به نام آفریننده‌ی زیبایی

درود دوستان مهربان. داستان امشب داستان موش و قورباغه بود. استفاده از تمثیل قورباغه از طرف مولانا بسیار هوشمندانه است. موجودی آبی - خاکی، که هم در آب زندگی می‌تواند و هم در خشکی. قورباغه تمثیل بشر است که ساخته از جسم و جان است. ما از دوستی با موش ناگزیریم و از این بابت نباید بر قورباغه‌ی داستان خرده گرفت. دوستی ما با موش قضای الهی است و برمی‌گردد به آفرینش ما. اما اهمیت موضوع در میزان این ارتباط است. قوباغه دمی به بدبختی دچار شد که رشته‌ای بین خود و موش بست. تنها انسان‌های کامل‌اند که رشته‌ای بر پا ندارند و هر کدام از ما رشته‌هایی داریم که ما را به خاک وصل می‌کند طوری که جدا کردنمان سخت می‌شود. پس از خواندن این داستان خوب است به رشته‌هایی که بر پا داریم فکر کنیم... .

جلسه‌ی آینده در تاریخ سه‌شنبه 24/2/1392 برگزار خواهد شد و موضوع آن هنوز مشخص نیست. به محض اینکه موضوع مشخص شود به اطلاع شما خواهم رساند.

 

حکایت موش و قورباغه

دفتر ششم؛ بیت 2632؛ نسخه‌ی نیکلسون

 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۵ - حکایت تعلق موش با چغز و بستن پای هر دو به رشته‌ای دراز و بر کشیدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و نالیدن و پشیمانی او از تعلق با غیر جنس و با جنس خود ناساختن

از قضا موشی و چغزی {قورباقه‌ای} با وفا

بر لب جو گشته بودند آشنا

هر دو تن مربوط میقاتی {ملاقات} شدند

هر صباحی {صبحی} گوشه‌ای می‌آمدند

نرد دل با هم‌دگر می‌باختند {مجازا یعنی دوستی داشتند}

از وساوس {وسوسه‌ها} سینه می‌پرداختند

هر دو را دل از تلاقی {دیدار یکدیگر} متسع {باز}

هم‌دگر را قصه‌خوان و مستمع {شنونده}

رازگویان با زبان و بی‌زبان

اَلجَماعَه رَحمَه {جماعت مایه‌ی رحمت است، اشاره به حدیثی است} را تاویل دان

آن اشر {خودبین، متکبر، اشاره به موش} چون جفت آن شاد {اشاره به قورباغه} آمدی {می‌شد}

پنج ساله قصه‌اش یاد آمدی {می‌آمد}

جوش نطق از دل {از صمیم قلب سخن گفتن}، نشان دوستی‌ست

بستگی نطق {خاموش ماندن}، از بی‌الفتیست

دل که دلبر دید؟ کی مانَد تُرُش؟

بلبلی گل دید، کی مانَد خَمُش؟

ماهی بریان ز آسیب {در اینجا به معنی برخورد و تماس با} خَضِر

زنده شد، در بحر گشت او مستَقِر {قرار گرفت}

یار را، با یار چون بنشسته {همنشین} شد

صد هزاران لوح سِر دانسته شد

لوح محفوظ {کانون معارف} است پیشانی یار

راز کونینش {اسرار دو جهان} نماید آشکار

هادی ِراه است یار اندر قدوم {پیشرو شدن، در اینجا هدایت و ارشاد}

مصطفی زین {به همین دلیل} گفت اصحابی نجوم {اصحاب من مانند ستارگان هستند}

نجم {ستاره} اندر ریگ {بیابان} و دریا رهنماست

چشم اندر نجم نه {بدوز} کو {که او} مقتداست

چشم را با روی او می‌دار جفت {همنشین}

گرد منگیزان {گرد و خاک بلند مکن} ز راه بحث و گفت

زانکه گردد نجم پنهان، زان غبار {اشاره به بحث و مجادله}

چشم {بینایی} بهتر از زبان با عثار {لغزش}

تا بگوید او {اشاره به ستاره} که وحی اَستَش شعار

کان نشاند گرد و ننگیزد غبار

چون شد آدم مظهر وحی و وداد {محبت}

ناطقهٔ {زبان} او علم الاسما {نام‌هایی که خداوند به آدم آموخت} گشاد

نام هر چیزی چنانکه هست آن

از صحیفهٔ دل روی {راوی} گشتش زبان

فاش می‌گفتی زبان از رؤیتش {دیدن‌اش}

جمله را خاصیت و ماهیتش

آنچنان نامی که اشیا {چیزها} را سزد {شایسته است}

نه چنانکه حیز {مخنث، نامرد} را خواند اسد

نوح نهصد سال در راه سوی {راست}

بود هر روزیش تذکیر نوی {ذکر و نصیحت جدیدی}

لعل {لب} او گویا {به سخن آمده بود} ز یاقوت القلوب {جواهر دل‌ها}

نه رساله {رساله‌ی قشیریه، نام کتابی است} خوانده، نه قوت القلوب {نام کتابی است}

وعظ را ناموخته هیچ از شروح {شرحی در کتابی}

بلک ینبوع کشوف {چشمه‌ی مکاشفه‌ها} و شرح روح

زان میی کان می چو نوشیده شود

آب نطق از گنگ جوشیده شود

طفل نوزاده شود حبر فصیح {دانشمندی سخن‌دان}

حکمت بالغ بخواند چون مسیح

از کُهی {کوهی} که یافت زان می {اشاره به ابیات قبل}، خوش‌لبی {خوش آوازی}

صد غزل آموخت داود نبی

جمله مرغان ترک کرده چیک چیک

هم‌زبان و یار داود ملیک {پادشاه، ج ملک}

چه عجب {تعجبی ندارد} که مرغ گردد مست او

هم شنود آهن ندای دست او {اشاره به داستان داوود، سوره‌ی سبا آیه‌ی 12}

صرصری {تندبادی} بر عاد {قوم عاد} قتالی شده

مر سلیمان را چو حمالی شده

صرصری می‌برد بر سر، تخت شاه

هر صباح و هر مسا یک ماهه راه

هم شده حمال و هم جاسوس او

گفت ِغایب را کُنان محسوس او

باد ِدم که گفت ِغایب یافتی

سوی گوش آن ملک {اشاره به سلیمان} بشتافتی

که: فلانی این چنین گفت این زمان

ای سلیمان مه صاحب‌قران

 

بخش ۸۶ - تدبیر کردن موش به چغز که من نمی‌توانم بر ِتو آمدن به وقت حاجت در آب میان ما وصلتی باید که چون من بر لب جو آیم تو را توانم خبر کردن و تو چون بر سر سوراخ موش‌خانه آیی مرا توانی خبر کردن الی آخره

این سخن پایان ندارد گفت موش

چغز را روزی که: ای مصباح {چراغ} هوش

وقت‌ها خواهم که گویم با تو راز

تو درون آب داری ترک‌تاز

بر لب جو من تو را نعره‌زنان

نشنوی در آب نالهٔ عاشقان

من بدین وقت ِمعیّن ای دلیر

می‌نگردم از محاکات {حکایت‌ کردن، در اینجا گفتگو} تو سیر

پنج وقت آمد نماز و رهنمون

عاشقان را فی صلاة دائمون {دائما در نماز هستند؛ اشاره به سوره‌ی معارج آیه‌ی 23}

نه به پنج آرام گیرد آن خمار

که در آن سرهاست، نی پانصد هزار

نیست زُرْ غِبّا {اشاره به حدیثی نبوی} وظیفهٔ عاشقان

سخت مستسقی‌ {تشنه} است جان صادقان

نیست زر غبا وظیفهٔ ماهیان

زانکه بی‌دریا ندارند {به جز دریا} اُنس جان

آب این دریا که هایل بقعه‌ای‌ {جای هولناک} است

با {در مقایسه با} خمار ماهیان خود جرعه‌ای‌ است

یک دم هجران بر {نزد} عاشق چو {مانند} سال {است}

{اما در مقابل} وصل سالی متصل {یک سال وصل} پیشش خیال

عشق مستسقی است، مستسقی‌طلب

در پی هم این و آن چون روز و شب

روز بر شب عاشق است و مضطرست

چون ببینی شب برو عاشق‌ترست

نیستشان از جست‌وجو یک لحظه ایست {توقف}

از پی همشان یکی دم ایست نیست

این گرفته پای آن آن گوش این

این بر آن مدهوش و آن بی‌هوش این

در دل معشوق جمله عاشق است

در دل عذرا همیشه وامق است

در دل عاشق به جز معشوق نیست

در میانشان فارق و فاروق {تفرقه و جدایی} نیست

بر یکی اشتر بود این دو درا {زنگ}

پس چه {چگونه} زُر غِبّا بگنجد {این حدیث صدق کند} این دو را؟

هیچ کس با خویش زر غبا نمود؟

هیچ کس با خود به نوبت یار بود؟

آن یکی‌ای {وحدتی} نه که عقلش فهم کرد

فهم این موقوف شد بر مرگ مرد {مرتبه‌ی فنا}

ور به عقل ادراک ِاین {اشاره به وحدت} ممکن بُدی {می‌بود}

قهر ِنفس {مقهور کردن مفس اماره} از بهر چه واجب شدی؟

با چنان رحمت که دارد شاه ِهُش {هوش}

بی‌ضرورت چون {چرا} بگوید: نفس کُش {نفست را بکش}؟

 

بخش ۸۷ - مبالغه کردن موش در لابه و زاری و وصلت جستن از چغز آبی

گفت ک:ای یار عزیز مهرکار

من ندارم بی‌رخت یک‌دم قرار

روز نور و مکسب {کسب و کار} و تابم توی

شب قرار و سلوت {تسلی} و خوابم توی

از مروت باشد ار شادم کنی

وقت و بی‌وقت از کرم یادم کنی

در شبان‌روزی وظیفهٔ چاشتگاه {دیدار در صبح را}

راتبه کردی {مقرر کردی} وصال، ای نیک‌خواه

من بدین یک‌بار قانع نیستم

در هوایت طرفه انسانیستم { عشق تو انسانی شگفت هستم}

پانصد استسقاستَم {تشنگی هست مرا} اندر جگر

با هر استسقا قرین جوع البقر

بی‌نیازی از غم من، ای امیر

ده زکات جاه و بنگر در فقیر {برگرفته از حدیث نبوی}

{درست است که} این فقیر بی‌ادب نا درخورست {لیق شما نیست}

لیک لطف عام تو زان برترست

می‌نجوید لطف عام تو سند {تکیه‌گاه}

آفتابی بر حدث‌ها {کثافات} می‌زند

نور او را زان {اشاره به کثافات} زیانی نابُده {نبوده است}

وان حدث از خشکی‌ای هیزم شده

تا حدث در گلخنی {تون حمام} شد نور یافت

در در و دیوار حمامی بتافت

بود آلایش، شد آرایش کنون

چون برو بر خواند خورشید آن فسون

شمس هم معدهٔ زمین را گرم کرد

تا زمین باقی حدث‌ها را بخورد

جزو خاکی گشت و رَست {رویید} از وی نبات

هکذا یمحو الاله السیئات {بدی‌ها محو می‌شود؛ اشاره به سوره‌ی فرقان آیه‌ی 70}

با حدث که بتّرین {بدترین} است این کند

کش {که او را} نبات و نرگس و نسرین کند

{پس ببین} تا به نسرین مناسک {گل عبادات} در وفا

حق چه بخشد در جزا و در عطا!

چون خبیثان را چنین خلعت دهد

طیبین را تا چه بخشد در رصد {بارگاه خویش}

آن دهد حقشان که لا عین رَاَت {هیچ چشمی ندیده}

که نگنجد در زبان و در لغت

ما که‌ایم این را {اشاره به عطا}؟ بیا ای یار من

روز من روشن کن از خُلق حسن {اخلاق خوش}

منگر اندر زشتی و مکروهی‌ام

که ز پُر زهری چو مار ِکوهی‌ام

ای که من زشت و خصالم جمله زشت

چون شوم گل؟ چون مرا او خار کِشت {کاشت}

نوبهار حُسن ِگل دِه خار را

زینت طاووس ده این مار را

در کمال زشتی‌ام من منتهی {نهایت}

لطف تو در فضل و در فن منتهی

حاجت این منتهی {زشتی} زان منتهی {فضل}

تو بر آر ای حسرت سرو سهی {ای که سرو به بالای تو حسرت می‌خورد}

چون بمیرم، فضل تو خواهد گریست

از کرم، گرچه ز حاجت او بَری {مبرا} است

بر سر گورم بسی خواهد نشست

خواهد از چشم لطیفش اشک جَست {جاری خواهد شد}

نوحه خواهد کرد بر محرومی‌ام

چشم خواهد بست از مظلومی‌ام

اندکی زان لطفها اکنون بکن

حلقه‌ای در گوش من کن زان سخن {اشاره به حرف‌هایی که بر سر گورم خواهی زد}

آنکه خواهی گفت تو با خاک ِمن

برفشان بر مُدرَکِ {ادراک} غمناک ِمن

 

بخش ۸۸ - لابه کردن موش مر چغز را که بهانه میندیش و در نسیه مینداز اِنجاح این حاجت مرا که فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی که وقت است، او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند، چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام، منتظر مستقبل نباشد، نهری باشد نه دهری، که لا صباح عند الله و لا مساء، ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد. آدم سابق و دجال مسبوق نباشد که این رسوم در خطهٔ عقل جز وی است و روح حیوانی. در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دویی، نی حقیقت واحدی

صوفیی را گفت خواجهٔ سیم‌پاش {سخاوتمند}

ای قدم‌های تو را جانم فراش {جانم فرش راه قدم‌هایت}

یک درم خواهی تو امروز، ای شهم

یا که فردا چاشتگاهی {صبح} سه درم؟

گفت: دی {دیروز} نیم درم، راضی‌ترم

زانکه امروز این و فردا صد درم

سیلی ِنقد از عطاء ِنسیه به {بهتر است}

نک {اکنون} قفا {گردن} پیشت کشیدم، نقد ده

خاصه آن سیلی که از دست تو است

که قفا {پشت گردن} و سیلیش مست تو است

هین بیا ای جان جان و صد جهان

خوش غنیمت دار نقد ِاین زمان

در مدزد آن روی مه از شب روان

سرمکش زین جوی، ای آب روان

تا لب جو خندد از آب مَعین {جاری}

لب لب ِجو سر برآرد یاسمین

چون ببینی بر لب ِجو سبزه مست

پس بدان از دور که آنجا آب هست

گفت سیماهُم وجوهٌ {چهره نمایانگر باطن است؛ آیه 29 سوره‌‌ی فتح} کردگار

که بود غماز {سخن‌چین} ِباران، سبزه‌زار

گر ببارد شب، نبیند هیچ کس

که بود در خواب هر نفْس و نَفَس

تازگیّ ِهر گلستان جمیل

هست بر باران ِپنهانی دلیل

ای اخی، من خاکی‌ام، تو آبی‌ای

لیک شاه رحمت و وهابی‌ای {بخشنده‌ای}

آن‌چنان کن از عطا و از قسم

که گه و بی‌گه به خدمت می‌رسم

بر لب جو من به جان می‌خوانمت

می‌نبینم از اجابت مرحمت

آمدن در آب بر من بسته شد

زانکه ترکیبم ز خاکی رُسته شد {نشاة گرفته}

یا رسولی، یا نشانی کُن مدد

تا تو را از بانگ ِمن آگه کند

بحث کردند اندرین کار آن دو یار

آخر آن بحث، آن آمد قرار {قرار بر آن شد}

که به دست آرند یک رشتهٔ دراز

تا ز جذب {کشیدن} رشته گردد کشف راز {مقصودشان معلوم شود}

یک سری {سر رشته را} بر پای این بندهٔ دوتو {خمیده‌قامت، اشاره به موش}

بست باید، دیگرش بر پای تو

تا به هم آییم {یکدیگر را ملاقات کنیم} زین فن ما دو تن

اندر آمیزیم چون جان با بدن

هست تن چون ریسمان بر پای جان

می‌کشاند بر زمینش ز آسمان

چغز جان در آب خواب بیهُشی

رسته از موش تن، آید در خوشی

موش تن زان ریسمان بازش {باز او را} کشد

چند تلخی زین کشش جان می‌چشد

گر نبودی جذب موش گنده‌مغز

عیش‌ها کردی درون آب، چغز

باقیش {باقی این حرف‌ها را} چون روز {روز قیامت} برخیزی ز خواب

بشنوی از نوربخش آفتاب

{موش گفت:} یک سر رشته گره بر پای من

زان سر دیگر تو پا بر عقده {گره} زن

تا توانم من درین خشکی کشید

مر تو را نک {اینک} شد سر رشته {احتمالا رشته‌ی الفت} پدید {پدیدار شد}

تلخ آمد بر دل چغز این حدیث

که مرا در عقده آرد {در کار من گره ایجاد می‌کند} این خبیث

هر کراهت در دل مرد بهی

چون در آید از فنی نبود تهی {از حکمتی خالی نخواهد بود}

وصف حق دان آن فراست را، نه وهم

نور دل از لوح کل کردست فهم

{در داستان ابرهه} امتناع پیل از سیران {رفتن} به بیت {سمت کعبه}

با جِد آن پیلبان و بانگ هیت {شتاب کن}

جانب کعبه نرفتی پای پیل

با همه لت {سیلی}، نه کثیر و نه قلیل

گفتی‌ای {گویی} خود خشک شد پاهای او

یا بمرد آن جان صول‌افزای {روح مهاجم} او

چونکه کردندی سرش {اشاره به فیل} سوی یمن

پیل نر صد اسپه {صد اسبه؛ با سرعت زیاد} گشتی گام‌زن

حس پیل از زخم غیب آگاه بود

چون بود حس ولی با ورود؟

نه که یعقوب نبی آن پاک‌خو

بهر یوسف با همه اخوان او

از پدر چون خواستندش دادران {برادران}

تا برندش سوی صحرا یک زمان

جمله گفتندش میندیش از ضرر

یک دو روزش مهلتی ده،ای پدر

تا به هم در مرجها {چمن‌زارها} بازی کنیم

ما درین دعوت امین و محسنیم

گفت: این دانم که نقلش {رفتنش} از برم

می‌فروزد در دلم درد و سقم {بیماری}

این دلم هرگز نمی‌گوید دروغ

که ز نور عرش دارد دل فروغ

آن دلیل قاطعی بُد بر فساد

وز قضا {اما به خاطر قضای الهی} آن را نکرد او اعتداد {برای دفع خطر آماده نشد}

در گذشت از وی نشانی آن‌چنان

که قضا در فلسفه بود آن زمان

این عجب نَبْوَد که کور افتد به چاه

بوالعجب افتادن بینای راه

این قضا را گونه‌گون تصریف‌هاست {تغییر‌ها است}

چشم‌بندش یفعل‌الله ما یشاست {قضای الهی است که چشم را نابینا می‌کند}

هم بداند هم نداند دل، فنش

موم گردد بهر آن مُهر، آهنش

گویی‌ای دل گویدی که میل او

چون درین شد هرچه افتد، باش گو {بگو باشد، موافقت کن}

خویش را زین هم مغفل می‌کند {به غفلت می‌زند}

در عقالش {بندی که بر زانوی شتر بندند}، جان معقل می‌کند {به بند کشیده می‌شود}

گر شود مات اندرین آن بوالعلا {بزرگ‌مرد}

آن نباشد مات، باشد ابتلا

یک بلا از صد بلااش وا خرد

یک هبوطش بر معارج‌ها {مراتب عالی} برد

خام شوخی که رهانیدش مدام {شراب}

از خمار صد هزاران زشت خام

عاقبت او پخته و استاد شد

جست از رق {بندگی} جهان و آزاد شد

از شراب لایزالی گشت مست

شد ممیز، از خلایق باز رست

ز اعتقاد سست پُر تقلیدشان

وز خیال دیدهٔ بی‌دیدشان

ای عجب چه فن زند ادراکشان

پیش جزر و مد بحر بی‌نشان؟

زان بیابان این عمارت‌ها رسید

مُلک و شاهی و وزارت‌ها رسید

زان بیابان عدم مشتاق شوق

می‌رسند اندر شهادت جوق جوق {گروه گروه}

کاروان بر کاروان زین بادیه {بیابان}

می‌رسد در هر مسا و غادیه {شام و صبح}

آید و گیرد وثاق {اتاق} ما گرو

که رسیدم، نوبت ما شد، تو رو

چون پسر چشم خرد را بر گشاد

زود بابا رخت بر گردون {ارابه} نهاد

جادهٔ شاه است، آن زین سو روان

وآن از آن سو، صادران و واردان

نیک بنگر، ما نشسته می‌رویم

می‌نبینی، قاصد ِجای ِنوایم؟

بهر ِحالی می‌نگیری راس مال

بلک از بهر غرض‌ها در مل

پس مسافر این بود ای ره‌پرست

که مسیر و روش در مستقبل {آینده} است

هم‌چنانک از پردهٔ دل بی‌کلال {خستگی}

دم به دم در می‌رسد خیل خیال

گر نه تصویرات از یک مغرس‌اند {قلمستان، نهالستان}

در پی هم سوی دل چون می‌رسند؟

جوق جوق اسپاه تصویرات ما

سوی چشمهٔ دل شتابان از ظما {تشنگی}

جَرّه‌ها {کوزه‌ها} پُر می‌کنند و می‌روند

دایما پیدا و پنهان می‌شوند

فکرها را اختران چرخ دان

دایر اندر چرخ دیگر آسمان

سعد دیدی شکر کن ایثار کن

نحس دیدی صدقه و استغفار کن

ما کییم این را بیا ای شاه من

طالعم مقبل کن و چرخی بزن

روح را تابان کن از انوار ماه

که ز آسیب ذَنَب {خسوف}، جان شد سیاه

از خیال و وهم و ظن بازش رهان

از چه و جور رسن بازش رهان

تا ز دلداری خوب تو دلی

پر بر آرد بر پرد ز آب و گلی

ای عزیز مصر و در پیمان درست

یوسف مظلوم در زندان تست

در خلاص او یکی خوابی ببین

زود که الله یحب المحسنین

هفت گاو لاغری پر گزند

هفت گاو فربهش را می‌خورند

هفت خوشهٔ خشک زشت ناپسند

سنبلات تازه‌اش را می‌چرند

قحط از مصرش بر آمد ای عزیز

هین مباش ای شاه این را مستجیز {جایز شمارنده}

یوسفم در حبس تو، ای شه نشان

هین ز دستان زنانم وا رهان

از سوی عرشی که بودم مربط {جایگاه} او

شهوت مادر فکندم که: اهبطوا {هبوط کن}

پس فتادم زان کمال مستتم {تمامیت‌خواه}

از فن زالی به زندان رحم

روح را از عرش آرد در حطیم {مرتبه‌ی پایین}

لاجرم کید {مکر} زنان باشد عظیم

اول و آخر هبوط من ز زن

چونکه بودم روح و چون گشتم بدن

بشنو این زاری یوسف در عثار {لغزش}

یا بر آن یعقوب بی‌دل رحم آر

ناله از اخوان کنم یا از زنان

که فکندندم چو آدم از جنان

زان مثال برگ دی پژمرده‌ام

کز بهشت وصل گندم خورده‌ام

چون بدیدم لطف و اکرام تو را

وآن سلام سلم {صلح} و پیغام تو را

من سپند از چشم بد کردم پدید

در سپندم نیز چشم بد رسید

دافع هر چشم بد از پیش و پس

چشم‌های پر خمار توست و بس

چشم بد را چشم نیکویت شها

مات و مستاصل کند نعم الدوا {نکو دارویی است}

بل ز چشمت کیمیاها می‌رسد

چشم بد را چشم نیکو می‌کند

چشم شه، بر چشم باز دل زده‌ست

چشم بازش سخت با همت شده‌ست

تا ز بس همت که یابید از نظر

می‌نگیرد باز شه جز شیر نر

شیر چه کان شاه‌باز معنوی

هم شکار تست و هم صیدش توی

شد صفیر باز جان در مرج دین

نعره‌های لا احب الافلین

باز دل را که پی تو می‌پرید

از عطای بی‌حدت چشمی رسید

یافت بینی بوی و گوش از تو سماع

هر حسی را قسمتی آمد مشاع {مشترک}

هر حسی را چون دهی ره سوی غیب

نبود آن حس را فتور مرگ و شیب {پیری}

مالک الملکی به حس چیزی دهی

تا که بر حس‌ها کند آن حس شهی

 

بخش ۸۹ - حکایت شب دزدان که سلطان محمود شب در میان ایشان افتاد که من یکی‌ام از شما و بر احوال ایشان مطلع شدن الی آخره

بیت 2816

شب چو شه محمود برمی‌گشت فرد

با گروهی قوم دزدان باز خورد

بیت 2921

ای بسا زر که سیه‌تابش کنند

تا شود آمن ز تاراج و گزند

 

بخش ۹۰ - قصهٔ آنکه گاو بحری گوهر کاویان {جواهر سلطنتی} از قعر دریا بر آورد شب بر ساحل دریا نهد در درخش و تاب آن می‌چرد بازرگان از کمین برون آید چون گاو از گوهر دورتر رفته باشد بازرگان به لجم {لجن} و گل تیره گوهر را بپوشاند و بر درخت گریزد الی آخر القصه و التقریب

بیت 2922

گاو آبی گوهر از بحر آورد

بنهد اندر مرج و گردش می‌چرد

بیت 2940

این سخن پایان ندارد موش ما

هست بر لبهای جو بر گوش ما

 

بخش ۹۱ - رجوع کردن به قصهٔ طلب کردن آن موش آن چغز را لب‌لب جو و کشیدن سر رشته، تا چغز را در آب خبر شود از طلب او

آن سرشتهٔ عشق رشته می‌کشد

بر امید وصل چغز با رشد {هدایت یافته}

می‌تند بر رشتهٔ دل دم به دم

که سر رشته به دست آورده‌ام

هم‌چو تاری شد دل و جان در شهود

تا سر رشته به من رویی نمود

خود غراب البین {کلاغی که فال جدایی می‌زند} آمد ناگهان

بر شکار موش و بردش زان مکان

چون بر آمد بر هوا موش از غراب

منسحب شد {روی زمین کشیده شد} چغز نیز از قعر آب

موش در منقار زاغ و چغز هم

در هوا آویخته پا در رتم {رشته}

خلق می‌گفتند: زاغ از مکر و کید

چغز آبی را چگونه کرد صید؟

چون شد اندر آب و چونش در ربود؟

چغز آبی کی شکار زاغ بود؟

چغز گفتا: این سزای آن کسی

کو چو بی‌آبان {بی‌آبرویان} شود جفت خسی

ای فغان از یار ناجنس ای فغان

هم‌نشین نیک جویید ای مهان

عقل را افغان ز نفس پر عیوب

هم‌چو بینی بدی بر روی خوب

عقل می‌گفتش که جنسیت یقین

از ره معنیست نی از آب و طین {خاک}

هین مشو صورت‌پرست و این مگو

سر جنسیت به صورت در مجو

صورت آمد چون جماد و چون حجر

نیست جامد را ز جنسیت خبر

جان چو مور و تن چو دانهٔ گندمی

می‌کشاند سو به سویش هر دمی

مور داند کان حبوب {دانه‌های} مرتهن {به گرو نهاده شده}

مستحیل {تبدیل شونده} و جنس من خواهد شدن

آن یکی موری گرفت از راه جو

مور دیگر گندمی بگرفت و دو

جو سوی گندم نمی‌تازد ولی

مور سوی مور می‌آید بلی

رفتن جو سوی گندم تابعست

مور را بین که به جنسش راجعست

تو مگو گندم چرا شد سوی جو

چشم را بر خصم نه نی بر گرو

مور اسود بر سر لبد {نمد} سیاه

مور پنهان دانه پیدا پیش راه

عقل گوید چشم را نیکو نگر

دانه هرگز کی رود بی دانه‌بر

زین سبب آمد سوی اصحاب کلب

هست صورتها حبوب و مور قلب

زان شود عیسی سوی پاکان چرخ

بُد قفس‌ها مختلف یک جنس، فرخ {جوجه}

این قفس پیدا و آن فرخش نهان

بی‌قفس کش کی قفس باشد روان

ای خنک چشمی که عقلستش امیر

عاقبت‌بین باشد و حبر {دانشمند} و قریر {روشن‌بین}

فرق زشت و نغز، از عقل آورید

نی ز چشمی کز سیه گفت و سپید

چشم غره شد به خضرای دمن {سبزه‌های روییده از سرگین‌زاد}

عقل گوید: بر محک ماش زن {:با ما مقایسه‌اش کن}

آفت مرغ است چشم کام‌بین

مخلص مرغ است عقل دام‌بین

دام دیگر بُد، که عقلش در نیافت

وحی غایب‌بین بدین سو زان شتافت

جنس و ناجنس از خرد دانی شناخت

سوی صورت‌ها نشاید زود تاخت

نیست جنسیت به صورت، لی و لک {نزد من و تو}

عیسی آمد در بشر، جنس ملک

برکشیدش فوق این نیلی‌حصار

مرغ گردونی، چو چغزش زاغ‌وار