به نام آفریننده‌ی زیبایی

درود دوستان. باز هم سه‌شنبه‌‌شبی دیگر رسید و دوستان انجمن مثنوی‌خوانی دور هم جمع شدند و به کلام مولانا دل سپردند. مثل همیشه روایت داستان به عهده‌ی دکتر رضا نجاتیان بود و احسان انوریان هنرمند خوب همشهری مدیریت جلسه را عهده‌دار بود. ابتدا خلاصه‌ای از مطالب هفته‌ی گذشته عنوان شد و سپس داستان خوانده و مورد بحث و نظر دوستان قرار گرفت. قسمت‌های خوانده شده در امشب اوج داستان بود مخصوصا آن بخشی که نمامان و سخن‌چینان به اذن شاه به حجره‌ی ایاز می‌روند و با خود گمان کردند که این چارق و پوستین روپوشی است برای گنج ایاز و شروع به کندند کردند. در اینجا مولانا می‌گوید چاله‌ها و حفره‌ها به زبان آمده بودند و می‌گفتند ایاز گنجی ندارد و شما با این کار آبروی خود را برده‌اید و ایشان هم شروع کردند به پُر کردند چاله‌ها. اما هر چه سعی می‌کردند روی آن را بپوشانند کمتر موفق می‌شدند و خود چاله‌ها و حفره‌ها به زبان بی‌زبانی حکایت می‌کرد از گمان بد ایشان در حق ایاز. خلاصه نکات زیبایی در این داستان بود که دوستان مثنوی‌خوان یک به یک به آن اشاره کردند.

خلاصه‌ی داستان:

ایاز در خدمت سلطان محمود بود و سلطان بسیار به او علاقه داشت. حاسدین نزد محمود آمده و گفتند ایاز حجره‌ای دارد با دری محکم و قفلی سنگین و هر روز بدان اتاق می‌رود و ساعتی خلوت می‌کند. ما می‌گوییم که او در آنجا گنجی پنهان کرده است که کسی را بدان‌جا راه نمی‌دهد. سلطان که به ایاز اطمینان داشت گفت بروید نیمه‌شب بروید به آن حجره و هرچه زر و سیم یافتید با هم قسمت کنید. ایشان نیز چنین کرده و وقتی وارد اتاق شدند دیدند تنها چارقی و پوستینی بر دیوار آویخته است. نزد سلطان آمدند و سلطان تجاهل کرد و گفت چرا دست خالی آمدید؟ سخن‌چینان عذرخواهی کردند ااما سلطان گفت من نمی‌توانم در مورد شما تصمیم بگیرم، شما به ایاز تهمت زده‌اید و او خود می‌باید در مورد شما قضاوت کند. ایاز گفت: من هر چه دارم از سلطان است، پس هرچه سلطان امر کند من تابع خواهم بود.

 

جلسه‌ی آینده در تاریخ سه‌شنبه 18/4/1392 ساعت 9:30 شب در مکان همیشگی (حسینیه صفار شرق؛ خ باغسلطانی؛ باغسلطانی 9) برگزار خواهد شد. موضوع آن ادامه‌ی داستان ایاز از انتهای دفتر پنجم و دفتر ششم خواهد بود.

 

حکایت حجره داشتن ایاز (قسمت دوم)

نسخه‌ی نیکلسون؛ دفتر پنجم؛ بیت 1999

بخش ۷۹ - بیان اتحاد عاشق و معشوق از روی حقیقت اگر چه متضادند از روی آنکه نیاز ضد بی‌نیازی است، چنان که آینه بی‌صورت است و ساده است و بی‌صورتی ضد صورت است ولکن میان ایشان اتحادی است در حقیقت که شرح آن درازست، و العاقل یکفیه الاشاره

جسم مجنون را ز رنج و دوری‌ای

اندر آمد ناگهان رنجوری‌ای

خون به جوش آمد ز شعلهٔ اشتیاق

تا پدید آمد بر آن مجنون خِناق

پس طبیب آمد به دارو کردنش

گفت: چاره نیست هیچ از رگ‌زنش

رگ زدن باید برای دفع ِخون

رگ‌زنی آمد بدانجا ذو فنون

بازوَش بست و گرفت آن نیشْ او

بانگ بر زد در زمان آن عشق‌خو

مُزد خود بستان و ترکِ فصد کن

گر بمیرم، گو: برو جسم کهن

گفت: آخر از چه می‌ترسی ازین؟

چون نمی‌ترسی تو از شیر عَرین

شیر و گرگ و خرس و هر گور و دده

گِرد بر گِرد تو شب گِرد آمده

می نه آیدشان ز تو بوی بشر

ز انبُهی عشق و وجد اندر جگر

گرگ و خرس و شیر داند عشق چیست

کم ز سگ باشد، که از عشق او عمی‌ست

گر رگِ عشقی نبودی کلب را

کی بجَستی کلب کهفی قلب را؟

هم ز جنس او به صورت چون سگان

گر نشد مشهور، هست اندر جهان

بو نبردی تو دل اندر جنس خویش

کی بری تو بوی دل از گرگ و میش؟

گر نبودی عشق، هستی کی بدی؟

کی زدی نان بر تو و کی تو شدی؟

نان تو شد از چه؟ ز عشق و اشتها

ورنه نان را کی بدی تا جان رهی؟

عشق، نان مرده را می جان کند

جان که فانی بود، جاویدان کند

گفت مجنون: من نمی‌ترسم ز نیش

صبر من از کوه سنگین هست بیش

منبل‌ام، بی‌زخم ناساید تنم

عاشقم، بر زخمها بر می‌تنم

لیک از لیلی وجود من پُر است

این صدف پُر از صفات آن دُر است

ترسم ای فصاد گر فصدم کنی

نیش را ناگاه بر لیلی زنی

داند آن عقلی که او دل‌روشنی‌ست

در میان لیلی و من فرق نیست

 

بخش ۸۰ - معشوقی از عاشق پرسید که خود را دوست‌تر داری یا مرا؟ گفت من از خود مُرده‌ام و به تو زنده‌ام، از خود و از صفات خود نیست شده‌ام و به تو هست شده‌ام علم خود را فراموش کرده‌ام و از علم تو عالم شده‌ام، قدرت خود را از یاد داده‌ام و از قدرت تو قادر شده‌ام. اگر خود را دوست دارم تو را دوست داشته باشم و اگر تو را دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا

گفت معشوقی به عاشق ز امتحان

در صبوحی، کای فلان ابن الفلان

مر مرا تو دوست‌تر داری عجب

یا که خود را؟ راست گو یا ذا الکرب

گفت: من در تو چنان فانی شدم

که پُرم از تو ز ساران تا قدم

بر من از هستی ِمن جز نام نیست

در وجودم جز تو ای خوش‌کام نیست

زان سبب فانی شدم من این چنین

هم‌چو سرکه در تو بحر انگبین

هم‌چو سنگی کو شود کل لعل ناب

پُر شود او از صفات آفتاب

وصف آن سنگی نماند اندرو

پُر شود از وصف خور او پشت و رو

بعد از آن گر دوست دارد خویش را

دوستی خور بود آن ای فتا

ور که خود را دوست دارد او به جان

دوستی خویش باشد بی‌گمان

خواه خود را دوست دارد لعل ناب

خواه تا او دوست دارد آفتاب

اندرین دو دوستی خود فرق نیست

هر دو جانب جز ضیای شرق نیست

تا نشد او لعل، خود را دشمن است

زانکه یک من نیست آنجا دو من است

زانکه ظلمانی‌ست سنگ و روزْکور

هست ظلمانی، حقیقت ضد نور

خویشتن را دوست دارد، کافر است

زانک او مناع شمس اکبر است

پس نشاید که بگوید سنگ انا

او همه تاریکی است و در فنا

گفت فرعونی انا الحق، گشت پست

گفت منصوری اناالحق و برَست

آن انا را لعنة الله در عَقِب

وین انا را رحمةالله ای مُحِب

زانکه او سنگ سیه بُد، این عقیق

آن عدوی نور بود و این عشیق

این انا هو بود در سِر، ای فضول

ز اتحاد نور، نه از رای حلول

جهد کن تا سنگی‌ات کمتر شود

تا به لعلی، سنگ تو انور شود

صبر کن اندر جهاد و در عنا

دم به دم می‌بین بقا اندر فنا

وصف سنگی هر زمان کم می‌شود

وصف لعلی در تو محکم می‌شود

وصف هستی می‌رود از پیکرت

وصف مستی می‌فزاید در سرت

سمع شو یکبارگی تو گوش‌وار

تا ز حلقهٔ لعل یابی گوشوار

هم‌چو چَه‌ْکن خاک می‌کَن گر کسی

زین تن ِخاکی، که در آبی رسی

گر رسد جذبهٔ خدا آب مَعین

چاه ناکنده، بجوشد از زمین

کار می‌کُن تو، به گوش ِآن مباش

اندک اندک خاکِ چَهْ را می‌تراش

هر که رنجی دید، گنجی شد پدید

هر که جِدّی کرد، در جَدّی رسید

گفت پیغمبر رکوعست و سجود

بر در حق کوفتن حلقهٔ وجود

حلقهٔ آن در هر آن کو می‌زند

بهر او دولت سَری بیرون کند

 

بخش ۸۱ - آمدن آن امیر نمام با سرهنگان نیم‌شب به گشادن آن حجرهٔ ایاز و پوستین و چارق دیدن آویخته و گمان بردن که آن مکر است و روپوش، و خانه را حفره کردن به هر گوشه‌ای که گمان آمد چاه کنان آوردن و دیوارها را سوراخ کردن و چیزی نایافتن و خجل و نومید شدن، چنانکه بدگمانان و خیال‌اندیشان در کار انبیا و اولیا که می‌گفتند که ساحرند و خویشتن ساخته‌اند و تصدر می‌جویند؛ بعد از تفحص، خجل شوند و سود ندارد

آن امینان بر در حجره شدند

طالب گنج و زر و خمره بُدند

قفل را برمی‌گشادند از هوس

با دو صد فرهنگ و دانش چند کس

زانکه قفل ِصعب و پُر پیچیده بود

از میان قفل‌ها بگزیده بود

نه ز بخل سیم و مال و زر خام

از برای کتم آن سِر از عوام

که گروهی بر خیال بَد تَنند

قوم دیگر نامْ سالوسَم کنند

پیش با همت بود اسرار جان

از خسان محفوظ‌تر از لعل ِکان

زر به از جان است پیش ابلهان

زر نثار جان بود نزد شهان

حرص تازد بیهُده سوی سراب

عقل گوید نیک بین، کآن نیست آب

حرص غالب بود و زر چون جان شده

نعرهٔ عقل آن زمان پنهان شده

گشته صد تو حرص و غوغاهای او

گشته پنهان حکمت و ایمای او

تا که در چاه غرور اندر فتد

آنگه از حکمت ملامت بشنود

چون ز بند دام باد او شکست

نفس لوامه برو یابید دست

تا به دیوار بلا ناید سرش

نشنود پندِ دل آن گوش کرش

کودکان را حرص گوزینه و شکر

از نصیحت‌ها کند دو گوش کَر

چونکه دردت دنبلش آغاز شد

در نصیحت هر دو گوشش باز شد

حجره را با حرص و صدگونه هوس

باز کردند آن زمان آن چند کس

اندر افتادند از در ز ازدحام

هم‌چو اندر دوغ گندیده هوام

عاشقانه در فتد با کر و فر

خورد امکان نی، و بسته هر دو پر

بنگریدند از یسار و از یمین

چارقی بدریده بود و پوستین

باز گفتند این مکان بی‌نوش نیست

چارق اینجا جز پی روپوش نیست

هین بیاور سیخ‌های تیز را

امتحان کن حفره و کاریز را

هر طرف کندند و جُستند آن فریق

حفره‌ها کردند و گوهای عمیق

حفره‌هاشان بانگ می‌داد آن زمان

کَنده‌های خالی‌ایم ای گندگان

زان سِگالِش شرم هم می‌داشتند

کَنده‌ها را باز می‌انباشتند

بی‌عدد لا حول در هر سینه‌ای

مانده مرغ حرص‌شان بی‌چینه‌ای

زان ضلالت‌های یاوه‌تازشان

حفرهٔ دیوار و در غمازشان

ممکن ِاندای آن دیوار نی

با ایاز امکان هیچ انکار نی

گر خداع بی‌گناهی می‌دهند

حایط و عرصه گواهی می‌دهند

باز می‌گشتند سوی شهریار

پُر ز گرد و روی زرد و شرمسار

 

بخش ۸۲ - بازگشتن نمّامان از حجرهٔ ایاز به سوی شاه توبره تهی و خجل هم‌چون بدگمانان در حق انبیا علیهم‌السلام بر وقت ظهور برائت و پاکی ایشان که یوم تبیض وجوه و تسود وجوه و قوله تری الذین کذبوا علی الله وجوههم مسودة

شاه قاصد گفت: هین احوال چیست

که بغلتان از زر و همیان تهی‌ست؟

ور نهان کردید دینار و تسو

فر شادی در رخ و رخسار کو

گرچه پنهان بیخ هر بیخ آورست

برگ سیماهم وجوهم اخضرست

آنچ خورد آن بیخ از زهر و ز قند

نک منادی می‌کند شاخ بلند

بیخ اگر بی‌برگ و از مایه تهی‌ست

برگ‌های سبز اندر شاخ چیست؟

بر زبان بیخ گل مُهری نهد

شاخ دست و پا گواهی می‌دهد

آن امینان جمله در عذر آمدند

هم‌چو سایه پیش مه ساجد شدند

عذر آن گرمی و لاف و ما و من

پیش شه رفتند با تیغ و کفن

از خجالت جمله انگشتان‌گزان

هر یکی می‌گفت کای شاه جهان

گر بریزی خون حلال استت حلال

ور ببخشی هست انعام و نوال

کرده‌ایم آن‌ها که از ما می‌سزید

تا چه فرمایی تو ای شاه مجید

گر ببخشی جرم ما، ای دل‌فروز

شبع شبی‌ها کرده باشد؛ روز، روز

گر ببخشی یافت نومیدی گشاد

ورنه صد چون ما فدای شاه باد

گفت شه نه این نواز و این گداز

من نخواهم کرد هست آن ایاز

 

بخش ۸۳ - حواله کردن پادشاه قبول و توبهٔ نمامان و حجره گشایان و سزا دادن ایشان با ایاز کیه یعنی این جنایت بر عِرض او رفته است

این جنایت بر تن و عِرض وی است

زخم بر رگ‌های آن نیکوپی است

گرچه نفس واحدیم از روی جان

ظاهرا دورم ازین سود و زیان

تهمتی بر بنده شه را عار نیست

جز مزید حلم و استظهار نیست

متهم را شاه، چون قارون کند

بی‌گنه را تو نظر کن چون کند؟

شاه را غافل مدان از کار کس

مانع اظهار آن حلم است و بس

من هنا یشفع، به پیش علم او

لا ابالی‌وار الا حلم او؟

آن گنه اول ز حلمش می‌جهد

ورنه هیبت آن مجالش کی دهد؟

خون‌بهای جرم نفس قاتله

هست بر حلمش، دیت بر عاقله

مست و بی‌خود نفس ما زان حلم بود

دیو در مستی کلاه از وی ربود

گر نه ساقی حلم بودی باده‌ریز

دیو با آدم کجا کردی ستیز؟

گاه علم، آدم ملایک را که بود؟

اوستاد علم و نقاد نقود

چونک در جنت شراب حلم خورد

شد ز یک بازیّ شیطان روی زرد

آن بَلادُرهای تعلیم وَدود

زیرک و دانا و چُستش کرده بود

باز آن افیون ِحلم سخت او

دزد را آورد سوی رخت او

عقل، آید سوی حلمش مستجیر

ساقیم تو بوده‌ای دستم بگیر

 

بخش ۸۴ - فرمودن شاه ایاز را که اختیار کن از عفو و مکافات که از عدل و لطف هر چه کنی اینجا صواب است و در هر یکی مصلحت‌هاست که در عدل هزار لطف هست درج و لکم فی القصاص حیوة آن کس که کراهت می‌دارد قصاص را درین یک حیات قاتل نظر می‌کند و در صد هزار حیات که معصوم و محقون خواهند شدن در حصن بیم سیاست نمی‌نگرند

کن میان مجرمان حکم ای ایاز

ای ایاز پاک با صد احتراز

گر دو صد بارت بجوشم در عمل

در کف جوشت نیابم یک دغل

ز امتحان شرمنده خلقی بی‌شمار

امتحان‌ها از تو جمله شرمسار

بحر بی‌قعرست، تنها علم نیست

کوه و صد کوه است این خود حلم نیست

گفت من دانم عطای توست این

ورنه من آن چارقم و آن پوستین

بهر آن پیغامبر این را شرح ساخت

هر که خود بشناخت یزدان را شناخت

چارقت نطفه‌ست و خونت پوستین

باقی ای خواجه عطای اوست این

بهر آن داده‌ست، تا جویی دگر

تو مگو که نیستش جز این قدر

زان نماید چند سیب آن باغبان

تا بدانی نخل و دخل بوستان

کف گندم زان دهد خریار را

تا بداند گندم انبار را

نکته‌ای زان شرح گوید اوستاد

تا شناسی علم او را مستزاد

ور بگویی خود همینش بود و بس

دورت اندازد چنانک از ریش خس

ای ایاز اکنون بیا و داده دِه

داد نادر در جهان بنیاد نه

مجرمانت مستحق کشتن‌اند

وز طمع بر عفو و حلمت می‌تنند

تا که رحمت غالب آید یا غضب؟

آب کوثر غالب آید یا لهب؟

از پی مردم‌ربایی هر دو هست

شاخ حلم و خشم از عهد الست

بهر این لفظ الست مستبین

نفی و اثبات است در لفظی قرین

زانکه استفهام اثباتی‌ست این

لیک در وی لفظ لَیْسَ شد قرین

ترک کن تا ماند این تقریر خام

کاسهٔ خاصان منه بر خوان عام

قهر و لطفی چون صبا و چون وبا

آن یکی آهن‌ربا، وین کَه‌ربا

می‌کَشد حق راستان را تا رشد

قِسمِ باطل باطلان را می‌کشد

معده حلوایی بود، حلوا کشد

معده صفرایی بود، سِرکا کشد

فرش سوزان سردی از جالس بَرَد

فرش افسرده حرارت را خورَد

دوست بینی از تو رحمت می‌جهد

خصم بینی از تو سَطْوت می‌جهد

ای ایاز این کار را زوتر گزار

زانکه نوعی انتقام است انتظار

 

بخش ۸۵ - تعجیل فرمودن پادشاه ایاز را که زود این حکم را به فیصل رسان و منتظر مدار و ایام بیننا مگو، که الانتظار موت الاحمر و جواب گفتن ایاز شاه را

گفت ای شه جملگی فرمان تو راست

با وجود آفتاب، اختر فناست

زهره که بْوَد یا عطارد یا شهاب

کو برون آید به پیش آفتاب؟

گر ز دلق و پوستین بگذشتمی

کی چنین تخم ملامت کِشتمی؟

قفل کردن بر در حجره چه بود

در میان صد خیالیِّ حسود

دست در کرده درون آب جو

هر یکی زیشان کلوخ خشک‌جو

پس کلوخ خشک در جو کی بود؟

ماهی‌ای با آب عاصی کی شود؟

بر من مسکین جفا دارند ظن

که وفا را شرم می‌آید ز من

گر نبودی زحمت نامحرمی

چند حرفی از وفا واگفتمی

چون جهانی شُبهت و اشکال‌جوست

حرف می‌رانیم ما بیرون پوست

گر تو خود را بشکنی، مغزی شوی

داستان مغز نغزی بشنوی

جوز را در پوست‌ها آوازهاست

مغز و روغن را خود آوازی کجاست؟

دارد آوازی نه اندر خوردِ گوش

هست آوازش نهان در گوش ِنوش

گرنه خوش‌آوازی مغزی بُود

ژغژغ آواز قشری کِه شْنَوَد

ژغژغ آن زان تحمل می‌کنی

تا که خاموشانه بر مغزی زنی

چند گاهی بی‌لب و بی‌گوش شو

وانگهان چون لب حریفِ نوش شو

چند گفتی نظم و نثر و راز فاش

خواجه یک روز امتحان کن، گنگ باش

***