به نام آفریننده‌ی زیبایی‌ها

درود دوستان انجمن. ماه رمضان برای من حسی نوستالوژیک دارد، مرا یاد کودکی و از آن بیشتر یاد پدرم می‌اندازد که دم اذان با دست پر به خانه می‌آمد. ماه رمضان در تربت هم حال و هوایی خاص دارد، برای من که اینطور است. عاشق این هستم که دم اذان بروم کوچه‌ی شیرچارسوق، حلیم بخرم و برگردم، دوری بزنم و مردم را تماشا کنم و کیف کنم. خلاصه ماه رمضان حس زیبا و شاعرانه‌ای دارد. مطلب مهم در مورد جلسه این که قرار شده است در ماه مبارک رمضان جلسه را راس ساعت 6:00 شروع کنیم تا بتوانیم در پایان جلسه نیم ساعت مانده به اذان شعرخوانی را تمام کنیم. مطلب دیگر این که شاعر همشهری این هفته استاد اسفندیار جهانشیری است که در سرودن شعر محلی بسیار چیره‌دست هستند و خواندن اشعار محلی ایشان را به همه‌ی علاقه‌مندان شعر تربتی توصیه می‌کنم. پس از اتمام اوسنه‌ی شغال دم‌لکه در بخش شعر محلی سعی خواهم کرد به اشعار گویشی این شاعر همشهری بیشتر بپردازم.

 

در این شماره خواهید خواند:

1- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ غزل شماره‌ی 201 تا 205؛ گزیده‌ی دیوان شمس؛ به انتخاب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

3- کنفرانس ادبی؛ قهرمان نازک خیالی زمانۀ ما؛ دکتر محمد فتوحی رودمعجنی

3- شعرخوانی؛ غلامرضا اعتقادی، استاد موسوی، سید محمد حسینی، علی اکبر عباسی، بهمن صباغ زاده.

4- شعر محلی تربت؛ اوسنه‌ی شغال دم لکه؛ قسمت هشتم؛ زنده‌یاد استاد محمد قهرمان

5- شاعر همشهری؛ اسفندیار جهانشیری، صفی (1323)

6- شعر طنز؛ مستزاد اعتدال، سعید سلیمان پور ارومی

7- فراخوان‌ها؛ انجمن شنبه‌شب‌ها؛ جلسه‌ی مثنوی خوانی؛ انجمن شعر باران؛ انجمن داستان نویسی؛ کتاب‌سرای بهارک

 

جلسه، ساعت 6:05 بعدازظهر آغاز شد.


 

۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ گزیده‌ی غزلیات شمس؛ تصحیح دکتر شفیعی کدکنی؛ قسمت چهل و یکم

این غزل‌ها که به انتخاب استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برگزیده شده‌اند معدودی از غزلیات شمس هستند و ایشان از بین 3339 غزل دیوان شمس (بر اساس نسخه‌ی شادروان استاد فروزانفر) تنها 466 غزل را انتخاب کرده‌اند. ایشان در برخی از غزل‌ها، تنها به نقل ابیات برگزیده اکتفا کرده‌اند. اما با این‌حال سعی کرده‌اند گزیده‌ی جامعی از غزلیات شمس را داشته باشند به نحوی که نمونه‌های مختلف غزل‌های جناب مولانا را در بر بگیرد. با توجه به وقت اندک جلسه و این‌که از دو ساعت زمان هر جلسه تنها می‌شود نیم ساعت را به ادبیات کلاسیک اختصاص داد، مجبور بودیم از گزیده‌ی غزلیات استفاده کنیم که در غیر این‌صورت حدود 13 سال طول می کشید تا تمام غزل‌ها خوانده شود. نتیجه این شد که گزیده‌ی حاضر را انتخاب کردیم و در هر جلسه 5 غزل از این کتاب را با قرائت شاعران حاضر در جلسه می‌شنویم و استاد نجف‌زاده و استاد موسوی در مواردی که لازم است توضیحاتی را ارائه می‌فرمایند.

غزل شماره دویست و یک (1336 نسخه‌ی فروزانفر)

حلقه‌ی دل زدم شبی در هوسِ سلامِ دل

بانگ رسید: «کیست آن؟» گفتم: «من، غلامِ دل»

شعله‌ی نورِ آن قمر می‌زد از شکافِ در

بر دل و چشمِ رهگذر از برِ نیک‌نام دل

موج ز نور رویِ دل پُر شده بود کوی دل

کوزه‌ی آفتاب و مَه گشته کمینه جام دل

عقل کُل ار سری کند با دل چاکری کند

گردنِ عقل و صد چو او بسته به بندِ دامِ دل

رفته به چرخ ولوله، کوْن گرفته مشغله

خلق گسسته سلسله از طَرَفِ پیامِ دل

نور گرفته از برش کرسی و عرش اکبرش

روح نشسته بر درش می‌نگرد به بام دل

نیست قلندر از بشر، نک به تو گفت مختصر

جمله نظر بُوَد نظر، در خمشی کلام دل

جمله کوْن مستِ دل گشته زبون به دستِ دل

مرحله‌های نُه فلک هست یقین دو گام دل

 

غزل شماره دویست و دو (1371 نسخه‌ی فروزانفر)

ای عاشقان، ای عاشقان، پیمانه را گُم کرده‌ام

زان می که در پیمانه‌ها اندرنگنجد، خورده‌ام

مستم ز خمر «مِن لَدُن» رو محتسب را غمز کن

مر محتسب را و تو را هم چاشنی آورده‌ام

ای پادشاهِ صادقان چون من منافق دیده‌ای؟

با زندگانت زنده‌ام، با مردگانت مُرده‌ام

با دلبران و گُلرخان چون گُلبُنان بشکفته‌ام

با منکرانِ دَیْ صفت همچون خزان افسرده‌ام

ای نان طلب، در من نگر، والله که مستم بی‌خبر

من گِردِ خُنبی گشته‌ام، من شیره‌ای افشرده‌ام

مستم، ولی از روی او، غرقم، ولی در جوی او

از قند و از گلزار او چون گلشکر پرورده‌ام

روزی که عکسِ رویِ او بر رویِ زردِ من فتد

ماهی شوم، رومی‌رُخی، گر زنگیِ نوبَرده‌ام

در جامِ می آویختم، اندیشه را خون ریختم

با یارِ خود آمیختم زیرا درونِ پرده‌ام

آویختم اندیشه را، کاندیشه هشیاری کند

ز اندیشه بیزاری کنم، ز اندیشه‌ها پژمرده‌ام

دوران کنون دوران من، گردون کنون حیران من

در لامکان سیران من، فرمان ز قان آورده‌ام

در جسم من جانی دگر، در جان من قانی دگر

با آنِ من آنی دگر، زیرا به آن پی برده‌ام

گر گویدم: «بی‌گاه شد، رو، رو، که وقت راه شد»

گویم که «این با زنده گو، من جان به حق بِسْپُرده‌ام»

خامُش که بلبل باز را گفتا: «چه خامش کرده‌ای؟»

گفتا: «خموشی را مبین در صیدِ شه صد مرده‌ام»

 

غزل شماره دویست و سه (1372 نسخه‌ی فروزانفر)

این بار من یک‌بارگی در عاشقی پیچیده‌ام

این بار من یک‌بارگی از عافیت بُبْریده‌ام

دل را ز خود برکنده‌ام، با چیزِ دیگر زنده‌ام

عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بُن سوزیده‌ام

ای مردمان، ای مردمان، از من نیاید مردمی

دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده‌ام

دیوانه کوکب ریخته، از شورِ من بگریخته

من با اجل آمیخته، در نیستی پرّیده‌ام

امروز عقل من ز من یک‌بارگی بیزار شد

خواهد که ترسانَد مرا، پنداشت من نادیده‌ام

از کاسه‌ی اِستارگان وز خون گردون فارغم

بهر گدارویان بسی من کاسه‌ها لیسیده‌ام

من از برایِ مصلحت در حبسِ دنیا مانده‌ام

حبس از کجا؟ من از کجا؟ مال که را دزدیده‌ام؟

مانندِ طفلی در شکم، من پرورش دارم ز خون

یک بار زاید آدمی، من بارها زاییده‌ام

چندانکه خواهی درنگر در من که نشناسی مرا

زیرا از آن کِم دیده‌ای من صدصفت گردیده‌ام

در دیده‌ی من اندرآ وز چشم من بنگر مرا

زیرا برون از دیده‌ها منزلگهی بگزیده‌ام

تو مستِ مستِ سرخوشی، من مستِ بی‌سر سرخوشم

تو عاشقِ خندان‌لبی، من بی‌دهان خندیده‌ام

 

غزل شماره دویست و چهار (1373 نسخه‌ی فروزانفر)

هان ای طبیب عاشقان، دستی فروکش بر برم

تا بخت و رخت و تخت خود بر عرش و کرسی بربرم

بر گردن و بر دست من بربند آن زنجیر را

افسون مخوان، ز افسونِ تو هر روز دیوانه‌ترم

خواهم که بدهم گنج زر، تا آن گواه دل بود

گر چه گواهی می‌دهد رخساره‌ی همچون زرم

ور تو گواهانِ مرا رد می کنی، ای پُرجفا،

ای قاضیِ شیرین‌قضا، باری فروخوان محضرم

بی‌لطف و دلداریِّ تو، یا رب، چه می‌لرزد دلم!

در شوقِ خاکِ پایِ تو، یا رب، چه می‌گردد سرم!

پیشم نشین، پیشم نشان، ای جانِ جانِ جانِ جان

پُر کن دلم گر کشتی‌ام، بیخم ببُر گر لنگرم

گه در طواف آتشم، گه در شکاف آتشم

باد آهنِ دل سرخ‌رو از دَمگه آهنگرم

هر روز نو جامی دهد، تسکین و آرامی دهد

هر روز پیغامی دهد، این عشق چون پیغامبرم

ای عشق، آخر چندْ «من» وصف تو گویم بی‌دهن؟!

گه بلبلم، گه گلبنم، گه خضرم و گه اخضرم

 

غزل شماره دویست و پنج (1375 نسخه‌ی فروزانفر)

بازآمدم چون عید نو، تا قفلِ زندان بشکنم

وین چرخِ مردم‌خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اخترِ بی‌آب را، کاین خاکیان را می خورند

هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم

از شاهِ بی‌آغاز من پرّان شدم چون بازْ من

تا جغدِ طوطی‌خوار را در دیرِ ویران بشکنم

ز آغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدای شه کنم

بشکسته بادا پُشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

امروز همچون آصفم، شمشیر و فرمان در کفم

تا گردنِ گردن‌کشان در پیش سلطان بشکنم

روزی دو، باغ طاغیان گر سبز بینی، غم مخور

چون اصل‌های بیخشان از راه پنهان بشکنم

هر جا یکی گویی بُوَد، چوگان وحدت وی برد

گویی که میدان نسپرد، در زخم چوگان بشکنم

گشتم مقیمِ بزمِ او، چون لطف دیدم عزمِ او

گشتم حقیرِ راهِ او، تا ساق شیطان بشکنم

چون در کف سلطان شدم، یک حبّه بودم کان شدم

گر در ترازویم نهی، می‌دان که میزان بشکنم

چون من خراب و مست را در خانه‌ی خود ره دهی

پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم، آن بشکنم؟

گر پاسبان گوید که «هی!»، بر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد، من دستِ دربان بشکنم

چرخ ار نگردد گِردِ دل، از بیخ و اصلش برکنم

گردون اگر دونی کند گردونِ گردان بشکنم

خوان کرم گسترده‌ای، مهمان خویشم برده‌ای

گوشم چرا مالی اگر من گوشه‌ی نان بشکنم؟

نی، نی، منم سرخوانِ تو، سرخیلِ مهمانان تو

جامی دو بر مهمان کنم، تا شرمِ مهمان بشکنم

ای که میانِ جانِ من تلقینِ شعرم می‌کنی

گر تن زنم خامُش کنم، ترسم که فرمان بشکنم

از شمس تبریزی اگر باده رسد، مستم کند،

من لاابالی‌وار خود اِستون کیوان بشکنم

***

 

مطلع غزل‌های هفته‌ی آینده:

غزل شماره دویست و شش (1377 نسخه‌ی فروزانفر)

ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت می‌کنم

تو کعبه‌ای، هر جا روم قصدِ مقامت می‌کنم

غزل شماره دویست و هفت (1379 نسخه‌ی فروزانفر)

آمد خیالِ خوش که من از گلشنِ یار آمدم

در چشمِ مستِ من نگر کز کویِ خمّار آمدم

غزل شماره دویست و هشت (1390 نسخه‌ی فروزانفر)

بازآمدم، بازآمدم، از پیشِ آن یار آمدم

در من نگر، در من نگر، بهرِ تو غمخوار آمدم

غزل شماره دویست و نه (1362 نسخه‌ی فروزانفر)

یار شدم، یار شدم، با غمِ تو یار شدم

تا که رسیدم برِ تو از همه بیزار شدم

غزل شماره دویست و ده (1393 نسخه‌ی فروزانفر)

مُرده بُدم، زنده شدم، گریه بُدم، خنده شدم

دولتِ عشق آمد و من دولتِ پاینده شدم

***

)

3-    کنفرانس ادبی؛ قهرمان نازک خیالی زمانۀ ما؛ دکتر محمد فتوحی رودمعجنی

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانت در مواردی که در نوشته‌ی دیگران مشکل تایپی و ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح می‌باشد در کروشه به نام نویسنده‌ی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.

 

این یادداشت را دو سال پیش روزنامۀ شهر آرای مشهد منتشر کرد.

قهرمان نازک خیالی زمانۀ ما

دکتر محمد فتوحی رودمعجنی (استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه فردوسی مشهد)

 

استاد محمد قهرمان تربتی در زمانۀ عسرت شعر، احیاگر شعر روزگار صفوی بود. این شعر در تاریخ ادبی ما اهمیت ویژه‌­ا­ی دارد چرا که هم تجربۀ زیبایی­‌شناختی و هم فردیت شاعرانش در غزل آن را از سیطرۀ گفتمانهای مسلط ایدئولوژیک رهانیده است. با آن که در سه قرن اخیر مخالفان سرسختی داشته اما همچنان سر فرا کرده و مشتاقان و مخاطبان خاص خویش را  دارد. در میان نخبگان معاصر ایران تنها نیمای نوگرا اهمیت سبک هندی را در سیر تکامل شعر دریافته بود.  در سال 1314 همان دورانی که استاد محمد تقی بهار («در باره‌ی بازگشت ادبی» در مجله ارمغان ؛ سال 1310، ش 10ص 714)  اصطلاح سبک هندی را منتقدانه و سخره‌­آمیز به کار می­برد نیما در دفاع از شعر صائب چنین نوشت:

«منتخبات صائب ر ا اگر حالا نپسندید بگذارید بماند، مثل درخت رشد کرده موقع ثمرش می‌رسد. وقتی که انسان مدتی در دنیا زندگی کرد و پخته شد کتاب صائب را باز می کند و نمونه‌­ای از تمایلات خود را در آن خواهد یافت ما می­دانیم که تک بیتهای آن همین حالا هم  به شما فکر می­دهد شاید بیشتر از تاریخ ادبیات ایران آن را بخوانید». (29 بهمن 1314).

نیما ده سال بعد تندتر رفت و به کسانی که  شعر سبک هندی را دشوار و گنگ می­‌شمارند تاخت: هزار سال شکست و توسری، مردم را دیوانه و تنبل و راحتی ساخته است. همان طور که خیال پرور ساخته است. ادبیات سبک هندی هم نتیجۀ این خیال پروری است و اعلا درجۀ ترقی شعر ایران است؛ اما این ادبیات برای آنهایی که باخیالشان گردشی نداشتند، و خواستند جویده و خردکرده، لقمه به دهان آنها بگذارند سنگین بود. مرده­‌ها می­دانید یک ذره تکان نمی­خورند . آنها را مثل پاندول  ساعت ممکن است به طناب بست و گردش ساده داد. این بود که از زمان پیدایش این سبک، این عقیده که شعر، ثقیل الفهم نباید باشد قوت گرفت. باز اشتباه نکنید هنوز به قوت خود باقی است. (خرداد 1324)

باری خراسان هم زادگاه مخالفان سرسخت سبک هندی است و هم پایگاه طرفداران جدی آن. از مخالفان جدی آن ملک الشعراء بهار[1] و فروزانفر و ... و از هوادران جدی آن احمد گلچین معانی، محمد قهرمان و حلقۀ ادبی قهرمان در مشهد.

خراسانی‌ها با پرچم‌داری گلچین معانی و استاد قهرمان، در پنجاه سال اخیر نشان داده‌­اند که با نیمای نوگرا در فهم سبک هندی همداستان بوده‌­اند و این شعر دشوار و نازک را از اصفهانی‌ها - که می­کوشند آن سبک را به نام شهر خویش کنند- بهتر و بیشتر ­پسندیده‌­اند. حلقۀ ادبی مشهد در سالهای 1340  متشکل از گلچین معانی، محمد قهرمان، اخوان ثالث و کدکنی بر مدار شعر سبک هندی می­چرخید. کدکنی جوان غزلهای نخستش را در کتاب زمزمه ها (1344 ش) به طرز نازک خیالان تمرین می­کرد و همان علاقه‌­های جوانیش بود که اشعار حزین لاهیجی و کتاب  شاعری در هجوم منتقدان (1375) و بیدل شاعر آینه­‌ها (1366) شعر فارسی از جامی تا روزگار ما  (1360) را  روی پیشخوان کتابفروشیها گذاشت و به کلاسهای دانشگاه برد. و این روزها انتشار تذکره­‌های چند جلدی عصر صفوی توسط خراسانیهایی مثل استاد قهرمان و آقای ناجی نیز ادامۀ همان جریان ادبیات عصر صفوی در خراسان است.

اما در این میانه محمد قهرمان و گلچین معانی سهمی بیش از همه داشتند. در سه دهۀ اخیر که ذوق شعرخوانی ایرانیها مستغرق در  آثار مولانا و حافظ و سعدی بود، قهرمان و گلچین در مشهد مشغول احیای سبک معنایاب و معنابند و پژوهش در مضمونهای بیگانه و غریب و باریک خیالی قرن دهم تا دوازدهم بودند. آثار گلچین معانی هنوز یگانه مرجع معتبر در مطالعات شعر عصر صفوی است. کتابخانۀ آن مرد، گنجینۀ کم نظیری از تذکره‌­ها و دیوانهای شعر سبک هندی بود که در کتابخانۀ دانشکدۀ الهیات و قطب فردوسی شناسی دانشگاه فردوسی پخش و پلا شد. هر کس حواشی نقادانه و باریک بینانۀ گلچین ­ بر جلد پنجم تاریخ ادبیات صفا و تذکره های چاپی را ببیند اشراف آن مرد نکته سنج را بر ادبیات سیصد سالۀ عصر صفوی را در می­یابد.

قهرمان در سی سال اخیر یک تنه به احیای دیوانهای حجیم و بزرگ شاعران سبک هندی همت گماشته است. تصحیح­های قابل اعتماد، گزیده­‌های متعادل و مقدمه­‌های نکته‌سنجانۀ قهرمان، شعر سبک هندی را جانی تازه بخشید. اشراف و ذوق سلیم استاد قهرمان را در فهم ظرافتهای این سبک در کارهایش به وضوح می­توان دید. اهل فن می­دانند که اشراف بر شعر سبک هندی به سادگی تسلط بر سبک عراقی و خراسانی نیست. در این سبک، غرابت و دورفهمی و استقلال و فردیت بسیار اهمیت دارد؛ شاعر نازک خیال، اهل تقلید و تکرار نیست؛ او بر خلاف شاعر عارف در درون یک نظام بسته از نمادها وتجربه‌­های مکرر و قراردادی صوفیانه سخن نمی­گوید. لحظه لحظه و سطر سطر شعر  صائب و طالب و کلیم و قدسی مشهدی، نوجویی و نازک‌گویی است. به دشواری می­توان در این سبک  تصویر و معنای مکرری یافت.

قهرمان نشان داد که سهم خراسان در بازشناسی نزاکت‌بندی و نازک‌خیالی اگر بیشتر از اصفهان و کاشان و هند نباشد کمتر نیست. او با انتشار دیوانهای صائب تبریزی، میلی مشهدی، طغرای مشهدی، دانش مشهدی، محمد جان قدسی مشهدی، سلیم تهرانی، صیدی تهرانی، کلیم همدانی و گزینشهای زیبا و استادانه از کل شاعران نازک خیال عصر صفوی در کتاب صیادان معنی، و انتشار تذکرۀ هشت جلدی عرفات العاشقین (1390) ثابت کردکه خراسان همچنان سهم برجسته­ای در مطالعات  سبک هندی دارد.

قهرمان علاوه بر همه اینها خود شاعری بود که به اسلوب نازک خیالان می‌سرود و البته زبان ساده و تعابیر صمیمی امروزی‌اش او را از شاعران سیصد سال پیش متمایز می‌سازد.

محمود فتوحی 10 تیرماه 1390

***

[1] . محمدتقی ملک‌الشعرای بهار در منظومه­ای  که در نقد و معرفی سبک‌های شعر فارسی و شاعران دوران خویش پرداخته، در باره‌ی سبک هندی می‌گوید:

سبک هندی گرچه سبکی تازه بود

لیک او را ضعف بی اندازه بود

سست و بی شیرازه بود

فکرها سست و تخیل‌ها عجیب

شعر پُرمضمون ولی نادلفریب

وز فصاحت بی‌نصیب

شعر هندی سر به ملیون می‌کشید

هر سخنور بار مضمون می‌کشید

رنج ِافزون می‌کشید

 زان سبب شد سبك هندی مبتذل

گشت پیدا در سخن عكس العمل

شد تتبع وجه حل

***

منبع: پیک فرهنگ؛ ویژه‌نامه‌ی چهلمین روز درگذشت استاد محمد قهرمان؛ تیرماه 1392؛ صفحه‌ی 10

این مطلب در وبلاگ نویسنده به تاریخ سه شنبه 31 اردیبهشت1392 و ساعت 20:22 نوشته شده است

کاروند فارسی

http://karsi.blogfa.com/

***


 

3- شعرخوانی

شعرخوانی با پنجاه و یکمین غزل از دیوان حافظ، با قرائت استاد احمد نجف زاده آغاز شد:

روزگاری‌ست که سودای بُتان دین من است

غم ِاین کار نشاطِ دل ِغمگین من است

دیدن ِروی تو را دیده‌ی جان‌بین باید

وین کجا مرتبه‌ی چشم ِجهان‌بین من است؟

یار من باش که زیبِ فلک و زینتِ دهر

از مَهِ روی تو و اشکِ چو پروین ِمن است

تا مرا عشق تو تعلیم سخن‌گفتن کرد

خلق را وِرد زبانْ مِدحَت و تحسین ِمن است

دولتِ فقر، خدایا، به من ارزانی دار

کاین کرامت سببِ حشمت و تمکین ِمن است

واعظ شحنه‌شناس این عظمت گو مفروش

زان که منزلگهِ سلطانْ دل ِمسکین ِمن است

یا رب این کعبه‌ی مقصود تماشاگه کیست؟

که مُغیلان طریقش گل و نسرین ِمن است

حافظ از حشمتِ پرویز دگر قصه مخوان

که لبش جرعه‌کش ِخسرو ِشیرین ِمن است

***

   

آقای غلامرضا اعتقادی شعری با موضوع ماه مبارک رمضان خواندند:

ای مسلمان ماه رحمت، ماه رمضان آمده

ماه نیکی و نزول وحی و قرآن آمده

گر که می‌خواهی به دنیا از کف شیطان رهی

این مهِ خوب از برای حفظ ایمان آمده

ماه عفو و رحمت یزدان بُود این مَه یقین

مژده‌ی بخشش به ما از سوی رحمان آمده

راه توبه باز باشد اندر این ماه صیام

پس برو این ره که این ره بهر نیکان آمده

تا که بتوانی برادر دست یک افتاده گیر

تا ببینی مسلمی با قلب شادان آمده

در سحرگاهان به پا خیز و برو راه خدا

تا که بی‌سامانی‌ات بینی که به سامان آمده

من دعا گویم به جان رهبرم در روز و شب

چون که ایشان پیشرو در جود و احسان آمده

هست امام جمعه‌ی ما عالم فرزانه‌ای

کو برای گفتن تفسیر قرآن آمده

اعتقادی هم تمنا دارد از درگاه دوست

تا نبیند جایش اندر قعر نیران آمده

***

 

استاد موسوی عزیز هم شعری زیبا در موضوع ماه رمضان برای خواندن انتخاب کرده بودند:

رمضان از ملکوت جاری است

صبح سبدِ دعایت را بردار

و سیب‌های بهشتی را از رودخانه‌ی سَحَر بگیر

حوا هنوز هم بیدار است

و سپیدی بازوانش از پشت حریر سَحَر پیداست

تا با او نباشی به چشمه سار سَحَر نمی‌رسی

 حوا در تو پیچیده است

و تو باید در روشن صبح

پیش از برآمدنِ خورشید

تن بشویی،

شتاب کُن

شب با سپاهِ ستارگانش در معبرِ باغ‌های خاموش ایستاده است

 سبدِ دعایت را بردار

و سیب را با ستاره بچین

***

 

آقای سید محمد حسینی که سبکی خاص در سرودن دارد دیگر شاعری بود که شعرخوانی را ادامه داد. ایشان در اشعارشان عمدتا به موضوعات اخلاقی، اجتماعی، تربیتی و روان‌شناسی می‌پردازند و معمولا با زبان گویشی (گویش پایتخت) و در قالب مثنوی‌های طولانی داستانی را بیان می‌کنند با رگه‌های طنز قوی؛ که در خلال این داستان‌ها نکات مورد نظر خود را می‌گنجانند:

یه روز ز تنهایی دلم گرفته بود تو خونه

لشکر غم تاخته بود به این دل دیوونه

...

***

 

نوبت به دوست عزیزم علی اکبر عباسی رسید و او هم یک شعر طنز خواند با عنوان "بخور بخور" از زبان (م - الف) یا همان مفسد اقتصادی:

سفره پهن است بیایید شما هم بخورید

ما که خوردیم شما - ای رفقا - هم بخورید

سر این سفره بسی پُرسِ غذا هست هنوز

دو سه تایی ببرید و دو سه تا هم بخورید

نه فقط غصه و غم، حرص و فریب است خوراک

لقمه‌ای چند از این نوع غذا هم بخورید

تا کنون گر که به یاد خودتان می‌خوردید

لقمه‌ای چرب به یاد فقرا هم بخورید

همه چی مال خدا هست، چه عیبی دارد؟

بنشینید کمی مال خدا هم بخورید

مشکل شرعی اگر حل بشود، مشکل نیست

سودِ سرمایه حلال است، ربا هم بخورید

فصل خوردن که شده، حال که هر کی هر کی است

سفره و دیگچه و قابلمه را هم بخورید

و بخندید به ریشِ همه در آن‌ورِ مرز

تک‌خوری کرده به‌دور از شرکا هم بخورید.

گفت یکباره "سمندر" به وی ای حضرت خان

سیر اگر خوب نگشتید مرا هم بخورید

***

 

من که بهمن صباغ زاده‌ام یک کار قدیمی خواندم:

هزار فلسفه دارد كسی که مجنون است

به‌ويژه آن‌كه جنون را به‌ عشق مديون است

طلا كه هيچ، كه از اشك نيز پاک‌تر است

حسابِ هركه سرش از حساب بيرون است

خراب می‌شوم از ديدن و نديدن تو

كه چشم‌های خمارِ تو مست و مي‌گون است

غمِ تو خون دلم را به شیشه ریخته‌ است

تو لاك می‌زنی آرام و من دلم خون است

خدا كند كه بميرم، نبينم اشكِ تو را

كه چشم سرخ تو امشب پر از شبيخون است

"ز گريه مردم چشمم نشسته است به خون

ببین که در طلبت حال مردمان چون است"

***

 

اخیرا به مجموعه‌ای از غزل معاصر دست یافته‌ام که تا حد زیادی با مجموعه‌هایی که امروزه در فضای مجازی منتشر می‌شود تفاوت دارد. بیشتر سایت‌ها و وبلاگ‌هایی که در زمینه‌ی گلچین غزل امروز فعالیت می‌کنند فقط به جذابیت‌های ظاهری و زبانی اثر توجه دارند و گاها شعرهای سست و دم‌دستی هم به این مجموعه‌ها راه پیدا می‌کنند. در این مجموعه آنچه قبل از زبان اهمیت دارد استحکام و قدرت شعر دست. هر هفته یکی از این غزل‌ها را به همان ترتیبی که در آن مجموعه آمده است با شما مرور می‌کنم؛ غزل این هفته از مصطفی محدثی خراسانی است:

كاری كه در مفارقه دیوار می‌كند

تن از ازل میان من و یار می‌كند

گاهی كه خاك را وطنم فرض می‌كنم

در سینه‌ام كسی است كه انكار می‌كند

هر صبحدم دژی ز یقین می‌شوم، ولی

توفان شك دوباره‌ام آوار می‌كند

بی‌حرمتی‌ست پا نزدن بر بساط عقل

وقتی كه عشق این همه اصرار می‌كند

خواب آن چنان گرفته كه باید سؤال كرد

ما را كدام صاعقه بیدار می‌كند؟

***


 

4- شعر محلی تربت؛ اوسنه‌ی شغال دم لکه؛ قسمت هشتم؛ زنده‌یاد استاد محمد قهرمان

برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (b homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (b davat) مورد استفاده می‌گیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشه‌ی windows؛ پوشه‌ی fonts انتقال دهید. (c:\windows\fonts) پس از انتقال، این خط‌ها (فونت‌ها) در رایانه‌ی شما قابل مشاهده خواهد بود.

در خراسان داستان‌های عامیانه را به گویش محلی اُوسِنَه می‌گویند. این افسانه‌ها ساخته‌ی ذهن مردم این مرز و بوم در طول سالیان متمادی بوده است و بیشتر جنبه‌ی سرگرمی داشته و در شب‌های بلند زمستان در شب‌چراغان‌ها (شُو چِرَغو) اهالی روستا دور هم جمع می‌شده‌اند و دور کرسی می‌نشسته‌اند برای کودکان تعریف می‌کرده‌اند. منبع این افسانه‌ها کتاب‌های امیر ارسلان نامدار، هزار و یک شب و چهل طوطی و ... بوده است. با دریع فراوان با افزایش روزافزون رسانه‌های ارتباط جمعی این افسانه‌ها رو به فراموشی و خاموشی می‌روند. این قصه را استاد قهرمان با استفاده از افسانه‌هایی گویشی به گویش تربتی سروده است. در گویش تهرانی هم شاعران معاصر مشابه این کار را انجام داده‌اند مانند پریای شاملو و یا علی کوچولوی فروغ.  امیدوارم از این افسانه‌ی محلی یا همان اوسنه لذت ببرید. این قصه‌ی در 10 قسمت در وبلاگ خواهد آمد و شما می‌تواند آن را پس از کامل شدن با برچسب اوسنه شغال دم لکه بخوانید. من در ترجمه به زبان معیار سعی کردم به زبان قصه‌های کودکان نزدیک شوم.

...

8

جیرِه‌یِ چَن مَهِه‌یِ مُو اَزینْجیَه

خُوردَنُم حِسابْ دَرَه

بی‌حَسابی خُب نیَه

خُودْتار نِجیسُم نِمدَنِن

هر چِرْ رِسی پوز مِزِنِن

خوشِه‌هارْ نیم‌خُور مِنِن، غُژمَه مِنِن

بس که هی از دَمِ دَرْ تا پیشْنِه‌یِ باغ دُویِنْ

پاکْ دِ مینِ او ریِن!

اِی اِلاهُم که شما چِه‌کار بِرِن!

وِر خَرِ مُردُم نِمِگَن، نیمْ‌بَر بَییس سِوار بِرِن؟

رِفِقِمِن، قُبولَه

صَحِبِ ای باغ که نیِن

اَگِر چه که ما و شما نِدَرِم

اَنگورْ خَدایُم به شما به یَگ شَرط

هَمَه گُفتَن که چیَه؟

گُف خیلِ سَخ نیَه

وَختِ ای ساخ مِزِنِن بِرِی شِگَم تِغ و تِوَر

باغِمِر دِ نیصفِ روز خُراب مِنِن

شرطِ مُور - اَگِر قُبول مِنِن - ایَه:

دُمبِ شُمارْ گِرِه بُتُم به تاکا

تا که سَرِ خود نِدُوِن دِ مینِ باغ

وِر اِلَه اِقذِر خِرَبی نِکِنِن

قِسمَتِشِر هَر کِه خُورد و سِر نِرَف، جِغُم کِنَه

تا بیَیُم واش کُنُم جای دِگَه دِبَندُمِش

شَرمِتا نَئْیَه اَگِر صَد کِرَتُم صدا زِنِن

هَمَه گُفتَن که قُبول!

شِغال دُم‌لِکَّه مِرَه

دُمبِ هَمَه‌رْ گِرِه مِتَه

انگورِ سِرِ مُخُورَه

وَختِ مِبینَه هَمَه گرمِ خورْدَنَن

اَرُمَک از میونِشا به دَر مِرَه

وِر بُومبِ باغْبو مُدُوَه

باغْبو دِ خَنَه‌شْ دِ خُوَه

از پوشتِ بوم بِلَن بِلَن جِغ مِکِشَه:

باغِبو! باغِت خُرابْ!

میوِه‌یِ باغِت شِرابْ!

باغِبو اَجیر مِرَه، به دَر میَه

تا بِبینَه که چیَه

چیزِ قابِل نیَه

زِرِ هر تاکِ شِغالِ اِستیه!

...

خوراک چند ماهه‌ی من از همین باغه/ آخه خوردن هم حسابی داره/ بی‌حسابی که خوب نیست/ خودتون رو نجس هم نمی‌دونین/ به هر چی رسید دهن می‌زنین/ خوشه‌های انگور رو نیمه‌خور می‌کنین، مُچاله می‌کنین/ بس که هی از در باغ تا آخر باغ دویدین/ توی باغ ما ریدین/ ای خدایا، بگم که شما چه کار بشین/ نمی‌گن: به خر مردم باید نیم‌بر سوار بشین؟/ رفیقم هستین، قبوله/ صاحب این باغ که نیستین/ اگه چه که ما و شمایی نداریم/ انگور می‌دم به همه‌تون به یک شرط/ همه گفتن: به چه شرطی؟/ شغال دُم‌بریده گفت: خیلی هم سخت نیست/ وقتی که این‌قدر برای شکم‌تون این طرف و اون طرف می‌دوین/ باغم رو تو نصف روز خراب می‌کنین/ شرط منو - اگه قبول می‌کنین - اینه:/ دُم شما رو گره بدم به تاک‌ها/ تا که سرِ خود ندوین توی باغ/ بیخودی این‌قد خرابی نکنین/ هر کس سهمشو خورد و سیر نشد صدام کنه/ تا بیام بازش کنم جای دیگه ببندمش/ خجالت نکشین اگه صد بار هم صدام کنین/ همه گفتن که قبول/ شغال دم‌بریده می‌ره/ دُم همه‌رو گره می‌ده/ بعدش یک شکم سیر انگور می‌خوره/ وقتی می‌بینه همه سرگرم خوردن هستن/ آروم آروم از بین شغال‌ها بیرون می‌ره/ می‌دوه روی بوم خونه‌ي باغبون/ باغبون توی خونه‌ش خواب خوابه/ از روی پشت بوم بلند بلند داد می‌زنه: باغبون باغت خراب!/ میوه‌ي باغت شراب!/ باغبون بیدار می‌شه، بیرون میاد/ تا ببینه که چه خبره/ خبر مهمی نیست/ فقط زیر هر تاک شغالی ایستاده/ ...

... ادامه دارد

***


 

5- شاعر همشهری؛ اسفندیار جهانشیری؛ صفی (1323)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود. 

 

استاد اسفندیار جهانشیری که در شعر صفی تخلص می‌کند از شاعران پیشکسوت شهرستان تربت حیدریه محسوب می‌شوند. خانواده‌ی جهانشیری از خانواده‌هایی است که به طور موروثی شعر می‌گویند و شاعران زیادی از این خانواده به دنیای شعر وارد شده‌اند. از این جمله می‌توان به برادر ایشان آقای محمد جهانشیری و همچنین به شاعر جوان همشهری کورش جهانشیری اشاره کرد. آقای اسفندیار جهانشیری جزو آن دسته شاعرانی هستند که به خوبی توانسته‌اند خود را با تغییرات زبان در دهه‌های اخیر وفق دهند و زبان خود را دائما در طول دوران شاعری‌شان به‌روز کنند. زمانی که من ساکن شهرستان تربت حیدریه شدم به تازگی کتاب فانوس خیال که اثر مشترک آقای اسفندیار جهانشیری و دیگر شاعر توانمند شهرستان تربت حیدریه جناب آقای علی اکبر عباسی بود از چاپ در آمده بود و ایشان جزو شاعران پیشگام غزل نوکلاسیک در آن سال‌ها در شهرستان بودند. ایشان یکی از شاعرانی هستند که حق بسیاری بر گردن من و دیگر شاعران جوان آن سال‌ها که در انجمن شعر تربت حیدریه آمد و شد داشتیم دارند و سعی بسیار داشتند که پایه‌های غزل نوکلاسیک را در شعر تربت حیدریه محکم کنند. خیلی زودتر از این‌ها می‌بایست به زندگی و شعر این شاعر پیشکسوت پرداخته می‌شد اما از آنجایی‌که در تذکره‌هایی که تا به این تاریخ چاپ شده است شرح حال مختصری از ایشان آمده است و من به آن مختصر راضی نبودم و دوست داشتم زندگی‌نامه مفصل‌تری از ایشان را منتشر کنم منتظر موقعیتی بودم که بتوانم با ایشان مصاحبه‌هایی داشته باشم که از قضا در چند جلسه‌ای که اخیرا ایشان را دیدم این قول را از ایشان گرفتم که در این زمینه با من همکاری کنند. چون ایشان در مشهد زندگی می‌کنند و من در تربت حیدریه از طریق ایمیل فرم مصاحبه را برایشان ارسال کردم و ایشان نیز محبت کردند و جواب‌ها را برای من فرستادند. فعلا همان مصاحبه‌‌ی نوشتاری را ویراستاری کردم و تلفنی از ایشان جواب چند سوال پیش‌آمده را پرسیدم و نتیجه را در معرض دید شما گذاشتم اما امیدوارم به زودی زود فرصتی دست دهد که با مصاحبه‌ی حضوری شرح حال مفصل‌تری از ایشان بنویسم.

 

اسفندیار جهانشیری در تاریخ 25 اسفندماه 1323 یکی از روستاهای تابعه‌ی زاوه به نام صفی آباد متولد شد. پدرش که جان‌میرزا نام داشت از متمولین روستا به حساب می‌آمد ملاک (زمین‌دار) بود و چند نفر مزدور و دهقان داشت و از راه دامداری و کشاوزی روزگار می‌گذراند. در سن چهار سالگی به مکتب آخوند روستا به نام شیخ صفدر می‌رود و شروع به فراگرفتن قرآن می‌کند. روستای صفی آباد در آن تاریخ هنوز مدرسه نداشت و او تا سن 10 سالگی در مکتب مذکور درس خواند. در سال 1333 که برای اولین بار در روستای صفی آباد مدرسه ابتدایی دایر شد پدرش او را برای ثبت نام به مدرسه می‌برد و چون به لحاظ سن و معلومات برای نشستن در پایه‌ی سوم ابتدایی مناسب بوده مدیر مدرسه از وی آزمون پایه‌ی دوم دبستان می‌گیرد و وی پس از قبولی در این امتحان از کلاس سوم ابتدایی به بعد را در مدارس جدید می‌گذراند.

اسفندیار جهانشیری دوره‌ی ابتدایی را در همان روستان می‌گذراند و سپس برای ادامه‌ی تحصیل عازم شهرستان تربت حیدریه شده و در دبیرستان قطب واقع در چهارراه فرهنگ ثبت نام کرده و دور از پدر و مادر و خانه و خانواده به تحصیل ادامه می‌دهد. پدرش توانسته بود منزلی در خیابان فرمانداری بخرد و در اختیار وی قرار دهد تا راحت‌تر باشد. وی سال هفتم و هشتم را در یک سال تحصیلی می‌خواند و امتحان می‌دهد و تا پایان کلاس یازدهم که به آن دیپلم ناقص می‌گفتند در تربت می‌ماند و پس از آن به توصیه اطرافیان که می‌گفتند برای دیپلم گرفتن و ادامه‌ی تحصیل دبیرستان‌های مشهد بهتر از تربت است برای تحصیل به مشهد می‌رود و در دبیرستان فردوسی مشهد ثبت نام و یک سال باقیمانده را در این دبیرستان ادامه‌ی می‌خواند و در سال 1342 موفق می‌شود در رشته‌ی علوم طبیعی دیپلم بگیرد.

پس از اخذ دیپلم وارد دوره‌ی خدمت سربازی شده و به مدت دو سال دوره‌ی سپاه دانش را در یکی از روستاهای دورافتاده‌‌ی زنجان طی کرده و پس از آن به استخدام آموزش و پرورش درمی‌آید. در سال 1347 در حالی که مشغول خدمت بود توانست در انستیتو تکنولوژی مشهد فوق دیپلم بگیرد و در ادامه حدود سال 1356 یا کمی قبل، پس از وقفه‌ای چند ساله وارد دانشگاه علم و صنعت شده و در رشته‌ی مهندسی برق ادامه تحصیل داد. این ادامه تحصیل مصادف می‌شود با سال‌های انقلاب و وی به مدت دو سال از تحصیل باز می‌ماند و نهایتا در حدود سال‌های 61 - 62 با مدرک کارشناسی برق از این دانشگاه فارغ‌التحصیل شد. از آن تاریخ به بعد به عنوان مربی برق در هنرستان‌‌های فنی طالقانی و دکتر حسابی تربت حیدریه مشغول خدمت شده تا سال 1377 که بازنشسته شده‌اند. چند سال بعد از بازنشستگی به مشهد رفته و در ساکن این شهر شده و اکنون نیز عضو نظام مهندسی خراسان هستند و در نظام مهندسی مشهد مشغول به کار می‌باشند.

وی در خصوص گرایشش به شعر و کسانی که او را در این راه تشویق کرده‌اند می‌گوید: "علاقه‌مندی من به شعر با تشویق یکی از دبیران ادبیاتم در دبیرستان قطب به نام آقای ادیبی در تربت حیدریه شروع شد و به یاد دارم که بعضی اشعارم در همان سال‌های 1335 و 1340 در روزنامه‌ی «ستاره‌ی قطب» تربت حیدریه به سرپرستی مرحوم سهیلی که اولین روزنامه‌ی تربت بود چاپ می‌شد". آقای جهانشیری در تمام دوران دبیرستان و دانشگاه و هنگام خدمت به عنوان مربی در هنرستان‌های تربت حیدریه هرگز از سرودن شعر غافل نشد و به سبک‌ها و قالب‌های مختلف غزل، نیمایی، شعر سپید و شعر محلی با گویش تربتی علاقه‌داشته و از همان ابتدا با انجمن شعر قطب تربت حیدریه همکاری داشته و جزو اعضای مفید و موثر این انجمن به حساب می‌آمد. لازم به توضیح است که ایشان در سرودن اشعار محلی بسیار چیره‌دست بوده و اشعار ایشان در این باب یعنی سرودن شعر در قالب‌های مختلف به گویش محلی تربت حیدریه از پختگی و عین حال لطافت خاصی برخوردار است.

ایشان در مورد علایق شعری‌شان می‌گویند: "در ابتدا علاقه‌ی من فقط به اشعار نیمایی بالاخص اشعار مرد مردستان نیمای بزرگ و شاگردان خلف ایشان چون اخوان و فروغ فرخ زاد و دیگر نوپردازان بود و از میان این‌ها که نام بردم اشعار فروغ برایم جذابیتی خاص داشت. اما با تاسیس انجمن قطب در تربت حیدریه و انس با شاعرانی چون زنده‌یاد سید علی اکبر بهشتی و ارتباط کم و بیش با شادروان ذبیح الله صاحبکار کم‌کم به غزل علاقه‌مند شدم. در ادامه‌ی این راه و پس از آشنایی با شاعرانی چون غلامرضا شکوهی با غزل نو که بعد به نوکلاسیک مشهور شد آشنا شدم. از شاعران گذشته اشعار یغمای نیشابوری را بسیار دوست می‌داشتم به طوری که بعدها مجموعه‌ای به نام «این غزل هم بی قصه نیست» در رابطه با شعر ایشان نوشتم که اکنون با چاپ رسیده است و یادآور خاطرات و گفته‌هایی است از این شاعر و آن‌چه دیگران راجع به یغمای نیشابوری گفته‌اند به طور کلی کنکاشی است در شعر او و خصوصیات اخلاقی و زندگی‌‌ این شاعر نیشابوری."

همانطور که در مقدمه عرض کردم استاد اسفندیار جهانشیری جزو پیشگامان غزل نوکلاسیک در تربت حیدریه محسوب می‌شود و سال‌های سال در این زمینه کار کرده و همیشه با خواندن غزل‌های نو و تازه در جلسات انجمن جوانان را با این نوع غزل آشنا کرد و عده‌ی زیادی از جوانان با ایشان همراه شده و کم‌کم در جلسات انجمن شعر تربت حیدریه غالب شعرا غزل می‌گفتند و سعی می‌کردند در غزل‌هایشان به تاسی از ایشان و دیگر شاعران پیشرو در این زمینه زبان نو و واژه‌های امروزی و نو را وارد غزل‌های خود کنند. به یاد دارم در همان زمان ایشان بسیار دوست داشتند که این نوع غزل را هم تا آنجا که می‌شود قاعده‌مند کنند و کتابی نوشته بودند در خصوص غزل نوکلاسیک و تاریخچه و شرح آن و در این کتاب سعی کرده‌ بودند نمونه‌های کاملی از این غزل را بیاورند. من این کتاب را در حالی که هنوز دست‌نویس بود دیدم و خواندم و بسیار لذت بردم و امیدوارم به چاپ برسد و علاقه‌مندان از خواندنش بهره ببرند.

اسفندیار جهانشیری در تعریف شعر می‌گوید: "تعریف شعر همیشه دستخوش تحولات بوده و هست، و تا کنون تعاریف زیادی از شعر شده است و این طور می‌شود نتیجه گرفت که همواره با توجه به تغییراتی که در ساحت شعر و سرایش و ملاک‌ها و معیارهای آن روی داده است تعرف شعر هم عوض شده است، پس شعر تابع تعریف نیست و در حقیقت این تعریف شعر است که تابع شعر به حساب می‌آید."

ایشان در خصوص قالب‌های مختلف شعری و علاقه‌شان در این خصوص می‌فرمایند: " تنها شعر کلاسیک را می‌توان در قالب‌های مختلف شعری بیان کرد و در شعر نیمایی و شعر سپید و شعر حجم و نیز شعر فرم، قالب شعری منتفی است و تنها عنصری که از قالب‌های کهن در این انواع شعر مشهود است موسیقی است. در حال حاضر می‌توان گفت غزل را به سایر قالب‌ها ترجیح می‌دهم."

از ایشان در خصوص شعر امروز و جایگاه آن در زندگی بشر امروز سوال کردم و ایشان اینگونه پاسخ داد: "شعر امروز به طور کلی در بطن جامعه جای کمی دارد. از این نظر کمتر در فهم عامه می‌گنجد و چون با موسیقی مردم ما هماهنگی ندارد و تنها شاعرانند که شعر امروز را دست به دست می‌کنند و می‌توان گفت آن را می‌فهمند، لذا گورستانی از انواع شعر در کتاب‌ها و مجموعه‌های مختلف به چاپ می‌رسد که تفکیک آن‌ها به طور اخص امکان‌پذیر نیست. اینطور برداشت می‌شود که سرنوشت بدی در انتظار شعر امروز است و گمان نکنم دیگر شعر به جایگاه بارزی در جامعه بشری - به خصوص در مملکت ما -  دست پیدا کند."

آقای جهانشیری به گفته‌ی خودشان در گذشته در جشنواره‌های مختلف شرکت می‌کردند و در اولین جشنواره رضوی که در سال 1382 در نیشابور برگزار شد یکی از 12 نفر برگزیده بودند، اما امروزه کمتر شعری از ایشان را در جشنواره‌ای می‌بینیم و دلیلش عدم علاقه‌ی ایشان به شعر فرمایشی است.

در خصوص آثار و اشعار ایشان باید گفت که آثار ایشان در بسیاری از تذکره‌ها از جمله تربت عشق و شعر دربی و سخنوران زاوه چاپ شده است و بسیار از اشعار گویشی ایشان در کتاب‌هایی که در زمینه‌ی ادبیات عامه‌ی تربت حیدریه منتشر شده است موجود می‌باشد. اما مجموعه شعر مستقلی از خود چاپ نکرده‌اند. ایشان دو مجموعه‌ی اشتراکی هم چاپ کرده‌اند که اولی شامل غزل‌های نوکلاسیک ایشان است که با همکاری دیگر شاعر توانمند همشهری‌مان آقای علی اکبر عباسی به نام «فانوس خیال» در سال 1383 به چاپ رسید و مجموعه‌ی دیگر ایشان به نام لحظه‌های بی برگشت شامل اشعار نیمایی ایشان است که در کنار اشعار سپید علی امیری در همان سال 1383 منتشر شد. اما ایشان در حال حاضر مشغول جمع آوری اشعارشان از جمله کلیه‌ی شعرهای گویشی، غزل‌ها، قصیده‌ها، رباعی‌ها و دیگر اشعار هستند که هر کدام در حد کتابی مستقل است و امیدوارم به زودی مجموعه‌ی این کتاب‌ها به ناشری سپرده شوند و به بازارهای نشر راه پیدا کنند.

 

در ذیل نمونه‌هایی از شعر ایشان را با هم می‌خوانیم:

غزل

تمام مردم شهر از هراس بی‌تابند

هنوز شب نرسیده‌ست شحنه‌ها خوابند

 به موج حادثه‌ها تن سپرده را بگذار

كه این گروه دغا از قبیله آبند

 گرفته از سخن پیر قصه‌گوی دلم

كه قصه‌ها همگی قصه‌های یك بابند

 به روی شعر نشد باز روشنایی صبح

هنوز پنجره‌هامان اسیر آدابند

 من از قبیله‌ی دردم كه زخم تاول‌ها

به پینه‌زار دو دستم همیشه شادابند

 

دست التجا

آنچه آسان می‌رسد بر مردم آسان می‌دهند

بهر نانی گاه مردم نیز ایمان می‌دهند

در خیال نوجوانان مرگ گر ناباوری‌ست

لیک پیران گاه مُردن سخت‌تر جان می‌دهند

خصلتی را من بنازم کز سر عِزّ و شرف

نان خود از اهل می‌گیرد به مهمان می‌دهند

زیر و رو دارد جهان هر لحظه‌ای، غافل مباش

گه شود فرمان‌برانی را که فرمان می‌دهند

زنده‌جانی را ندیدم من شقی‌تر از بشر

وز چه گو این نام نیکو را به انسان می‌دهند

با خدا باش و نگر در خاکیان اخلاص را

کان نکویان بر مریضان حکم درمان می‌دهند

در بیابان بارها من دیده‌ام با چشم خویش

روزی ِگرمی میان سنگ بریان می‌دهد

پیش آن صاحب‌کرم یازید دست التجا

شیر پستان را به طفل چشم‌گریان می‌دهد

***

 

حنجره‌ی بلالی

وقتی طنین حنجره‌هامان بلالی‌اند

بُت‌ها تمام آدمکان سفالی‌اند

غارت شوند یکسره جالیزهای دشت

وقتی مترسکان شب اینجا خیالی‌اند

حتی خطور ترس به دل ره نمی‌برد

آنجا که زنگ‌های خطر احتمالی‌اند

در حیرتم از اینکه افق‌های باز هم

خود پرده‌دار شب‌زده‌ی این حوالی‌اند

در باغ ما ز داغ صنوبر کسی نگفت

کین زخمیان باغ هم از این اهالی‌اند

گُل‌های مِهر تف زده در دستِ خاطرات

بیچاره‌ها اسیر غم خشکسالی‌اند

پیچیده‌اند خار و خسان گِرد زخم خویش

این تیره‌ها همیشه بدین تیره‌حالی‌اند

دیگر به شعر هم نتوان خوش نمود دل

تا ذهن‌های خسته ز احساس خالی‌اند

***

 

چشم بارانی

امروز که در چشم تو بارانی‌ام ای عشق

یک لحظه امان‌گیر ز ویرانی‌ام ای عشق

رو بر در دیگر نکنم گر که تو امشب

در شعله‌ی تردید بپیچانی‌ام ای عشق

هرگز نشود تا شکنم حُرمتِ غم را

صد بار چو در خویش بسوزانی‌ام ای عشق

با این همه تدبیر نشد آن‌که زُدایم

نقشی که رقم خورد به پیشانی‌ام ای عشق

تاریک شدم چون شب ظلمانی ِتردید

برخیز شبی بهر چراغانی‌ام ای عشق

کو غیر تو و مِهر توام دست نجاتی

از ورطه‌ی این بی سر و سامانی‌ام ای عشق

صد بلبل شوریده نواخوان شده در باغ

امروز در این شور غزل‌خوانی‌ام ای عشق

در سینه برویان پس از این بذر وفا را

امروز که در چشم تو بارانی‌ام ای عشق

***

 

شعرهای محلی استاد اسفندیار جهانشیری را می‌توانید به طور کامل در برچسب شعر محلی اسفندیار جهانشیری در وبلاگ مشاهده کنید.

غزل محلی تربت؛ پِیْ‌دُلَّخِ عشق

مرغِ عشقِ قِفَسِت کِردی و پِرُّندی مُور

آی، بی‌پیر! به خاکِ سیَه اِنچُندی مُور!

سال‌ها بو دِ زِمی‌زارِ غَمِت خُو کِردُم

اَوِ شَهْ‌جویِ دِلِت بویُم و گِردُندی مُور

زِندَه بویُم که اُمِد ریشه دِ جونم زَه و تو

حُگمِ سُوْ کَنْدیُم از ریشَه و سوزُندی مُور

بَس‌کِه اُوسَنِه‌یِ فِرهاد دِ گوشُم خُونْدی

نَه‌اُمیدُم زِ خودِت کِردی و گِرْیُندی مُور

تِلْخُوِ سینَه نِخِلْ‌بَندِ تِماشای تو بو

که چِنو زود بِه‌دَرْ رِخْتی و شُلپُندی مُور

کَغَذِ باد تو بویُم که دِ پِیْ‌دُلَّخِ عشق

یِلَه کِردی نَخِ ای کَغَذ و جِرُّندی مُور

مِیْمِ سَوْزِ چِقِ دیفالِ تو بویُم شُو و روز

کَندی از ریشَه و وِرْ خاکِ غم اِنْشُنْدی مُور

بخت و روزِرْ مِدَنیستُم مُو از اوّل به خدا

که تو بی‌پیر شُدی بختم و تَوُنْدی مُور

***

 

 

غزل محلی؛ شعری که در زیر خواهد آمد ویژگی منحصر به‌فردی دارد و آن هم این است که در هر بیت و مصرع به ضرب‌المثلی اشاره دارد که صمیمیت خاصی به شعر بخشیده است. متاسفانه چون در زمینه‌ی شعر محلی تا به‌حال کتابی از شاعر این شعر، استاد اسفندیار جهانشیری چاپ نشده است به اشعار ایشان دسترسی نداریم و همین اندک را هم مدیون حافظه‌ی آقای عباسی هستیم. امیدوارم کتاب شعر محلی ایشان به‌زودی چاپ شود تا ظرفیت‌های شعر محلی تربت بیش از پیش آشکار شود.

یَگ بوز دِ گِلَه دَرَه نو کیسَه‌یِ نو کَسَه

یَگ جُوِ هنر دَرَه، خَلقِر مِنَه دِنگَسَه

قُمری دِ سرِ شَخَه از چَهچَهه لُو بِستَه

از وختِ غِزِل‌خو رَف جِل‌وَزَق و چِل‌پَسَه

با گفتنِ بسم‌الله هرگِز نِمِری مُلّا

صد بار دِ سُوْ اُفتی تا رَف نِمَد خَسَه

خود نوکِریِ خود کُو، نِه نوکِریِ ارباب

کی‌ بو که شِگِم‌سِر رَف از لیشتَنِ کَسَه؟

بُگذار خدا یَگ‌هُو دیفالِ بُلُمبَنَه

کی حاتَم و تارو رَف از سِگ‌دُو و تِلوَسَه؟

هَر غورَه که شیری رَف دَمَن‌پِچِ تاکی بو

یَگ لاخ نِکی حَرکَت از صد چِلِ قِلْمَسَه

سَگ دَنَه و چِپّونِش، چی هَست دِ اَنْبونِش

اِی گوشنَه‌گِدایِ دِه تا کِی‌ مِزِنی پَسَه؟

مُخکَم کُو بِنایِ شِعر از پَیَه که وِربادَه

کاخِه که بِنا رِفتَه از خَکَه و از مَسَه

***

 

غزل محلی:

تَه‌بِساطِ هر خِرمَن موشتِ کاهیُم دَرَه

مونِ اَمبِزِ گُندُم جُو سیاهیُم دَرَه

چو چِنی تِمُم کِردی با مُو و نِدَنِستی

سُخت و سوزِ ما اَخِر اشک وآهیُم دَرَه

مُور تو اَخِرِ عُمری از خودِت وِر اَوُردی

بی‌خِبر که ای عَشِق خَنِه خواهیُم دَرَه

یَک دَمِ دِ ای پیری سَر بِزن به ما یَک شُو

ای دِلِ خِرَبِه‌یْ ما سِرپِناهیُم دَرَه

رَفتی از بِخِ ای دل نَه‌گِذَر نِدَنِستی

ای کِوِر بی‌اَخِر کورِه‌راهیُم دَرَه

پوشتَه کِردی از کوشتَه با نِگاه و نِمدَنی

مونِ ای‌هَمَه عَشِق بی‌گناهیُم دَرَه

بی‌وِفا اَگِر اِقذِر ما دِ چَشمِ تو خارِم

خارِ سَرِ دیفالُم یَک نگاهیُم دَرَه

از کنارِ چِپّی‌اُو رَد مِری و نِمدَنی

رِشتِه‌یِ قِناتِ عشق قَرِه‌چاهیُم دَرَه

اَنبِزایِ شعرِ ما وِرمِگَن خِلَشورَه

مونِ انبزِ گُندُم موشتِ کاهیُم دَرَه

***

 

دوبیتی‌های محلی

در خراسان این شعرها را فریاد یا چاربیتی می‌گویند و با آواز مخصوصی می‌خوانند. در گذشته‌ای نه چندان دور، مردمان زادگاهم تربت حیدریه در شبهاي بلند زمستان در شب‌چراغان‌هايشان دور هم جمع مي‌شده‌اند و اصطلاحا، صدا به صدا (صدا وِر صدا) مي‌انداخته‌اند و به محض خوانده شدن مصرع چهارم يك فرياد، نفر بعد مصرع اول فريادش را به آن وصل مي‌كرده و اغلب در همان موضوع فريادي مي‌خوانده. آنها كه طبعي داشته‌اند هم بر اساس شرايط زمان و مكان فريادي مي‌ساخته‌اند.

***

1

رِسی پیری و رَفتُم پاک کِلهور

دو پا شَلّ و شِلورَه، چَشمِ مُو کور

دِ ای پِل‌ْبَستِ نَهَموارِ دنیا

نَسِق تا تِختَه رَ، گُو مُفتَه از زور

***

2

نیَه عیبِ اَگِر قارو گُدا رَ

گُدا قارو اَگِر رَ، صد بِلا رَ

خُدا، وَرگُم که او روزِرْ نیَرَه

که مارِ نیش‌دارِ ایژدِها رَ

***

3

گُداطعبِه که قارو رَ گُدایَه

دِوایْ نَه‌اَزِمودَه صد بِلایَه

خُدا، دورِش بِگِردُم خُب مِدَنیست

که از اوّل به خر شاخِ نِدایَه

***

4

مُو پِنْدیشتُم که غَم ور دیل مُشُرَّه

نِدَنیستُم اَزو وِر هَم مُکُرَّه

قِرِشمارِ اَگِر لوطی رَ، بِرَّه‌مْ

اَوَل گِردَنِ خَلوشِر مُبُرَّه

***

5

مِگَن که عَشِقی بادِ هَوایَه

دِوایَه اوّلِش، بعدِش بِلایَه

مِگَن که عشق رِسْوَیی نِدَرَه

پیشَنی ما دِ ای کارا سیایَه

***

6

اَگِر اُفتی نِگاهُم وِر نِگاهِت

گُناهِت وُ هَمو چَشمِ سیاهِت

عَشِقی دا اَخِر کارِ به دَستِت

اَلو زَ تا تَهِش انبارِ کاهِت

***

 

منابع:

کتاب شعر دربی؛ استاد سید علی موسوی

کتاب تربت عشق؛ فریاد نیشابوری

سخنوران زاوه؛ محمود فیروزی مقدم

فانوس خیال؛ علی اکبر عباسی و اسفندیار جهانشیری

***


 


 

۶- شعر طنز؛ مستزاد اعتدال؛ سعید سلیمان پور (بوالفضول الشعرا)؛ گردآورنده علی اکبر عباسی

آقای دکتر سعید سلیمان پور در سال ۱۳۵۱ در ارومیه به دنیا آمده است. او شاعر، فیلمنامه‌نویس و مدرس ادبیات است و در حال حاضر رئیس دفتر طنز حوزه‌ی هنری استان آذربایجان غربی می‌باشد. ایشان وبلاگی دارند که به نام بوالفضول‌الشعرا در آن مطلب می‌نویسد. ایشان این وبلاگ را در تیر 1388 تاسیس کرده‌اند http://bolfozool.blogfa.com؛ ایشان در وبلاگ دیگری اشعار ترکی خودشان را منتشر کرده‌اند. خواندن این وبلاگ را به علاقه‌مندان طنز توصیه می‌کنم.

 

آمدی خوش آمدی ای دلبر شیرین مقال

اعتدال، ای اعتدال!

آی و افراطی‌گری‌ها را ببر زیر سؤال!

اعتدال، ای اعتدال!

توی بازی سخت پیچاندی حریف مست(1) را

بُردی آخر دست را

در ربودی توپ را، چون کرد داور «جامپ بال»!(2)

اعتدال، ای اعتدال!

تا شدی پیروزِ میدان، هان نگردی این‌زمان

وامدار این و آن

دوستی‌های جناحی را خدارا بی‌خیال!

اعتدال، ای اعتدال!

گفته‌ای فهرستی از شایستگان در دست‌توست

آفرین، دستت درست!

بی‌حضور نخبگان توفیق تو باشد محال

اعتدال، ای اعتدال!

چشم ما را کرده‌ای روشن ز  تدبیر و امید

دلبر صاحب کلید!

کوری چشم عدوی زشت‌کار و بدسگال

اعتدال، ای اعتدال!

طالع نحسی ز دعواهای حزبی شد پدید

جان ما بر لب رسید

فال ما فرخنده کن ای دلبر فرخنده فال

اعتدال، ای اعتدال!

از سیاسی‌بازی یک عده، ملت  تلخکام

لطف عالی مستدام

وا رهان ما را از  این هنگامه و جنگ و جدال

اعتدال، ای اعتدال!

تفرقه هر دم که بر کشور امیری کرده‌ است

حال‌گیری کرده‌است

پس بزن با همدلی او را حسابی ضدّحال!

اعتدال، ای اعتدال!

آن یکی با اختلاسش پول ملت را که بُرد

با خیالی تخت خورد!

می‌کند بی‌استرس الساعه دندان را خلال!

اعتدال، ای اعتدال!

این یکی بار خودش را بسته در این اقتصاد

عامل  رانت و فساد

می‌چپاند پول بیت‌المال را توی جوال!

اعتدال، ای اعتدال!

گر تویی مرد عمل، این گوی و این میدان، بیا

جنگ کن با مافیا

معتدل دیگر نباش اینجا و گوشش را بمال(!)

اعتدال، ای اعتدال!

تا نباشی، مملکت را نیست امّید فلاح

زین جناح و آن جناح

دم غنیمت دان که فوری بگذرد این چار سال

اعتدال، ای اعتدال!

از برای مشکلات آن روز دادی راه حل

حالیا وقت عمل!

با عمل تکمیل کن کار خود ای صاحب‌کمال!

اعتدال، ای اعتدال!

پول ملّی را تورّم توی میدان نبرد

سکّۀ یک پول کرد!

اعتبار و اقتداری بخش از بهر ریال

اعتدال، ای اعتدال!

گرچه می‌باشد جوان در آرزوی ازدواج

مانده طفلک هاج و واج

عاشق‌است اما بدون مسکن و بی‌اشتغال

اعتدال، ای اعتدال!

اقتصاد مملکت را طرح‌های نو بیار

کن تورّم را مهار

تا نگردد هیچ کس شرمندۀ اهل و عیال

اعتدال، ای اعتدال!

توی کابینه چو کردی نخبگان را دست‌چین

شاعران را هم ببین!

کن «وزیر طنز»، مخلص را به عنوان مثال!

اعتدال، ای اعتدال!

 

(1): منظور مست از غرور است نه چیز دیگر!

(2): Jump Ball. داور، توپ را در آغاز بازی بسکتبال به هوا می‌اندازد تا یکی از  دو بازیکن دو تیم که زرنگ‌تر است، آن را در هوا بقاپد! (به قول زنده یاد اخوان ثالث: «قافیه را از زیر سنگ هم که شده باید در آورد!»)

تهران امروز - ۱۶ تیر ۹۲

***


)

۷- فراخوان

انجمن شنبه‌شب‌ها

جلسات هفتگی انجمن شنبه‌شب‌ها در اولین روز هفته (راس ساعت ۶ بعدازظهر) در طبقه‌ی پایین مسجد قائم واقع در خیابان قائم برگزار می‌شود. این جلسات به خواندن و بررسی آثار ادبیات کلاسیک، ارائه کنفرانس‌هایی در زمینه‌ی ادبیات و شعرخوانی و نقد شعر اختصاص دارد. از تمامی علاقه‌مندان دعوت می‌شود در این جلسات شرکت کنند.

 

جلسه‌ی مثنوی خوانی

جلسات مثنوی‌خوانی به همّت احسان انوریان، همشهری هنرمند و مهربان‌ و به روایت دکتر رضا نجاتیان هر سه‌شنبه در حسینیه‌ی صفار شرق واقع در خیابان باغسلطانی، باغسلطانی 9 برگزار می‌گردد. در این جلسه که ساعت 9:00 سه‌شنبه‌شب‌ها شروع می‌شود ابتدا حکایتی از مثنوی معنوی، اثر بی‌بدیل مولانا جلال‌الدین بلخی، خوانده می‌شود. پس از روایت داستان، حاضرین در جلسه، برداشت‌های خود از داستان را بیان می‌کنند و پیرامون آن به بحث و تبادل نظر می‌پردازند.

 

انجمن شعر باران

انجمن باران سه‌شنبه‌ها در مکان میدان شهدا، ساختمان انجمن‌های اداره‌ی ارشاد اسلامی از ساعت ۱۷ به بعد برگزار می‌شود. این جلسه به همت آقای محسن اسلامی تاسیس شده است و هر سه‌شنبه پذیرای شاعران گرامی است. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به وبلاگ انجمن http://baran-torbat.blogfa.com و یا با شماره‌ی همراه 09290776107 شاعر جوان همشهری، آقای محمد امیری تماس بگیرید.

 

انجمن داستان نویسی

از تمامی علاقه‌مندان به نویسنگی دعوت می‌شود در جلسات انجمن داستان که به سرپرستی استاد موسوی هر هفته یک‌شنبه‌ها از ساعت 16 الی 25 در محل کانون بسیج هنرمندان واقع در خیابان فردوسی شمالی، میدان بسیج، کانون فرهنگی ورزشی جوانان بسیج برگزار می‌شود، شرکت کنند. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به وبلاگ انجمن داستان تربت حیدریه http://andkt.blogfa.com مراجعه کنید.

 

کتاب‌سرای بهارک

آقای امین دائیان صاحب این کتاب‌فروشی خود یک کتاب‌خوان حرفه‌ای و بسیار علاقه‌مند است که عمرش را با کتاب صرف کرده و اطلاعات زیادی در این زمینه دارد. اهل کتاب می‌توانند با مراجعه به این کتاب‌فروشی کتاب مورد نظر خود را راحت‌تر پیدا کنند و یا سفارش دهند تا برایشان تهیه شود. البته با توجه به این‌که در تربت حیدریه بیشتر کتاب‌فروشی‌ها تبدیل به لوازم‌التحریر شده است و یا کم‌کم در حال تبدیل است، حمایت از این کتاب‌فروش ِکتاب‌دوست را وظیفه‌ی خود دانستم. آدرس: خیابان فردوسی جنوبی؛ بین فردوسی جنوبی 56 و 58؛ سرای امین؛ داخل سرا، سمت چپ؛ کتاب‌سرای بهارک؛ آقای امین دائیان؛ 05313333977


 


92گزارش جلسه‌ شماره 1007 به تاریخ 22/4/ (حضار)

استاد نجف زاده، بهمن صباغ زاده؛ علی اکبر عباسی، غلامرضا اعتقادی سید محمد حسینی و استاد سید علی موسوی حاضرین جلسه را تشکیل می‌دادند و جلسه در ساعت 20:00 به پایان رسید.