به بهانه ویران کردن آرامگاه حجربن عدی در دمشق از همشهری عزیز محمد حیدر خزاعی
|
به بهانه ویران کردن آرامگاه حجربن عدی در دمشق : درجریان جنگهای داخلی سوریه آرامگاه حجربن عدی کندی که درمنطقه مرج عذرا درحومه منطقه الغوطه دراطراف دمشق قرارداشت، درتاریخ دوازده اردیبهشت ۱۳۹۲ توسط مخالفان بشاراسد و گروهی نظامی به نام جبهه النصره با گرایش سلفی ، تخریب و قبراو نبش گردید و پیکرپاکش راربودندو به مکانی نامعلوم منتقل کردند. اینجانب محمدحیدرخزاعی برای شناساندن شمه ای ازشخصیت این مرد بزرگ صدر اسلام که ازمشاهیرصحابه پیامبراکرم (ص) بود، واهل سنت به دلیل صحابی بودن وشیعیان به دلیل همراهی با امام علی (ع) ومبارزه بامعاویه برای او حرمت واحترام والایی قایلند نوشته خودرا که درمحرم 1427 قمری تحت عنوان « یاران خورشید » به رشته تحریر کشیده بودم تقدیم شیفتگان خاندان رسالت می کنم .
حُجربن عَدی کِندی(1) حُجربن عدی یکی ازشخصیت های بزرگ صدراسلام وازمشا هیرصحابه پیامبراکرم اسلام وازدوستداران وارادتمندان امام اول شیعیان حضرت علی ابن ابیطالب بود، که درجنگ قادسیه شرکت داشت ودرواقعه جمل وصفین با شهامت وصداقت دررکاب امام علی (ع) شمشیرزد. ودرسایرقیام ها و نهضت های دوستداران امام علی(ع) شریک وهمداستان بود. اوبا هرگونه اقدامی برعلیه امیرمومنان امام علی (ع) به شدت مخالفت می کرد. حجراعتقاد قلبی داشت که : خلا فت حق مسلم امام علی(ع) وخاندان اومی باشد. ولی معاویه بن ابوسفیان که از تقوا و پرهیزگاری بویی نبرده وزرپرستی ونیرنگ بازی جزوآیین وروش حکومت اوشده ، آنرابا تزویرونیرنگ غصب کرده است. اوتا آخرین لحظات عمربراین عقیده ثابت قدم بودودراین راه جانش را فداکرد. حجرنخستین کسی بودکه برای شرکت درجنگ جمل به ندای امام(ع) پاسخ مثبت دادودرمیان مردم و طرفداران خودبه پاخاست وصادقانه گفت: - ای مردم ؛ به مولای متقیان پاسخ نیک بدهید، وازاودفاع کنید. زیرااوبرحق است. من هم دراین کار پرارج وخداپسندانه پیشاپیش شما خواهم بودودوشادوش شمابادشمنان اوخواهم جنگید.... حجرهمیشه می گفت: - انسان هرچه بیشتردرراه ایمان وعقیده خودپافشاری وجانبازی کند، جان وحیات اوپاینده تر می شود. حجردرعصرامام حسن (ع) یکی ازعنا صرسیاسی - انقلابی مستقل بود، که با تسلط امویان برسرزمین اسلامی به شدت مخالف داشت. اویکی ازرهبران مقاومت علیه معاویه گردیدونخستین نطفه انقلاب قبل ازقیام عاشورا تشکیل داد. حجرکه ازصمیم قلب وحرارت ایمان، باصلح امام حسن(ع) ومعاویه به شدت مخالف بودبه امام (ع) گفت: - یا ابامحمد، چـراصلحنامه راامضاء کردی ؟ بااین کارمسلمانان ذلیل وخـوارودشمنان دل شاد و کامروا شدند... امام حسن(ع) به اوپاسخی ندادومجلس راترک کردوبه خانه خودرفت. فردای آنروزامام (ع) دریک گفتگوی دوستانه اوراقانع وبه آینده مبارزه علیه معاویه امیدوارمی کند. اگرچه تاریخ ازاین گفتگوبه صراحت سخن نمی گوید، ولی آنچه مسلم است حجرازاین جلسه آرام وخشنود بیرون می آید. بی شک نه ساده است که زودبا ورباشد، ونه محافظه کاراست که تئوری مسالمت ومنطق تقیه وتحمل و مبارزه بی خطررازود قبول کند. نه شخصیت پرست است که چون امام فرموده نفهمیده بگوید به چشم (2) وقتی رفیق شفیق وصمیمی او صیفی فرزند فصیل به اومی گوید: - آیا علی(ع) راضی است که توخودت رابرای اوبه خطراندازی ؟ درجواب می گوید: - نه. امامن درشاهراه اعتقادوعقیده خودم گام برمی دارم.... بعدازدرنگی کوتاه ادامه می دهد: - روزی امیرمومنان دربستربیماری به من فرمود: - ای حُجر، اگرترادرفشارگذارندکه به من ناسزابگویی چه می کنی ؟ عرض کردم: - چه بایدبکنم یا امیر؟ فرمود: - به من نا سزابگو، اهمیت ندارد. لیکن ازمن تبری ودروری مجوی. زیرامن برحقم . این مردخدابا اعتقادات وایمان قلبی خود زندگی می کردوبه راستی به آنهـاپای بنـدبود. نه به پنـددوستان عافیت طلب که اوراازستیزبا معاویه بازمی داشتندوبه سکوت وادارمی کردندتوجه می کرد، ونه به تهدید ها وتطمیع های مامورین وعمال معاویه. اوبارها می گفت: - معاویه سودخودراازایمان وتقوای خودومردم برترمی داند. اودرخودپرستی وجاه طلبی وبی ایمانی غرق شده وهمانندفرمانروایان بدرفتارویکه تازاست.... وقتی والی کوفه دربالای منبرمی خواست به علی (ع) ناسزاگوید، حُجرمردانه به پا خـاست ودرکمال بی باکی بانگ برآورد: - ای مغیره بدان وآکاه باش آن مردی را که توازاوبدمی گویی سزاوارستایش است ، وآن کسی راکه به نیکی ازاویادمی کنی سزاوارلعن ونفرین ..... مغیره ازسرخیرخواهی وعافیت طلبی درجواب گفت: - ای حُجر،ازخشم امیرالمومنین معاویه بترس که برای توخطرجانی دارد. مغیره رفت وابن زیادبه جای اووالی جدیدکوفه شد. اومردم رادرمسجدجمع وپس ازتهدید آنها از فراز منبر خواست به امام علی (ع) پیشوای متقیان نا سزاگویدکه حُجرمردانه قدبرافراشت وسخنان اورابرید. چون هنگام نماز فرا رسیده بود، فریادبرآورد: - ای مسلمانان ، وقت نمازاست ، نه هنگام شنیدن یاوه گویی ها.... ابن زیادبه اعتراض حُجرتوجه نکردوبه سخنان خودادامه داد. حُجرخشمناک ترازقبل بانگ برآورد: - ای مسلمانان بپاخیزیدکه هنگام نمازاست. به یاوه گویی های اوکه برضدپرهیزگارترین وپاکترین بندگان خداحرف می زندتوجه نکنید. سخنان اوسراسردروغ است. این زیادازگفتاربی پروای حُجرکه مستقیما اورا نشانه گرفته بود، ازجادرنرفت وبازبـه سخنان خودادامه داد. برای بارسوم حُجروهمراهانش وقتی دیدندکه ابن زیادازنا سزاگویی های خودبرضد امام علی (ع) دست برنمی دارد، به سوی او سنگ وخاک پرتاب وصدایش رادرگلوخفه کردند. ابن زیادروی منبرازخودعکس العملی نشان نداد، اماوقتی ازمنبرفرودآمد؛ صندلی خودرادربرابردرب مسجد گذاشت وبه مردم فرمان دادتا دوبه دوازمسجد خارج شوند. موقع خروج، سربازان اومردم راسوگند می دادندکه سنگی به سوی منبرپرتاب کرده اند یا خیر. هـرکس سوگند نمی خورداورا دستگیرمی کردند.درآن روزهشتادنفرازدوستداران امام علی( ع) دستگیرودست تعدادی ازآنها رابریدند. حُجروهمفکرانش بی اعتنابه فرمان ابن زیادبدون سوگند خوردن ازمسجدبیرون آمدند. هنگـام سوارشدن حُجـر براسب سربازان ابن زیادبرسرش ریختندتـا اورادستگیرکنند. ولـی مردم وهمراهـان اومردانه درمقابل آنها ایستادگی کردندوزدوخورد خونینی بین شان درگرفت. حُجرویارانش درمیان پایکوبی وشادمانی مردم براسب های خودسوارشدند وچون پرندگان که بالهای شان را می گشایندبه سوی قبیله شان اسب تاختند. مدتی نگذشته بودکه ابن زیادبه دستورمعاویه ، اشراف کوفه رادرقصرخودجمع وبعدازتهدیدبه آنهاگفت: - صراحتا بگویید با معاویه هستید یابرضداو؟ اشراف کوفه که برجان ومال شان بیم داشتند،ازاین تهدید ترسیدندو به اوقول دادندکه ازحُجرو یارانش حمایت نخواهندکرد. این عمل کوفیان سبب شدتا ابن زیاد برای دستگیری حُجرسریعتراقدام کند.ماموران زیادوقتی برای دستگیری حُجربه خانه سلیم ازقبیله بنی حرب حمله کردند سلیم شمشیرراازنیام کشیدوبه دفاع ازحُجرپرداخت. حُجراوراازاین کاربازداشت وگفت : - به فکرزندگی خودودخترانت باش. اماسلیم به حرف حُجرگوش ندادودرجواب گفت: - مرگ وزندگی آنهادردست من نیست؛ بلکه دردست خدای تواناست. به خداسوگندکه من مرگ خود و فرزندانم رابرننگ تسلیم کردن تودرخانه ام ترجیح می دهم.... حُجروقتی دیدسلیم درتصمیم خودمصمم است، برای جلوگیری ازتعرض ماموران ابن زیادازدر دیگرخانه بیرون رفت وروبه سوی قبیله بنی ذهل گذاشت. درمدتی که حُجرتحت تعقیب بود، ماموران ابن زیادبه دستورمعاویه عده زیادی ازدوستان وهمفکران او از جمله صیفی وارقم و.... راد ستگیرکردند. همسرحُجرکه زنی سالخورده وبا ایمان وپرهیزگاربود، وقتی نگرانی فرزندانش رادرموردسرنوشت پدرشان دید، به آنها دلداری دادوچنین گفت: - خداوندهرچه رابخواهدهمان خواهدشد. برای مردان خدااینگونه حوادث دربرابراهداف والای آنها امری بسیارپیش پاافتاده است. همانگونه که پدرتان به آنها اهمیت نمی دهد شماهم اهمیت ندهید. ماننداوبه خداوندتوکل داشته باشید....بدانید یکنفرمسلمان پرهیزگاربایددرراه ایمان وعقیده خود نبردکند، وازهیچ چیزی هراس نداشته باشد. اگرزنده بماند سرافرازاست واگرکشته شودجای اودربهشت است ..... سرانجام سربازان این زیاد حُجروعده ای ازیارانش رادستگیرکردند. حُجردربین راه خطاب به همفکران ومردمی که به دیدارشان آمده بودندوبرایش هلهله می کردند چنین گفت: - ای مردم شا هدباشید که من درهمه حال دربیعت باعلی (ع) پیشوای پرهیزگاران پابرجابوده وهستم. به هیچ وجه ازعقیده خودم دست برنخواهم برداشت وازآنچه برایم دراین راه پیش آید پشیمان نخواهم شد. من مرگ درراه عقیده وایمان را شیرین ترین وگواراترین شربت ها می دانم.... وقتی درمیان جمعیت چشمش به فرزندش افتاد، با لبی خندان ودلی سرشارازتوکل به خداوند چنین ادامه داد: - ای عبدالله، برای من نگران نباشید. همانندمادرتان تسلیم اراده خداوندبا شیدودرهمه حال به اوتوکل کنید.... ماموران ابن زیاد نگذاشتندتاحُجرسخنانش راتمام کند. به جبراوراکشیدندوبردند.وقتی شماردستگیرشدگان دوستداران امام علی(ع) درکوفه به چهارده تن رسید، ابن زیاد سران شهرکوفه رامجددابه دارالحکومه احضار وبا تهدید ازآنها خواست مردمراوادارکنندتا برضدحُجرویارانش که موسوم به " دوستداران درستی وپرهیزگاری " بودند طومارها امضاء کنند. عده ای ازشخصیت های مذهبی واجتماعی (3) بازورورضا ودرمواردی بی اطلاع (4) انفرادی ودسته جمعی علیه حُجرشهادتنامه ها امضاء کردندونوشتند: « شهادت داده می شودکه حُجرازدین اسلام خارج شده وحدوداسلام رانقض کرده است. درامنیت ونظم اخلال نموده وبرخداوسنت رسول عصیان کرده است. حُجردسته ای ازمردم رابه گرد خودجمع آوری کرده وآشکارادرمجالس ومحافل خودبه امیرالمومنین معاویه لعن وسب می کنند، ومردم رابه قیام برعلیه امیرالمومنین دعوت می کنند. خلافت راحق علی وخانواده اومی دانند، وبه نماینده امیرالمومنین درهمه انجمن ها توهین می کنند...» ابن زیاد حُجرویارانش راباغل وزنجیربه همراه یکصدتن نگهبان وطومارهای امضاء شده به سوی شام مقر حکومت معاویه روانه کرد. درمسیراین کاروان مردم ازدستگیرشدگان به نیکی یاد می کردندوبه دستگیرکنندگان دشنام می دادند.مردم دسته دسته برای دیدن حُجرویارانش که درچمنزارعذرادرحومه دمشق زندانی شده بودند می آمدند؛ و درمجالس ومحافل خوددرپنهان وآشکارازفداکاریهاوایمان واقعی آنهاگفتگو، وازآنها به نیکی یاد می کردند. در این مدت چندین مرتبه نماینده معاویه وافرادمصلحت اندیش با آنان ملاقات ، وباوعده ووعیدویا پندواندرزازآنها می خواستند، برای حفظ ظاهرهم که شده ازایمان به علی دست بردارندوبـرای نجات جان خودبه معاویه بپیوندند. اما این مردان ثابت قدم درراه خدا، که مرگرابا آغوش بازپذیرابودند، حاضرنشدندبرای یک لحظه هم آنهاراخشنودوشادمان کنند. آنها حـاضر بودندتا مرگ خـودراببینند ولی مرگ اعتقـادوایمان خودراهرگز. آخرین دستوری که هُدبه نماینده یک چشم معاویه دریافت کرداین بودکه مدت بیست و چهارساعت به این گروه فرصت بدهد. اگردراین مدت حاضربه ناسزاگویی به علی(ع) نشدندوازاوتبری نجستندبرای عبرت دیگران آنها را به بدترین وضعی بکشند. درآن هنگام که هُدبه حکم معاویه رادرحضورعده ای برای حُجرویارانش می خواند، سکوت سنگینی برزندان حکمفرماشده بود. همه به حُجرمی نگریستندومنتظرپاسخ اوبودند.حُجربا صدای بلندونافذ خود این آیه قرآن مجید راخواند: - ... روزی آنهایی که ستم کردند، خواهنددانست که به چه عاقبت وسرنوشت هولناکی دچارخواهندشد(5) نماینده معاویه بعدازدرنگی کوتاه که شایدبرای افرادمعاویه به وسعت همه ی تاریخ بود، سکوت سنگین راشکست. روبه حُجرگرداندوگفت: جواب شما همین است؟ حُجرگفت: - آری جواب ماهمین است. ماهما نیم که بودیم. نه تغییرعقیده خواهیم دادونه تغییرروش. بعدروبه هُدبه گرداندوگفت: - پس چرامعطلی؟ ماموریت خودت راانجام بده . ما آماده ایم تا آن مرگ سیاهی راکه به ماوعده می دهید و ازآن می ترسانید، با آغوش بازبپذیریم..... هُدبه وقتی پای خودرااززندان بیرون گذاشت ، خطاب به ماموران خودگفت: - فردادرهمین ساعت آنها راراحت می کنیم. قبرآنها راهمین امروزبربالای تپه بکنیدتا بعدازمرگ بی درنگ آنها راچال کنیم وبه غایله پایان دهیم . بعدادامه دادوگفت: - این فرمان بی چون وچرای امیرالمومنین معاویه است. هُدبه برتعدادنگهبانان زندان افزود. باسرعت پیکی رابه همراه گزارش کاملی ازآنچه گذشته بود، برای تصمیم گیری معاویه به سوی شام فرستاد. درآن شب نه هُدبه خفت ونه حُجرویارانش. هُدبَه درسیاهی کرداروپندارخودغوطه وربودوحُجر ویارانش در روشنایـی نورایمان خـود. هُدبه بـرای رهـایی ازعذاب وجـدان وجهنمی کـه حُجرویارانش با فداکاری وشهامت و پایداری خودبرای او بوجودآورده بودند، برای توجیه رفتاروگفتارش به شراب پناه بردوحُجرویارانش ازآغازشب تا سحرگاهان به عبادت ونیایش به درگاه خداوندپرداختند. درپکاه فرداکه هُدبه وسربازانش برای اجرای حکم آمدند، حُجرویارانش سبکبال وآرام آماده برای کشته شدن بودند، ودژخیمان ترسان وجبون ازبرای سیاهکاری ها ی خودشان.هنوزخورشیدانوارش رابرقریه عذراپهن نکرده بود کـه نگهبانان حُجرویـارانش راباغل وزنجیروبا شمشیرهای کشیده آوردند. حُجرسبکبال گام برمی داشت وبه آرامی به اطراف می نگریست. بربالای تپه با چشم هایشان گورهای کنده شده ای رادیدندکه درکنارهرکدام یک کفن سفیدگسترده بودند. هُدبه که برروی سنگی نشسته بود ومنتظرآوردن حُجـرویارانش بود، تا چشمش به حُجرافتاد، نتوانست احترام بجا نیاوردوازجا برنخیزد. درآن دم که از این تواضع بی اختیارخود پشیمان شده بود، بی درنگ برای جبران آن به تندی گفت: - ای سرکرده گمراهان ومعدن کفروطغیان. امیرالمومنین معاویه بن ابوسفیان دستورداده تادوروزویک شب دیگر به شماهامهلت بدهم تادست ازلجاجت برداریدوعلی رالعنت کنید.... این را گفت وبادست خودبه گورها اشاره کردوچنین ادامه داد: - ببین چقدربه مرگ نزدیک شده اید. حُجربا متانت گفت: - ای هُدبه مارابه مرگ تهدیدمکن. به خداسوگندکه سردی لبه تیغ شمشیرتوبرگردن من و دوستانم گواراتر از کاری است که توبه ما تکلیف می کنی. ماحضوردرپیشگاه پروردگارعالمیان وپیامبـر اکرم راشیرین ترازحضور در دنیایی می بینیم که توومعاویه مبلغ آن هستیدوفرجامی جزآتش دوزخ ندارد..... اندکی درنگ کردوادامه داد: - شایدتوندانی. من اولین مسلمانی بودم که پیروزمندانه وارداین قریه شدم وآن رافتح کردم. واولین کسی بودم که ذکرخدارادراین سرزمین بلندگردانیدم. اکنون اولین کسی هستم که باغل وزنجیر معاویه به این قریه واردشده ام.... بدان وآگاه باش که کشته شدن به دست دژخیمان معاویه برای من خوشترازآن لحظه ای است که این قلعه را فتح کردم.... هُدبه سخنان حُجررابریدومشفقانه گفت: - اکنون هم مرگ وزندگی توبه دست خودت است. هرکدام را که می خواهی می توانی انتخاب کنی. حُجربی تامل پاسخ داد: - من زندگی راانتخاب می کنم. هُدبه سخن اورابریدوباخوشحالی فریادبرآورد: - چه بهترازآن؟.... اماحُجرنگذاشت تاشیرینی گفتارش درذائقه هُدبه بنشیند، بی درنگ سخن اورابریدوگفت: - ولی نه آن حیاتی را که تووامثال توخواهان آن هستید، وبرای به چنگ آوردن آن به هرخیانت وجنایتی دست می زنید. ماچنین زندگی ای رامردگی می نامیم وآن مرگی را که توومعاویه برای مان آورده اید ، نامش را حیات جاودان می گذاریم … می فهمی هُدبه؟ هُدبه که دربرابرعظمت روح حُجرویارانش شکسته وخردشده بود، برای تسلای دلش گفت: - این حرفها شعاراست . شعارشکست خوردگان ودستگیرشدگان. اما من هم حرفهایی دارم که باید بگویم وامر مولایم رااجراکنم. من دستوردارم که بگویم: - امیرالمومنین معاویه به خاطرشهادتی که مردم کوفه برعلیه تو ویارانت داده اند، خون شمارا حلال دانسته است. با این احوال اگربخواهی می توانی خودت راازمرگ نجات دهی ویقین دارم که امیرالمومنین با بزرگواری ازخطای شما چشم خواهد پوشید. حُجربرآشفت وگفت: - آنکسی راکه توومعاویه می خواهید ازاوبد بگوییم ، تاکنون جزنیکی ازاوندیده ایم ؛ وآنکسی راکه توبهترین و برترین مردم می دانی ماسزاواربدگویی وناسزامی دانیم. زیراآوبنده هوس وشیطان است. سخنان حُجر، که درهمه حاضران خصوصا سربازان تاثیرکرد، هُدبه رابرآشفت. ازجابرخاست وفریاد بر آورد: - این گنه کاران رابه نزدیک گورهای خودببرید. حُجرگفت: - می گذاری تا دورکعت نمازبخوانیم ؟ هُدبه گفت: - مانعی ندارد. حُجرباغل وزنجیردرجلوویارانش درپشت سرش به نمازایستاد ند. صدای تکبیرحُجربه بانگ الله اکبر بلند شد وسپس سوره فاتحه راقرائت کرد… جمله: " اهدنا الصراط المستقیم . طراط الذین انعمت علیهم غیرالمغضوب علیهم ولاالضا لین" حُجرهمچون پتکی برتارک سربازان معا ویـه کوبیده می شد. همه سربه زیرافکندندوبه همان حال ماندند. سربازان همه مبهوت درکرداروگفتاراین گروه با ایمان مانده بودندوآرزوداشتندای کاش آنهاهم به چنین نیروی معنوی دست پیدامی کردند. حُجربه سرعت نمازخودراپایان برد وبه هدبه گفت: - من درعمرم نمازی به این تندی وکوتاهی بجانیاورده بودم . اگربیم آن نداشتم که توفکرکنی به خاطرنمازمی خواهم چندلحظه مرگم رابه تاخیربیندازم نمازی مفصل تربجا می آوردم .... با این گفت حُجررنگ ازصورت همه پرید. هُدبه دریافت چنان حالتی درسرباران بوجودآمده است که اگر فرمان قتل اورابدهدآنها انجام نخواهندداد. با این پندارشمشیرش راازغلاف کشید وفریادزد: - ای حُجر، دراین دم که توویارانت درکنارقبرخودایستاده اید، هم کفن تان آماده است وهم سایه شمشیربران من دربالای سرتان. اگردراین آخرین لحظات دست ازعلی برنداریدبه یقین درهمین گورهای سردوخاموش خاکتان خواهم کرد. اما اگراورالعنت کنیدوازاودوری جویید، یقین بدانیدکه ازمرگ شما هـا صرفنظرمی کنم وشما می توانید با احسان وعطایای امیرالمومنین معاویه زندگی خوبی راازسربگیرید .... حال بگوکدام را ه راانتخاب می کنید ؟ حُجربارنگ برافروخته بانگ برآورد: - من بازهمانی رامی گویم که بارها گفته ام. سالها پیش ازاین حبیب من رسول خدا درزمان حیات خود، چنین روزوشهادت پرافتخاری رابه من خبرداده بود. اکنون فقط تنهاخواسته من ازتواین است که بعدازمرگم این غل و زنجیرراازدست وگردن من بازنکنی وخون راازچهره وگردنم نشویی. می خواهم بامعاویه درروزجزابا همین هیبت درپیشگاه خداوند حاضرشوم. هُدبه باخشمخواری گفت: - پس گردنت راپیش آور.... حُجرگفت: - من هرگزدرقتل خودم کمک نمی کنم…. هُدبه دیگرمنتظرنماندوبا قدرت هرچه تمامترشمشیررابرگردن حُجر فرودآوردوسراز تنش جداکرد. باخشم به سربازان دستوردادتاسردیگران رانیزازبدنشان جداکنند. سربازان همه ی یاران حُجررابادستان بسته درغل وزنجیر، با ضربات شمشیرنقش برزمین ساختند. برای لحظه ای همه جزهُدبه دیدگان خودرافروبستند. ناگهان صدایی درافق پیچیدوهمه بعدبرای خانواده های شان چنین نقل کردند: - به ستمگران ومردمان ظالم خبردهید که آتش جهنم درانتظارآنها ست. خورشیدازپس کوه ها سربیرون آوردونخستین اشعه خودرابرتپه ای که ازخون حُجرویارانش رنگین شده بودتاباند.(6) بامرگ حُجرویارانش ضربه رسواکننده ای بررژیم معاویه واردشد. آنهاوادارکردندتامعاویه هوشیاروپخته ونرمخو راکه بسیارمی کوشیدتاچهره دژخیمی خودونظام جاهلی خاندان خویش را درپس پرده عوام فریبی پنهان نگهدارد، عمامه پیغمبرراازسربرگیردودوشاخ دیومانند سرش راآشکارسا زد.
محمد حیدرخزاعی – طهران نهم ودهم محرم 1427
1- hojre'bne adi 2- حسین وارث آدم(مجموعه آثار19) نوشته معلم شهیددکترعلی شریعتی چاپ دوم آبان 61 3- ازجمله شمربن ذی الجوشن وسماک بن محزمه اسدی صاحب مسجد معروف به سماک بود. 4- ازجمله شریح قاضی که بعدازاطلاع طی نامه ای آن راتکذیب کردوشهادت به تقوای حجرداد. 5- وسیعلم الذین ظلمواای منقلب ینقلبون. 6- سال 51 هجری قمری. |
باغ ملی شهرستان تربت حیدریه