گزارش جلسه شماره 1008 به تاریخ 29/4/92 ارسالی از همشهری عزیزمان بهمن صباغ زاده
گزارش جلسه شماره 1008 به تاریخ 29/4/92
به نام آفرینندهی زیباییها
درود دوستان عزیز. این هفته در جلسهی شعر شنبهشبها مطالبی بیان شد که باعث تعجب من و دیگر دوستان شاعرم شد. یکی از شاعران انجمن با خود آخرین شمارهی نشریهی پیام ولایت که از نشریات محلی تربت حیدریه است را آورده بود و مطالب مندرج در یکی از صفحههای آن را برایمان خواند. مطلب از طرفی خوشحالکننده و از طرفی بسیار ناراحتکننده بود. عنوان مطلب این بود: "اثر هنری تربت حيدريه با صدای عقيلی و آهنگسازی استاد كيوان ساكت در تالار وحدت تهران طنينانداز شد". این خبر برای هر تربتیای خوشآیند است و باعث افتخار است. در توضیح مطلب استاد کیوان ساکت گلایه کرده بود از ادارهی ارشاد که ابتدا با پیگیری زیاد از ایشان خواسته بود که آهنگی برای سرود تربت بسازند و ایشان هم با استفاده از ملودیهای زیبای جنوب خراسان و شعر استاد محمدرضا خسروی همشهری شاعرمان اقدام به ساخت این اثر کردهاند. لازم است که بگویم استاد خسروی علاوه بر شعر، محققی توانا هستند و تحقیقات ایشان پیرامون ولایت زاوه در کتابی با عنوان جغرافیای تاریخی ولایت زاوه منتشر شده است که شاهکار است. (زندگینامهی این شاعر همشهری در آرشیو وبلاگ موجود است) خلاصه... سرود آماده میشود و با دریغ فراوان این سرود در شورای شعر خراسان رد میشود و در نهایت سرود تربت با شعر یکی از شاعران تربتی و آهنگسازی یکی دیگر از هنرمندان همشهری ساخته میشود. گلایهی آقای ساکت از ارشاد کاملا به حق است و به نظر من از سیستم ارشاد توقعی غیر از این نمیتوان داشت. در ادامه آقای ساکت گفته است که آن سرودی که در تربت تهیه کردهاند را شنیده و اصلا نپسندیده است. این هم حق است و هر هنرمندی زاویهی نگاهی دارد و میدان نقد و نظر هم باز است. آنجا ناراحت شدم که آن آهنگساز را مردک بینوا خوانده بودند و شعر آن شاعر را مایهی خجالت دانسته بودند. و آن بیت زهردار که: ماه نور افشان و سگ عوعو كند / هر كسی بر طينت خود میتند. آن مردک بینوا! را شاید شما ندیده باشید، ولی من دیدهام و یکی از بهترین انسانهایی است که در زندگیام با ایشان برخورد کردهام. آنقدر مهربان است که در یک برخورد عاشقش میشوی و آنقدر عاشقانه ساز میزند که دل آدم را میبرد. و آن شاعر که شعرش خجالتآور است! هم یکی از بهترین دوستانم است که سالها است به انجمن شعر میآید و در بیادعایی ضربالمثل است. با اینکه سن و سالی گذرانده است و مویی سپید کرده هرگاه شعر میخواند از کوچکترین اعضای انجمن شعر نظر میخواهد و در این سالها جز مهربانی و خوشرویی کسی از این همشهری شاعر ندیده است. خلاصه... حرف من این است که مگر نه این که هنر روح انسان را جلا میدهد؟ پس آنکه هنرمندتر است روح پاکتری دارد. این حرفها از او که هنرمندتر است بعید است. دلم به درد آمد که به این آدمهای نازنین توهین شده بود... همین.
در این شماره خواهید خواند:
1- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ غزل شمارهی 206 تا 210؛ گزیدهی دیوان شمس؛ به انتخاب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
3- کنفرانس ادبی؛ دیدار شمس و مولانا؛ سید مجید سادات کیایی
3- شعرخوانی؛ حمیدرضا عبداله زاده، غلامرضا اعتقادی، محمد جهانشیری، علی اکبر عباسی، بهمن صباغ زاده.
4- شعر محلی تربت؛ اوسنهی شغال دم لکه؛ قسمت نهم؛ زندهیاد استاد محمد قهرمان
5- شاعر همشهری؛ سید محمد قاری فیض آبادی (1343)
6- شعر طنز؛ ای دارو؛ سعید سلیمان پور (بوالفضول الشعرا)
7- فراخوانها؛ انجمن شنبهشبها؛ جلسهی مثنوی خوانی؛ انجمن شعر باران؛ انجمن داستان نویسی؛ وبلاگ سیاهمشق (همین وبلاگ)؛ کتابسرای بهارک
جلسه، ساعت 6:05 بعدازظهر آغاز شد.
۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ گزیدهی غزلیات شمس؛ تصحیح دکتر شفیعی کدکنی؛ قسمت چهل و دوم
این غزلها که به انتخاب استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برگزیده شدهاند معدودی از غزلیات شمس هستند و ایشان از بین 3339 غزل دیوان شمس (بر اساس نسخهی شادروان استاد فروزانفر) تنها 466 غزل را انتخاب کردهاند. ایشان در برخی از غزلها، تنها به نقل ابیات برگزیده اکتفا کردهاند. اما با اینحال سعی کردهاند گزیدهی جامعی از غزلیات شمس را داشته باشند به نحوی که نمونههای مختلف غزلهای جناب مولانا را در بر بگیرد. با توجه به وقت اندک جلسه و اینکه از دو ساعت زمان هر جلسه تنها میشود نیم ساعت را به ادبیات کلاسیک اختصاص داد، مجبور بودیم از گزیدهی غزلیات استفاده کنیم که در غیر اینصورت حدود 13 سال طول می کشید تا تمام غزلها خوانده شود. نتیجه این شد که گزیدهی حاضر را انتخاب کردیم و در هر جلسه 5 غزل از این کتاب را با قرائت شاعران حاضر در جلسه میشنویم و استاد نجفزاده و استاد موسوی در مواردی که لازم است توضیحاتی را ارائه میفرمایند.
غزل شماره دویست و شش (1377 نسخهی فروزانفر)
ای با من و پنهان چو دل، از دل سلامت میکنم
تو کعبهای، هر جا روم قصدِ مقامت میکنم
هر جا که هستی حاضری، از دور در ما ناظری
شب خانه روشن می شود چون یادِ نامت میکنم
گه همچو بازِ آشنا بر دستِ تو پَر میزنم
گه چون کبوتر پَرزنان آهنگِ بامت میکنم
گر غایبی، هر دم چرا آسیب بر دل میزنم؟
ور حاضری، پس من چرا در سینه دامت میکنم؟
دوری به تن، لیک از دلم اندر دل تو روزنیست
زان روزن دزدیده من، چون مَه پیامت میکنم
ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو
ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم
من آینهیْ دل را ز تو این جا صقالی میدهم
من گوش خود را دفترِ لطفِ کلامت میکنم
در گوشْ تو، در هوشْ تو، و اندر دلِ پُرجوشْ تو،
اینها چه باشد؟ تو منی، وین وصف عامت میکنم
ای دل، نه اندر ماجرا میگفت آن دلبر تو را؟
«هر چند از تو کم شود از خود تمامت میکنم»
گه راست مانند «الف»، گه کژ چو حرف مختلف
یک لحظه پخته میشوی، یک لحظه خامت میکنم
گر سالها ره می روی، چون مُهرهای در دست من
چیزی که رامش میکنی، زان چیز رامت میکنم
ای شه حسام الدین حسن، میگوی با جانان که «من
جان را غلاف معرفت بهرِ حسامت میکنم»
غزل شماره دویست و هفت (1379 نسخهی فروزانفر)
آمد خیالِ خوش که من از گلشنِ یار آمدم
در چشمِ مستِ من نگر کز کویِ خمّار آمدم
سرمایهی مستی منم، هم دایهی هستی منم
بالا منم، پستی منم، چون چرخ دوّار آمدم
آنم کز آغاز آمدم، با روح دمساز آمدم
برگشتم و بازآمدم، بر نقطه پرگار آمدم
گفتم: «بیا، شاد آمدی! دادم بده، داد آمدی!»
گفتا: «بدید و داد من کز بهر این کار آمدم»
هم من مه و مهتابِ تو، هم گلشن و هم آبِ تو
چندین ره از اشتابِ تو بیکفش و دستار آمدم
خندان درآ، تلخی بکُش، شاباش! ای تلخیِّ خوش
گلها دهم، گر چه که من، اول، همه خار آمدم
غزل شماره دویست و هشت (1390 نسخهی فروزانفر)
بازآمدم، بازآمدم، از پیشِ آن یار آمدم
در من نگر، در من نگر، بهرِ تو غمخوار آمدم
شاد آمدم، شاد آمدم، از جمله آزاد آمدم
چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آن جا روم، آن جا روم، بالا بُدم، بالا روم
بازم رهان، بازم رهان، کاین جا به زنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بُدم، دیدی که ناسوتی شدم؟
دامش ندیدم، ناگهان در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم، ای پسر، نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نیستم، من دُرِّ شهوار آمدم
ما را به چشمِ سَر مبین، ما را به چشم سِر ببین
آن جا بیا، ما را ببین، کاینجا سبکبار آمدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم
من گوهرِ کانی بُدم کاین جا به دیدار آمدم
یارم به بازار آمدهست، چالاک و هشیار آمدهست
ور نه به بازارم چه کار؟ وی را طلبکار آمدم
ای شمس تبریزی، نظر در کل عالم کی کنی؟
کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم
غزل شماره دویست و نه (1362 نسخهی فروزانفر)
یار شدم، یار شدم، با غمِ تو یار شدم
تا که رسیدم برِ تو از همه بیزار شدم
گفت مرا چرخ فلک: عاجزم از گردش تو
گفتم: این نقطه مرا کَرد که پرگار شدم
غلغلهای می شنوم روز و شب از قبّهی دل
از روش قبّهی دل گنبدِ دوَار شدم
تا که فتادم چو صدا ناگه در چنگ غمت
از هوس زخمهی تو کم ز یکی تار شدم
دزدد غم گردنِ خود از حذرِ سیلیِ من
زانکه من از بیشهی جان حیدرِ کرّار شدم
تا که بدیدم قدحش سَردِهِ اوباش منم
تا که بدیدم کُلَهش، بیدل و دستار شدم
تا که قلندردل من داد میِ مُذهِل من
رقصکنان، دلقکشان جانب خمّار شدم
گفت مرا خواجه فرج: صبر رهاند ز حرج
هیچ مگو کز فرج است اینک گرفتار شدم
چرخ بگردید بسی تا که چنین چرخ زدم
یار بنالید بسی تا که در این غار شدم
نیم شبی همره مه روی نهادم سوی ره
در هوس خوبیِ او جانب گلزار شدم
گاه چو سوسن پیِ گُل شاعر و مدَاح شدم
گاه چو بلبل به سحر سُخرهی تکرار شدم
زوبع اندیشه شدم، صدفن و صدپیشه شدم
کارِ تو را دید دلم، عاقبت از کار شدم
غزل شماره دویست و ده (1393 نسخهی فروزانفر)
مُرده بُدم، زنده شدم، گریه بُدم، خنده شدم
دولتِ عشق آمد و من دولتِ پاینده شدم
دیدهی سیر است مرا، جانِ دلیر است مرا
زَهرهی شیر است مرا، زُهرهی تابنده شدم
گفت که «دیوانه نهای، لایق این خانه نهای»
رفتم دیوانه شدم سلسله بَندَنده شدم
گفت که «سرمست نهای، رو که از این دست نهای»
رفتم و سرمست شدم، وز طرب آکنده شدم
گفت که «تو کُشته نهای، در طرب آغشته نهای»
پیش رخ زندهکُنش، کشته و افکنده شدم
گفت که «تو زیرککی، مست خیالی و شکی»
گول شدم، هول شدم، وز همه برکنده شدم
گفت که «تو شمع شدی، قبلهی این جمع شدی»
جمع نیم، شمع نیم، دودِ پراکنده شدم
گفت که «شیخی و سَری، پیشرو و راهبری»
شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم
گفت که «با بال و پری، من پر و بالت ندهم»
در هوس بال و پرش بیپر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو: «راه مرو، رنجه مشو
زانکه من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم»
گفت مرا عشق کهن: «از بر ما نقل مکن»
گفتم: «آری، نکنم، ساکن و باشنده شدم»
چشمهی خورشید تویی، سایهگهِ بید منم
چونکه زدی بر سر من، پست و گُدازنده شدم
تابشِ جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلم
اطلسِ نو بافت دلم، دشمنِ این ژنده شدم
صورت جان، وقت سحر، لاف همیزد ز بطر
بنده و خربنده بُدم، شاه و خداونده شدم
شُکر کند کاغذِ تو، از شِکَر بیحد تو
کآمد او در برِ من، با وی ماننده شدم
شُکر کند خاکِ دُژم، از فلک و چرخ به خم
کز نظر وگردشِ او، نورپذیرنده شدم
شُکر کند چرخ فلک، از مَلِک و مُلک و مَلَک
کز کرم و بخششِ او روشن و بخشنده شدم
شُکر کند عارفِ حق، کز همه بُردیم سَبَق
بر زبرِ هفت طبق، اختر رخشنده شدم
از توام ای شهره قمر، در من و در خود بنگر
کز اثرِ خندهی تو گلشنِ خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامُش و خود جمله زبان
کز رخ آن شاه جهان فرّخ و فرخنده شدم
***
مطلع غزلهای هفتهی آینده:
غزل شماره دویست و یازده (1394 نسخهی فروزانفر)
دفع مده، دفع مده، من نروم تا نخورم
عشوه مده، عشوه مده، عشوهی مستان نخرم
غزل شماره دویست و دوازده (1397 نسخهی فروزانفر)
زین دو هزاران من و ما، ای عجبا، من چه منم!
گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم
غزل شماره دویست و سیزده (1400 نسخهی فروزانفر)
تیز دَوَم، تیز دَوَم، تا به سواران برسم
نیست شوم، نیست شوم تا برِ جانان برسم
غزل شماره دویست و چهاره (1403 نسخهی فروزانفر)
آمدهام که سر نهم، عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییام که نی، نی شکنم، شکر برم
غزل شماره دویست و پانزده (1409 نسخهی فروزانفر)
ای تو بداده در سحر از کف خویش بادهام
ناز رها کن، ای صنم، راست بگو که: دادهام
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1008 به تاریخ 920429, بازخوانی ادبیات کلاسیک, گزیدهی غزلیات شمس
+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1392ساعت 19:27 توسط بهمن صباغ زاده | نظر بدهید
گزارش جلسه شماره 1008 به تاریخ 29/4/92 (کنفرانس ادبی)
3- کنفرانس ادبی؛ دیدار شمس و مولانا؛ سید مجید سادات کیایی
در این بخش کنفرانسهایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبهشبها در جلسه ارائه میشود مطالعه میکنید. در هفتههایی که برنامهای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایاننامه و ... را انتخاب میکنم و در این بخش میآورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم میتوانند اگر مقالهای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید میدانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانت در مواردی که در نوشتهی دیگران مشکل تایپی و ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح میباشد در کروشه به نام نویسندهی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.
بارها در جلسه راجع به شمس و مولانا و دیدار ایشان و رابطهی ایشان بحث شده است و نظرات مختلفی که در این باب است توسط اساتید توضیح داده شده است. از وقتی که غزلهای مولانا در آغاز جلسه میخوانیم من سعی کردهام که تا جایی که امکان دارد راجع به مولانا جلالالدین مقالهها و کنفرانسهایی پیدا کنم و در جلسه ارائه کنم تا با کمک این اطلاعات و بحث و بررسی بیشتر پیرامون زندگی مولانا و شمس درک بهتری از غزلهای مولانا داشته باشیم. استاد موسوی هم در این باب معمولا مطالبی را در جلسه مطرح کرده و میکنند و توضیحاتی راجع به غزلهای مولانا میدهند که به روشن شدن مضمون غزلها برای شاعران حاضر در جلسه کمک بسیار کرده است. با خواندن این مقاله به نظرم رسید که خوب است در این بخش آورده شود. امیدوارم مورد توجهتان قرار بگیرد.
دیدار شمس و مولانا؛ سید مجید سادات کیایی
دربارهی دیدار نخستین شمس و مولانا سخن بسیار گفتهاند. گروهی از آن به دیدار دو عاشق و برخی به دیدار دو معشوق یاد کردهاند. دیدار جان با جان هم گفتهاند که من این را بیشتر میپسندم.
واقعا معلوم نیست اگر آن ملاقات رازآلود رخ نمیداد اکنون نامی از شمس و مولانا در عالم بود یا نه. این که در آن دیدار چه گذشت بر ما روشن نیست، هرچند درباره آن بسیار گفتهاند و نوشتهاند. اکثر آن چه نوشتهاند و به دست ما رسیده است، بوی اسطورهسازی و مبالغه میدهد و کمتر نشانی از واقعیت دارد.
افلاکی در مناقبالعارفین ماجرا را این گونه شرح می دهد: "روزی مولانا پس از درس ،از مدرسه پنبه فروشان سواره بیرون آمد، شمس بیرون مدرسه او را دید و پرسید که محمد "ص" برتر است یا بایزید؟ مولانا جواب داد: واضح است محمد"ص" برتر است. و شمس پرسید پس چرا محمد "ص" گفت: "ما عرفناک حق معرفتک (خدایا آن چنان که باید تو را نشناختم) اما بایزید گفت: "سبحانی! ما اعظم شانی" ( منزّهم من! چه بلند مرتبهام !)؟ گویند مولانا با شنیدن این سخن از هوش رفت و از استر افتاد. بعضی نیز مانند جامی در نفحاتالانس گفته اند مولانا جوابی داد که شمس از هوش رفت.
اما در مقالات شمس داستان این ملاقات طور دیگری بیان شده است که با واقعیت بیشتر سازگاری دارد. در آن جا آمده است وقتی شمس به قونیه میرسد و محضر مولانا را درک میکند، به او میگوید: "بسیار خوب! ما وعظ تو را شنیدیم و خیلی هم لذت بردیم. تو علامهی دهری و همه چیز را خیلی خوب بلدی و کتاب معارف پدرت را نه یک بار و دو بار، بلکه هزار بار خواندهای و خیلی خوب بلدی، حالا بگو ببینم حرفهای خودت کو؟"
در مورد تاریخ این ملاقات گفتهاند در سال 642 ه.ق بوده است که شمس به قونیه وارد شد و پس از 16 ماه آن جا را ترک گفت و دوباره در سال 644 به قونیه بازگشت ودر سال 645 برای همیشه ناپدید شد.
شمس روح بیقراری بود که در پی یافتن کسی از جنس خویش ترک خانه و کاشانه کرده بود و دائما در سفر بود تا جایی که به او لقب شمس پرنده داده بودند. خود او میگوید: "کسی میخواستم از جنس خود، که او را قبله سازم و روی بدو آورم، که از خود ملول شده بودم." ( خط سوم، ص 111)
شمس که در دههی ششم عمر خود بود، مولانای 38 ساله را همان گمشدهی سالیان دراز خود مییابد و او را به قماری میخواند که هیچ تضمینی برای برنده شدن در آن وجود نداشت. مولانا با تمام خلوص وارد این قمار عاشقانه میشود و گوهر عشق میبرد.
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
(دیوان کبیر، غزل 1085)
شمس نیز با دیدن مولانا آن کسی را که میخواست یافته بود و حالا میتوانست هر آن چه در دل داشت و دیگران از فهمش عاجز بودند با او در میان بگذارد. او که ظاهراً مردی درشتخو، دیرجوش و کمحوصله بود، حرفهای زیادی برای گفتن داشت اما گوش و دلهای زیادی برای شنیدن و پذیرفتن آنها نمییافت. به قول خودش:
من گنگ خواب دیده و خلقی تمام کر
من عاجز از گفتن و خلق از شنیدنش
(خط سوم)
و دربارهی وجود مبهم و سر در گم خود در مقالات شمس از خطاطی سخن می گوید که سه گونه خط مینوشته است، یکی از آنها را خود او و دیگران میتوانستند بخوانند، دومی را فقط خود او میخوانده و سومی را نه خطاط میتوانست بخواند و نه دیگران، و شمس می گوید: "این خط سوم منم". "چنان که آن خطّاط سه گونه خط نبشتی؛ یکی او خواندی لا غیر، یکی هم او خواندی و هم غیر، یکی نه او خواندی نه غیر او. آن منم که سخن گویم. نه من دانم نه غیر من". (خط سوم، آغاز کتاب)
بزرگترین و گرانبهاترین و شاید بتوان گفت تنها هدیهای که شمس به مولانا در آن قمار عاشقانه بخشید، "عشق" بود. همان چیزی که تنها معیار شمس برای ارزیابی مردمان بود. علم و زهد و فضل و عبادت هرگز در مقابل عشق برای او رنگ و بویی نداشت، تا جایی که حتی پدرش را مورد انتقاد قرار می داد که از "عشق" بیخبر است.
در مقالات شمس پدر خود را این گونه توصیف میکند: "نیکمرد بود و کرمی داشت. در سخن گفتن آبش از محاسن فرو آمدی. الا عاشق نبود. مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر". (مقالات شمس،1/119)
البته شمس این متاع را به دیگران و حتی بزرگانی از عالم عرفان عرضه کرده بود ولی به چشم هیچ یک آن گونه که به چشم مولانا آمد، نیامد. این توان و قوه در مولانا بود که دست به قماری بزند که هیچ تضمینی برای بُردن نداشت، بلکه ممکن بود دنیا و آخرتش را بر سر آن بگذارد. اما مولانا چنان مست و شیدا شده بود که حاضر بود به خواست شمس به هر خلاف عادتی دست بزند تا به کام خود برسد.
از خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
(حافظ)
مولانا که پس از دیدار با شمس تولدی دوباره یافته بود، درس و بحث و وعظ را رها کرد و به شعر و ترانه و سماع روی آورد و نکوهش نکوهشکنندگان را به هیچ گرفت.
زاهد بودم ، ترانهگویم کردی
سر حلقه ی بزم و بادهجویم کردی
سجاده نشین باوقاری بودم
بازیچه ی کودکان کویم کردی
(رباعیا ت مولانا، دیوان شمس، 236، شفیعی کدکنی)
اما شمس به مولانا چه گفته بود که او را این گونه واله و شیدا کرده بود؟ شاید غزل زیر بهترین جواب باشد:
گفت که دیوانه نهای، لایق این خانه نهای
رفتم و دیوانه شدم سلسلهبندنده شدم
گفت که سرمست نهای، رو، که از این دست نهای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کُشته نهای، در طرب آغشته نهای
پیش رخ زندهکُنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی، مست خیالی و شکی
گول شدم، هول شدم، وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی، قبلهی این جمع شدی
جمع نیم، شمع نیم، دودِ پراکنده شدم
گفت که شیخی و سَری، پیشرو و راهبری
شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم
(دیوان کبیر ، غزل 1393)
مدت همراهی این دو در مرحله نخست پس از دیدار اول از 16 ماه تجاوز نمیکند. مولانا در این مدت چنان شیفتهی شمس می شود که به هیچ وجه تاب دوری او را ندارد. اما زمزمههایی مبنی بر رفتن شمس میشنود و ملتمسانه از او میخواهد که نرود.
روشنی ِخانه تویی، خانه بمگذار و نرو
عشرت چون شکر ما را تو نگه دار و نرو
عشوه دهد دشمن من، عشوهی او را مشنو
جان و دلم را به غم و غصه بمسپار و نرو
دشمن ما را و تو را بهر خدا شاد مکن
حیلهی دشمن مشنو، دوست میازار و مرو
هیچ حسود از پی کس نیک نگوید صنما
آن چه سزد از کرم دوست، به پیش آر و مرو
(دیوان کبیر، غزل 2143)
همینطور که از ابیات بالا معلوم است، ظاهرا وقتی مولانا تغییر رویه داده است و از کرسی تدریس و سجادهی پیشنمازی دست کشیده و دست ارادت کامل به شمس تبریزی داده است، عدهای از مدرسان علوم شرعی و برخی از مریدان مولانا را خوش نیامده است و نسبت به شمس حسد و دشمنی ورزیدهاند. و چه بسا نقشهی قتل شمس را در سر میپرورانیدند. بنابراین، شمس که خواهان چنین آشوب و بلوایی نبود و شاید از جان خویش نیز بیمناک بود، از قونیه بیخبر خارج میشود و به دمشق می رود.
پس از این که مولانا از حضور شمس در دمشق آگاه میشود نامههای بسیار به او مینویسد تا به قونیه بازگردد، حتی فرزند خود سلطان ولد را با عدهای از مریدان به دمشق میفرستد و سرانجام شمس تسلیم اصرار مولانا شده و به قونیه باز میگردد اما این بار نیز همان حسدها و دشمنیها شمس را مجبور به ترک قونیه میکند؛ با این فرق که دیگر بازگشتی در کار نبود و مولانا مدتها در هجر او سوخت و غزلهای سوزان سرود. مولانا به هیچ وجه نمیخواست مرگ شمس را باور کند. ناباورانه این رباعی را با خود میخواند که:
که گفت که:"آن زندهی جاوید بمرد؟"
که گفت که:"آفتاب امید بمرد؟"
آن دشمن خورشید، بر آمد بر بام
دو چشم ببست، گفت :"خورشید بمرد"
(رباعیات مولانا، 84 دیوان شمس، شفیعی کدکنی)
کم کم مولانا باورش شد که شمس برای همیشه رفته است. این بار شمس از درون خود مولانا طلوع کرد و معلوم شد شمس تبریزی با آن همه بزرگی و عظمتی که داشت، بهانهای بود برای ایجاد تحولی شگرف در مولانا و بیان قصهی عشق از زبان شیرین او برای همهی عالمیان.
مولانا دیگر اهل طرب شده بود نه اهل حسرت و آه. او دیگر به دنبال شمسی خارج از وجود خود نمیگشت، چون هزاران شمس از درون او به خارج نور میافشاندند. وقتی مریدی به خاطر نرسیدن به محضر شمس و ندیدن او آهی کشید و گفت: "حیف!" مولانا برآشفت و گفت: "اگر به خدمت مولانا شمسالدین تبریزی نرسیدی – به روان مقدس پدرم! - به کسی رسیدی که در هر تای موی او هزار شمسالدین آونگان است و در ادراک سرِّ سرِّ او حیران!".
شمس تبریز خود بهانهست
ماییم به حسن لطف، ماییم
با خلق بگو برای روپوش
کو شاهِ کریم و ما گداییم
ما را چه ز شاهی و گدایی
شادیم که شاه را سزاییم
محویم به حُسنِِ شمس تبریز
در محو، نه او بود نه ماییم
(دیوان کبیر، غزل 1576)
منابع:
1-خط سوم،دکتر صاحب الزمانی
2-دیوان حافظ
3-دیوان کبیر
4- مقالات شمس
5-مناقب العارفین
6- نفحات الانس
منبع: سایت دکتر سادات کیایی
http://www.drsadatkiaei.com/index.php?option=com_content&view=article&id=23:1389-06-02-12-08-03&catid=4:1388-09-09-16-46-27&Itemid=12
http://karsi.blogfa.com/
***
3- شعرخوانی
شعرخوانی با پنجاه و سومین غزل از دیوان حافظ، با قرائت استاد احمد نجف زاده آغاز شد:
منم که گوشهی میخانه خانقاه من است
دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است
گَرَم ترانهی چنگِ صبوح نیست چه باک؟
نوای من به سَحَر آهِ عذرخواهِ من است
ز پادشاه و گدا فارغم به حمدالله
گدایِ خاکِ درِ دوست، پادشاهِ من است
غرض ز مسجد و میخانهام وصالِ شماست
جز این خیال ندارم - خدا گواه من است -
مگر به تیغ اجل خیمه برکَنَم، ور نی
رمیدن از درِ دولت نه رسم و راهِ من است
از آن زمان که بر این آستان نهادم روی
فرازِ مسندِ خورشید تکیهگاه من است
گناه اگر چه نبود اختیار ما، حافظ
تو در طریقِ ادب باش و گو: «گناه من است»
***
حمیدرضا عبداله زاده جوان بااستعداد و مودب، و شاعر توانمند همشهری، اولین شاعری بود که استاد از او خواستند شعر بخواند و او هم ما را به شعر سپید کوتاهی مهمان کرد:
غم لبههای تیزی دارد
هر چقدر هم که ماهرانه لای کلیمات بپیچیاش
باز هم یک گوشهاش میزند بیرون
***
آقای اعتقادی عزیز هم مانند همیشه شعری مناسبتی خواندند. شعر امروز ایشان قطعهای است که در موضوع ولادت امام حسن مجتبی ع سروده شده:
مسرور و شاد است عالمی از مقدم فرخندهاش
او زادهی زهرا بود، جانها به قربان حسن
چون او ندیده عالمی بعد از علی و مصطفیٰ
هم جنّ و اِنس و هم ملک باشد به فرمان حسن
چون پا نهاد اندر جهان، خلق جهان شد شادمان
هرگز نخواهد دید کس با جود و احسان حسن
ساقی بیا جامی بده از بادهی عشق ولا
تا پُر کنی جان مرا از زهد و عرفان حسن
کی لایق عشق ویام؟ دیوانهی میخانهام
یا در رکاب مِهر او گردم به میدان حسن
هر کس که دارد زو ولا، باشد به رضوان جای او
دارد امیدی این چنین کو هست مهمان حسن
در کوی او سرگشتهام، دیوانهام، دیوانهام
چون مجرمم در نزد حق دستم به دامان حسن
ای اعتقادی، شاد شو، تو غم مخور بهر صله
باشند راد و مهربان این دوستداران حسن
***
آقای محمد جهانشیری ابتدا یک غزل زیبا خواندند و پس از آن شعری خواندند که ماجرایی دارد و آن ماجرا از این قرار است که در سال گذشته ادارهی ارشاد طرحی را اجرا کرد که در آن هر شهرستانی سرودی تولید کند که در مراسم و مناسبتها پخش شود. سرود تربت حیدریه با شعر آقای محمد جهانشیری و آهنگ ساختهشده توسط هنرمندان همشهری من جمله احسان انوریان ساخته شد. آقای کیوان ساکت که ظاهرا از این شعر و آهنگ راضی نبوده مطالبی نوشته و در آن به شاعر و آهنگساز اثر توهین کرده است. من قضاوتی نمیکنم و شما ارجاع میدهم به مطلب نوشتهشده توسط کیوان ساکت در شمارهی اخیر نشریهی پیام ولایت؛ و از باب وظیفهای که در گزارش شعرهای خواندهشده در جلسه دارم، شعری که آقای جهانشیری در جواب آن نوشتهها خطاب به جناب آقای ساکت سرودهاند را نقل میکنم:
مرا به جرعهی جام نگاه مهمان کن
به تیر ترکش زلف سیاه مهمان کن
گره ز بافهی زلفت به دلبری بگشا
به رغم تیرگی شب به ماه مهمان کن
به صد کرشمه بنوشان شراب عشقت را
به کوی میکده بعد از گناه مهمان کن
رواق خانهی دل را به مهر جارو زن
به کنج خلوت یک سرپناه مهمان کن
به قهر از بر من بیبهانه دامن کش
تنور آتش دل را به آه مهمان کن
به زندهداری شبهای بیتو سر کردن
به تلخکامی عمر تباه مهمان کن
نوید وصل تو گر در ضمیر تقدیر است
چه باک گر که بگویم به چاه مهمان کن
***
در صفحههای این ولایت درج کردید
اخباری از آن درددلهای نهان را
تعریف از آوازِ «سالار عقیلی»
در جمع خوب تربتیهای کلان را
منت نهادید و به گوش ما رساندید
تنظیم آهنگ و صدای تارتان را
بردید تا تالار وحدت شهر ما را
پُر کرد این آوازهها گوش جهان را
«کیوان ساکت» را به کیهان برد بالا
در زیر پا له کرد شأن دیگران را
از ماجراهای سرود ملی شهر
از شعرشان، وز رد شدن از امتحان را
از ضعف آهنگی ز مرد بینوایی
تا شاعری بیمایه و کار گران را
از عوعو سگ در غم تابیدن ماه
حمد و ستایش از رئیس آن زمان را
اینها هنرمندی کیوان عزیز است؟
شر میرسد از این هنر فهم و گمان را
این است تاج پُر شکوهِ آفرینش؟
معنا نموده ماندنیِ جاودان را
از میوهاش خم میکند سر را درختی
شرمنده میسازد به صبرش باغبان را
بگذار تا مردم قضاوت پیش گیرند
فرق میان بهتری و بهتران را
ترک ادب کارهنرمندانهای نیست
زایل کند تاثیرِ تفسیر بیان را
وقتی که مسئولی صداقت را نهان کرد
گم میکند اجر تلاش این و آن را
با هر کسی یک جور بازی کرد ایشان
تا این نفاق افتاد جمع شاعران را
ما پیش از کار شما شعری سرودیم
هرچند شعری ساده در حد توان را
گفتیم از آرایهها بیگانه باشیم
هرگز نیاوردیم الفاظی چنان را
شعری که حتی بچههای هفت ساله
آسان بیاموزند وُسع شهرشان را
الگویمان بانگ سرودی بود ساده
مانند «ای ایران» که دارد این بیان را
در شعر «ای ایران» کسی هرگز ندیده
یک واژهای از واژههای کمنشان را
دل داده هر کس بیتی از آن را شنیده
بیآنکه بشکافد مبانی زبان را
در هر کجای کشورِ ایران که باشی
پُر کرده ذهن کودک و خُرد و کَلان را
شعر جناب «خسروی» بسیار نغز است
نقدی نشاید آن ادیب مهربان را
همشهری خوب دیار پاک زاوه
آن مرد تاریخ و محقّق در زمان را
از باب اینکه قصدمان شعرِ سرود است
عذر جسارت بایدم این گفتمان را
میشد به ابریشم عوض میکرد آسان
جای معمای «نسیج پرنیان» را
لفظ «گیاه زعفران» ارج کمی است
باید طلای سرخ شأن زعفران را
از زادگاهش «قلب عالم» یاد کرده
در قلب ایران مینمود این آشیان را
جای «کرامندی» به لفظی آشناتر
میکرد وصف آن ملائک پاسبان را
شاید بگویی در کنار گود گفتم
لِنگش کنی در لحظهای یک پهلوان را
اینک در استقبال شعر خوب ایشان
طبعم اگر یاری کند این امتحان را
آن را که گفتم در همان قالب بریزم
شاید پسندیدی تو هم شعر روان را
گفتی خجالت داری از اشعار ما ها
یک بار دیگر هم تحمل کن زیان را
هر کس بلندآوازه سازد شهر من را
دستش ببوسم گر نکوبد این و آن را
(تربت عشق)
میان قلب ایران سرزمینیست
که با خورشید هشتم همجوار است
بنای خُلق و خوی مردمانش
به آئین محبت استوار است
همان شهری که در دامان صبحش
نسیم موطن «عطار» دارد
مزار «قطب دین حیدر» که نامش
نشان از محرم اسرار دارد
دیارِ حکمت و اندیشه و مِهر
هنر زیبندهی فرّ و شکوهش
هزاران لاله بر دامن نهاده
بلندای سترگ «پیشکوه»اش
خوشا آن آفتابش کز «نه دی»
صلای سرخ بر اندیشه میزد
زمانی پیشتر از همّتِ فجر
هواداران شب را ریشه میزد
زر از گنجینهی «زرمهر» دارد
طلای سرخ شأن زعفراناش
گره بر فرش پا انداز افتاد
ز تار و پود «ابریشمکشان»اش
گذرگاهی که کام تشنه میجُست
شکر از «آبقندآب» زلالش
دعای عاشقان تربت عشق
خداوندا! نگهدار از زوالش
محمد جهانشیری
***
نوبت به دوست عزیزم علی اکبر عباسی رسید و او در این جلسه شعری نخواند و با گفتن این که شعر تازهای ندارم از شعرخواندن شانه خالی کرد. اما من دلم نمیآید بدون شعری از او گزارش را ادامه دهم، با هم شعری از اشعار قبلی ایشان میخوانیم:
خو کردهام به خلوت تنگ اتاقها
تحریم کردهاند مرا کوچهباغها
جالیز من! دگر به مترسک امید نیست
وقتی شریک مال شود با کلاغها
یک صاعقه، خیال ِشب از باغ ما گذشت
افتاده است پشت سرش اتفاقها
از بازوی درخت بریدند و ساختند
بازوی تیشهها و تبرها، چماقها
زیبای من! بهار رسید و به جای گل
بر شاخههای خشک ببین رقص زاغها
فانوسهای دودزده حکم دادهاند
باید فنا شوند همه چلچراغها
طوفان نوشته بود به پیشانی درخت
تقدیر توست در کف دست اجاقها
***
من که بهمن صباغ زادهام دو کار جدید در جلسه خواندم که یکی غزلی بود به رسم غزلهای همیشگیام، یعنی عاشقانهای ساده؛ و دیگری غزلی بود که با کارهای دیگرم تفاوت آشکاری دارد و آنهم به این دلیل است به «اسماعیل مهری» مهربانترین دوستم تقدیم شده است. من و «اسماعیل مهری» از کلاس اول هنرستان با هم همکلاس و دوست شدیم. او خط مینوشت و خیلی دوست داشت که من هم خطاط شوم و در این راه خیلی به من کمک کرد، اما من هرگز نتوانستم نستعلیق را به خوبی او بنویسم. اسماعیل اولین کسی بود که ترانههای و غزلهای ابتدایی مرا میخواند و تشویقم میکرد و از من میخواست که به سرودن ادامه بدهم و به گردن من و شعرم حق بسیار دارد. امیدوارم یک عمر خوب و خوش زندگی کند و من هم بتوانم دوست خوبی برای او باشم:
بغل کن زانوانت را و با غم سر کن اسماعیل
به روز من نشستی، عشق را باور کن اسماعیل
بیا و سر به روی شانهام بگذار و در یک دم
تمام بغض این سی ساله را پرپر کن اسماعیل
منم، سنگ صبورت، آشنای دیر و دورت، من
بلرزان شانهها را، چشمها را تر کن اسماعیل
بیا، هر چند مستم، امشب اما تا سحر هستم
شراب و شعر آوردم، بزن، لب تر کن اسماعیل
دوتارم را نوایی کوک کردم، کیفمان کوک است
بزن، بشکن، بریز، اما بخوان، محشر کن اسماعیل
قلم بردار و دعوت کن تمام میپرستان را
خودم هم ساقدوشت میشوم، باور کن اسماعیل
از آن انگشتهای جوهر بیافشان، خط به خط بنویس
خمار آن کششهایم، قلم را سر کن اسماعیل
23 تیرماه 1392
***
اخیرا به مجموعهای از غزل معاصر دست یافتهام که تا حد زیادی با مجموعههایی که امروزه در فضای مجازی منتشر میشود تفاوت دارد. بیشتر سایتها و وبلاگهایی که در زمینهی گلچین غزل امروز فعالیت میکنند فقط به جذابیتهای ظاهری و زبانی اثر توجه دارند و گاها شعرهای سست و دمدستی هم به این مجموعهها راه پیدا میکنند. در این مجموعه آنچه قبل از زبان اهمیت دارد استحکام و قدرت شعر دست. هر هفته یکی از این غزلها را به همان ترتیبی که در آن مجموعه آمده است با شما مرور میکنم؛ غزل این هفته از سید حسن حسینی است:
شاهدِ مرگ غمانگيز بهارم، چه كنم؟
ابر دلتنگم، اگر زار نبارم چه كنم؟
نيست از هيچ طرف راهِ برونشُد ز شبم
زلفِ افشانِ تو گرديده حصارم، چه كنم؟
من كزين فاصله غارتشدهی چشم توام
چون به ديدار تو افتد سر و كارم چه كنم؟
يك به يك با مژههايت دل من مشغول است
ميلههای قفسم را نشمارم چه كنم؟
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1008 به تاریخ 920429, شعر تربت حیدریه
+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1392ساعت 19:23 توسط بهمن صباغ زاده | نظر بدهید
گزارش جلسه شماره 1008 به تاریخ 29/4/92 (شعر محلی تربت)
4- شعر محلی تربت؛ اوسنهی شغال دم لکه؛ قسمت نهم؛ زندهیاد استاد محمد قهرمان
برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (b homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (b davat) مورد استفاده میگیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشهی windows؛ پوشهی fonts انتقال دهید. (c:\windows\fonts) پس از انتقال، این خطها (فونتها) در رایانهی شما قابل مشاهده خواهد بود.
در خراسان داستانهای عامیانه را به گویش محلی اُوسِنَه میگویند. این افسانهها ساختهی ذهن مردم این مرز و بوم در طول سالیان متمادی بوده است و بیشتر جنبهی سرگرمی داشته و در شبهای بلند زمستان در شبچراغانها (شُو چِرَغو) اهالی روستا دور هم جمع میشدهاند و دور کرسی مینشستهاند برای کودکان تعریف میکردهاند. منبع این افسانهها کتابهای امیر ارسلان نامدار، هزار و یک شب و چهل طوطی و ... بوده است. با دریع فراوان با افزایش روزافزون رسانههای ارتباط جمعی این افسانهها رو به فراموشی و خاموشی میروند. این قصه را استاد قهرمان با استفاده از افسانههایی گویشی به گویش تربتی سروده است. در گویش تهرانی هم شاعران معاصر مشابه این کار را انجام دادهاند مانند پریای شاملو و یا علی کوچولوی فروغ. امیدوارم از این افسانهی محلی یا همان اوسنه لذت ببرید. این قصهی در 10 قسمت در وبلاگ خواهد آمد و شما میتواند آن را پس از کامل شدن با برچسب اوسنه شغال دم لکه بخوانید. من در ترجمه به زبان معیار سعی کردم به زبان قصههای کودکان نزدیک شوم.
...
9
...
به خَنَه وِرمِگِردَه
چُوشَفتِ وِرمِدَرَه
قوچ مِنَه بالایِ شِغالا، وِرمِگَه
بِستِنْ اَگِر جونِ شما مِخَرَه!
از جَرحِ دل چُوشَفْتِشِرْ
مِکِشَه وِر بَختِشا
گاهِ وِر ای مُدُوَه
گاهْ وِرو دِراز مِرَه
هَمَهشا وِر اَجّ و بُج بهدَر مِرَن
لَتِ پُختِهیْ مُخُورَن
دُمبِشا وا نِمِرَه
هر چه زورکَن مِزِنَن
وَختِ رِفتَن نَعَلاج
دُمبِشارْ مُکُرچِنَن
هَمَه دُملِکَّه مِرَن
مُدُوَن تا قِلمِنَه
بِرِیْ که زودتَر بِجِهَن هَمدِگَرِرْ پِی مِزِنَن
تول مِتَن، خُچار مِتَن
پایِ هَمِر لِقِیْ مِنَن
اَخِرِش بهدَر مِرَن
هَمَه رِفتَن دِ زوزَه
رَدِ زِخما مِسوزَه
وَختِ به مِیْدو مِرِسَن دولَه مِنَن
یاد اَزو شِغال نَقولَه مِنَن
جِغ مِکِشَن: چه خاکِ رَف وِر سَرِ ما
شِغالِ دُملِکَّه فِرِب دا هَمَه مارْ
بُدُوِم بِگیرِمِش!
هر شِغال
وِر رَدِ جلوتِری که بی دُمَه دِ خِز مِرَه
غَفِلَه که خُودِشُم دُم نِدَرَه
جِغ مِکِشَه: بِگیرِنِش! بِگیرِنِش!
او شِغالِ بَمبُلیمْ همپایِ اونا مُدُوَه
خِدَشا جِغ مِکِشَه
از هَمَهمْ صدایِ او جِرِستَرَه:
بُدُوِن، های بُدُوِن!
بُدُوِن، بِگیرِنِش!
وِر زِمینِش بِزِنِن، اورْ بُجُوِن
...
باغبون برمیگرده به خونهش/ چماقی برمیداره/ حمله میکنه به سمت شغالها و میگه/ اگه جونتون میخواره بمونین/ از ته دل چماغش رو/ میزنه به سر و تن شغالها/ گاهی به این یکی حمله میکنه/ گاهی به اون یکی حمله میکنه/ صدای زوزهی شغالها بلند میشه/ کتک مفصلی میخورن/ اما دُمشون از تاکها باز نمیشه/ هر چه زور میزنن/ وقت فرار کردن از روی ناچاری دمشون رو میکنن/ میدون به سمت سوراخ دیوار باغ/ برای این که زودتر فرار کنن همدیگه رو کنار میزنن/ هول میدن، فشار میدن/ پای هم رو لگد میکنن/ آخرش همه تونستن فرار کنن/ همه از درد زوزه میکشیدن/ رد زخمهای همهی شغالها میسوخت/ وقتی به بیرون بیرون باغ رسیدن همه شروع کردن به داد و فریاد/ یاد اون شغال ناقلا افتادن/ گفتن چه خاکی به سرمون شد/ شغال دُمبریده همهمون رو فریب داده/ باید بریم بگیریمش/ هر شغال/ دنبال شغال جلوی خودش که بیدُم هست شروع میکنه به دویدن/ غافل از اینکه خودش هم دُم نداره/ داد میزنه: بگیرینش، بگیرینش/ او شغال حقهباز هم پابهپای شغالای دیگه میدوه/ همراه اونا داد میزنه/ صداش هم از همگی بلندتره:/ بدوین آی بدوین/ بدوین بگیرینش/ بزنینش زمین، تیکه پارهش کنین/ ...
... ادامه دارد
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1008 به تاریخ 920429, شعر محلی تربت, شعر محلی قهرمان, اوسنه شغال دم لکه
5- شاعر همشهری؛ سید محمد قاری فیض آبادی (1343)
از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کردهام، سعی کردهام تا جایی که میتوانم اطلاعات صحیح جمعآوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کاملتر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مهولات) هم میتوانند زندگینامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمیدانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشتهام که با جواب دادن به آنها و ارسال جوابها به من، خواهم توانست زندگینامهی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوعها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.
سید محمد قاری فیض آبادی در دیماه 1343 در شهر فیضآباد به دنیا آمده است. نخستین معلم او پدرش بود که در پنج سالگی قرآن را به او آموخت. دوران ابتدایی و راهنمایی را در فیض آباد گذراند و برای ادامهی تحصیل به دبیرستان رازی تربت حیدریه آمد. در سال 1363 در تربیت معلم پذیرفته شد. در سالهای دفاع مقدس سه بار حضور در جبههها را تجربه کرد و در عملیات والفجر 8 مجروح شد. او در سال 1368 در رشتهی زیستشناسی دانشگاه فردوسی پذیرفته شده اما به دلیل علاقهاش به ادبیات تغییر رشته داد و در سال 1372 کارشناسی ادبیات گرفت. او اکنون مشغول به تدریس در رشتهی زبان و ادبیات فارسی در شهر تربت حیدریه است. قاری در سال 1389 مجموعهی دوبیتیهای خود را با عنوان «نوای نی» منتشر کرده است
نمونههایی از شعر ایشان را با هم میخوانیم:
غزلی در فراق مهدی عج
زان زمانی که به عشق تو گرفتار شدم
بیتو منصورم و حلاج سر ِدار شدم
جمله در غربت شب مانده چراغ سحری
کی رود جز من بیدار که بیدار شدم
خواب دیدم که زند گل به گلستان لبخند
در هوای گل لبخند تو هشیار شدم
پر زد اندیشهی من سوی طواف حَرَمت
سوختم در پی نوری همهجا نار شدم
بس که افتادم و برخاسته و منتظرم
رنگ رخساره نگر، خسته و بیمار شدم
گرچه در غصهی پاییز و زمستان ماندم
ماندم از روی بهار و لب دیوار شدم
قاری از قصهی هجران تو مهجور شده
هجرتی سوی دلم غمزده غمبار شدم
***
در غم رحلت حضرت فاطمه زهرا ص
دوستان بار ببندید، مهیا باشیم
شیعهی چشم ِتر ِحضرت ِزهرا باشیم
دست هر یاسمنی قطرهی اشکی بدهیم
قاصدِ دردِ دل ِبیبی ِزهرا باشیم
گوهر پاک علی در صدف خاک بقیع
هر چه گشتیم ندیدیم که پیدا باشیم
نم نم از داغ شقایق ز دلم جاری شد
داغدار شب تنهایی مولا باشیم
در شب دفن گل یاس علی و حَسَنین
عرشیان جمع شده، شمع دلآرا باشیم
در غم مادر زینب سپر جان علی
بال و پَر سوخته دور از غم دنیا باشیم
شام تیره دل ِپُرخون علی در غم یار
مرهمی بر دل زینب، ید بیضا باشیم
سوخت عالم ز غم بانوی غمخوار علی
گریه کُن شب همه شب، واله و شیدا باشیم
قاری از نیست تو را خدمت بیت زهرا
بر یتیمان چو نسیم گل صحرا باشیم
***
منبع: شعر دربی؛ سید علی موسوی؛ صفحهی 149 تا 152
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1008 به تاریخ 920429, شاعر همشهری, زندگینامه سید محمد قاری فیض آبادی
+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1392ساعت 19:18 توسط بهمن صباغ زاده | نظر بدهید
گزارش جلسه شماره 1008 به تاریخ 29/4/92 (شعر طنز)
۶- شعر طنز؛ ای دارو؛ سعید سلیمان پور (بوالفضول الشعرا)؛ گردآورنده علی اکبر عباسی
آقای دکتر سعید سلیمان پور در سال ۱۳۵۱ در ارومیه به دنیا آمده است. او شاعر، فیلمنامهنویس و مدرس ادبیات است و در حال حاضر رئیس دفتر طنز حوزهی هنری استان آذربایجان غربی میباشد. ایشان وبلاگی دارند که به نام بوالفضولالشعرا در آن مطلب مینویسد. ایشان این وبلاگ را در تیر 1388 تاسیس کردهاند http://bolfozool.blogfa.com؛ ایشان در وبلاگ دیگری اشعار ترکی خودشان را منتشر کردهاند. خواندن این وبلاگ را به علاقهمندان طنز توصیه میکنم.
قرار شد بکنی درد ما دوا، دارو!
ولی چه سود؟ نخوردی به درد ما، دارو!
چه خوب نسخهی ما را سه سوته پیچیدی
صدآفرین به تو، احسنت، مرحبا، دارو!
چرا عذاب دهم بیتو جسم و جانم را
بهل که روح من از تن شود جدا، دارو!
مگر ز کشور ما جای بهتری دیدی؟
بگو که از بر ِما رفتهای کجا، دارو؟!
تو را قسم ندهم خود به جان بیماران
که نیست پیش توشان ارزش و بها، دارو!
تو را به جان مدیران مرتبط با تو
بیا که بیتو ز کف رفت جان ما، دارو!
دوباره نطق مدیر و گزارش خبری!
دوباره مبحث تحریم و مافیا، دارو!
بگو دل چهکسی این میانه میسوزد
به حال زار مریضان بینوا، دارو؟!
بدل به زهر شو و زین غمم خلاصی ده
چه فرق میکند الساعه زهر با دارو!
نیامدی سروقت آخر و عمو جان رفت!
رسیدی اما در مجلس عزا، دارو!
تنم به ناز طبیبان نیازمند شدهست
سپس به چشمهای از غمزه شما، دارو!
برای یافتنت گشتم آنقدر که شدم
به چند درد دگر نیز مبتلا، دارو!
ز اَخم و تَخم دواخانهچی چه گویمت آه
در آن زمان که بخواهم از او تو را، دارو!
اگر چه با من و امثال من غریبه شدی
خشوع میکنی از بهر آشنا، دارو!
«کجا روم؟ چه کنم؟ چاره از کجا جویم؟»
ز دست رفته و افتادهام ز پا، دارو!
بیا ز راه و سپس مژدگانی از من گیر
تراول و سند و سکه طلا، دارو!
اگر قبول نداری، بگو که از سر شوق
به پیش پای تو جان را کنم فدا، دارو!
***
۷- فراخوان
انجمن شنبهشبها
جلسات هفتگی انجمن شنبهشبها در اولین روز هفته (راس ساعت ۶ بعدازظهر) در طبقهی پایین مسجد قائم واقع در خیابان قائم برگزار میشود. این جلسات به خواندن و بررسی آثار ادبیات کلاسیک، ارائه کنفرانسهایی در زمینهی ادبیات و شعرخوانی و نقد شعر اختصاص دارد. از تمامی علاقهمندان دعوت میشود در این جلسات شرکت کنند.
جلسهی مثنوی خوانی
جلسات مثنویخوانی به همّت احسان انوریان، همشهری هنرمند و مهربان و به روایت دکتر رضا نجاتیان هر سهشنبه در حسینیهی صفار شرق واقع در خیابان باغسلطانی، باغسلطانی 9 برگزار میگردد. در این جلسه که ساعت 9:00 سهشنبهشبها شروع میشود ابتدا حکایتی از مثنوی معنوی، اثر بیبدیل مولانا جلالالدین بلخی، خوانده میشود. پس از روایت داستان، حاضرین در جلسه، برداشتهای خود از داستان را بیان میکنند و پیرامون آن به بحث و تبادل نظر میپردازند.
انجمن شعر باران
انجمن باران سهشنبهها در مکان میدان شهدا، ساختمان انجمنهای ادارهی ارشاد اسلامی از ساعت ۱۷ به بعد برگزار میشود. این جلسه به همت آقای محسن اسلامی تاسیس شده است و هر سهشنبه پذیرای شاعران گرامی است. برای اطلاعات بیشتر میتوانید به وبلاگ انجمن http://baran-torbat.blogfa.com و یا با شمارهی همراه 09290776107 شاعر جوان همشهری، آقای محمد امیری تماس بگیرید.
انجمن داستان نویسی
از تمامی علاقهمندان به نویسنگی دعوت میشود در جلسات انجمن داستان که به سرپرستی استاد موسوی هر هفته یکشنبهها از ساعت 16 الی 25 در محل کانون بسیج هنرمندان واقع در خیابان فردوسی شمالی، میدان بسیج، کانون فرهنگی ورزشی جوانان بسیج برگزار میشود، شرکت کنند. برای اطلاعات بیشتر میتوانید به وبلاگ انجمن داستان تربت حیدریه http://andkt.blogfa.com مراجعه کنید.
وبلاگ سیاه مشق (مطالبی پیرامون شعر ولایت زاوه: شامل رشتخوار، مهولات، دولت آباد و تربت حیدریه)
دوستان عزیز و مخاطبان ارجمند میتوانند در تهیهی مطلب برای بخشهای مختلف این وبلاگ به نویسنده کمک کنند. فرستادن مقاله، کنفرانس، سخنرانی، مصاحبه در زمینهی ادبیات برای بخش کنفرانس ادبی؛ فرستادن شعر برای بخش شعرخوانی؛ ارسال شعرهای محلی خود و یا دیگران؛ قصههای گویشی یا اوسنههای تربتی، ضربالمثلها، فریادها و به طور کلی ادبیات گویشی برای بخش شعر تربتی؛ تهیهی زندگینامهی خود و دیگر شاعران این خطه برای بخش شاعر همشهری؛ ارسال شعر طنز علیالخصوص اشعار شاعران تربتی از جمله فعالیتهایی است که میتوانید انجام دهید. مطالب خود را میتوانید به ایمیل نویسندهی وبلاگ بفرستید و فراموش نکنید با کمک و همفکری یکدیگر خواهیم توانست شعر تربت را بهتر معرفی کنیم.
کتابسرای بهارک
آقای امین دائیان صاحب این کتابفروشی خود یک کتابخوان حرفهای و بسیار علاقهمند است که عمرش را با کتاب صرف کرده و اطلاعات زیادی در این زمینه دارد. اهل کتاب میتوانند با مراجعه به این کتابفروشی کتاب مورد نظر خود را راحتتر پیدا کنند و یا سفارش دهند تا برایشان تهیه شود. البته با توجه به اینکه در تربت حیدریه بیشتر کتابفروشیها تبدیل به لوازمالتحریر شده است و یا کمکم در حال تبدیل است، حمایت از این کتابفروش ِکتابدوست را وظیفهی خود دانستم. آدرس: خیابان فردوسی جنوبی؛ بین فردوسی جنوبی 56 و 58؛ سرای امین؛ داخل سرا، سمت چپ؛ کتابسرای بهارک؛ آقای امین دائیان؛ 05313333977
)
استاد نجف زاده، علی اکبر عباسی، بهمن صباغ زاده؛ حمیدرضا عبداله زاده، محمد جهانشیری و غلامرضا اعتقادی حاضرین جلسه را تشکیل میدادند و جلسه در ساعت 19:48 به پایان رسید. Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif";}
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 20:55 توسط کاظم خطیبی
|
باغ ملی شهرستان تربت حیدریه