گزارش جلسه شماره 1005 به تاریخ 8/4/92 از همشهری عزیز بهمن صباغ زاده
گزارش جلسه شماره 1005 به تاریخ 8/4/92
به نام آفرینندهی زیباییها
درود دوستان. معمولا هر چند وقت یکبار جلسهای داریم با حضور یکی از مسئولان؛ گاهی امام جمعه و گاهی فرماندار و گاهی نمایندهی مجلس و گاهی شورای شهر و شهردار و غیره و غیره. هر چند وقت یک بار دوستی و بزرگی و مسئولی یادش میآید که شاعرانی هم در این شهر هستند و جلسهی شعری هم هست. من که حدود 10 سال است در جلسات شعر تربت شرکت میکنم جلسات زیادی را با حضور مسئولان شهرستان دیدهام و معمولا در این جلسات شعر تنها چیزی که به آن توجه نمیشود خود شعر است. مثلا اگر متن جلسهای که 10 سال پیش برگزار شده و صحبتهای آن مسئول مهمان - صرف نظر از اینکه چه پُست و مقامی داشته باشد - را با صحبتهای مهمان 5 سال پیش و 2 سال پیش و همین یک ماه پیش را با هم مقایسه کنیم خواهیم دید که تفاوت چندانی ندارد، همان حرفها است با کمی پس و پیش. تا جایی که من فهمیدهام مسئولان به شعر و هنر و به طور کلی همه چیز نگاه ابزاری دارند و وقتی به یاد هنرمندان میافتند که گرهی در کارشان باشد که به دست و دندان هنرمندان باز شود. شاید هم من خیلی بدبین هستم! نمیدانم! خلاصه جلسهی امروز با شرکت نمایندهی شهرستان تربت حیدریه در مجلس شورای اسلامی برگزار شد. به تجربه میدانستم که به محض اینکه ایشان وارد شوند شعرخوانی تعطیل خواهد شد، پس تا جایی که میشد ماندم و شعر دوستان را شنیدم و یادداشت کردم تا در وبلاگ قرار دهم و زمانی هم که مهمان عزیزمان وارد شد از استاد نجف زاده و دیگر دوستانم عذرخواهی کردم و از جلسه بیرون آمدم تا باز بیایم بنشینم پای کامپیوتر و شعر تایپ کنم و شعر بخوانم و مقاله بخوانم و ویرایش کنم و لذت ببرم و لذت ببرم و لذت ببرم ... .
دیگر این که در بعدازظهر روز پنجشنبه 6/4/1392 در بلوار صدا و سیمای مشهد در سالن ساپکو همایشی با عنوان "یاد قهرمان" به همت فرهنگسرای فردوسی مشهد و بنیاد خیریهی یزدانبخش برگزار شد و شاعران و خانواده و دوستداران استاد جاودانیاد محمد قهرمان ساعتی را به یاد این عزیز سفر کرده بودند. در این مراسم آقایان علی باقرزاده (بقا)، دکتر یحیی حدادی ابیانه، امیر برزگر، محمودرضا آرمین، محمود یاوری زاوه، غلامرضا شکوهی، سعید عندلیب، سعید تقینیا و خانم صبا عظیمی فرزند شاعر خوب همشهری جناب استاد محمد عظیمی به شعرخوانی پرداختند. فیلم مستند "یک آیینه غزل" ساختهی خانم فرشتهی خدابنده دیگر همشهریمان که به زندگی استاد قهرمان اختصاص داشت و در زمان حیات ایشان تولید شده بود پخش شد. در ادامه صدای دوتار استاد عثمان محمدپرست فضای سالن را پُر کرد. و در انتها اشعاری از استاد جاودانیاد محمد قهرمان با اجرای هنرمندان موسیقی به روی صحنه رفت. نشریهی "پیک فرهنگ" ویژهنامهی چهلمین روز درگذشت استاد محمد قهرمان که گزارشی بود از شب شعر "قهرمان غزل خراسان" که در جمعه سوم خرداد برگزار شده بود بین حضار توزیع شد؛ و کتاب "گریه در گلو کردن" که به همت دوست و همکار دیرینهی استاد محمد قهرمان، جناب آقای رضا افضلی به چاپ رسیده بود رونمایی شد. این کتاب اختصاص دارد به سرودههایی که شاعران در سوگ و ستایش استاد قهرمان سرودهاند و روشن است که استاد رضا افضلی زحمت زیادی کشیدهاند که این کتاب را به این مراسم برسانند. به عنوان کوچکترین طرفدار استاد جاودانیاد محمد قهرمان از ایشان تشکر میکنم و برایشان عمری طولانی و با برکت از خدا خواهانم.
در این شماره خواهید خواند:
1- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ غزل شمارهی 191 تا 195؛ گزیدهی دیوان شمس؛ به انتخاب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
3- کنفرانس ادبی؛ دو سخنرانی در مورد استاد ذبیح الله صاحبکار و تصحیح عرفات العاشقین و عرصات العارفین؛ محمدرضا خوشدل
3- شعرخوانی؛ جواد حافظی، استاد سید علی موسوی، بهمن صباغ زاده، محمد جهانشیری، سمانه حافظی نیا.
4- شعر محلی تربت؛ اوسنهی شغال دم لکه؛ قسمت ششم؛ زندهیاد استاد محمد قهرمان
5- شاعر همشهری؛ زهرا صمدی (1352)
6- شعر طنز؛ ماجرای قفل و کلید؛ خالو راشد
7- فراخوانها؛ انجمن شنبهشبها؛ جلسهی مثنوی خوانی؛ انجمن شعر باران؛ انجمن داستان نویسی؛ کتابسرای بهارک
جلسه، ساعت 6:30 بعدازظهر آغاز شد.
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1005 به تاریخ 920408
+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1392ساعت 12:29 توسط بهمن صباغ زاده | GetBC(847); نظر بدهید
گزارش جلسه شماره 1005 به تاریخ 8/4/92 (بازخوانی ادبیات کلاسیک)
۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ گزیدهی غزلیات شمس؛ تصحیح دکتر شفیعی کدکنی؛ قسمت سی و نهم
این غزلها که به انتخاب استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برگزیده شدهاند معدودی از غزلیات شمس هستند و ایشان از بین 3339 غزل دیوان شمس (بر اساس نسخهی شادروان استاد فروزانفر) تنها 466 غزل را انتخاب کردهاند. ایشان در برخی از غزلها، تنها به نقل ابیات برگزیده اکتفا کردهاند. اما با اینحال سعی کردهاند گزیدهی جامعی از غزلیات شمس را داشته باشند به نحوی که نمونههای مختلف غزلهای جناب مولانا را در بر بگیرد. با توجه به وقت اندک جلسه و اینکه از دو ساعت زمان هر جلسه تنها میشود نیم ساعت را به ادبیات کلاسیک اختصاص داد، مجبور بودیم از گزیدهی غزلیات استفاده کنیم که در غیر اینصورت حدود 13 سال طول می کشید تا تمام غزلها خوانده شود. نتیجه این شد که گزیدهی حاضر را انتخاب کردیم و در هر جلسه 5 غزل از این کتاب را با قرائت شاعران حاضر در جلسه میشنویم و استاد نجفزاده و استاد موسوی در مواردی که لازم است توضیحاتی را ارائه میفرمایند.
غزل شماره صد و نود و یک (1247 نسخهی فروزانفر)
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرونِ خویش
خونِ انگوری نخورده، بادهشان هم خونِ خویش
ساعتی میزانِ آنی، ساعتی موزونِ این
بعد از این میزانِ خود شو تا شوی موزونِ خویش
گر تو فرعونِ منی، از مصرِ تن بیرون کنی
در درون، حالی، ببینی موسی و هارون خویش
لنگری از گنج مادون بستهای بر پای جان
تا فروتر میروی هر روز با قارونِ خویش
یونسی دیدم نشسته بر لبِ دریایِ عشق
گفتمش: «چونی؟» جوابم داد بر قانونِ خویش
گفت: «بودم اندر این دریا غذای ماهیای
پس چو حرفِ نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش»
زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر
چون ز چونی دم زند آن کس که شد بیچون خویش؟
باده غمگینان خورند و ما ز می خوشدلتریم
رو به محبوسان غم ده، ساقیا، افیونِ خویش
خونِ ما بر غم حرام و خونِ غم بر ما حلال
هر غمی کو گِرد ما گَردید شد در خونِ خویش
باده گلگونهست بر رخسارِ بیمارانِ غم
ما خوش از رنگِ خودیم و چهرهی گلگون خویش
من نیم موقوفِ نفخِ صور همچون مردگان
هر زمانم عشق جانی میدهد ز افسونِ خویش
در بهشت استبرق سبز است و خلخال و حریر
عشق نقدم میدهد از اطلس و اکسون خویش
دی منجم گفت: «دیدم طالعی داری تو سعد»
گفتمش: «آری، ولیک از ماه روزافزون خویش»
مَه که باشد با مَهِ ما؟ کز جمال و طالعش
نحس اکبر سعد اکبر گشت بر گردونِ خویش
غزل شماره صد و نود و دو (1248 نسخهی فروزانفر)
ساقیا، بیگه رسیدی، می بده، مردانه باش
ساقیِ دیوانگانی، همچو می دیوانه باش
سر به سر پُر کن قدح را موی را گنجا مده
وان کز این میدان بترسد، گو برو در خانه باش
چون ز خود بیگانه گشتی، رو، یگانهیْ مطلقی
بعد از آن خواهی وفا کن، خواه رو بیگانه باش
دُرّهای باصدف را سوی دریا راه نیست
گر چنان دریات باید بیصدف دُردانه باش
بانگ بر طوفان بزن تا او نباشد خیره کُش
شمع را تهدید کن ک«ای شمع، چون پروانه باش»
کاسهی سر را تهی کن وانگهی با سر بگو
ک«ای مبارک کاسهی، سر عشق را پیمانه باش»
لانهی تو عشق بودهست، ای هُمایِ لایزال
عشق را محکم بگیر و ساکن این لانه باش
غزل شماره صد و نود و سه (1263 نسخهی فروزانفر)
سرمَست شد نگارم، بنگر به نرگسانش
مستانه شد حدیثش، پیچیده شد زبانش
گه میفتد از این سو، گه میفتد از آن سو
آن کس که مست گردد، خود این بود نشانش
چشمش بلایِ مستان، ما را از او مترسان
من مستم و نترسم از چوب شحنگانش
ای عشق، الله الله، سرمست شد شهنشه
برجه، بگیر زلفش، درکش در این میانش
اندیشهای که آید در دل، ز یار گوید،
جان بر سرش فشانم پُرزر کنم دهانش
آن رویِ گلستانش وان بلبلِ بیانش
وان شیوههاش، یا رب، تا با کی است آنش؟
این صورتش بهانهست، او نور آسمان است
بگذر ز نقش و صورت، جانش خوش است، جانش
دی را بهار بخشد، شب را نهار بخشد
پس این جهانِ مرده زندهست از آن جهانش
غزل شماره صد و نود و چهار (1265 نسخهی فروزانفر)
آن مه که هست گردون گردان و بیقرارش
وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش
هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جانها
وین اختیارها را بشکسته اختیارش
من جسم و جان ندانم، من این و آن ندانم
من در جهان ندانم جز چشم پرخمارش
آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزش
وان لطفِ توبهسوزش وان خُلقِ چون بهارش
عشقش بلای توبه، داده سزای توبه
آخر چه جای توبه با عشق توبهخوارش؟
چون دوست و دشمنِ او هستند رهزنِ او
ماییم و دامنِ او بگرفته استوارش
از عشق جام و دورش شاید کشید جورش
چون گوش دوست داری، میبوس گوشوارش
من حلقههای زلفش از عشق میشمارم
ور نه کجا رسد کس در حدّ و در شمارش؟
لطفش همیشمارم، دل با دَمِ شمرده
جانیش بخش، آخر، ای کُشته زار زارش
غزل شماره صد و نود و پنج (1269 نسخهی فروزانفر)
آینهام من، آینهام من، تا که بدیدم روی چو ماهش
چشمِ جهانم، چشمِ جهانم، تا که بدیدم چشمِ سیاهش
چرخ و زمین شد، چرخ و زمین شد جنت مأوی، راحت جانها
تا که برآمد، تا که برآمد بر کُهِ جودی خیل و سپاهش
پشت قوی شد، پشت قوی شد اخترِ دولت، عدل و عنایت
چون نشود شه، چون نشود شه آنکه تو باشی پشت و پناهش
شوره زمینیة شوره زمینی کز تو کشد او آبِ بهاری
سبزتر آمد، سبزتر آمد از همه جاها کِشت و گیاهش
رویِ چو ماهت، رویِ چو ماهت بست گرو، دی با مَه و اختر
گشت گروگان، گشت گروگان ماه و سما را زلف سیاهش
سلسله جنبان، سلسله جنبان گشت برادر! این دلِ مجنون
چون بنشورد؟ چون بنشورد آن مجنون کِش شد سر ماهش؟
دم مزن ای جان، دم مزن ای جان، برخور کآمد روز مبارک
کیست مبارک؟ کیست مبارک؟ - آن که ببیند هم ز پگاهش
***
مطلع غزلهای جلسهی آینده
غزل شماره صد و نود و شش (1270 نسخهی فروزانفر)
مستیِ امروزِ من نیست چو مستیِّ دوش
مینکنی باورم؟ کاسه بگیر و بنوش
غزل شماره صد و نود و هفت (1278 نسخهی فروزانفر)
یار درآمد ز باغ بیخود و سرمست، دوش
توبهکنان، توبه را سیل ببُردست دوش
غزل شماره صد و نود و هشت (1280 نسخهی فروزانفر)
جان من است او، هی مزنیدش
آن من است او، هی مبریدش
غزل شماره صد و نود و نه (1317 نسخهی فروزانفر)
آن میرِ دروغین بین با اسپک و با زینک
شَنگینک و مَنگینک، سربسته به زرّینک
غزل شماره دویست (1324 نسخهی فروزانفر)
برخیز ز خواب و ساز کن چنگ
کان فتنهی مهعذار گلرنگ
***
3- کنفرانس ادبی؛ دو سخنرانی در مورد استاد ذبیحالله صاحبکار تصحیح و عرفات العاشقین و عرصات العارفین؛ محمدرضا خوشدل
در این بخش کنفرانسهایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبهشبها در جلسه ارائه میشود مطالعه میکنید. در هفتههایی که برنامهای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایاننامه و ... را انتخاب میکنم و در این بخش میآورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم میتوانند اگر مقالهای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید میدانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود. برای رعایت امانت در مواردی که در نوشتهی دیگران مشکل تایپی و ... وجود داشته باشد و یا نیاز به توضیح میباشد در کروشه به نام نویسندهی وبلاگ {ن و: مثال} خواهد آمد.
در همایشی به مناسبت انتشار کتاب ارزشمند عرفات العاشفین و عرصات العارفین
میراث مکتوب- محمدرضا خوشدل از نزدیکان مرحوم صاحبکار مصحح کتاب عرفات العاشقین و عرصات العارفین، گفت: مرحوم شادروان ذبیح الله صاحبکار متخلص به سهی، علاوه بر اینکه محقق و مصحح بزرگی بود، عمدهترین تجلی هنرمندانهاش در شعر ظهور یافت.
وی در همایش عرفات العاشقین و جایگاه آن در تذکرهنویسی فارسی که به همت مرکز پژوهشی میراث مکتوب و به مناسبت انتشار کتاب ارزشمند عرفات العاشفین و عرصات العارفین، روز چهارشنبه 27 مهرماه در مجتمع باغ زیبای تهران برگزار شد، افزود: من بیشتر از حد متعارف در روند تصحیح عرفات بودم و به طور کلی در پروسه چاپ عرفات، دغدغهها، مشکلات و گرفتاریهایی که دستوپاگیر آن مرحوم، مرحوم استاد احمد گلچین معانی، حضرت استاد محمد قهرمان و دیگرانی که در این اثر سترگ نقشی داشتند، بودم. از طرفی دوست داشتم دو چهرهی تاثیرگذاری که در تصحیح عرفات نقش داشتند، تشریف میداشتند و از زبان آنها این دغدغهها بیان میشد، خانم آمنه فخر احمد و استاد محمد قهرمان، ولی خب هر کدام به دلایلی عذر خواستند. ان شاءالله که سلامت باشند و همچنان به خدماتشان به ادبیات این مملکت ادامه بدهند.
خوشدل تاکید کرد: غالب هنرمندان در گوشههایی از تجلی هنرشان، مستتر هستند و در حقیقت، هنرمند تفاوتش با دیگران در همین بخش از هنرش است، حال ممکن است ما در نگاه نخستین نتوانیم به این ناگفتههای صاحب یک اثر پی ببریم و آنها را دریابیم، اما این نقض این ادعا نیست، تفاوتی هم نمیکند آن قریحهی الهی در چه قالبی متجلی شده باشد، اندک تفاوتی هم اگر در نگاه بیرونی وجود داشته باشد، تفاوت در تلاش و رنجی است که هنرمند برای استتار آن من خویش در هنرش کشیده تا آن را با زبان ظریف و رندانه از عمومیت انداخته و به خواص منتقل کند. هنگامی که اکثر محققین و اندیشمندان ادب به این باورند که مولانا خود را در نینامه متجلی کرده و نی در حقیقت خود اوست، نتیجه میتوان گرفت که دیگر هنرمندان نیز در ورای آثار ماندگارشان، ناگفتههای فراوانی داشته باشند که بعضاً هم در دفتر و دیوان نمیگنجد. شادروان ذبیح الله صاحبکار متخلص به سهی، علاوه بر اینکه محقق و مصحح بزرگی بود، عمده ترین تجلی هنرمندانهاش در شعر ظهور یافت. در این هنر به توانمندی فوقالعادهای دست یافته بود، چنانکه در اغلب قالبهای شعری، سرودههایی دارد، با آنکه یقین داشته و بارها خود را آزموده بود که در دیگر قوالب نیز توانمند است، اما به غزل بیشتر متمایل شد و این خود میتوانست مبنا و انگیزهای قوی باشد برای شناخت هر چه بیشتر آن من ناپیدای او، که عشقی صاعقهوار، اما عمیق و پایدار در جوانیاش، جوانه زد و تا واپسین روزهای عمرش به او توان بخشید تا همچنان در میدان غزل جولان دهد و یکهتازی کند.
سالی در این بهارم دریاب بار دیگر
ترسم دگر نخندد بر من بهار دیگر
تا از کنار من رفت شور جوانی و عشق
من رفتم از کناری، دل از کنار دیگر
وی با اشاره به شرح زندگی و محیطی که شادروان ذبیح الله صاحبکاری رشد کرده و تربیت شده، ادامه داد: سال 1313 یا به قول پدر بزرگم 1314 در روستای دولت آباد زاوه از توابع شهرستان تربت حیدریه به دنیا آمد. در خانوادهای متوسط و مذهبی و با پدری علاقه مند به فرهنگ و ادب ایران زمین. پدرش با مسمای فامیلش صاحبکار خوانینزادهی زوزن و خواف بود. او نمادی از دهقانان پاکباز خراسانی است و آن عشق و علاقه خردمندانه و عارفانه به تمام دیرینگی ایران کهن. سه شاخصهای که در ضمیر پدر صاحبکار بود، او را انیس سه شاعر مطرح فارسی کرده بود. روحیهی عارفانه و شبزندهدارانهاش، مثنوی معنوی را همدم او کرده و روح حماسهطلبش به نحوی او را با شاهنامهی حکیم توس عجین کرده بود که قریب نیم قرن، منزلش مأوای شاهنامهخوانان و نقالان شده بود، صاحبکار در مثنویای برای پدرش میسراید:
گرچه او خوی روستایی داشت
لیک با شعر آشنایی داشت
روز و شب شاهنامه یارش بود
مثنوی نیز در کنارش بود
صاحبکار دوران کودکی خود را در چنین فضایی سپری کرد، تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش پشت سر گذاشت و به دلیل اینکه در روستای محل سکونتش دبیرستانی برای ادامه تحصیل نبود، به نزد برادرش در تربت جام رفت و ابتدا به تحصیل زبان فرانسه پرداخت، اما بنا به دلایلی موفق به ادامه تحصیل در آن رشته نشد. دست تقدیر او را به مدرسهی علمیهی مهدیهی آن شهر کشاند تا به تحصیل علوم قرآنی حوزوی بپردازد. مدت زیادی نگذشته بود که بار دیگر دست تقدیر، شادروان غلامرضا قدسی شاعر مبارز و آزاده خراسانی را سر راه وی قرار داد تا به پیشنهاد آن مرحوم در پی سرنوشتش راهی مشهدالرضا شود. استجابت این دعوت او را به مدارس علمیهی باقریه و نواب کشاند. در همین مدارس بود که باب آشناییاش با آیتالله خامنهای رهبر انقلاب اسلامی بازشد که تا واپسین روزهای عمرش این دوستی مستدام بود، همچنین بزرگان علمی، ادبی و هنری دیگری که منشاء رفاقتشان با ایشان از همان مدارس فوقالذکر بود. صاحبکار جوان علاوه بر تحصیل به انجمنهای مطرح آن روزگار خراسان که در مشهد برگزار میشد، رفت و آمد داشت، از جمله این محافل ادبی، انجمن مرحوم سید محمود فرخ بود. باز شدن پایش به محفل محمود فرخ باعث شد تا سخنشناسان زبدهی آن دوران متوجه ظهور شاعری جوان دیگری مملو از ذوقیات ادبی در پهنهی خراسان شوند. زمزمههایی به گوش میرسید که غزلسرایی جوان و معمم به تازگی وارد مشهد شده، غزلهای تری میسراید، زبانش ساده و به دوراز تکرارهای کهن است. ابیات دلنشینش به دل بزرگانی چون استاد امیری فیروز کوهی، استاد مرحوم ابوالقاسم نوید، استاد محمود فرخ، استاد سرگرد نگارنده نشست. دیگر هم سن و سالان وی که هر کدامشان بعدها قلهای در سلسله جبال ادبیات معاصر به شمار آمدند، چون مرحوم شادروان مهدی اخوان ثالث، استاد احمد کمال پور، استادان باقرزاده، قدسی، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی و آن رند سفر کرده خراسانی عماد خراسانی، نقش عمده ای در شناخت طبع بلیغ صاحبکار جوان داشتند و در نهایت دوست و همولایتی وی استاد محمد قهرمان که بعدها که در منزلش محفل ادبی دایر کرد، یک پای ثابت آن مرحوم استاد صاحبکار بود و تا پایان عمرش هیچگاه رشتهی اتصال آنان دریده نشد، از جمله آنانی بود که در کشاندن پای استاد صاحبکاری در محفل ادبی نقش بهسزایی داشت. قهرمان، غزلسرایی نامدار و خوشذوق و سخنشناس قابل از او به نیکی دریافت که گوهری به دامان خراسان افتاده، صاحبکار را خوب شناخته بود که در قطعهای به لهجهی خراسانی در اخوانیات خود به مرحوم صاحبکار تقدیم کردند.
کُلمالک و ارباب قِلِهیْ شعر صَحَبکار
ای ما همه از کار پیَدَه، تو سِوَرَه
سال 1340 تحصیل صاحبکار به اتمام رسید و به استخدام آموزش و پرورش درآمد و تا سال 1373 با عشق زائدالوصفی مشغول به خدمت به فرزندان این کهن مرز و بوم بود، همزمان به برگزاری جلسات تفسیر نهج البلاغه و نیز قرآن کریم پرداخت. بعدها کار تحصیل و تفسیر مثنوی معنوی نیز بر دیگر مشغلههای وی اضافه شد. آنچه بیشتر این بنده حقیر به دنبال آن هستم، معرفی آن من پنهانی وی است، همان منی که در تمام دیوان اشعارش نمودار است و نشانی از غم، این انیس شب و روز را که در تک تک ابیاتش می توان سراغش را گرفت، اگر چه هیچگاه کسی بر پیشانی او اخمی ندید و غبار اندوه را در چهرهاش مشاهده نکرد، اما با همه دردمندی که در درون داشت، نه تنها میل اظهارش را بلکه دل عیان کردنش را نداشت:
یک دل و یک جهان غم است مرا
باز دل گوید این کم است مرا
شمع سوزان محفل طربم
همه را عیش و ماتم است مرا
و در جایی می فرماید:
گرفتار در بند شرم آنچنانم
که در خانهی خویش هم میهمانم
به کامم بریزند اگر زهر عالم
کسی نشنود حرف تلخ از زبانم
نیازارم از خود دل دوستان را
که با دشمن خویش هم مهربانم
وی ادامه داد: با وجودی که تسخیر قلبی وجودش را تنها تبسمی و نگاهی کافی بود، آن دل را در برابر محبت، هیچ یارای مقاومتی نبود. در درونش تلاطمی برپا بود، ذوق لطیفش باعث شده بود تا هرگز راضی نشود غم تنهاییاش و سختیهایش را برای دیگران بخواهد. او واقعاً مصداق این ضربالمثل عامیانه بود که آزارش حتی به مورچهای هم نرسیده بود.
صاحبکار اگر چه میدانست در میدان غزل، هماوردی ندارد و سبک سرودنش در سبک عراقی و اصفهانی منحصر به خودش است، اما این یکهتازی هرگز او را مغرور نساخت. هرچه از بزرگان ادب و فارسی با فخر و عصمت یاد میکرد، خود و شعرش را همواره هیچ میانگاشت. همانگونه که دوست و دشمن بر این امر اذعان دارند، آزادگی را موهبتی آسمانی میدانست که بهسان شعر در ذات آدمها نهفته است و فقیر و غنی و شاه و گدا نمیشناسد.
آنگاه توکل و رضا را در تجلی از دو دیدگاه تسلیم معبود شدن و دل در گرو احدی جز باریتعالی نداشتن و تعابیر عارفانه میدانست.
من که راضی شدم رزق مقدر شده را
نکشم ناز گدایان توانگر شده را
چه به جامانده که در پای عزیزان ریزم
داغ آفت زده را یا گل آفت زده را
در جهانی که هنر خوارتر از خاک ره است
بشکن این گوهر با خاک برابر شده را.
در پایان باز هم به خلق و خوی پنهان دیگری از شادروان اشاره میکنم. علیرغم اینکه سالها مسئول شورای شعر اداره کل ارشاد و دفتر آفرینش های هنری آستان قدس بود و در محافل ادبی دیگری گردانندهی آنها بود، جوانان را با تمام وجود تشویق و ترغیب میکرد، اشک شوق در چشمش حلقه میزد. جوانان او را پیر و مراد خود میدانستند، اما خودش، خود را زخمخورده سخن و عمر رفته را تباه می بیند.
تاریخ : پنجشنبه پنجم آبان 1390 | 4:13 | نویسنده : گروه ادبیات فارسی –رویارستگار
منبع: وبلاگ ادبیات فارسی
***
عرفات العاشقین و جایگاه آن در میان تذکرههای ادبی، چهاردهمین جلسه سخنرانیهای نقد ماه:
میراث مکتوب - در باب تذکرههای ادبی در دانشنامهی جهان اسلام مدخلهای خوبی توسط دکتر قربانی و خانم منفرد نوشته شده است و تقریباً اولین کار جدی بر روی تقسیمبندی تذکرهها بوده است. با این همه بستر پژوهش بنده در این باب کتأب تاریخ تذکرههای مرحوم گلچین معانی است. بنده سعی میکنم تا در این فرصت مجمل گزارشی از نوع طبقهبندیامٔ در باب تذکرهها ارائه کنم. پس از آن اشاره به اوحدی و عرفات میکنم و بخش سوم سخنم به عرفات العاشقین و جایگاه آن در میان تذکرههای ادبی و چاپهای عرفات اختصاص خواهد یافت. میدانیم که دو چاپ از عرفات موجود است. چاپی که خیلی زودتر و با عجله درآمد چاپ اساطیر و چاپی که سالها روی دست مانده بود و با همکاری دو مؤسسهی مهم به چاپ رسید.
بخش اول صحبتم را روی این سه قسمت تعریف کردم. بحث تعریف خود تذکره، چرا که ما بخش مهمی از پریشانیهای مسائل علمیمان تعریف دادن از چیزی است و برای اینکه کاری را خوب بتوانیم تعریف کنیم لازمهاش شناختی است که باید در مورد آن حاصل کنیم؛ اینکه تذکره میتواند به عنوان یک گونهی ادبی به حساب آید و پیشفرمهای آن چیست. طبعاً وقتی صحبت از گونه و خردهگونه میشود، بحث طبقهبندیاش هم مطرح میشود. من با وضعیت موجودی که از منابع دارم یعنی از تاریخ تذکره گلچین و کارهایی که دیگران کردهاند، اینچنین دستهبندیای انجام دادم. پس اگر اشکالاتی در این متون وجود داشته باشد و تذکرههایی را اشتباه معرفی کرده باشند، به کار من هم تسری پیدا کرده است.
تذکرههای ادبی منابعیاند که با لحن و نگاهی غالباً ادیبانه به ارائهی مرتب شرح حال شاعران حرفهای یا متفنن میپردازند و همراه آن نمونهای از آثار ایشان را به نمایش میگذارند. در این میان طبعاً وضع اجتماعی ادبی زمان مورد نظر خود را نیز مستقیماً یا تلویحاً به تصویر میکشند. لحن و نگاه غالباً ادیبانه یکی از مشخصههای اصلی این جنس آثار است که آنها را در رستهی آثار ادبی مطرح میکند. ارائهی مرتب هم، این آثار را نزدیک آثاری شبیه مدخلنامهها میکند که بر اساس حروف الفبایی تدوین یافتهاند؛ یعنی از سنخ جُنگ بیرون میآیند. در واقع ذکر احوال نقطهی تمایز بین بیاض و تذکره است. دوره اوج تذکرهنویسی از قرن هشتم به بعد است. ورود شعر به طبقات مختلف جامعه باعث میشود تا متفننان هم به عرصه بیایند. صحیفه آخر تحفة سامی به متفننان و مسخرگان اختصاص یافته است.
اما برای بررسی کردن اثر به عنوان گونه دو ساحت را لحاظ میکنند. یکی از لحاظ شکل بیرونی و یکی از لحاظ محتوا. چنانکه مثلاً شاهنامه فردوسی از لحاظ شکل بیرونی مثنوی است، و از منظر درونی منظومهی حماسی است.
در واقع تذکرههای شعری یکی از گونههای ادبی فارسی به شمار میآیند که به نظر میرسد خود منشعب است از سنت تاریخ نویسی و طبقات نگاری و تذکره نویسی غیر ادبی. مثل طبقات الفقها، تذکره الحفاظ. اما بسیار زود با به کارگیری از اصول شکلی و محتوایی و نیز قرار گرفتن ممتد در روز بازار آثار ادبی و جریان پویای عرضه و تقاضا به فرم ممتاز خود دست یافتهاند. یکی از مسائلی که در گونهشناسی خیلی لحاظ نشده، بحث عرضه و تقاضا است. یعنی گاهی وقتها خردهگونههایی در جریانهای ادبی پیدا میشوند، ولی به دلایلی مهجور میمانند و هنوز به فرم نرسیده، مکتوم میشوند و بعد در یک دورهای دوباره زنده میشوند. بعضی از این ژانرهایی که من روی آن کار کردم مثل سراپاها مشمول این قاعدهاند. سراپا ژانری است که از دل توصیف شعرا در مورد معشوق گرفته شده؛ البته زمینههای قبلی در ادبیات هند و جاهای دیگر داشته و بعد آرام آرام راه خود را پیدا کرده و موسع شده و نهایتاً در این داد و ستد و تولید و انتشار به فرم و قالب خودش رسیده. از سایر نمونهها میتوان به ساقینامهها، دهنامهها اشاره کرد. پس در پیدا شدن یک ژانر بحث عرضه و تقاضا خیلی مهم است. مطلب دیگری که در بحث گونهشناسی میتوان مطرح کرد، بحث عنصر غالب است. همان طور که در سبک میگوییم یک سری مشخصههایی برجسته تعیین کنندهی آناند. در شاهنامه فردوسی داستان عشق زال و رودابه هست و بحث نصیحت و تعلیم ولی عنصر غالب و فضای محسوس حماسه است. گاهی ژانر بعض آثار پاشان (ن و: ؟) است مثلا غزل حافظ چیزی است بین غزل عرفانی، اجتماعی،عشقی. معیار دیگری که در تشخیص گونه خیلی مهم است قابلیت نقیضهای اثر است. نقیضهها اثری را که دارای اصول و سازه است میگیرند و همان را در جهت فضای طنز در ضد آن فضای جدی به کار میگیرند. این نشان میدهد که بستر اصلی یک ژانر است و یک سری اصول دارد که می شود نقضش کرد. از این باب است که ما یک سری تذکرههای نقیضهای داریم مثل تذکره آش کشکیان و یخچالیه. این دو گواه ما را در شناخت حداقلی ژانر از نمونه های اصلی یاری میکند. در یک ژانر همه آثار الزاماً از مشخصهی گونهای برخوردار نیستند. چنانکه سبکها هم همین طورند. در سبک خراسانی شعرایی هستند که کاملاً به معیارهای آن سبک وفادارند و بعضیها کمی فاصله می گیرند.پس این مسأله نافی این نیست که ما بگوییم در ژانر تذکره، تذکرههایی داریم که هیچ اصول و قاعدهای ندارند. در واقع ما یک کف و سقفی را طرح میکنیم. این همان بحث بود که دست و پا شکسته من را به این نتیجه رساند که می تواند تذکره یک ژانر باشد. دیگران گفتهاند که نوعی از سرگذشتنامهنویسی، زندگینامهنویسی هم است.
بر اساس شکل و محتوا یک تقسیمبندی میتوان بین تذکرهها انجام داد. تقسیمبندی که تا به امروز بین تذکرهها شده است خیلی کلی است مثل تذکرهی عمومی، خصوصی یا جزیی. تذکرهی محلی و تذکرهی ممدوحی. تقسیمبندیای که تمامی تذکرههایی را که در تاریخ تذکره ذکر شده است، شامل نمیشود. البته ذات هر تقسیمبندی حالت منشوری دارد؛ مثلا شاهنامه فردوسی از لحاظ قالب مثنوی است، از لحاظ روایت و قالب منظومه است، از لحاظ عاطفه و مضمون، حماسی است. طبیعی است که زاویه دید که عوض می شود جای آن هم در تقسیمبندی عوض میشود. تذکرهها از نظر شکل یعنی ساختمان بیرونی اثر مثل حجم و استقلال شکلی یک نوع طبقهبندی میشوند. از نظر محتوا هم بر اساس مسائل عاطفی، موضوعی، روش نگارش، نوع لحن و صداقت و اصالت یک نوع طبقهبندی میشوند.
تفصیل این قضایا در این مجمل نمیگنجد تنها بر این اساس میتوان تذکره عرفات العاشقین را یک تذکرهی عمومی مفصل تحقیقی اصیل ادبی نامید که پس از خلاصة الاشعار بزرگترین تذکرهی فارسی است. آنقدر که مؤلف و دیگر نویسندگان به فاصلهی کمی ناچار به تهیه منتخبی از آن شدهاند.
ویژگی جالب دیگر آن این است که تذکرهای طرزی است یعنی سبک، معیار نوشتن تذکره است. اوحدی این اثر را به سه قسمت تقسیم می کند: متقدمین، متوسطین، متأخرین. من برای کار او چنین سابقهای در تذکرهنویسی ادبی در ایران ندیدم. البته بعد از آن بعضی ها حتی مثلا رضا قلی خان هدایت در مجمع الفصحاء کتابشان را به قسمتهایی نظیر متأخرین و متقدمین بخشبندی کردهاند. اوحدی این سه معیار بهظاهر تاریخی ولی در عمل سبکی را در عرفات قرار داده. شعرایی را که از ابتدای شعر فارسی پدیدار شدهاند تا اوایل دوره تیموری مثل حافظ ،جزو متقدمان آورده است. یک بخش از دوره تیموری تا زمان شاه طهماسب را شعرای متوسط خوانده است و یک بخشی هم به شعرای متأخر اختصاص داده است. البته میدانیم که این نوع تقسیمبندی به لحاظ سبکی خیلی تسامحی و کلی است، اما میخواهیم بگوییم دید حاکم بر تألیف اثر دید طرزشناسانه است. برای مثال یکی از اولین مواردی که من در کار زلالی به آن برخورد کردم این بود که قدما به زلالی اتهام زده بودند که اشعار قطران را دزدیده و حتی در هفت اقلیم امیر احمد رازی شعرهای شعلهی دیدار زلالی در ضمن شواهد ترجمهی قطران آمده بوده است. در حالی که او هم در ترجمهی زلالی و هم در ترجمهی قطران مشخصا نقل میکند که اولا من با این آدم زندگی کردم و شعرش را می شناسم، دوم اینکه میان سبک و طرز قطران و زلالی تفاوت از زمین تا آسمان است.
خوب شما بقیهی تذکرههای عمومی را که نگاه کنید هر شواهدی که تذکره قبلی و سلفشان نوشته باشد، میآورند بدون اینکه اطلاعات تاریخی آن یا اطلاعات شواهد و سبکیاش را بررسی کنند. یک بخش ارزشمند دیگر عرفات ابهاماتی است که ما امروز در مورد سبک هندی داریم. در مورد سبک هندی نظرات مختلفی در واقع طرح شده و خیلی هم منسجم و کلیشهای شده و یک نوع تابو در تحقیقات ادبی ما تا همین چند سال پیش بود که عملا سبک منحطی است و شاعرانش بیسوادند و به شعر گذشتگان توجه ندارند. در تذکره عرفات ما کاملا شاهد این مسئله هستیم که سبک هندی در واقع دو دوره است یک دورهای است که میراثدار دورههای گذشته است و تنها در اواخر دورهاش آنهم بیشتر در شبه قاره گرفتار نوعی انحطاط میشود که طبیعت هر سبکی است. اوحدی نقل میکند که من با شاپور تهرانی نشستیم دیوان سنایی را چندین بار استنساخ کردیم از نسخههای مختلف و تصحیح کردیم، یا فلان شاعر را میستاید به اعتبار اینکه ریاضی میداند و دیوان خاقانی را از حفظ است. در واقع معیارهای گذشته و ادبیات کلاسیک را خیلی محترم میداند. نکتهی دیگر بحث رواج شعر در دوره صفوی است. این که میدانهای مختلفی را در اصفهان نقل میکند که مرکز شعرفروشی بود ، یا در مطب حکیم شفایی فلانی شعری خواند یا نشستیم هجوی برای فلانی سرودیم یا در دکان عرفی در شیراز چه شد و اینها نشان میدهد که شعر در این دوره چقدر ابررسانه است.
اما لغزشهایی که عرفات دارد بخشیش همان اغراقهای شاعرانه و لفاظیها و صنعتپردازیهاست. منتها بخش عمدهی آن بخش پریشانیها و شوریدگیهایش است. یکی از مشکلاتی که این تذکره داشته، بحث استنساخ آن بوده و سه چهار تا نسخه بیشتر از آن نداریم و در اصفهان شناخته شده نبود. یعنی نصرآبادی را وقتی میخوانیم میگوید اوحدی تذکرهای نوشت ولی معروف نشد، حتی به نظر میرسد نسخههایی که امروز در ملک هست از هند به دست رضاقلی خان هدایت و دیگران رسیده بنابراین تذکرهی بسیار حجیمی است. در واقع قدیمیترین نسخهای که از عرفات داریم، نسخه پتنا یا کتابخانه بانکی پور است که خیلی مغلوط است. با این همه خود صاحب اثر هم، خیلی پریشانکاری کرده. چون کار طولانی بوده یک جا با کنیه یک شاعر را معرفی کرده و بعد با تخلص هم معرفی کرده و اینها دو شاعر مختلف دانسته شدند در حوزهی تاریخ ادبیات یا مثلا شواهد را نقل نمیکند. یکی از ضعفهای اوحدی این است که او شاعر کثیر السفری است و زیاد این کتابها در دسترس او نبوده است. ما این ضعف را در تقی کاشی نمیبینیم، تقی کاشی آدمی است که در کاشان مستقر است، همه آن را میشناسند و از آنها میخواهد که دیوانهایشان را برایش بفرستند، و اگر کسی نمیفرستاد خودش به دنبال نسخه میرفته است. البته در آن هم مقداری اغراق و لفاظی وجود دارد ولی به لحاظ منتخبات اشعار، بسیار قویتر از اوحدی است.
اما ویژگیهای چاپ عرفات: دو چاپ از عرفات داریم یکی چاپ اساطیر و تصحیح محسن ناجی نصر آبادی در 1388 و چاپ میراث تصحیح ذبیح الله صاحب کار در 1390 است. همهی این چاپها از دو سه تا نسخه بیشتر نتوانستند استفاده کنند. نسخه ملک و نسخه پتنا و نسخه علیگر. نسخهی ملک در چاپ میراث نسخه اساس بوده و در چاپ نصر آبادی چاپ پتنا نسخه اساس بوده. نسخه پتنا کمی کاملتر است. نسخهی ملک برخی ابواب را ندارد. آقای ناجی شاید به این اعتبار که این نسخه کاملتر و قدیمیتر بوده آن را اساس قرار دادهاند و خوب اغلاط آن نسخه را خیلی متوجه نشدند و استفاده کردند. از نسخههای کمکی که در این تصحیح استفاده کردند هم نسخه کعبهی عرفان و هم منتخبی در کتابخانه ملک است ولی از دواوین دیگران هم استفاده کردند. چاپ آقای ناجی به اعتبار اینکه فهرستهای خیلی خوبی دارد قابل اعتناست مثلا فهرست اشعارش بر اساس مصرعهاست ولی در کتاب آقای صاحبکار فهرست بر اساس ابیات است اما به لحاظ شکل چاپ و صحت ضبط چاپ بدی است و من نمونههایش را پیشتر در جایی ذکر کردهام. در این چاپ میراث هم البته مشکلاتی هست. خصوصا آنکه مسیر مستقیمی را در طی کار نپیموده است و پاره پاره زیر نظر مرحوم صاحبکار و آقای قهرمان و چندتن محققان میراث مکتوب صورت نهایی یافته است. امری که هر چند موجب چنددستی آن شده است ولی از کار یک تنهی آقای ناجی به مراتب بهتر است. به ویژه که به نظر میرسد در مواردی مانند مهارتهای ادبی و توان علمی، آقای ناجی ضعفهای آشکاری داشتهاند. چنانکه به ناچار دربست پیرو ضبط نسخهها بودهاند. مصححی که نتواند مچ کاتب و نسخهنویس را بگیرد در واقع فقط یک سیاههبردار است.
اشکالاتی که در این تصحیح است اعم است از:
1. پریشانی در صفحهبندی و حروفچینی کتاب است که گاهی اوقات صفحهها روی هم افتاده.
2. بحث مشکول کردن به اشتباه کلمهها
3. اغلاط مطبعی
4. سکوت بیوجه؛ یعنی ابهامی در این متن برای ایشان آنچنان که باید وجود نداشته است. مثلا دیوان ناصرخسرو چاپ استاد مینوی پُر از سؤال است و مصحح مطرح کرده و گفته که من این را نمیدانم. چاپ آقای ناجی ابیات مورددار را به سادگی گذاشته.
5. بحث ارجاعات که مثلا بر کلمهای تک زده و بعد در حاشیه همان ضبط متن را آورده است.
6. بی روشی و نااستواری در نقل نسخ و بدخوانی
خلاصه کلام آن که چاپ میراث نسبت به چاپ اساطیر علمیتر و قابل اطمینانتر است و در کارهای تحقیقی قابل استناد است.
منبع: سایت مرکز پژوهشی میراث مکتوب
منبع: دانشنامه جهان اسلام
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1005 به تاریخ 920408, کنفرانس ادبی, تحقیق بهمن صباغ زاده
+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1392ساعت 12:3 توسط بهمن صباغ زاده | GetBC(845); نظر بدهید
گزارش جلسه شماره 1005 به تاریخ 8/4/92 (شعرخوانی)
3- شعرخوانی
شعرخوانی با پنجاهمین غزل از دیوان حافظ، با قرائت استاد احمد نجف زاده آغاز شد:
به دام زلف تو دل مبتلایِ خویشتن است
بکُش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
گرت ز دست برآید مُرادِ خاطر ما
به دست باش که خیری به جای خویشتن است
به جانَت ای بتِ شیریندهن که همچون شمع
شبانِ تیره مُرادم فنای خویشتن است
چو رای عشق زدی با تو گفتم، ای بلبل
مکُن که آن گلِ خندان بهرای خویشتن است
به مُشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج
که نافههاش ز بند قبای خویشتن است
مرو به خانهی ارباب بیمروّت دهر
که گنج عافیتت در سرای خویشتن است
بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او
هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است
***
جناب آقای جواد حافظی همشهری خوشذوقمان که شعرهای زیادی در حافظه دارند با خواندن شعری زیبا از نادر نادرپور ادامه دادند:
چه می گویید؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانهی شیرین انگور است؟
کجا شهد است؟ این اشک است،
اشک باغبان پیر رنجور است:
که شبها راه پیموده،
همه شب تا سحر بیدار بوده،
تاکها را آب داده
پشت را چون چفتههای مو، دو تا کرده،
دل هر دانه را از اشک چشمان نور بخشیده
تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده
چه میگویید؟
کجا شهد است؟ این آبی که در هر دانهی شیرین انگور است؟
کجا شهد است؟ این خون است،
خون باغبان پیر رنجور است
چنین آسان مگیریدش،
چنین آسان منوشیدش.
شما هم ای خریداران شعر من!
اگر در دانههای نازک لفظم،
و یا در خوشههای روشن شعرم،
شراب و شهد میبینید، غیر از اشک و خونم نیست،
کجا شهد است این اشک است؟ این خون است.
شرابش از کجا خواندید؟ این مستی نه آن مستی است.
شما از خون من مستید.
از خونی که می نوشید.
از خون دلم مستید.
مرا هر لفظ، فریادی است کز دل میکشم بیرون.
مرا هر شعر، دریایی است.
دریایی است لبریز از شراب و خون.
کجا شهد است، این اشکی است که در هر
دانهی لفظ است؟
کجا شهد است، این خونی که در هر خوشهی شعر است؟
چنین آسان میفشارید بر هر دانه لبها را و بر هر خوشه، دندان را
مرا این کاسه خون است.
مرا این ساغر اشک است.
چنین آسان مگیریدش.
چنین آسان منوشیدش.
***
استاد موسوی با خواندن دو طرح ادامه دادند:
چراغی بیافروز خورشید در مه نهان را
دلت را
شب آسمان را
***
نم نم باران پاییزی
میچکد بر سقف دور آرزوهایم
...
***
من که بهمن صباغ زادهام کاری هفتهی پیش را بار دیگر برای دوستان خواندم:
مگر به لطف لبت شعر من شکر بشود
تو تر کنی لب و این شعر، شعر تر بشود
قسم به موی تو حالم گرفته است امشب
مگر تو روی بگردانی و سحر بشود
"کرشمهای کن و بازار ساحری بشکن"
اگرچه فتنه و آشوب بیشتر بشود
چه میشود که برقصی به وزن این غزلم
چه میشود که همین شعرْ پردهدر بشود
چه میشود که تو بانوی شعر من باشی
تمام شعر ازین راز باخبر بشود
گره ز بخت غزلهای من گشوده شود
گره ز ابروی ناز تو باز اگر بشود
تو خواب نازی و من خیره در تبسم تو
بخند تا غزلم عاشقانهتر بشود
***
همشهری عزیز و مهربانمان آقای محمود یاوری زاوه روز پنجشنبه 6/6/1392 در "همایش یاد قهرمان" که در مشهد به مناسبت چهلمین روز درگذشت استاد جاودانیاد محمد قهرمان برگزار شد شعری را قرائت کردند با عنوان "تندیس راستی". امروز لطف کردند به خواهش من نسخهای از آن را برایم فاکس کردند که در این فرصت غزل ایشان را با هم میخوانیم. در ضمن ایشان در سوگ استاد قهرمان غزلی هم یه گویش تربتی سرودهاند با مطلع "کِمال از جا وَخِز ای پهلوو که قهرمان آمَه/ خِدِی یَک بُرّ زن و مرد سِرخودَه ز حان آمَه" که در آینده آن را در بخش شعر محلی با هم خواهیم خواند.
فصلی که شادی است و طرب شیخ و شاب را
گاهی دهد ز دست حساب و کتاب را
امسال هم گذشت و همین داستان به عید
بگرفت از بهار به عید انتساب را
اردیبهشت آیت افسانهی بهشت
در گرگ و میش حادثه دید ارتیاب را
پیک اجل که داشت به کف حکم کردگار
در هم نمود صحت آب و سراب را
آهسته کوفت بر در انسان نخبهای
کز معرفت به اوج رساند انقلاب را
لبیک تا شنید در آغوش وی فتاد
شرمنده کرد سرعت تیر شهاب را
سرمشق زندگانی احباب را گرفت
بی کمترین مجال سؤال و جواب را
تندیس مهرورزی و اخلاق و راستی
آن رهنمای رفتهی راه صواب را
آدینهای که بیتو نشستیم "قهرمان"
اشکم برید رشتهي رشک سحاب را
صبحی که داشت صحبت دلتنگی غروب
گم کرده بود محفل ما آفتاب را
در خاک پای توس پس از یکهزار و اند
بنگر حکیم و احسن این انتخاب را
در این مغاک تیره سزاواری ار دهند
اهل ادب، به تو لقب بوتراب را
در شعر لهجههای محلی به نام تو
باید نوشت قلهی فصلالخطاب را
تا زندگی است، زندهای و غایب از نظر
باور کنیم فلسفهی مرگ ناب را
بیتی ز "نوعی" آورم از درد کوچ تو
دریاب ماندگاری این اضطراب را
"بشکن دلم که رایحهی درد بشنوی
کس از برون شیشه نبوید گلاب را"
روان استاد شاد و یادش برای همیشه گرامی باد
محمود یاوری زاوه
پنجم تیرماه ۱۳۹۲
***
اضاقه شده در یکشنیه 9/4/1392 ساعت 16:37
آقای جهانشیری دو شعر خواندند که شعر اول برای انتخابات شورای شهر و شعر دوم که به گویش محلی تربت است در سوگ استاد جاودانیاد محمد قهرمان سروده شده:
پایان گرفت فصل قشنگ شعارها
فصل شلوغ دغدغه و انتظارها
روزی گذشت و عزم خروشان مردمی
رودی شد از تراوش این چشمهسارها
اینک تمام همت ما در کف شماست
حکمی ز یک حماسه به رای هزارها
اینک شما و شهر شما پر ز کاستی
در انتظار کوشش و تدبیر و کارها
چشمانتظار همت دستان محکمیست
تا بشکند طلسم تمام حصارها
این شهر سایهبان بزرگان لایقیست
در کوچههای خسته و گوشهکنارها
شاید که از درایت دستانتان رسید
روزی به اوج قلهی ای از افتخارها
***
چَرشُوِ قالْقالِ شُوِر هی رُفو مُنُم
صد گیلَه از زِمَنَه دِ دل بیزِبو مُنُم
وقتِ خِدِیْ خُدای خودُم واز یِکَّهیُم
بَلِّ سِتَرَه هِی غِزِلاتِر نِشو مُنُم
از بس که نُوحَه کِردَه رِفِقا دِ گِردَنُم
سودا به اشکْ عُقدِهیِ مینِ گُلو مُنُم
هی جا مُنُم به یادِ تو یَک دو پیَلَه شعر
از حسرتِ فِراقِ تو هی سِرنِگو مُنُم
از ما سه چار بوسِ دِ بوقِّت کُ و بُبُر
گفتی َاِگر چه بوسَه دِ بوقُّم فرو مُنُم
رفتی و خاکِ تربت اَگِر قسمتِت نِبود
راحت ز خاکِ توس بِرَت آرزو مُنُم
کاشکِه که عمرْ مِثلِ تو وِرْ عَشِقی مِرَفت
نه بَلِّ مُو که طفلِ دِلِرْ رارِوو مُنُم
مُوندُم که روزگار خِدِیْ ما چکار خَکِرد
سِکِّهیْ سیاهِ عُمرِرْ هی پوشت و رو مُنُم
***
خانم حافظینیا دو شعر کوتاه خواندند:
مرد رویاهای هیچ زنی
مرد زندگیاش نیست
...
***
انگار دوباره اتفاقی افتاده است
لیلای تازهای به تکرار افتاده است
...
***
همانطور که در مقدمه گفتم در این جلسه قرار بود نمایندهی شهرستان تربت حیدریه در مجلس شورای اسلامی به جلسه بیاید. خانم حافظینیا که شعرشان خواندند و استاد موسوی مشغول نقد شعر ایشان بودند که جناب خسروی تشریف آوردند و من بنا به تجربهی جلسات قبل میدانستم از این لحظه به بعد خبری از شعر و شعرخوانی نخواهد بود از استاد نجف زاده اجازه گرفتم و از جلسه بیرون آمدم.
***
اخیرا به مجموعهای از غزل معاصر دست یافتهام که تا حد زیادی با مجموعههایی که امروزه در فضای مجازی منتشر میشود تفاوت دارد. بیشتر سایتها و وبلاگهایی که در زمینهی گلچین غزل امروز فعالیت میکنند فقط به جذابیتهای ظاهری و زبانی اثر توجه دارند و گاها شعرهای سست و دمدستی هم به این مجموعهها راه پیدا میکنند. در این مجموعه آنچه قبل از زبان اهمیت دارد استحکام و قدرت شعر دست. هر هفته یکی از این غزلها را به همان ترتیبی که در آن مجموعه آمده است با شما مرور میکنم؛ غزل این هفته از یدالله بهزاد کرمانشاهی است:
خزانها بود و طوفانهای حسرت در دل و جانم
تو ناگاه آفریدی صد بهاران در زمستانم
نگاه آرزومند از تماشا برنمیگیرد
چه میبیند در آن چاک گریبان چشم حیرانم؟
تو رمز و راز هستی از کتاب درس میجویی
من آیات جمال از مُصحَفِ روی تو میخوانم
رهایی یافت خواهم گویی از شبهای نومیدی
که از نور صبح میپاشد نگاهت بر دل و جانم
تپشهای دلم را مانَد آهنگِ خرامِ تو
کجا آموختی این شیوهی رفتن نمیدانم
*
چه داری طرف جوی و سایهی بید انتظار از من؟
که باغم را خزان آشفت و حالی دشت ویرانم
سر زلفت به دست من نمیافتد، که خواهانش
جوانان جوانبختاند و من پیری پریشانم
گرفتم جا در آغوش صبا گیرم غبارآسا
کجا و کی نصیبی میرسد ز آن طَرْف دامانم؟
بگردانم وگر راه از سر کویت به ناچاری
هزاران آرزو گیرند با حسرت گریبانم
نبردی راه در آن چین گیسو هرچه کوشیدی
من ـ ای باد سحرگاهی! ـ به ناکامی تو را مانم
به پیری چون جوانانم دل از کف میرود، بهزاد!
ادیب عشق شاید گر بخواند طفل نادانم
***
برچسبها: گزارش جلسه شماره 1005 به تاریخ 920408, شعر تربت حیدریه
+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1392ساعت 12:0 توسط بهمن صباغ زاده | GetBC(844); نظر بدهید
گزارش جلسه شماره 1005 به تاریخ 8/4/92 (شعر محلی تربت)
4- شعر محلی تربت؛ اوسنهی شغال دم لکه؛ قسمت پنجم؛ زندهیاد استاد محمد قهرمان
برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (b homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (b davat) مورد استفاده میگیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشهی windows؛ پوشهی fonts انتقال دهید. (c:\windows\fonts) پس از انتقال، این خطها (فونتها) در رایانهی شما قابل مشاهده خواهد بود.
در خراسان داستانهای عامیانه را به گویش محلی اُوسِنَه میگویند. این افسانهها ساختهی ذهن مردم این مرز و بوم در طول سالیان متمادی بوده است و بیشتر جنبهی سرگرمی داشته و در شبهای بلند زمستان در شبچراغانها (شُو چِرَغو) اهالی روستا دور هم جمع میشدهاند و دور کرسی مینشستهاند برای کودکان تعریف میکردهاند. منبع این افسانهها کتابهای امیر ارسلان نامدار، هزار و یک شب و چهل طوطی و ... بوده است. با دریع فراوان با افزایش روزافزون رسانههای ارتباط جمعی این افسانهها رو به فراموشی و خاموشی میروند. این قصه را استاد قهرمان با استفاده از افسانههایی گویشی به گویش تربتی سروده است. در گویش تهرانی هم شاعران معاصر مشابه این کار را انجام دادهاند مانند پریای شاملو و یا علی کوچولوی فروغ. امیدوارم از این افسانهی محلی یا همان اوسنه لذت ببرید. این قصهی در 10 قسمت در وبلاگ خواهد آمد و شما میتواند آن را پس از کامل شدن با برچسب اوسنه شغال دم لکه بخوانید. من در ترجمه به زبان معیار سعی کردم به زبان قصههای کودکان نزدیک شوم.
...
5
کوزَهرْ دِ اُو اِنداخ
تا بِتَه سِزایِشِر بِذی ساخ!
او که مِرَف دِ کوزَه
کوزَه دِ کَل کَل مِرَف
شِغال مُگُف چه عُذر و مَعذورِ به جا مییَرَه!
به هوشِتَه مُورْ دِ تِلَه دینَه دییی
از تَهِ دل مِخِنْدییی؟
اِمروز که رِفتی دِ تِلَه
نَلَه مَکُ تو وِر اِلَه!
بَسَّه دِ سَر شِگِستَه!
زِلّی پِلّی بیثِمَرَه
دِ گوشِ مُو بیاثرَه
کوزَه از اُو کِمکِمَک سِنگی مِرَف
سِنگی و هِنگی مِرَف
اَخِرِش مَییس شِغالِرْ تَه کِشَه
آق شِغال دِسپیچَه رَف
گُف بِرار چهکار مِنی؟
دُمبِمِر سَر تِ که مُور تَه مِکِشی!
راه واز، جَعْدَه دراز اَگِر مَیی فِلار کِنی!
کوزَه از اُو پور مِرَه، کارِ شِغال سَختَه بِرار
شوخی وِرْدار نیَه کار
وختِ نِزدیکَه دِ اُو غُطَّه خورَه
نَعَلاجَه پوزِشِرْ پیش بُبُرَه
دُمبِشِر بُکُرچَنَه
دِندونارْ بَن کِرد و خُب دِ زور نِشَس
دُمبِشِر کُرچُنْد و جَس ...
#
اَزو روز، شِغالِ ما هر جا مِرَه
اورْ شِغالایِ دِگَه دورَه مِنَن
بِندِهیْ خُدارْ دَس مِندِزَن، چَکَه مِنَن
اِسمِشِر شِغالِ دُملِکَّه مِنَن
هرچه مِگَن دستِ تَهِر مِگیرَه
از نِنْگیَت مِمیرَه
راس وِرمِگَن، دُملِکَّهیَه
دِ بُرِّ اونا یِکَّهیَه
سَرِشِر تَه مِندِزَه
دِ دِلِش مِگَه خدا قسمت کِنَه
زَهرِشِر روزِ وِرونا بِرِزَه
...
کوزه رو انداخ توی آب / تا اینطوری سزاشو بده / آب که میرفت تو کوزه / کوزه قل قل میکرد / شغال میگفت چه معذرتخواهیای هم میکنه / یادته منو توی تله دیروز دیدی / از ته دل میخندیدی؟ / امروز که افتادی توی تله / بیخود ناله نکن / بسه دیگه / گریه و زاری بیثمره / تو گوش من بیاثره / کوزه کمکم از آب سنگین میشد / سنگین و هنگین میشد/ آخرش میخواست شغال رو بکشه پایین/ آقا شغال دسپاچه شد/ به کوزه گف: چکار میکنی؟/ دُمم رو ول کن که داری من رو پایین میکشی/ اگه میخوای فرار کنی راه بازه و جاده دراز/ کوزه از آب پُر میشد، کار شغال سخت شده/ شوخیبردار نیست دیگه/ وقتی نزدیک بود دیگه غرق بشه/ از مجبوری پوزهشو جلو برد/ دندوناشو بند کرد و خوب فشار داد/ دُمش رو کند و در رفت .../ از اون روز، شغال ما هر جا میره/ اون رو شغالای دیگه دوره میکنن/ بندهی خدا رو دست میندازن، و سربهسرش میذارن/ اسمش رو شغال دمبریده میذارن/ هرچی میگن بیچاره کوتاه میاد/ از خجالت میمیره/ آخه راس میگن، دمبریدهس/ تو جمع اونا تنهاس/ سرش رو پایین میندازه/ تو دلش میگه خدا کنه/ تلافیش رو سرشون دربیاره/ ...
... ادامه دارد
***
گزارش جلسه شماره 1005 به تاریخ 8/4/92 (شاعر همشهری)
5- شاعر همشهری؛ زهرا صمدی (1352)
از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کردهام، سعی کردهام تا جایی که میتوانم اطلاعات صحیح جمعآوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کاملتر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مهولات) هم میتوانند زندگینامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمیدانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشتهام که با جواب دادن به آنها و ارسال جوابها به من، خواهم توانست زندگینامهی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوعها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.
زهرا صمدی متولد یکی از روستاهای زیرکوه قائنات است. کودکی را در همان روستا در دوستی با گل و پروانه و ترانهباران گذراند و بعدها که کارشناس بهداشت شد در شبکه بهداشت و درمان رشتخوار به کار پرداخت. او سرودن را از سال 1375 آغاز کرده است. شعرش بیشتر در دو قالب غزل و نیمایی است و مجموعهای به نام "همنوا با ترانهی باران" منتشر کرده است. صمدی شعر را تعریفناپذیر میداند اما آن را بیش از هر رسانهی دیگری تاثیرگذار میداند شعر نیما و قیصر امینپور و سپهری و حافظ را بیشتر از شعر دیگران میپسندد.
در سایت جایزهی ادبی راجع به خانم زهرا صمدی چنین نوشته شده است:
در آغازین روزهای سال 1352، وقتی که زمین دوباره زنده میشد، درختان لباس زیبای شکوفه بر تن کرده بودند، بلبلان آواز میخواندند و خورشید گرمتر و مهربانتر شده بود، من متولد شدم. کودکیام در دامان طبیعت، دوستی با گل و پروانه، همزبانی با آب و در آغوش نسیم سپری شد. تحصیلات دوران ابتدایی و راهنماییام را در زادگاهم پیشبر (از توابع بخش زیرکوه شهرستان قائنات) و دوران دبیرستان را در دبیرستان نمونهی تقوا در شهرستان بیرجند گذراندم. لیسانس بهداشت عمومی دارم و در مرکز بهداشت مشغول بهکارم. از 9 سالگی، این سوال برای من پیش آمد که چگونه میتوان شعر گفت و از معلمم راهنمایی خواستم، متاسفانه، با راهنمایی غلط معلمم، مدتها شب و روز ذهنم مشغول این مقوله بود و در نهایت به این نتیجه رسیدم که در من استعداد شعر گفتن نیست و فراموشش کردم. تا اینکه سالها بعد، برای من موقعیتی پیش آمد و دری تازه به رویم گشوده شد و من خودم را یافتم. ابتدا از داستان کوتاه شروع کردم، پس از گذشت دو سال، به این فکر افتادم تا جملات موزونی را که به ذهنم میآید، مکتوب و جمعآوری کنم. اولین شعری که روی کاغذ آوردم، روز 16 فروردین 75 بود، در ابتدا کمی نگران بودم به خاطر همان ذهنیتی که از سالها پیش نسبت به خودم داشتم. اما کم کم مطمئن شدم که توانایی خلق شعر در من هست. در زمینهی شعر کودک هم کار میکنم و در حال حاضر یک مجموعهی شعر با عنوان "همنوا با ترانهی باران" آمادهی چاپ دارم.
شطرنج زندگی
دسته ای از کلاغ و هیزم بود
آتش زد، به هر چه گندم بود
جای صابون ربود از لبها
روی لب جای یک تبسم بود
زندگی مثل صفحهی شطرنج
دائما در افق تلاطم بود
تاول دستها برابر با
یک یک دانههای گندم بود
بوی نانی ولی نمیآمد
گرچه که فصل، فصل هفتم بود
شد چه پوشالی آن مترسک که
در میان کلاغها گم بود
عاقبت هم کلاغها خوردند
خرمنی را که مال مردم بود
***
ابر در دستهای رعد
شانههایم بک شب طوفان شکست
قامتم اندازهی یک نان شکست
ریشهام در دستهای هرز باد
خشک شد، مثل نی چوپان شکست
نالهام شد در دل یک نی، شکر
بعد هم در چایی مهمان شکست
سوتکی گشتم به دست کودکی
زیر پای خود شبی خندان شکست
برگ پاییزی و آن هم یک غروب
زیر پای عابری آسان شکست
پارهی ابری شدم در دست رعد
خواب چشم کودکی با آن شکست
باز هم، در یک شب باران شکست
***
منابع:
کتاب شعر دربی؛ استاد سید علی موسوی؛ صغحهی 125 تا 127
***
گزارش جلسه شماره 1005 به تاریخ 8/4/92 (شعر طنز)
۶- شعر طنز؛ ماجرای قفل و کلید؛ خالو راشد؛ گردآورنده علی اکبر عباسی
راشد انصاری شاعر، نویسنده، روزنامهنگار و طنزپرداز متولد سال 1350 در روستای دیدهبان از توابع بخش صحرای باغ لارستان است. نزدیک به دو دهه است که با مطبوعات همکاری مستمر دارد و حدود 10 سال است که در حوزهی هنری فعالیت میکند. وی به طور حرفهای از سال 1372 فعالیت خود را در زمینه شعر و داستان طنز آغاز کرد. کتابهای منتشر شده: دغدغههای بیخیالی (1379) / این مرد مشکوک (1382) / لطفا میخ نشوید (1383) / پشت پرده (1384) / طنزینه؛ طنز اینه! (1387) و آخرین اثر ایشان که هم اکنون زیر چاپ میباشد فیل و فنجان نام دارد که کار مشترکی است با غلامحسین ترکمان. سایت شخصی ایشان را میتوانید در این آدرس مشاهده کنید. http://www.khaloorashed.com
۱-
همه وعده وعیدم را شنیدید
و عمری طعم تلخی را چشیدید
در این جا هر دری قفل است بیشک
عزیزانم کلیدم را ندیدید؟!
۲-
سخنهای جدیدم را ربودند
هرآن چیزی خریدم را ربودند
ندارم مشکلی با قفل بسته
شب جمعه کلیدم را ربودند!
۳-
ازین پس کلهات را کم بچرخان
یواش و مطمئن، نم نم بچرخان
کلیدت را ولی در قفل دشمن،
ببر تا انتها… محکم بچرخان!
***
۷- فراخوان
انجمن شنبهشبها
جلسات هفتگی انجمن شنبهشبها در اولین روز هفته (راس ساعت ۶ بعدازظهر) در طبقهی پایین مسجد قائم واقع در خیابان قائم برگزار میشود. این جلسات به خواندن و بررسی آثار ادبیات کلاسیک، ارائه کنفرانسهایی در زمینهی ادبیات و شعرخوانی و نقد شعر اختصاص دارد. از تمامی علاقهمندان دعوت میشود در این جلسات شرکت کنند.
جلسهی مثنوی خوانی
جلسات مثنویخوانی به همّت احسان انوریان، همشهری هنرمند و مهربان و به روایت دکتر رضا نجاتیان هر سهشنبه در حسینیهی صفار شرق واقع در خیابان باغسلطانی، باغسلطانی 9 برگزار میگردد. در این جلسه که ساعت 9:00 سهشنبهشبها شروع میشود ابتدا حکایتی از مثنوی معنوی، اثر بیبدیل مولانا جلالالدین بلخی، خوانده میشود. پس از روایت داستان، حاضرین در جلسه، برداشتهای خود از داستان را بیان میکنند و پیرامون آن به بحث و تبادل نظر میپردازند.
انجمن شعر باران
انجمن باران سهشنبهها در مکان میدان شهدا، ساختمان انجمنهای ادارهی ارشاد اسلامی از ساعت ۱۷ به بعد برگزار میشود. این جلسه به همت آقای محسن اسلامی تاسیس شده است و هر سهشنبه پذیرای شاعران گرامی است. برای اطلاعات بیشتر میتوانید به وبلاگ انجمن http://baran-torbat.blogfa.com و یا با شمارهی همراه 09290776107 شاعر جوان همشهری، آقای محمد امیری تماس بگیرید.
انجمن داستان نویسی
از تمامی علاقهمندان به نویسنگی دعوت میشود در جلسات انجمن داستان که به سرپرستی استاد موسوی هر هفته یکشنبهها از ساعت 16 الی 25 در محل کانون بسیج هنرمندان واقع در خیابان فردوسی شمالی، میدان بسیج، کانون فرهنگی ورزشی جوانان بسیج برگزار میشود، شرکت کنند. برای اطلاعات بیشتر میتوانید به وبلاگ انجمن داستان تربت حیدریه http://andkt.blogfa.com مراجعه کنید.
کتابسرای بهارک
آقای امین دائیان صاحب این کتابفروشی خود یک کتابخوان حرفهای و بسیار علاقهمند است که عمرش را با کتاب صرف کرده و اطلاعات زیادی در این زمینه دارد. اهل کتاب میتوانند با مراجعه به این کتابفروشی کتاب مورد نظر خود را راحتتر پیدا کنند و یا سفارش دهند تا برایشان تهیه شود. البته با توجه به اینکه در تربت حیدریه بیشتر کتابفروشیها تبدیل به لوازمالتحریر شده است و یا کمکم در حال تبدیل است، حمایت از این کتابفروش ِکتابدوست را وظیفهی خود دانستم. آدرس: خیابان فردوسی جنوبی؛ بین فردوسی جنوبی 56 و 58؛ سرای امین؛ داخل سرا، سمت چپ؛ کتابسرای بهارک؛ آقای امین دائیان؛ 05313333977
استاد نجف زاده، علی اکبر عباسی، غلامرضا نجفی، غلامرضا اعتقادی، سلیمان استوار فدیهه، جواد حافظی، خانم سمانه حافظی نیا، بهمن صباغ زاده، استاد موسوی، محمد جهانشیری، محمد ابراهیم اکبرزاده و علیرضا شریعتی حاضرین جلسه را تشکیل میدادند.
باغ ملی شهرستان تربت حیدریه