گزارش‌های بهمن صباغ زاده از جلسه‌های شعر

  نام آفریننده‌ی زیبایی

درود دوستان مهربان. این هفته ادامه‌ی داستان پیشین در جلسه خوانده شد و چون داستانی طولانی است و دکتر نجاتیان هم دوست ندارد داستان را خیلی خلاصه کند احتمالا چند هفته‌ی دیگر هم به طول خواهد انجامید. امیدوارم از خواندن گزارش این جلسه لذت ببرید.

جلسه‌ی آینده در تاریخ سه‌شنبه 3/2/1392 برگزار خواهد شد و موضوع آن ادامه‌ی داستان "دژ هوش‌ربا" خواهد بود و از بیت 3986 داستان امروالقیس پادشاه عرب به بعد خوانده خواهد شد.

 

حکایت دژ هوش‌رُبا (قسمت دوم)

دفتر ششم؛ بیت 3843؛ نسخه‌ی نیکلسون

 

... ادامه از قسمت اول

بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب‌خانه‌ای خفتند شبی اتفاقا امرد خشت‌ها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دبّاب دب آورد و آن خشت‌ها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ که این خشت‌ها کو؟ کجا بردی و چرا بردی؟ او گفت تو این خشت‌ها را چرا نهادی؟ الی آخره

بیت 3843

امردی {آنکه صورتی بی‌مو دارد} و کوسه‌ای {آنکه صورتی کم‌مو دارد} در انجمن

آمدند و مجمعی بُد در وطن

...

بیت 3883

کان رسول حق بگفت اندر بیان

اینکه منهومان هما لا یشبعان {دو خورنده‌ای که سیر نشوند}

 

بخش ۱۱۰ - در تفسیر این خبر که مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود منهومان لا یشبعان طالب الدنیا و طالب العلم کی این علم غیر علم دنیا باید تا دو قسم باشد اما علم دنیا هم دنیا باشد الی آخره و اگر هم‌چنین شود که طالب الدنیا و طالب الدنیا تکرار بود نه تقسیم مع تقریره

طالب الدنیا و توفیراتها {خواهان دنیا و زخارف آن}

طالب العلم و تدبیراتها { خواهان علم و اندیشه‌های آن}

پس درین قسمت چو بگماری نظر {دقت کنی}

غیر دنیا باشد این علم، ای پدر

غیر دنیا پس چه باشد؟ - آخرت

کِت {که تو را} کَنَد {از مصدر کندن} زینجا و باشد رهبرت

 

بخش ۱۱۱ - بحث کردن آن سه شه‌زاده در تدبیر آن واقعه

رو به هم کردند هر سه مفتتن {دچار فتنه}

هر سه را یک رنج و یک درد و حزن

هر سه در یک فکر و یک سودا ندیم

هر سه از یک رنج و یک علت سقیم {بیمار}

در خموشی هر سه را خطرت {اندیشه} یکی

در سخن هم هر سه را حجت یکی

یک زمانی اشک‌ریزان جمله‌شان

بر سر ِخوان ِمصیبت خون‌فشان

یک زمان از آتش دل هر سه کس

بر زده با سوز چون مِجمر {آتش‌دان} نفس

 

بخش ۱۱۲ - مقالت برادر بزرگین

آن بزرگین گفت: ای اخوان خیر

ما نه نر {مرد و دلیر} بودیم اندر نصح غیر

از حَشَم {خدمتکاران} هر که به ما کردی گِله

از بلا و فقر و خوف و زلزله

ما همی‌گفتیم کم نال از حرج {سختی}

صبر کن، کالصبر مفتاح الفرج {صبر کلید گشایش است}

این کلید صبر را اکنون چه شد؟

ای عجب منسوخ شد قانون؟ چه شد؟

ما نمی‌گفتیم که اندر کَش مَکَش {کشمکش، گیرودار}

اندر آتش هم‌چو زر خندید خوش

مر سپه را وقت تنگاتنگ جنگ

گفته ما که هین مگردانید رنگ {مترسید}

آن زمان که بود اسپان را وطا {فرش}

جمله سرهای بریده زیر پا

ما سپاه خویش را هی هی کنان

که به پیش آیید قاهر چون سنان {سرنیزه}

جمله عالم را نشان داده به صبر

زانک صبر آمد چراغ و نور صدر

نوبت ما شد چه خیره‌سر شدیم

چون زنان زشت در چادر شدیم

ای دلی که جمله را کردی تو گرم

گرم کن خود را و از خود دار شرم

ای زبان که جمله را ناصح بدی

نوبت تو گشت از چه تن زدی؟ {تن زدن، سکوت کردن}

ای خرد کو پند ِشکرخای تو؟

دور توست این دم چه شد هیهای تو

ای ز دلها برده صد تشویش را

نوبت تو شد، بجنبان ریش را {اشاره به داستان سلطان محمود در همین دفتر}

از غری {نامردی} ریش ار کنون دزدیده‌ای

پیش ازین بر ریش خود خندیده‌ای

وقت پند دیگرانی های های

در غم خود چون زنانی وای وای

چون به درد دیگران درمان بدی

درد مهمان تو آمد تن زدی

بانگ بر لشکر زدن بد ساز {روش} تو

بانگ بر زن، چه گرفت آواز تو؟

آنچ پنجه سال بافیدی به هوش

زان نسیج {بافته} خود بغل‌تانی {برگستوان،جامه‌ی زیر زره} بپوش

از نوایت گوش یاران بود خوش

دست بیرون آر و گوش خود بکش

سر بدی پیوسته خود را دم مکن

پا و دست و ریش و سبلت گم مکن

بازی آن تست بر روی بساط

خویش را در طبع آر و در نشاط

 

بخش ۱۱۳ - ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را به اکراه در مجلس آورد و بنشاند ساقی شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پیش او داشت رو بگردانید و ترشی و تندی آغاز کرد شاه ساقی را گفت کی هین در طبعش آر ساقی چندی بر سرش کوفت و شرابش در خورد داد الی آخره

بیت 3914

پادشاهی مست اندر بزم خوش

می‌گذشت آن یک فقیهی بر دَرَش

...

بیت 3979

مصطفی بین که چو صبرش شد براق

بر کشانیدش به بالای طباق

 

بخش ۱۱۴ - روان گشتن شاه‌زادگان بعد از تمام بحث و ماجرا به جانب ولایت چین سوی معشوق و مقصود تا به قدر امکان به مقصود نزدیک‌تر باشند اگر چه راه وصل مسدودست به قدر امکان نزدیک‌تر شدن محمودست الی آخره

این بگفتند و روان گشتند زود

هر چه بود، ای یار من آن لحظه بود {همان دم تصمیم گرفتند}

صبر بگزیدند و صدّیقین {از راستگویان} شدند

بعد از آن سوی بلاد چین شدند

والدین و مُلک را بگذاشتند

راه معشوق نهان بر داشتند

هم‌چو ابراهیم ادهم از سریر {تخت}

عشقشان بی‌پا و سر کرد و فقیر

یا چو ابراهیم مُرسل {فرستاده} سرخوشی

خویش را افکند اندر آتشی

یا چو اسمعیل صبار مجید

پیش عشق و خنجرش حلقی کشید

...

ادامه دارد ...