نقش ایل وفوج عدالت بنیان قرائی

درتاریخ

سیاسی- اجتماعی زاوه وتربت حیدریه

       نگارش وتحقیق :

محمد حیدرخزاعی

سال 1391شمسی

 

توضیح مختصر:

قبل ازورود به شرح حال پی افکنان وفرماندهان فوج عدالت بنیان قرایی ، بجا وضروری خواهد بودبرای آگاهی کامل برزندگی وزما نه ای که آنان به حیات خودادامه می دادند، بعضی ازتعاریف ومکانها وقومیت ها ومطالب مرتبط دیگر وهم چنین دلیل به قلم کشیدن این سطورمطالبی بیان گردد.ازاین رواگربه نگارش این مطالب پرداخته می شود اولا ازخوانندگان ارجمندخواها نم برای مطالعه این گونه موضوعات راه را برخودهموارکنند وازاین بابت خستگی وملال به خود راه ندهند.ثانیا از صاحبان فضل وتحقیق هم خواهانم که اگر مقداری به حواشی می پردازم برمن خرده نگیرند .به هرحال نیت خیراست وراه رسیدن به هدف بس مبهم وتاریک وبی توشه کافی .اگر می خواستم باترس ازاین مقدما ت بنشینم ودست به قلم نبرم ، کاری انجام نمی شد، همچنانکه شاید پیشینیان ازمن که هم نزدیک تربه ازمنه بودند وهم امکانات بیشتری برای شان فراهم بود وبا دردست داشتن منا بعی ازقبیل اسناد ومدارک وهم چنین افرادی که هنوز بسیاری ازخاطرات ونقل وقولهای دست اولی راکه یا خود درآن دخیل بودند ویا پدرانشان ، به جنین اقدامی قدعلم نکردند. پس ترس را کنار گذاشتم وبا توکل به خدای علیم وپشت گرمی به فرهیختگان و محققان دیارم واستعانت از کسانی که از اخلاف این خاندان می باشند و می دانم که در مجریها وصندوقهای چوبی وآهنی به ارث رسیده از گذشتگان شان صد ها نوشته وحکم و گزارش وسند مکتوب وجو.ددارد که فرصت خواندن آنها را به دلایلی پیدا نکرده اند، وسالیان درازی است خاک می خوردند وگردفراموشی هرسال چهره آنهارا پنهان ترمی کند، به خاطرکمک به نقاط تاریک ومبهمی که دردوران زندگی این درگذشتگان وجوددارد، برای یک مرتیه هم دل به دریا بزنند واگرخودشان دارای چنین توانی هستند که فبها المراد واگر چنین توانی را درخود نمی بینند، به اهل فن وکسانی که دراین راه کوشش می کنند بسپارند که با باز خوانی و ثبت آنها تاریخ این خانواده ازابهام  درآید( به این نکته از ان جهت تاکید می کنم که درخاندان اولادحاج علی بیگ عرب هم که چند سال پس از اضمحلال قرائیان درتربت ودولت آباد فرماندهی فوج عدالت بنیان قرایی ومرزداری شرق ایران ازسرخس تاسیستان را عهده دار بوده اند بسیاری ازاین اسناد ومدارک موجوداست که سالهاست خاک می خوردند وهنوز نقاط بسیاری از زندگانی بزرگان این طایفه وزمانه ای که درآن سپری می کردند در هاله ای از ابهام قراردارد). این چنین اسنادرابه بند کشیدن ومحبوس داشتن نه شرط  مروت است ونه شرط امانت داری .

درخاتمه امیدوارم با نگارش نا قص این سطور که خود کا ملا به آن اذعان دارم، کسانی  ازاین خاندان ویا سایرافراد این گوشه ازخاک ایران که درجهت شناخت وروشن شدن نقاط تاریک مربوط این مطالب اطلاعات مکتوبی اعم ازعکس ویا سند دارند این نگارنده رایاری تا انشاء الله در چاپهای بعدی به نام خودشان مورد تجدید نظر قرار گیرد.( بدیهی است که این جانب به اصل اسناد ارائه شده هیچگونه چشم داشتی نداشته ومسلما پس از بهره برداری به صاحبان انها برگردادنده خواهد شد.)

اما دلیل نگارش ای سطور ازاین قرار است: پس از اینکه به کتاب جغرافیای تاریخی ولایت زاوه برخوردم وآن رامطالعه کردم، ضمن ارج نهادن به این اقدام همشهری محقق مان آقای دکترمحمدرضا خسروی به نکاتی و مطالبی درموردافرادی ازبزرگان خاندان خود برخوردم که ازروی بی دقتی نوشته بود ویا اگر توصیفی شده بود توصیفی خالی ازمنظور نبود.البته پاسخ به این مطالب را درنوشتاری تحت عنوان فرماندهان فوج عدالت بنیان قرایی و مرزداران شرق ایران دردست نگارش دارم دادم ام وباز گو کردن آنها دراینجا باعث تطویل کلام خواهد. هنوز مدتی ازتاریخ نگارش این کتاب نگذشته بود که به کتاب تاریخ تربت حیدریه باتکیه برنقش اسحاق خان قرایی به قلم یکی دیگر ازمحققین نوپای دیارمان درسال 1390برخوردم. پس ازمطالعه این کتاب وتشکر ازکوشش ایشان به مطالبی برخوردم که بدون ارائه سندنوشته شده ویا اینکه سرسری ازآن رد شده بود.این امرمرااواداشت که با دستمایه قراردادن این دوکتاب تحقیق خودرادرمورد:نجف خان سردار سرسلسله دودمان اسلام پناه قرایی و سرداراسحاق خان قرایی سازنده قلعه تربت حیدریه بعدازدوران صفوی وهویت دهنده به فوج قرایی وعباسعلی خان سرتیپ اولین رئیس فوج عدالت بنیان قرایی پس ازافول قرائیان به دلیل عدم انفکاک پذیری آنان ازهم به همان ایده ای که درسطور بالا به آنان اشاره شد به قلم کشم. باشد تا این کتاب ودوکتاب نام برده به ابهام زدایی گوشه هاایی ازتاریخ این مرزو وبوم کمکی کرده باشند.

 

آغاز بهار 1391تهران -  محمد حیدر خزاعی

شماره تلفن 02166837389 ، پست الکترونیکی : mohammad_ khazaee@ yahoo. com

 

 

 

 

بجای مقدمه:

سرزمین خراسان درطول تاریخ پرفرازو نشیب خود حوادث فراوانی را پشت سرگذاشته است . این سرزمین همانگونه که محل طلوع آفتاب است ، خاستگاه نهضت های سیاسی اجتماعی وعلمی درتاریخ ایران بویژه بعداز پیدایش اسلام بوده است  .خراسان گرچه درطول تاریخ ایران بعدازاسلام بارها زیرسم ستوران حاکمان اموی وعباسی وترکان و مغولان و تیموریان و... لگد مال شده ، ولی هرباربا تلاش مردان قلم و شمشیرتوانسته جان بگیرد وبه حیات سیاسی اجتماعی وبه سیرتاریخی خود ادامه دهد .

شهرستان تربت حیدریه نیزبه عنوان عضوی ازپیکره خراسان بزرگ سرنوشتی همسووهم نوابا آن داشته ودر هر زخمی که برپیکره این ایالت واردشده ، آن نیز بی نصیب نمانده وگلزخم های دوران ایستادگی خودرادرجای جای پیکرش می توان دید.این شهربا نام زاوه دارای پیشینه تاریخی طولانی است وسابقه ی حیات سیاسی آن به پیش از اسلام باز می گردد. بعدازاینکه پیکرقطب الدین حیدرعارف وصوفی قرن هفتم دراین محل آرام می گیرد، ضمن تغییر محل جغرافیایی مرکزیتش ، نام آن اززاوه به تربت حیدریه مبدل می شود  .

تاریخ تربت وزاوه آن چنان به هم فشرده ودرهم تنیده اند که یاد آوری از یکی بدون نام بردن ازدیگری امکان پذیر نیست واگرچنین باشد کا مل نخواهد بود. تاریخ تربت حیدریه با نام قرایی ها درآمیخته است. افرادایل قرایی به دلیل جلگه سرسبزووسیع و بارورآن اززمان های دوردراین بخش ازخراسان پهنا ورساکن شده وبه قولی دررخدادها ی سیاسی نظامی ایران ازسقوط اصفهان درسال 1135هجری قمری تا اواسط قاجار موثربوده ودارای تشکیلات نظامی وحکومتی بوده اند.مشارکت دردرگیری ها وزدوبندهای سیاسی اجتماعی خوانین قرایی این شهردردوران نادرشاه بالاخص جانشینان وی دردوره قاجاریه قا بل توجه است.افرادی ازاین ایل تا زمان جانشینان نادرکماکان به اقتدارخود ادامه می دهندوبه واسطه همین اقتدار، است که حسن خان قرایی توسط نصرالله میرزاپسرشاهرخ میرزانادری دردولت آبادزاوه به قتل می رسد. دردوره سلطنت زندیان ارتباطی بین این ایل وسلسله زندیه وجود ندارد.دلیل عمده ان احترامی است که کریم خان زندوجانشینان اوبرای ولی نعمت خود نادرشاه قایلند وخراسان رابه نادریان واگذارمی کنند و متعرض اخلاف نادر نمی شوند.

ستاره اقبال خاندان قرایی دردوره ی قاجاریه و با نام اسحاق خان قرایی دردستگاه آقا محمدخان قاجارو فتحعلی شاه طلوع می کند.

وقتی صحبت اززاوه ومرکزآن دولت آباد وتربت به میان می آید،یادآوری نام سه تن به نام نجف خان سرداربه عنوان سرسلسله دودمان اسلام پناه قرایی وبا زوی قوی وارشد دوران پرفتوح نادری و سرداراسحاق خان به عنوان هویت دهنده به فوج قرایی که درآشفته بازارحکومت فتحعلیشاه قاجارکه کشورازچندسودرمعرض حملات روسها وترکمانان وازبکیان قرارگرفته است، گاهی با همراهی سایرخوانین خراسان وگاهی هم یکه وتنها می تواند درمقابل مهاجمان ایستادگی کند، ولی درباطن درحالیکه احساس هیچگونه وفاداری نسبت به قاجاریه ندارد، برای بقای کشوردراعتلای لوای فتحعلیشاهی اظهارمطاوعت کند وزمانی هم دم ازاستقلال می زند.

اسحاق خان جزء خوانین مردمی مقتدرو پرخاشگر دربرابر ظلم حکومت مرکزی بوده است که کجدار و مریزدرانتظارموقعیتی باقی می ماند که بتواند برعلیه سلطنت قاجار طغیان کند.اقتدارخاندان قرایی به حدی می رسد که برای عزل محمدولی میرزاازحکومت خراسان تلاش می کند. هرچند دربرهه ای چنین فرصتی دست می دهد و اسحاق خان و پسرش برخراسان مسلط می شودولی به دلایلی قادربه بهره گیری نیست وجان خود وفرزندش رادرراه اهدافش فدامی کند.

با مرگ اسحاق خان وفرزندش، فرزنددیگرش محمد خان به خونخواهی پدروبرادرازشرایط نابسامان کشور به ویژه خراسان، سودمی جوید که نتیجه اقدامات به عزل محمدولی میرزا وانتساب شاهزاده شجاع السلطنه به حکومت خراسان منجرمی شود.درعین حال با تغییرحکومت علم مخالفت با قاجاریان رابردوش می گیرداوهم راه بجایی نمی برد و بعدازمدتی جنگ وگریزوتک وپاتک توسط عباس میرزادستگیروروانه تهران می شود. بعد به تبریزتبعید و از آنجا به خاک عثمانی فرارمی کندو بدینگونه دفترخوانین قرایی درخراسان و شهرستان تربت حیدریه بسته می شود و حکومت تربت به حاکمان دولتی سپرده می شود .

با ازبین رفتن محمد خان قرایی ایل قرایی کم کم سلطه نظامی وحکومتی خودش رابرتربت و دولت آبادوفوج قرایی ازدست می دهدوفرماندهی به افرادغیرمحلی واگذارمی گردد. بعدازچندسالی که ریاست این فوج دردست افراد غیربومی است، مقارن با سلطنت ناصرالدین شاه، پس ازاینکه عباسعلی خان سلطان فرزند برومند،حاج علی بیگ عرب با بروزشجاعت وجلادت درزمان ترکمن تازیها وفتح هرات، درچشم سلطان مرادمیرزاحسام السلطنه والی خراسان و سیستان وفرمانده کل قوای خراسان می نشیند، مدارج ترقی را یکی پس از دیگری طی می کند و بعد به سرتیپی وفرماندهی فوج قرایی و مرزداری شرق ایران ازسرخس تا سیستان می رسد.ازاین زمان است فرزندان حاج علی بیگ که ارشد آنها عباسعلی خان سرتیپ است تازمان انحلال این فوج درعهد پهلوی اول به مدت تقریبی یک ونیم قرن به ترتیب عهده داراین منصب می گردند.

با کمی دقت درمطالب بالادرمی یابیم به همانگونه که انفکاک تاریخ سیاسی ونظامی تربت وزاوه ازهم امکان پذیرنیست، انفکاک نام نجف خان سردار و سرداراسحاق خان وفرزندان حاج علی بیگ عرب هم ازیکدیگربه طریق اولی امکان پذیرنبوده واگرچنین شود، هویت سیاسی ونظامی وتاریخی منطقه راکمرنگ خواهدکرد.برهمین اساس که نگارنده قصد دارد تازندگی نامه واقدامات افرادشاخص ازخاندان قرایی ها وخزاعی ها را دریک جا تحت این عناوین ارائه دهد. 

1- نجف خان سردار سرسلسله دودمان اسلام پناه قرایی .

2- اسحاق خان سردار سازنده قلعه تربت حیدریه بعداز دوره صفویان وهویت دهنده به فوج قرایی ازبدو پیدایش تا زمان انحلال.

3- عباسعلی خان سرتیپ فرزند ارشدواولین فرمانده محلی فوج عدالت بنیان قرایی بعد ازافول قرائیان .

به نام پروردگار یکتا

نجف خان ( نجف قلی خان) سردار سرسلسله دودمان اسلام پناه قرائی

درافواه عامه مردم جا افتاده است که درروزگارانی نه چندان دور، درسرزمین یل پرورایران، ازجمله دولت آباد مردی می زیسته است که هرکس اورابه فراخورحال وزمانه اش، نجف خو، نجف آقا، نجف خان، نجف بیگ، نجف قلی خان، نجف خان سردار، نجفقلی خان قراتاتارمی نا میده اند.

اما حقیقت آن است که ازاین مرد، درگوشه میدان نجفیه دولت آباد فقط گوری بجا مانده وقطعه سنگی از همان ازمنه دورکه گویای وجودچنین شخصیتی بوده وبرروی سنگ لوح آن جملاتی ما نند: سرسلسله دودمان اسلام پناه قرائی، بازوی قوی وارشد دوران پرفتوح نادری، شهید دست دونان وبازمانده گردنکشان، حک شده بود. این جملات باترکیب باسایر کلمات نقرشده برسنگ لوح، زندگی یک قرنه اورا تبیین وخلاصه می کرد .

اما برعکس درسینه های مردم این دیار سرگذشتی طولانی ازاو نقش یسته است که ازآن زمان تاکنون سینه به سینه نقل شده وبه ما رسیده است، حقیقت یا افسانه.

بگذارتا نام این نیک مرددولت آبادی هم چنان به حرمت گفته وسخن پیشینیان به هما نگونه که نقل کرده اند بکر ودست نخورده، ساده ودور ازتکلف دریادها ی نسل بعدی جاخوش کند .

راقم این سطورهم چیزی جزاین انتظارندارد که این شخصیت با همان سجایای اخلاقی پسندیده ای که برایش گفته شده دریادها زنده بما ند.                               

 

دوران تنگدستی ورسیدن به مکنت:

براساس بعضی روایاتی که که ازسینه ها برخاسته است نجفقلی یا نجف خو مردی تهیدست وفقیر بوده است که دردولت اباد ساکن بوده وازطریق کارگری وخارکنی زندگی اش را تامین می کرده است. ظاهربرای مدتی بیکارمی ماند و کسی کاری به او ارجاع نمی دهد. همسرش زبان به سرزنشش می گشا ید ومی گوید:

- بجای اینکه زانوی غم دربغل بگیری ودرخانه تنگ دل من بنشینی برخیز وبرای خودت کاری دست وپا کن.

 نجف خوهیچ نمی گوید وبه امید پیدا کردن کاری توبره وبقچه نا نش را برمی دارد وازخانه بیرون می زند. متاسفانه به هردری که می زند، کاری گیرنمی آورد. شب فرا می رسدوچون روی بازگشت به خانه راندارد، ازفرط خستگی وکوفتگی وتاثر خاطر، زمین رازیراندازمی کندوآسمان را لحاف وتوبره اش رازیرسرمی گذارد ودرکنارخرابه های قلعه قدیم عدبه درازمی کشد وبه فکرفرومی رود. خوابی زود رس تمام وجوداورا فرا می گیرد وچشما نش بر روی دنیا بسته می شود. 

درعالم خواب وبیداری صدای شرشر آبی  اوراازخواب زودرس بیدارمی کند. گوش فرا می دهد انگار قسمتی ازآب درمسیرجدیدی که برای خودانتخاب کرده است، برروی فلزاتی هما نند سکه می ریزد. نجف خو دنبا له صدای آب را می گیرد وپس از کاوش به خمره ای می رسدکه مملو ازسکه های طلا است. دو سه سکه برمی دارد و مسیر آب را بجای اولیه اش بر می گرداند وتوبره را بردوش می کشد و با هزاران امید وآرزو راه خانه را درپیش می گیرد.

دق الباب می کند وزن دررا می گشا ید. وقتی توبره شوهرش را چون صبحگاهان خالی می بیند، فریادش به هوابلند می شود. نجف قلی زن را به آرامش دعوت می کند وازمیان جیبش یکی ازسکه ها را بیرون می آورد وبه او نشان می دهد. زن بیشترعصبانی می شود وبانگ می زند:

- با سکه می شود شکممان را سیرکنیم ؟ دوروز است دراین خانه قوت لایموت پیدا نمی شود. تو به من سکه نشان می دهی.

مردروبه زن می کند ومی گوید:

- زن توکل داشته باش. خداوندنظرلطفش را به ما ارزانی داشته وانشاء الله ازاین بدبختی که گریبان مان را گرفته نجات پیدامی کنیم .

پس از درنگی کوتاه چشم درچشم زن دوخته وباملایمت وازروی تدبیر زن را مخاطب قرارداده وشمرده شمرده می گوید:

- برخیزوسکه را پهلوی فلان کس ببروازبابت آن پولی بگیرونان وخورشی فراهم کن. اگراز توسوال کردکه این سکه را ازکجا اورده ای؟ بگو اززمانهای فدیم داشته ام، چون چندروزی است شوهرم کار نکرده و گرسنگی به ما زورآوره است مجبور شدم تا آن را بفروشم . ضمنا بگو یکی دودانه دیگرهم دارم .

زن به سراغ مرد می رود وسکه را به اونشان می دهد. همان سوالی رااززن می پرسد که شوهرش قبلا جوابش را گفته بود. مقداری پول می دهد وزن هم همان شبا نه غذایی تهیه می کند وشکم خودرا سیرمی کنند.

فردا نجف خو دوسکه دیگررابه زن می دهد واوهم به همان شخص مراجعه می کند. چانه می زندوپول بیشتری می گیرد.نجف خو با فروش تدریجی مسکوکات به زندگی اش سروسامانی می دهد وهمان زمین را با مقداری آب می خرد. کم کم کارش بالامی گیرد وشکوه وحشمتی پیدا می کند. با خدای خودعهد می کند تا زمانی که زنده است هر روزبه اندازه غذای صدنفر تدارک ببیند. اگردران روزمیهمانی واردمی گردید ازان طعام استفاده می شد واگر نبود ان را میان فقرای دولت اباد پخش می کرد.

کریم خان کاظمی قرایی که درسطورذیل ازاویاد شده است، نحوه به کارفرستادن نجف خان وپیدا نکردن کار و دست خالی بازگشتن به خانه وپیداکردن گنج را این چنین توضیح می دهد:

« الاایحال روزی زن نجف خان که می بیند شویش درخانه درازکشیده ونا نی درسفره یافت نمی شود و از طرفی فصل درو گندم زارها ست، داسی به دست مردمی دهدواورا بالاجبارراهی صحرامی کند ، تا مگردرکار درو به کارگرفته شود وازین جهت قوتی عایدشان گردد.

نجف آقا که انجام چنین کاری را درشان خود نمی بیند، ویا به دلیل ضعف بدنی کسی کاری را به او ارجاع نمی دهد، ازدروگری صرف نظرکرده وراه خودرا به سمت خارج دولت اباد کج می کند ودرسایه دیوار قلعه عدبه که تا همین اواخرخرابه های ان قلعه نظا می پا برجا بود واهالی محل خاک شوره ان رابا الاغ وهروسیله دیگرحمل وبه مصرف کشتزارهای خود می رساندند، دراز می کشد؛ وذهن خودرا به آهنگ دلنوازشرشرآب جوی می سپارد، و اسیرعالم رویا می شود. هنوزدرخواب غوطه ورنشده که نا گهان به صدای جرنگ جرنگ مسکوکاتی که در اثر برخورد آب با انها ایجاد شده ازخواب می جهد. جویای منشاء صدا می شودو می بیند که آب جوی اصلی را خراب کرده وبه بیراهه می رود. مسیرآب را دنبال و مشاهده می کند که آب به درون سوراخی می ریزد وازداخل آن صدای جرنگ جرنگ سکه به گوش می رسد.بی درنگ مسیراب را به جای اول برگردانده ودهانه سوراخ راگشادمی کند وبه گنجی عظیم از سکه های زرمی رسد. پس از اینکه همای سعادت را برشانه های خود نشسته می بیند، ازخود کیاست و درایت به خرج می دهدوتعدادی سکه برمی داردوسردفینه رادوباره می پوشا ندوکم کم بدون انکه اغیارازتغییرمعاش یک باره او پی به رازبزرگش ببرند، با دقت بیشتری به خرج کردن قسمتی ازسکه ها می پردازد وتمامی زمین ها ی اطراف رااززارعین می خردودفینه رادرکمال صحت به چنگ می آورد، واسباب ریا ست برکل دولت اباد زاوه را اینگونه فراهم می کند.

چون ادم با صفا وبا طینتی بوده ضمن ساختن بقاع خیردردولت اباد، همچون : مسجد وحمام وشیرآب که هنوز اثارش باقی است، با خدای خودعهد می بنددهرشب به مقدار معینی طعام درمطبخ دستگاه خود پخت کند تا اگر مهمانی به دولت اباد وارد شود برخوان کرم او بنشیند واگرنشد ان طعام را درمیان مستمندان تقسیم کند.

این قصه به همین منوال ادامه پیدا می کند وهرروزبه عظمت دستگاه بزرگ زاده تازه به دوران رسیده افزوده می شود.»

 

پذیرایی از نادرشاه وهمراهانش :

ازقضای روزگار، نادرشاه افشارهنگام لشکر کشی به هندوستان ( هرات) پیشاپیش لشکریانش حوالی ظهر وارد دولت اباد می شودوورودش به خانه نجف قلی است. هنوززمانی نگذشته که سفره پهن می شود وانان را به خوردن طعام دعوت می کنند. نادرکه تا کنون خودش را معرفی نکرده است ازاین کارصاحبخانه درشگفت می ماند . ازاو سوال می کند که:

-  مگرازامدن ما اطلاع داشتی؟ 

پاسخ نجف قلی منفی است. بعد سخنش را تکمیل می کند ومی گوید:

-  این سیورسات همیشه برقراراست.چه میهمانی برسد وچه نرسد.

نادرخودرا به نجف خو معرفی وازبرخورد ووسعت نظراوتجلیل می کند. هنگام ترک دولت اباد ویا دربرگشت به پاس خدمات اوهفت بلوک ازجلگه زاوه وباخرزرا بالقب سرداری وخانی به نجف قلی خان اعطا می کند.

کاظمی قرایی نیز پذیرایی از نادررا چنین توضیح می دهد:

«... تا اینکه ازخوشی بخت او، نادرشاه افشارکه درجهت گوشمالی بازماندگان تیمور در هندوستان به بها نه پناه دادن سران افغان درخاک خودوعدم استرداد آنها به دستگاه نادری پا دررکاب کرده ولشکری ازجنگاوران ویلان ایرانی را گرداوری نموده است، هنگام عزیمت به هندوستان سرراه خودبه همراه گاردمحافظ وارد دولت ابا د وحریم حکومت نجف بیگ می شود. سراغ بزرگتر این آبادی را می گیرد. شاه را به خانه نجف بیگ هدایت وبرخوان سفره او می نشیند.هنوزننشسته اند که طبق غذاها برسر سفره حاضروتمام سربازان گارد او که یقینا ازهزارکمتر نبوده اند، شکمی ازغذا پرمی کنند وبه مرکب آنها درطویله نیزعلیق داده وتیمارمی شوند. درتمام این مدت هم نجف بیگ دست به سیسنه درخدمت شاه گوش به فرمان خبردارایستاده ومراتب بند گی را به اکمل کمال می رسا ند .

چون نادرقصدخروج ازولایت بیگ رامی کند، اورا موردخطاب قرارداده می پرسد:

-  تومی دانستی که من وارد می شوم که چنین سوروساتی مهیا ساختی ؟

بیگ درکمال تواضع اظهار بی اطلاعی کرده وداستان خیرات خودرا نه ازبرای ریا که ازجهت پاسخ به شاه عرضه می دارد.چون نادرپی به طینت صاف او می برد، اورا خوش امده وبراو لقب خانی بخشیده واورابالقب نجف خان سردار به اوج شهرت می رساندو برکلیه طایفه قرایی که درسرتا سرجلگه پهناورزاوه پخش بوده اند امیروسرورمی کند.»

محمدرضا خسروی محقق شهرمان که خود نیز زاده سهل اباد است درکتاب جغرافیای تاریخی ولایت زاوه، کم وبیش به آنچه گفته شد اشاره داردولی انتهای نوشته اش را چنین ادامه می دهد:

« ... نجف خان با فروش تدریجی مسکوکات همان زمین را بامقداری آب می خرد وبه مرورکارش بالامی گیرد وشکوه وحشمتی می یابد، سفره اش بر آیندگان وروندگان گسترده می گردد ودرمیان خلق به اعتباری عظیم می رسد. ازقضا درهمین روزگارنادرشاه افشار درطریق لشکرکشی به هرات ، پیشا پیش لشکرخود با فوجی ازهمراهان به دولت اباد می رسد، نجف خان بی هیچ شناخت واطلاعی فی الفوربه پذیرایی انان برمی خیزد ومیهمانان را برسفره گرم خود می نشاند. نادرشگفت زده ازتدارک فوری میزبان به نجف خان می گوید توازکجا می دانستی که این قدر مهمان خواهی داشت؟ ونجف قلی خان جواب می دهد، درخانه من سیورساتی ازاین گونه همه وقت مهیا است چه مهمانی برسدوچه نرسد.دراین هنگام نادرخودرابه نجف خان معرفی می کندوضمن تجلیل ازبرخوردمردانه وی یک صد سوار جنگی هم به رسم آن زمان ازاودرخواست می کند وبه اومی گوید بنه لشکرازعقب می رسند به انها بگو درشهرنو باخرز به ما ملحق شوند وخود به سرعت دولت اباد را ترک می کند.

درشهرنو باخرزهنگامی که لشکریان نادربا کمبوداذوقه وعلیق مواجه می شوند، به سفارش امرای سپاه قاصدی به دولت ابادگسیل می دارندتا ازنجف خان کمک بخواهند. وی بی درنگ با آذوقه کافی وسوارانی چا بک در ظرف سه روزدرتا یبادTaybad(1) به نادرمی پیوندد، نادردرمحاصره هرات قسمتی ازخط محاصره رابه خان دولت اباد می سپارد وسرانجام پس ازفتح شهردرراه مراجعت، به شهرنوباخرز Baxarz (2) که می رسند نادرشاه به پاس خدمات وی هفت بلوک ازجلگه زاوه وباخرزرا با لقب سرداری به نجف قلی خان اعطا می کند.

 

دولت اباد مقر حکومت نجف قلی خان:

نجف قلی خان ازآن پس دولت اباد رامرکز ومقرحکومت خود قرار می دهد وقلعه مستحکمی بابارو وخندق و12 برج می سازد وکارش دیگر اوج می گیرد.»

 

- تایبا د، طیبات Tayyebat بخش شهرستان تربت جام استان نهم خراسان، ازشمال به افغانستان واز جنوب به کوه های باخرز محدود است. هوای ان گرم است . بادهای شدید وخشک وسوزان ازطرف دشت ناامید وسیستان ازاوایل خردادتامردادماه جریان دارد. ظاهرا این بخش همان بخش باخرز مذکور درتقسیمات 1340 کشوراست . بخش طیبات ازسه دهستان بالاولایت به مرکزیت شهرنو وپایین ولایت به مرکزیت یوسف اباد ومیان ولایت به مرکزیت مشهدریزه تشکیل شده که گاهی به اسم مراکزشان نامیده می شوند. تایباد در144 کیلومتری جنوبشرقی مشهد واقع است.

2- باخرز، ناحیه ای تاریخی درخراسان، بین هرات ونیشابور. به حاصلخیزی معروف ودرقرن دهم صادرات غله وانگورش مشهوربود. ناحیه باخرز دارای 128 ابادی بود، از جمله: جوذقان ومالین. مالین کرسی باخرزبود، درقرن دهم میلادی جمعیت کثیری داشت ودرمحل شهرنو کنونی واقع بود