گزارش جلسه مثنوی خوانی به تاریخ 4/4/92از همشهری عزیز بهمن صباغ زاده
گزارش جلسه مثنوی خوانی به تاریخ 4/4/92
درود دوستان. در حکایت امشب ابیاتی هست که هوش از سر آدم میبرد و واقعا آدم را به وجد میآورد. آنجا که به قول خود مولانا اول ماه است و اولین روز از سه روز دیوانگی اوست، پیشنهاد میکنم این ابیات را با دقت بیشتری بخوانید. بارها در جلسه پیش آمده که در یک حکایت با حاشیههایی مواجه شدهایم که به مراتب مهمتر از متن بودهاند. در این داستان هم این حاشیهها وجود دارد که بسیار اهمیت دارند. مثلا آنجا که دارد از از صورت قصه بحث میکند تا بدین بیت که: (تو جهان را قدر دیده دیدهای/ کو جهان؟ سبلت چرا مالیدهای؟) خلاصه این حاشیهها را با دقت بخوانید که بسیار قابل تامل است.
خلاصهی داستان:
ایاز در خدمت سلطان محمود بود و سلطان بسیار به او علاقه داشت. حاسدین نزد محمود آمده و گفتند ایاز حجرهای دارد با دری محکم و قفلی سنگین و هر روز بدان اتاق میرود و ساعتی خلوت میکند. ما میگوییم که او در آنجا گنجی پنهان کرده است که کسی را بدانجا راه نمیدهد. سلطان که به ایاز اطمینان داشت گفت بروید نیمهشب بروید به آن حجره و هرچه زر و سیم یافتید با هم قسمت کنید. ایشان نیز چنین کرده و وقتی وارد اتاق شدند دیدند تنها چارقی و پوستینی بر دیوار آویخته است. نزد سلطان آمدند و سلطان تجاهل کرد و گفت چرا دست خالی آمدید؟ سخنچینان عذرخواهی کردند، اما سلطان گفت من نمیتوانم در مورد شما تصمیم بگیرم، شما به ایاز تهمت زدهاید و او خود میباید در مورد شما قضاوت کند. ایاز گفت: من هر چه دارم از سلطان است، پس هرچه سلطان امر کند من تابع خواهم بود.
جلسهی آینده در تاریخ سهشنبه 11/4/1392 ساعت 9:30 شب در مکان همیشگی (حسینیه صفار شرق؛ خ باغسلطانی؛ باغسلطانی 9) برگزار خواهد شد. موضوع آن هنوز مشخص نیست، به محض اینکه موضوع مشخص شود به اطلاع شما خواهم رساند.
حکایت حجره داشتن ایاز (قسمت اول)
نسخهی نیکلسون؛ دفتر پنجم؛ بیت 1857
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۴ - قصهٔ ایاز و حجره داشتن او جهت چارق و پوستین و گمان آمدن خواجه تاشانس را که او را در آن حجره دفینه است به سبب محکمی در و گرانی قفل
آن ایاز از زیرکی انگیخته
پوستین و چارقش آویخته
میرود هر روز در حجرهٔ خلا
چارقت این است، منگر درعلا
شاه را گفتند او را حجرهایست
اندر آنجا زرّ و سیم و خمرهایست
راه میندهد کسی را اندرو
بسته میدارد همیشه آن در او
شاه فرمود: ای عجب آن بنده را
چیست خود پنهان و پوشیده ز ما؟
پس اشارت کرد میری را که رو
نیمشب بگشای و اندر حجره شو
هر چه یابی مر تو را یغماش کن
سِرّ او را بر ندیمان فاش کن
با چنین اکرام و لطف بیعدد
از لئیمی سیم و زر پنهان کند؟
مینماید او وفا و عشق و جوش
وانگه او گندمنمای جوفروش؟
هر که اندر عشق یابد زندگی
کفر باشد پیش او جز بندگی
نیمشب آن میر با سی معتمد
در گشاد ِحجرهٔ او رای زد
مشعله بر کرده چندین پهلوان
جانب حجره روانه شادمان
که امر سلطان است، بر حجره زنیم
هر یکی همیان زر در کَش کنیم
آن یکی میگفت: هی چه جای زر؟
از عقیق و لعل گوی و از گهر
خاص خاص مخزن سلطان وی است
بلکه اکنون شاه را خود جان وی است
چه محل دارد به پیش این عشیق
لعل و یاقوت و زمرد یا عقیق؟
شاه را بر وی نبودی بد گمان
تسخری میکرد بهر امتحان
پاک میدانستش از هر غش و غل
باز از وهمش همیلرزید دل
که مبادا کین بود، خسته شود
من نخواهم که برو خجلت رود
این نکردست او و، گر کرد او، رواست
هر چه خواهد، گو: بکن، محبوب ماست
هر چه محبوبم کند من کردهام
او منم، من او، چه گر در پردهام
باز گفتی: دور از آن خو و خصال
این چنین تخلیط ژاژست و خیال
از ایاز این خود محالست و بعید
کو یکی دریاست، قعرش ناپدید
هفت دریا اندرو یک قطرهای
جملهٔ هستی ز موجش چکرهای
جمله پاکیها از آن دریا بَرَند
قطرههایش یک به یک میناگرند
شاه شاهان است، بلکه شاهساز
وز برای چشم بد نامش ایاز
چشمهای نیک هم بر وی بد است
از ره غیرت که حُسنش بیحد است
یک دهان خواهم به پهنای فلک
تا بگویم وصف آن رشک ملک
ور دهان یابم چنین و صد چنین
تنگ آید در فغان این حنین
این قدر گر هم نگویم ای سند
شیشهٔ دل از ضعیفی بشکند
شیشهٔ دل را چو نازک دیدهام
بهر تسکین بس قبا بدریدهام
من سر ِهر ماه سه روز ای صنم
بیگمان باید که دیوانه شوم
هین که امروز اول سه روزه است
روز پیروز است، نه پیروزه است
هر دلی که اندر غم شه میبود
دَم به دَم او را سَرِ مَه میبود
قصهٔ محمود و اوصاف ایاز
چون شدم دیوانه، رفت اکنون ز ساز
بخش ۷۵ - بیان آنکه آنچه بیان کرده میشود صورت قصه است و آنکه آن صورتیست که در خورد این صورتگیران است و درخورد آینهٔ تصویر ایشان و از قدوسیتی که حقیقت این قصه راست، نطق را ازین تنزیل شرم میآید، و از خجالت سر و ریش و قلم گم میکند و العاقل یکفیه الاشاره
زانکه پیلم دید هندُستان به خواب
از خراج اومید بُر، دِه شد خراب
کیف یاتی النظم لی والقافیه
بعد ما ضاعت اصول العافیه
ما جنون واحد لی فی الشجون
بل جنون فی جنون فی جنون
ذاب جسمی من اشارات الکنی
منذ عاینت البقاء فی الفنا
ای ایاز از عشق ِتو گشتم چو موی
ماندم از قصه، تو قصهٔ من بگوی
بس فسانهٔ عشق تو خواندم به جان
تو مرا - که افسانه گشتَهسْتَم - بخوان
خود تو میخوانی، نه من، ای مقتدی
من کُهِ طورم، تو موسی، وین صدا
کوه بیچاره چه داند گفت چیست؟
زانکه موسی میبداند، کُه تهیست
کوه میداند به قدر ِخویشتن
اندکی دارد ز لطف ِروح تن
تن چو اصطرلاب باشد ز احتساب
آیتی از روح ِهمچون آفتاب
آن منجّم چون نباشد چشمتیز
شرط باشد مرد اصطرلابریز
تا صُطُرلابی کند از بهر او
تا برد از حالتِ خورشید بو
جان کز اصطرلاب جوید او صواب
چه قدر داند ز چرخ و آفتاب
تو که ز اصطرب دیده بنگری
در جهان دیدن یقین بس قاصری
تو جهان را قدر ِدیده دیدهای
کو جهان؟ سبلت چرا مالیدهای؟
عارفان را سرمهای هست، آن بجوی
تا که دریا گردد این چشم ِچو جوی
ذرهای از عقل و هوش ار با من است
این چه سودا و پریشان گفتن است؟
چونکه مغز من ز عقل و هُش تهیست
پس گناه من درین تخلیط چیست؟
نه گناه او راست که عقلم بِبُرد
عقل جملهٔ عاقلان پیشش بمرد
یا مجیر العقل فتان الحجی
ما سواک للعقول مرتجی
ما اشتهیت العقل مذ جننتنی
ما حسدت الحسن مذ زینتنی
هل جنونی فی هواک مستطاب
قل بلی والله یجزیک الثواب
گر به تازی گوید او، ور پارسی
گوش و هوشی کو که در فهمش رسی؟
بادهٔ او درخور هر هوش نیست
حلقهٔ او سُخرهٔ هر گوش نیست
باز دیگر آمدم دیوانهوار
رو رو ای جان، زود زنجیری بیار
غیر آن زنجیر ِزلف ِدلبرم
گر دو صد زنجیر آری بردرم
بخش ۷۶ - حکمت نظر کردن در چارق و پوستین که فلینظر الانسان مم خلق
بازگردان قصهٔ عشق ایاز
که آن یکی گنجیست مالامال راز
میرود هر روز در حجرهٔ برین
تا ببیند چارقی با پوستین
زانکه هستی سخت مستی آورد
عقل از سر شرم از دل میبرد
صد هزاران قرن پیشین را همین
مستی ِهستی بزد ره زین کمین
شد عزرائیلی ازین مستی بِلیس
که چرا آدم شود بر من رئیس؟
خواجهام من نیز و خواجهزادهام
صد هنر را قابل و آمادهام
در هنر من از کسی کم نیستم
تا به خدمت پیش دشمن بایستم
من ز آتش زادهام، او از وحل
پیش آتش مر وحل را چه محل؟
او کجا بود اندر آن دوری که من
صدر عالم بودم و فخر زمن؟
بخش ۷۷ - خلق الجان من مارج من نار و قوله تعالی فی حق ابلیس انه کان من الجن ففسق
شعله میزد آتش جان سفیه
که آتشی بود الولد سر ابیه
نه غلط گفتم که بُد قهر خدا
علتی را پیش آوردن چرا
کار بیعلت مبرا از علل
مستمر و مستقر است از ازل
در کمال صُنع پاک مستحث
علت حادث چه گنجد یا حدث؟
سر اَب چه بود اَب ما صنع اوست
صنع مغزست و اَب ِصورت چو پوست
عشق دان ای فندق تن، دوستت
جانت جوید مغز و کوبد پوستت
دوزخی که پوست باشد دوستش
داد بدلنا جلودا پوستش
معنی و مغزت بر آتش حاکم است
لیک آتش را قشورت هیزم است
کوزهٔ چوبین که در وی آب جوست
قدرت آتش همه بر ظرف اوست
معنی انسان بر آتش مالک است
مالک دوزخ درو کی هالک است؟
پس میفزا تو بدن، معنی فزا
تا چو مالک، باشی آتش را کیا
پوستها بر پوست میافزودهای
لاجرم چون پوست اندر دودهای
زانکه آتش را علف جز پوست نیست
قهر حق آن کبر را پوستینکنیست
این تکبر از نتیجهٔ پوست است
جاه و مال آن کبر را زان دوست است
این تکبر چیست؟ غفلت از لباب
منجمد چون غفلت یخ ز آفتاب
چون خبر شد ز آفتابش، یخ نماند
نرم گشت و گرم گشت و تیز راند
شد ز دید لُبّ، جملهٔ تن طمع
خوار و عاشق شد، که ذل من طمع
چون نبیند مغز، قانع شد به پوست
بند عز من قنع زندان اوست
عزت اینجا گبریست و ذل دین
سنگ تا فانی نشد کی شد نگین؟
در مقام سنگی آنگاهی انا؟
وقت مسکین گشتن توست وفنا
کبر زان جوید همیشه جاه و مال
که ز سرگین است گلخن را کمال
کین دو دایه، پوست را افزون کنند
شحم و لحم و کبر و نخوت آگنند
دیده را بر لُبّ لُبّ نفراشتند
پوست را زان روی لُبّ پنداشتند
پیشوا ابلیس بود این راه را
کو شکار آمد شبیکهٔ جاه را
مال، چون مارست و آن جاه اژدها
سایهٔ مردان، زمرد این دو را
زان زمرد مار را دیده جهد
کور گردد مار و، رهرو وا رهد
چون برین ره خار بنهاد آن رئیس
هر که خَست او، گفت: لعنت بر بلیس
یعنی این غم بر من از غدر وی است
غدر را آن مقتدا سابقپی است
بعد ازو خود قرن بر قرن آمدند
جملگان بر سنت او پا زدند
هر که بنهد سنت بد ای فتا
تا در افتد بعد او خلق از عمی
جمع گردد بر وی آن جمله بَزَه
کو سری بودست و ایشان دُمغَزَه
لیک آدم چارق و آن پوستین
پیش میآورد که هستم ز طین
چون ایاز آن چارقش مورود بود
لاجرم او عاقبت محمود بود
هست مطلق، کارساز نیستیست
کارگاه هستکن جز نیست چیست؟
بر نوشته هیچ بنویسد کسی؟
یا نهاله کارد اندر مغرسی؟
کاغذی جوید که آن بنوشته نیست
تخم کارد موضعی که کشته نیست
تو برادر موضع ناکشته باش
کاغذ اسپید نابنوشته باش
تا مشرف گردی از نون والقلم
تا بکارد در تو تخم آن ذوالکرم
خود ازین پالوه نالیسیده گیر
مطبخی که دیدهای، نادیده گیر
زانک ازین پالوده مستیها بود
پوستین و چارق از یادت رود
چون در آید نزع و مرگ، آهی کنی
ذکر دلق و چارق آنگاهی کنی
تا نمانی غرق موج زشتیای
که نباشد از پناهی پشتیای
یاد ناری از سفینهٔ راستین
ننگری رد چارق و در پوستین
چونکه درمانی به غرقاب فنا
پس ظلمنا ورد سازی بر ولا
دیو گوید: بنگرید این خام را
سر برید این مرغ بیهنگام را
دور این خصلت ز فرهنگِ ایاز
که پدید آید نمازش بینماز
او خروس آسمان بوده ز پیش
نعرههای او همه در وقت خویش
... ادامه دارد
***
باغ ملی شهرستان تربت حیدریه