/ اگه بهشون بگی کو دُمتون/ چپچپ بهت نگاه میکنن/ انگار که سالهای سال گذشته/ یادشون رفته که دمی داشتن/ به خاطر خودن انگور از دست دادنش/ بهت میگن ما که یادمون نیست/ ما از اون وقتی که یادمون میاد همینطوری هستیم/ چهمیدونیم که دم چیه اصلا؟/ ما برادرا همه/ از خاندان دمبریدهها هستیم/ خر ما از کرگی دم نداشت .../ قصهي ما به سر رسید/ کلاغه به خونهش نرسید ...
***
5- شاعر همشهری؛ جواد ماهر (1359)
از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کردهام، سعی کردهام تا جایی که میتوانم اطلاعات صحیح جمعآوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کاملتر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مهولات) هم میتوانند زندگینامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمیدانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشتهام که با جواب دادن به آنها و ارسال جوابها به من، خواهم توانست زندگینامهی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوعها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.
جواد ماهر متولد تربت حیدریه است. در سال 1359 به دنیا آمده است و دوران کودکی و نوجوانیاش را در تربت حیدریه گذرانده است. ماهر تحصیلات دانشگاهی دارد و کارشناس زبان و ادبیات عرب است. اکنون معلم است. روی آوردن به شعر را مرهون شعرخوانیهای دورهی راهنمایی در مراسم مدرسه و در مقابل بچهها میداند. از شاعران قدیم ایران حافظ و فردوسی، و از شاعران معاصر فروغ فرخزاد، قیصر امینپور و سید علی صالحی را بیشتر میپسندد.
معتقد است نزار قبانی و آدونیس هر بر اندیشه و شعر او تاثیر گذاشتهاند. او قالب نیمایی و شعر سپید را به دلیل توانایی بیشتر جهت انتقال احساس بیشتر دوست دارد. ماهر، همسرش و استاد نجف زاده و برخی از دوستانش را در شکوفاشدن قریحهی شاعریاش موثر میداند. او تا کنون اثری چاپ نکرده است اما اشعارش را برای دریافت نقد و نظر دیگران در وبلاگش (http://maher123.blogfa.com) مینویسد. او شعر را وسیلهای برای بیان زیبای احساس، نقد کاستیها، برشمردن خوبیها و ساختن جهانی تازه میداند.
در زیر نمونههایی از شعر آقای جواد ماهر را با هم میخوانیم:
شاید اگر به خاطر آیینهها نبود
در این فضا برای نمردن هوا نبود
قبل از گناه اول گندمندیدهها
سیارهای به اسم زمین مال ما نبود
بابا که سیب سرخ خدا را نشسته خورد
حتما به فکر پاسخ روز جزا نبود
آیا به اعتبار پدر خاک میشویم؟
اینجا که دوزخ و مرگ و فنا نبود
بار امانت است که بر دوشمان نشست
وقتی برای ضجهی ما هم صدا نبود
شرمندهام ولی اگر این شعر هم نبود
حتی به فکر خلقت انسان خدا نبود
***
بس کن! در این هوای پریشان، نفس نکش!
در کوچههای این شب ویران، نفس نکش!
ققنوس من! بهار تو مرده است، یخ زده است
دیگر به احترام کلاغان، نفس نکش!
من در خودم به حالت اغما رسیدهام
ای روح پاره پارهی بیجان، نفس نکش!
من مردهام و جسم مرا باد میبرد
در این زمین بی سر وسامان، نفس نکش!
ققنوس من! که مرگ مرا جار میزنی
در فصل بیخیالی ِانسان، نفس نکش!
وقتی دلت شکستهتر از حال پنجره است
فرزند خوب حضرت باران! نفس نکش!
***
چند روز پیش مدیر مدرسه به من گفت بهتر است قاب عکس شهیدی که مدرسه به نام اوست (شهید رضا سوخته) را عوض کنیم. این شعر از همان لحظه افتاد به جانم. تقدیم به شهید سوخته، بابای داوود، برادر جهان، عموی همسرم و همهی شهیدان گلگونکفن:
باید برای شکل زیبای نگاهش
یک قاب عکس محکم دیگر بسازم
باید برای این نگاه آخرینش
یک قاب عکس در خور باور بسازم
تا قاب پرواز نگاهش را نگیرد
آن را شبیه پنجره یا در بسازم؟!
ای قابساز ماهر فرزانهی ما
من میل دارم از نگاهش پر بسازم
من میل دارم جای چشمان سیاهش
یک مرغ مشتاق بدون پر بسازم
یک مرغ مشتاق بدون پر وَ اما
پرپرزنان در خون و خاکستر بسازم
وقتی دو بال عاشقش را باز کرده
باید بنای قصه را از سر بسازم
***
این شعر را مرداد سال ۸۱ سرودهام. لابهلای نوشتههای آن سالهایم مخفی شده بود. قابل توجه آنکه "قیصر امین پور" غزلی دارد که اینطوری شروع می شود: (این ترانه بوی نان نمیدهد / بوی حرف دیگران نمیدهد)
حرفهای تازهام بوی نان نمیدهد
بوی عقل نارس یک جوان نمیدهد
تازگی برای شعر دست و پا نمیکنم
شعر هم تمایلش را نشان نمیدهد
لطفا از کنار من صاف و ساده بگذرید
بیتهای تازهام سوزتان نمیدهد
با تمام خستگی با من از خودت بگو
این زمین به بال من آسمان نمیدهد
چشمهای روشنت تازگی پُر از غم است
تا رها شوم ز خود ریسمان نمیدهد
آسمانیم ولی این زمین سرد و پیر
بالهای خستهام را امان نمیدهد
خانهی خدا کجاست؟ راه را نشان بده
آب و نان خاکیان روح و جان نمیدهد
یکه میخوری غزل، باورت نمیشود
حرفهای تازهام بوی نان نمیدهد ...
***
تیری که از کمانهی چشمت رها شده است
بیراه میرود و چنین باادا شده است
این تیر آخرعاقبتش میرسد به من
قلبم به احترام ورودش به پا شده است
***
باران صدایم میکند تا زنده باشم
دارد بهدوشم میزند: استاده باشم
باران برای اینکه مرگم را نبیند
اصرار کرده مثل او یکدنده باشم!
***
حنجرهی وجود من تو را صدا میزند
و عشق تو مقابلم دوباره جا میزند
صفر! دوباره میشود نمره قلب خالیات
و صفرهای دفترت سر به خدا میزند
***
تو را سفارشی آفریده است
فقط برای من!
وقتی تو را میآفرید من آنجا بودم
من بودم که طرح چشمان تو را به او دادم
و گرنه اینقدر زیبا نمیشدی!
***
منابع: وبلاگ شاعر http://maher123.blogfa.com
کتاب شعر دربی؛ سید علی موسوی؛ صفحهی 160 تا 164
***
۶- شعر طنز؛ مناظره؛ محمود یاوری زاوه؛ گردآورنده علی اکبر عباسی
آقای محمود یاوری زاوه در 19 مردادماه 1321 خورشیدی در تربت حیدریه به دنیا آمده است. سالهاست در مشهد زندگی میکند و بیشتر او را با شعرهای طنز روان، صمیمی، و صریحش میشناسند. او سالهای سال در مطبوعات فعال بوده است و اکنون دوران بازنشستگی را در شهر مشهد سپری میکند.
گفتمش: از عشقت، ای گل، سر به صحرا میگذارم
گفت: من صحرای مشرق را به تو وامیگذارم
گفتمش: بدنام خواهی شد اگر مجنون بگردم
گفت: من هم نام خود آنگاه لیلیٰ میگذارم
گفتمش: اندیشه کن آن روی من بالا نیاید
گفت: چون بالا بیاید طاقچهبالا میگذارم
گفتمش: پُرچانگی آخر به دستت میدهد کار
گفت: من دنبال کارم، پایش امضا میگذارم
گفتمش: دیروز گفتی میشوم فردا به کامت
گفت: حالا نیز این وعده به فردا میگذارم
گفتمش: بیعانه را حداقل یک بوسهام ده
گفت: باشد، شب خیال خویش را جا میگذارم
گفتمش: پس مرحمت کن عکس زیبای خودت را
گفت: ول کن روی عشق کاغذی پا میگذارم
گفتمش: با این سخن دیوانهام کردی عزیزم
گفت: حالا شد، تو را دیوانه تنها میگذارم
گفتمش: پس کی، کجا، با چی کنی کامم تو شیرین؟
گفت در یخچال از فردا مربا میگذارم
***
۷- فراخوان
انجمن شنبهشبها
جلسات هفتگی انجمن شنبهشبها در اولین روز هفته (راس ساعت ۶ بعدازظهر) در طبقهی پایین مسجد قائم واقع در خیابان قائم برگزار میشود. این جلسات به خواندن و بررسی آثار ادبیات کلاسیک، ارائه کنفرانسهایی در زمینهی ادبیات و شعرخوانی و نقد شعر اختصاص دارد. از تمامی علاقهمندان دعوت میشود در این جلسات شرکت کنند.
جلسهی مثنوی خوانی
جلسات مثنویخوانی به همّت احسان انوریان، همشهری هنرمند و مهربان و به روایت دکتر رضا نجاتیان هر سهشنبه در حسینیهی صفار شرق واقع در خیابان باغسلطانی، باغسلطانی 9 برگزار میگردد. در این جلسه که ساعت 9:00 سهشنبهشبها شروع میشود ابتدا حکایتی از مثنوی معنوی، اثر بیبدیل مولانا جلالالدین بلخی، خوانده میشود. پس از روایت داستان، حاضرین در جلسه، برداشتهای خود از داستان را بیان میکنند و پیرامون آن به بحث و تبادل نظر میپردازند.
انجمن شعر باران
انجمن باران سهشنبهها در مکان میدان شهدا، ساختمان انجمنهای ادارهی ارشاد اسلامی از ساعت ۱۷ به بعد برگزار میشود. این جلسه به همت آقای محسن اسلامی تاسیس شده است و هر سهشنبه پذیرای شاعران گرامی است. برای اطلاعات بیشتر میتوانید به وبلاگ انجمن http://baran-torbat.blogfa.com مراجعه کنید.
جلسهی شعر قهرمان
این جلسه از طرف شاعران جوان تربت حیدریه به یاد استاد جاودانیاد محمد قهرمان تشکیل شده است. جلسهی شعر قهرمان به مدیریت محمد امیری شاعر جوان و بااستعداد همشهری در روزهای یکشنبه راس ساعت 6:30 دقیقه در محل میدان شهدا، ساختمان آموزشهای هنری ارشاد برگزار میشود. حضور علاقهمندان به شعر در این جلسه آزاد است.
انجمن داستان نویسی
از تمامی علاقهمندان به نویسنگی دعوت میشود در جلسات انجمن داستان که به سرپرستی استاد موسوی هر هفته یکشنبهها از ساعت 16 الی 25 در محل کانون بسیج هنرمندان واقع در خیابان فردوسی شمالی، میدان بسیج، کانون فرهنگی ورزشی جوانان بسیج برگزار میشود، شرکت کنند. برای اطلاعات بیشتر میتوانید به وبلاگ انجمن داستان تربت حیدریه http://andkt.blogfa.com مراجعه کنید.
وبلاگ سیاه مشق (مطالبی پیرامون شعر ولایت زاوه: شامل رشتخوار، مهولات، دولت آباد و تربت حیدریه)
دوستان عزیز و مخاطبان ارجمند میتوانند در تهیهی مطلب برای بخشهای مختلف این وبلاگ به نویسنده کمک کنند. فرستادن مقاله، کنفرانس، سخنرانی، مصاحبه در زمینهی ادبیات برای بخش کنفرانس ادبی؛ فرستادن شعر برای بخش شعرخوانی؛ ارسال شعرهای محلی خود و یا دیگران؛ قصههای گویشی یا اوسنههای تربتی، ضربالمثلها، فریادها و به طور کلی ادبیات گویشی برای بخش شعر تربتی؛ تهیهی زندگینامهی خود و دیگر شاعران این خطه برای بخش شاعر همشهری؛ ارسال شعر طنز علیالخصوص اشعار شاعران تربتی از جمله فعالیتهایی است که میتوانید انجام دهید. مطالب خود را میتوانید به ایمیل نویسندهی وبلاگ بفرستید و فراموش نکنید با کمک و همفکری یکدیگر خواهیم توانست شعر تربت را بهتر معرفی کنیم.
کتابسرای بهارک
آقای امین دائیان صاحب این کتابفروشی خود یک کتابخوان حرفهای و بسیار علاقهمند است که عمرش را با کتاب صرف کرده و اطلاعات زیادی در این زمینه دارد. اهل کتاب میتوانند با مراجعه به این کتابفروشی کتاب مورد نظر خود را راحتتر پیدا کنند و یا سفارش دهند تا برایشان تهیه شود. البته با توجه به اینکه در تربت حیدریه بیشتر کتابفروشیها تبدیل به لوازمالتحریر شده است و یا کمکم در حال تبدیل است، حمایت از این کتابفروش ِکتابدوست را وظیفهی خود دانستم. آدرس: خیابان فردوسی جنوبی؛ بین فردوسی جنوبی 56 و 58؛ سرای امین؛ داخل سرا، سمت چپ؛ کتابسرای بهارک؛ آقای امین دائیان؛ 0531۲۲۲۲977
استاد نجف زاده، استاد موسوی، بهمن صباغ زاده، محمد گرامی، رضا رستم زاده، محمود یاوری، کامران بصیرت، محمد جهانشیری و علی اکبر عباسی حاضرین جلسه را تشکیل میدادند و جلسه در ساعت 19:45 به پایان رسید.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 11:7 توسط کاظم خطیبی
|
باغ ملی شهرستان تربت حیدریه