گزارش جلسه مثنوی خوانی به تاریخ 20/1/92

به نام آفریننده‌ی زیبایی

درود دوستان مهربان. اولین جلسه‌ی امسال هم که مشتاقانه منتظرش بودم برگزار شد. بعد از یک‌ماه دوستانم را که هر هفته ایشان را می‌دیدم، دیدم و بعد از تبریک و دیده‌بوسی به اتفاق هم به سخنان مولانا از بیان دکتر نجاتیان گوش فرادادیم. امیدوارم امسال برای انجمن مثنوی‌خوانی سالی خوب باشد و با کمک هم به فهم اندیشه‌های مولانا نزدیک و نزدیک‌تر بشویم. مانند گذشته روایت داستان به عهده‌ی آقای رضا نجاتیان و مجری جلسه آقای احسان انوریان بود.

جلسه‌ی آینده در تاریخ سه‌شنبه 27/1/1392 برگزار خواهد شد و موضوع آن قسمت دوم همین داستان است.

 

حکایت دژ هوش‌رُبا

دفتر ششم؛ بیت 3583؛ نسخه‌ی نیکلسون

 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۳ - حکایت آن پادشاه و وصیت کردن او سه پسر خویش را که درین سفر در ممالک من فلان جا چنین ترتیب نهید و فلان جا چنین نواب نصب کنید اما الله الله به فلان قلعه مروید و گِرد آن مگردید

بود شاهی، شاه را بُد سه پسر

هر سه صاحب‌فِطنَت {زیرک} و صاحب‌نظر

هر یکی از دیگری اِستوده‌تر {پسندیده‌تر}

در سخا {بخشندگی} و در وغا {جنگاوری} و کر و فر

پیش شه شه‌زادگان اِستاده {ایستاده} جمع

قرة العینان شه هم‌چون سه شمع

از ره پنهان ز عینین {دو چشم} پسر

می‌کشید آبی نخیل {درخت وجود} آن پدر

تا ز فرزند آب این چشمه شتاب

می‌رود سوی ریاض {باغ‌ها} مام {مادر} و باب {پدر}

تازه می‌باشد ریاض والدین

گشته جاری عینشان {چشمه‌شان} زین هر دو عین {چشم}

چون شود چشمه ز بیماری علیل

خشک گردد برگ و شاخ آن نخیل

خشکی نخلش همی‌گوید پدید

که ز فرزندان شجر نم {آب} می‌کشید

ای بسا کاریز پنهان هم‌چنین

متصل با جانتان، یا غافلین {ای غافلان}

ای کشیده ز آسمان و از زمین

مایه‌ها تا گشته جسم تو سمین {فربه}

عاریه‌ست این کم همی‌باید فشارد

کانچه بگرفتی همی‌باید گزارد

جز نَفَخْتُ کان ز وهّاب آمدست

روح را باش، آن دگرها بیهُده‌ست

بیهُده نسبت به جان می‌گویمش

نی به نسبت با صنیع محکمش

 

بخش ۱۰۴ - بیان استمداد عارف از سرچشمهٔ حیات ابدی و مستغنی شدن او از استمداد و اجتذاب از چشمه‌های آب‌های بی‌وفا که علامة ذالک التجافی عن دار الغرور که آدمی چون بر مددهای آن چشمه‌ها اعتماد کند در طلب چشمهٔ باقی دایم سست شود

کاری ز درون جان تو می‌باید

کز عاریه‌ها تو را دری نگشاید

یک چشمهٔ آب از درون خانه

به زان جویی که آن ز بیرون آید

حبذا {خوشا} کاریز اصل چیزها

فارغت آرد ازین کاریزها

تو ز صد ینبوع {چشمه} شربت {آب} می‌کشی

هرچه زان صد کم شود کاهد خوشی

چون بجوشید از درون چشمهٔ سنی {عالی‌قدر}

ز استراق {دزدیدن} چشمه‌ها گردی غنی

قرةالعینت چو ز آب و گل بود

راتبهٔ این قره درد دل بود

قلعه را چون آب آید از برون

در زمان ِامن {صلح} باشد بر فزون {زیادی}

چون‌که دشمن گِرد آن {اشاره به قلعه} حلقه {محاصره} کند

تا که اندر خونشان غرقه کند

آب بیرون را ببُرّند آن سپاه

تا نباشد قلعه را زان‌ها پناه

آن زمان یک چاه شوری از درون

به ز صد جیحون شیرین از برون

قاطع الاسباب و لشکرهای مرگ

هم‌چو دی آید به قطع شاخ و برگ

در جهان نبود مددشان از بهار

جز مگر در جان بهار روی یار

زان {به آن دلیل} لقب شد خاک را دار الغرور

کو کشد پا را سپس {عقب} یوم العبور {روز مرگ}

پیش از آن بر راست و بر چپ می‌دوید

که بچینم درد تو، چیزی نچید

او بگفتی مر تو را وقت غمان

دور از تو رنج و، ده کُه در میان {بین تو و رنج فاصله به اندازه ده کوه باشد}

چون سپاه رنج آمد بست دم

خود نمی‌گوید تو را من دیده‌ام

حق پی شیطان بدین سان زد مثل

که تو را در رزم آرد با حیل {حیله‌ها}

که تو را یاری دهم من با توام

در خطرها پیش تو من می‌دوم

اسپرت باشم گه ِتیر خدنگ

مخلص {گریزگاه} تو باشم اندر وقت تنگ

جان فدای تو کنم در انتعاش {بهبودی}

رستمی، شیری، هِلا {هان} مردانه باش

سوی کفرش آورد زین عشوه‌ها

آن جوال خدعه و مکر و دها {زیرکی}

چون قدم بنهاد، در خندق فتاد

او به قاهاقاه ِخنده لب گشاد

{انسان خواهد گفت:} هی بیا من طمْع‌ها دارم ز تو

{شیطان} گویدش: رو رو که بیزارم ز تو

تو نترسیدی ز عدل کردگار

من همی‌ترسم، دو دست از من بدار

گفت حق: خود او جدا شد از بهی

تو بدین تزویرها هم کی رهی؟

فاعل و مفعول {مراد شیطان و انسان فریب خورده} در روز شمار

روسیاهند و حریف سنگسار

ره‌زده و ره‌زن یقین در حکم و داد

در چه {چاه} بُعدند {دوری از خدا} و در بئس المهاد {جایگاه بد، اشاره به سوره‌ی بقره آیه 206}

گول را و، غول را کو {که او، اشاره به گول} را فریفت

از خِلاص و فوز {رهایی} می‌باید شکیفت {شکیبیدن، شکیبایی کردن، چشم پوشیدن}

هم خر و خرگیر اینجا در گِل‌اند

غافلند این‌جا و آن‌جا آفلند {افول کننده}

جز کسانی را که وا گردند {بازگشت} از آن {راه شیطان}

در بهار فضل آیند از خزان

توبه آرند و خدا توبه‌پذیر

امر او گیرند و او نِعْمَ الاَمیر {بهترین فروانروا}

چون بر آرند از پشیمانی حنین {فریاد}

عرش لرزد از انین المذنبین {ناله‌ی گنهکاران}

{عرش} آن‌چنان لرزد که مادر بر ولد

دستشان {دست چناه‌کاران را} گیرد به بالا می‌کشد

{به آنان گوید:} کای {که: ای} خداتان {خدا شما را} وا خریده از غرور

نک {اینک} ریاض فضل و نک {اینک} رب غفور {خدای بخشنده}

بعد ازین‌تان برگ و رزق جاودان

از هوای حق بود نه از ناودان

چونکه دریا بر وسایط {واسطه‌ها} رشک کرد

تشنه چون ماهی، به ترک ِمشک {مشک آب را ترک} کرد

 

بخش ۱۰۵ - روان شدن شه‌زادگان در ممالک پدر بعد از وداع کردن ایشان شاه را و اعادت کردن شاه وقت وداع وصیت را الی آخره

عزم ِره کردند آن هر سه پسر

سوی املاک پدر رسم سفر

در طواف شهرها و قلعه‌هاش

از پی تدبیر دیوان {امور حکومتی} و معاش {زندگی}

دست‌بوس شاه کردند و وداع

پس بدیشان گفت آن شاه مطاع:

هر کجاتان دل کشد عازم شوید

فی امان الله {در امان خدا}، دست‌افشان روید

غیر آن یک قلعه نامش هُش‌ربا

تنگ آرد بر کله‌داران {بزرگان، شاهزادگان} قبا {عرصه را بر شما تنگ می‌کند}

الله الله زان دژ ذات الصور

دور باشید و بترسید از خطر

رو و پشت برجهاش و سقف و پست

جمله تمثال و نگار و صورتست

هم‌چو آن حجرهٔ زلیخا پُر صُوَر

تا کند یوسف به ناکامش نظر

چونکه یوسف سوی او می‌ننگرید

خانه را پُر نقش خود کرد از مکید {فریب}

تا به هر سو کِه نْگَرَد آن خوش‌عذار

روی او را بیند او بی‌اختیار

بهر دیده‌روشنان یزدان ِفرد

شش جهت را مَظهَر ِآیات کرد

تا به هر حیوان و نامی کِه نْگَرَند

از ریاض حُسن ِربّانی چرند

بهر این فرمود با آن اِسپه {سپاه؛ اشاره به مومنان} او

حیث ولیتم فثم وجهه {هر طرف که رو کنید همان ذات الهی است؛ اشاره به سوره‌ی بقره آیه‌ی 115}

از قدح گر در عطش {درحال تشنگی} آبی خورید

در درون آب حق را ناظرید

آنکه عاشق نیست او در آب‌در

صورت خود بیند ای صاحب‌بصر

صورت عاشق چو فانی شد درو

پس در آب اکنون که را بیند؟ بگو

حُسن حق بینند اندر روی حور

هم‌چو مه در آب از صُنع غیور

غیرتش بر عاشقی و صادقی‌ست

غیرتش بر دیو و بر اُستور {چهارپا} نیست

دیو اگر عاشق شود هم گوی برد

جبرئیلی گشت و آن دیوی بمرد

اسلم الشیطان آنجا شد پدید

که یزیدی شد ز فضلش بایزید

این سخن پایان ندارد ای گروه

هین نگه دارید زان قلعه، وجوه {صورت‌ها}

هین مبادا که هوَسْتان ره زند

که فتید اندر شقاوت تا ابد

از خطر پرهیز آمد مفترض {واجب آمد}

بشنوید از من حدیث بی‌غرض

در فرج جویی خرد سرتیز به

از کمین‌گاه ِبلا پرهیز به

گر نمی‌گفت این سخن را آن پدر

ور نمی‌فرمود زان قلعه حذر

خود بدان قلعه نمی‌شد خیل‌شان {گروه‌شان}

خود نمی‌افتاد آن سو میل‌شان

کان نبُد معروف، بس مهجور بود

از قلاع و از مناهِج دور بود

چون بکرد آن منع دلشان زان مقال

در هوس افتاد و در کوی خیال

رغبتی زین منع در دلشان برُست

که بباید سرّ ِآن را باز جُست

کیست کز ممنوع گردد مُمتَنِع

چونکه الانسان حریص ما مُنِع {به هر چه منع شود حریص می‌شود}

نهی بر اهل تقی تبغیض {بغض انگیختن؛ ایحاد دشمنی} شد

نهی بر اهل هوا تحریض {برانگیختن} شد

پس ازین یُغویٰ بِهِ قوما کثیر {عده‌ای زیاد گمراه می‌شوند}

هم ازین {اشاره به نهی} یهدی بِهِ قلبا خبیر {دل‌آگاهان به هدایت می‌رسند}

کی رمد از نی {نوای نی‌نوازی} حمام {کبوتر} آشنا؟

بل رمد زان نی حمامات هوا {کبوتران وحشی}

پس بگفتندش که: خدمت‌ها کنیم

بر سَمَعنا و اَطَعناها تنیم {تنیدن، پیچیدن}

رو نگردانیم از فرمان تو

کفر باشد غفلت از احسان تو

لیک استثنا {انشاالله گفتن} و تسبیح خدا

ز {به خاطر} اعتماد خود بُد از ایشان جدا

ذکر استثنا و حزم {احتیاط} مُلتویٰ {به خود پیچنده}

گفته شد در ابتدای مثنوی

صد کتاب ار هست جز یک باب نیست

صد جهت را قصد جز محراب نیست

این طرق را مخلصش {گریزگاهش} یک خانه است

این هزاران سُنبل {خوشه} از یک دانه است

گونه‌گونه خوردنیها صد هزار

جمله یک چیزست اندر اعتبار

از یکی چون سیر گشتی تو تمام

سرد شد اندر دلت پنجَه {پنجاه} طعام

در مجاعت {گرسنگی} پس تو احوَل‌دیده‌ای {کج‌چشم}

که یکی را صد هزاران دیده‌ای

گفته بودیم از سقام {بیماری} آن کنیز {اشاره به داستان کنیزک دفتر اول}

وز طبیبان و قصور {کوتاهی} فهم نیز

کان طبیبان هم‌چو اسپ ِبی‌عِذار {ج عُذُر؛ افسار}

غافل و بی‌بهره بودند از سوار

کامِشان {دهانشان} پُر زخم از قَرع ِلگام {کوفتن دهنه}

سُمّشان مجروح از تحویل ِگام {شدت راه رفتن}

ناشده واقف که نک {اینک} بر پشت ِما

رایض {رام‌کننده‌ی} چُِستی است، استادی‌نُما {در حال نشان دادن استادی‌اش}

نیست سرگردانی {گرداندن سر} ما زین لگام

جز ز تصریف ِ{تصرّف} سوار دوست‌کام

ما پی گُل سوی بستان‌ها شده

گل نُموده {دیده شده} آن و آن خاری بُده

هیچ‌شان {اشاره به اطبای داستان کنیزک} این نی که گویند از خرد

بر گلوی ما کی می‌کوبد لگد؟

آن طبیبان آن‌چنان بندهٔ سبب

گشته‌اند از مکر یزدان محتجب

گر ببندی در صطبلی {اصطبل} گاو نر

باز یابی در مقام گاو، خر

از خری باشد تغافل خفته‌وار

که نجویی تا کی است آن خفیه کار؟

خود نگفته این مُبَدِّل تا کی است؟

نیست پیدا او مگر افلاکی است!

تیر سوی راست پرّانیده‌ای

سوی چپ رفته‌ست تیرت، دیده‌ای

سوی آهویی به صیدی تاختی

خویش را تو صید ِخوکی ساختی

در پی سودی دویده بهر کَبس {انباشتن}

نارسیده سود، افتاده به حبس

چاهها کنده برای دیگران

خویش را دیده فتاده اندر آن

در سبب چون بی‌مرادت کرد رب

پس چرا بدظن نگردی در سبب؟

بس کسی از مکسبی {پیشه‌ای} خاقان شده

دیگری زان مکسبه عریان شده

بس کس از عقد زنان قارون شده

بس کس از عقد زنان مدیون شده

پس سبب، گردان {گردنده} چو دم خر بود

تکیه بر وی کم کنی، بهتر بود

ور سبب گیری، نگیری هم دلیر

که بس آفت‌هاست پنهانش به زیر

سرّ ِاستثناست چانشاالله گفتن} این حزم {احتیاط[ و حذر {پرهیز}

زان‌که خر را بُز نماید این قدر

آنکه چشمش بست گرچه گُربُز {حیله‌گر} است

ز احولی {لوچی} اندر دو چشمش خر، بز است

چون مقلب حق بود ابصار را

که بگرداند دل و افکار را

چاه را تو خانه‌ای بینی لطیف

دام را تو دانه‌ای بینی ظریف

این تفسطط {سوفسطایی‌گری} نیست تقلیب {تغییر دادن} خداست

می‌نماید که حقیقت‌ها کجاست

آنکه انکار حقایق می‌کند

جملگی او بر خیالی می‌تند

او نمی‌گوید که حسبان {گمان کردن} خیال

هم خیالی باشدت، چشمی بمال

 

بخش ۱۰۶ - رفتن پسران سلطان به حکم آنکه الانسان حریص علی ما منع

ما بندگی خویش نمودیم ولیکن

خوی بد تو بنده ندانست خریدن

به سوی آن قلعهٔ ممنوع عنه آن همه وصیت‌ها و اندرزهای پدر را زیر پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و می‌گفتند ایشان را نفوس لوامه الم یاتکم نذیر ایشان می‌گفتند گریان و پشیمان لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر

این سخن پایان ندارد آن فریق {گروه؛ اشاره به شاهزادگان}

بر گرفتند از پی آن دژ طریق

بر درخت گندم ِمَنهی زدند

از طویلهٔ {مجازا رشته‌ی} مُخلصان بیرون شدند

چون شدند از منع و نهی‌اش گرم‌تر

سوی آن قلعه بر آوردند سر

بر ستیز قول شاه مجتبی {برگزیده}

تا به قلعهٔ صبرسوز ِهُش‌ربا

آمدند از رغم {برخلاف} عقل پندتوز

در شب ِتاریک، بر گشته ز روز

اندر آن قلعهٔ خوش ِذات الصور

پنج در در بحر {دریا} و پنجی سوی بر {خشکی}

پنج از آن {اشاره به درها} چون حس به سوی رنگ و بو

پنج از آن چون حس باطن رازجو

زان هزاران صورت و نقش و نگار

می‌شدند از سو به سو خوش بی‌قرار

زین قدح‌های صور کم‌باش مست

تا نگردی بت‌تراش و بت‌پرست

از قدح‌های صور بگذر مایست

باده در جام است لیک از جام نیست

سوی باده‌بخش {بخشنده‌ی شراب} بگشا پهن فم {دهان را کاملا باز کن}

چون رسد باده، نیاید جام کم

آدما، معنی دلبندم بجوی

ترک ِقشر و صورت ِگندم بگوی

چونک ریگی آرْد شد بهر خلیل

دانکه معزول است گندم، ای نبیل {هوشیار}

صورت از بی‌صورت آید در وجود

هم‌چنانک از آتشی زاده‌ست دود

کمترین عیب مُصوَّر در خصال

چون پیاپی بینی‌اش، آید ملال

حیرت محض آردت بی‌صورتی

زاده صد گون آلت از بی‌آلتی

بی ز دستی دست‌ها بافد همی

جان جان سازد مصور آدمی

آنچنان که اندر دل از هجر و وصال

می‌شود بافیده گوناگون خیال

هیچ ماند {شبیه است} این مؤثر با اثر؟

هیچ ماند بانگ و نوحه با ضرر؟

نوحه را صورت ضرر بی‌صورتست

دست خایند از ضرر کش نیست دست

این مثل نالایق است ای مستدل {طالب دلیل}

حیلهٔ تفهیم را جهد المقل {کوشش درویش در بخشش}

صنع بی‌صورت بکارد صورتی

تن بروید با حواس و آلتی

تا چه صورت باشد آن بر وفق خود

اندر آرد جسم را در نیک و بد

صورت نعمت بود شاکر شود

صورت مهلت بود صابر شود

صورت رحمی بود بالان {رشد کننده} شود

صورت زخمی بود نالان شود

صورت شهری بود گیرد سفر

صورت تیری بود گیرد سپر

صورت خوبان بود عشرت کند

صورت غیبی بود خلوت کند

صورت محتاجی آرد سوی کسب

صورت بازو وری آرد به غصب

این ز حد و اندازه‌ها باشد برون

داعی فعل از خیال گونه‌گون

بی‌نهایت کیش‌ها و پیشه‌ها

جمله ظل صورت اندیشه‌ها

بر لب بام ایستاده قوم خوش

هر یکی را بر زمین بین سایه‌اش

صورت فکر است بر بام مشید {برافراشته}

وآن عمل چون سایه بر ارکان پدید

فعل بر ارکان و فکرت مکتتم {پوشیده}

لیک در تاثیر و وُصلت {پیوستگی} دو به هم

آن صور در بزم، کز جام خوشی است

فایدهٔ او بی‌خودی و بیهشی است

صورت مرد و زن و لعب و جماع

فایده‌ش بی‌هوشی وقت وقاع {جماع}

صورت نان و نمک کان نعمت است

فایده‌ش آن قوّت بی‌صورت است

در مصاف، آن صورت تیغ و سپر

فایده‌ش بی‌صورتی، یعنی ظفر

مدرسه و تعلیق و صورت‌های وی

چون به دانش متصل شد، گشت طی

این صور چون بندهٔ بی‌صورت اند

پس چرا در نفی صاحب‌نعمت اند

این صور دارد ز بی‌صورت وجود

چیست پس بر موجد خویشش جحود {لج‌بازی}

خود ازو یابد ظهور انکار او

نیست غیر عکس، خود این کار او

صورت دیوار و سقف هر مکان

سایهٔ اندیشهٔ معمار دان

گرچه خود اندر محل اِفتکار {اندیشیدن}

نیست سنگ و چوب و خشتی آشکار

فاعل مطلق یقین بی‌صورت است

صورت اندر دست او چون آلت است

گه گه آن بی‌صورت از کتم عدم

مر صور را رو نماید از کرم

تا مدد گیرد ازو هر صورتی

از کمال و از جمال و قدرتی

باز بی‌صورت چو پنهان کرد رو

آمدند از بهر کد در رنگ و بو

صورتی از صورت دیگر کمال

گر بجوید باشد آن عین ضلال

پس چه عرضه می‌کنی ای بی‌گهر

احتیاج خود به محتاجی دگر

چون صور بنده‌ست، بر یزدان مگو

ظن مبر صورت، به تشبیهش مجو

در تضرع جوی و در اِفنای ِخویش

کز تفکر جز صور ناید به پیش

ور ز غیر صورتت نَبوَد فره

صورتی کان بی‌تو زاید در تو، به

صورت شهری که آنجا می‌روی

ذوق بی‌صورت کشیدت، ای روی {خردمند}

پس به معنی می‌روی تا لامکان

که خوشی غیر مکان است و زمان

صورت یاری که سوی او شوی

از برای مونسی‌اش می‌روی

پس بمعنی سوی بی‌صورت شدی

گرچه زان مقصود غافل آمدی

پس حقیقت حق بود معبود کل

کز پی ذوق است سیران سبل {پیمودن راه‌ها}

لیک بعضی رو سوی دم کرده‌اند

گرچه سر اصلست سر گم کرده‌اند

لیک آن سر پیش این ضالان {گمراهان} گم

می‌دهد داد سری از راه دم

آن ز سر می‌یابد آن داد این ز دم

قوم دیگر پا و سر کردند گم

چونک گم شد جمله جمله یافتند

از کم آمد سوی کل بشتافتند

 

بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بی‌هوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن که این صورت کیست

این سخن پایان ندارد آن گروه

صورتی دیدند با حسن و شکوه

خوب‌تر زان دیده بودند آن فریق

لیک زین رفتند در بحر عمیق

زانک افیونشان درین کاسه رسید

کاسه‌ها محسوس و افیون ناپدید

کرد فعل خویش قلعهٔ هش‌ربا

هر سه را انداخت در چاه بلا

تیر غمزه دوخت دل را بی‌کمان

الامان و الامان ای بی‌امان

قرن‌ها را صورت سنگین {سنگی} بسوخت

آتشی در دین و دلشان بر فروخت

چونک روحانی بود خود چون بود

فتنه‌اش هر لحظه دیگرگون بود

عشق صورت در دل شه‌زادگان

چون خلش {از خلیدن} می‌کرد مانند سنان

اشک می‌بارید هر یک هم‌چو میغ {ابر}

دست می‌خایید و می‌گفت ای دریغ

ما کنون دیدیم شه ز آغاز دید

چندمان سوگند داد آن بی‌ندید {همتا}

انبیا را حق بسیار است از آن

که خبر کردند از پایان‌مان

کاین‌چه می‌کاری نروید جز که خار

وین طرف پری نیابی زو مطار {پریدن}

تخم از من بر که تا ریعی {ثمره‌ای} دهد

با پر من پر که تیر آن سو جهد

تو ندانی واجبی آن و هست

هم تو گویی آخر آن واجب بدست

او توست اما نه این تو آن توست

که در آخر واقف بیرون‌شوست

توی آخر سوی توی اولت

آمدست از بهر تنبیه و صلت {وصل کردن}

توی تو در دیگری آمد دفین {مدفون}

من غلام مرد خودبینی چنین

آنچ در آیینه می‌بیند جوان

پیر اندر خشت بیند بیش از آن

ز امر شاه خویش بیرون آمدیم

با عنایات پدر یاغی شدیم

سهل دانستیم قول شاه را

وان عنایت‌های بی اشباه {همانند} را

نک در افتادیم در خندق همه

کشته و خستهٔ بلا بی ملحمه {جنگ}

تکیه بر عقل خود و فرهنگ خویش

بودمان تا این بلا آمد به پیش

بی‌مرض دیدیم خویش و بی ز رق {بندگی}

آنچنان که خویش را بیمار دق

علت پنهان کنون شد آشکار

بعد از آنک بند گشتیم و شکار

سایهٔ رهبر بهست از ذکر حق

یک قناعت به که صد لوت {غذا} و طبق {خوان}

چشم بینا بهتر از سیصد عصا

چشم بشناسد گهر را از حصا {سنگریزه}

در تفحص آمدند از اندهان

صورت کی بود عجب این در جهان؟

بعد بسیاری تفحص در مسیر

کشف کرد آن راز را شیخی بصیر

نه از طریق گوش بل از وحی هوش

رازها بد پیش او بی روی‌پوش

گفت نقش رشک پروین است این

صورت شه‌زادهٔ چین است این

هم‌چو جان و چون جنین پنهانست او

در مکتّم پرده و ایوانست او

سوی او نه مرد ره دارد نه زن

شاه پنهان کرد او را از فتن

غیرتی دارد ملک بر نام او

که نپرد مرغ هم بر بام او

وای آن دل کش چنین سودا فتاد

هیچ کس را این چنین سودا مباد

این سزای آنک تخم جهل کاشت

وآن نصیحت را کساد و سهل داشت

اعتمادی کرد بر تدبیر خویش

که برم من کار خود با عقل پیش

نیم ذره زان عنایت به بود

که ز تدبیر خرد سیصد رصد {رصد احتمالات، ‍پیش‌بینی آینده}

ترک مکر خویشتن گیر ای امیر

پا بکش پیش عنایت خوش بمیر

این به قدر حیلهٔ معدود نیست

زین حیل تا تو نمیری سود نیست

 

بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا که هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بی‌دریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخره

در بخارا خوی آن خواجیم اجل

بود با خواهندگان حسن عمل

داد بسیار و عطای بی‌شمار

تا به شب بودی ز جودش زر نثار

زر به کاغذپاره‌ها پیچیده بود

تا وجودش بود می‌افشاند جود

هم‌چو خورشید و چو ماه ِپاک‌باز

آنچه گیرند از ضیا {نور} بِدْهند باز

خاک را زربخش کی بود آفتاب

زر ازو در کان و گنج اندر خراب

هر صباحی یک گُرُه را راتبه {مستمری}

تا نماند امتی زو خایبه {نا امید}

مبتلایان را بُدی روزی عطا

روز دیگر بیوگان را آن سخا {سخاوت}

روز دیگر بر علویان مقل {تنگدست}

با فقیهان فقیر مشتغل

روز دیگر بر تهی‌دستان عام

روز دیگر بر گرفتاران وام

شرط او آن بود که کس با زبان

زر نخواهد هیچ نگشاید لبان

لیک خامُش بر حوالی رهش

ایستاده مفلسان دیواروش {مانند دیوار}

هر که کردی ناگهان با لب سؤال

زو نبردی زین گنه یک حبه مال

من صمت منکم نجا بُد {حدیث نبوی: هر کس خاموش باشد نجات می‌یابد} یاسه‌اش {یاسا؛ قانون}

خامُشان را بود کیسه و کاسه‌اش

نادرا روزی یکی پیری بگفت

دِه زکاتم که منم با جوع {گرسنگی} جفت

منع کرد از پیر و پیرش جد گرفت

مانده خلق از جد پیر اندر شگفت

{صدر جهان} گفت: بس بی‌شرم پیری ای پدر

پیر گفت: از من تویی بی‌شرم‌تر

کین جهان خوردی و خواهی تو ز طَمْع

کان جهان با این جهان گیری به جمع

خنده‌‌ش آمد، مال داد آن پیر را

پیر تنها بُرد آن توفیر را

غیر آن پیر ایچ خواهنده ازو

نیم حبه زر ندید و نه تسو {پشیز}

نوبت روز فقیهان ناگهان

یک فقیه از حرص آمد در فغان

کرد زاری‌ها بسی چاره نبود

گفت هر نوعی نبودش هیچ سود

روز دیگر با رُگُو {جامه‌ی کهنه و فرسوده} پیچید پا

ناکس اندر صف قوم مبتلا

تخته‌ها بر ساق بست از چپ و راست

تا گمان آید که او اشکسته‌پاست

دیدش و بشناختش چیزی نداد

روز دیگر رو بپوشید از لباد {لباده؛ قبای پشمین}

هم بدانستش ندادش آن عزیز

از گناه و جرم گفتن هیچ چیز

چونکه عاجز شد ز صد گونه مکید {حیله}

چون زنان او چادری بر سر کشید

در میان بیوگان رفت و نشست

سر فرو افکند و پنهان کرد دست

هم شناسیدش ندادش صدقه‌ای

در دلش آمد ز حرمان حُرقه‌ای {سوزشی}

رفت او پیش کفن‌خواهی، پگاه

که بپیچم {مرا بپیچ} در نمد، نِه {نهادن} پیش راه

هیچ مگشا لب، نشین و می‌نگر

تا کند صدر ِجهان اینجا گذر

بو {باشد} که بیند مرده پندار به ظن {گمان}

زر در اندازد پی ِوجه کفن

هر چه بدهد نیم آن بِدْهم به تو

هم‌چنان کرد آن فقیر صله‌جو {پول دوست}

در نمد پیچید و بر راهش نهاد

معبر صدر جهان آنجا فتاد

زر در اندازید بر روی نمد

دست بیرون کرد از تعجیل خود

تا نگیرد آن کفن‌خواه آن صله

تا نهان نکند ازو آن ده‌دله {متلون}

مرده از زیر نمد بر کرد دست

سر برون آمد پی دستش ز پست

گفت با صدر جهان چون بستُدم؟ {دیدی چگونه از تو پول گرفتم}

ای ببسته بر من ابواب ِکرم

گفت لیکن تا نمُردی ای عنود

از جَناب من نبُردی هیچ جود

سِرّ ِموتوا قبل موت {بمیرید قبل از اینکه بمیرید} این بُود

کز پس مردن غنیمت‌ها رسد

غیر مُردن هیچ فرهنگی دگر

در نگیرد با خدای، ای حیله‌گر

یک عنایت به ز صد گون اجتهاد

جهد را خوف است از صد گون فساد

وآن عنایت هست موقوف ِمَمات

تجربه کردند این ره را ثقات {ج ثقّه: مورد اعتماد}

بلکه مرگش بی‌عنایت نیز نیست

بی‌عنایت هان و هان جایی مایست

 آن زمرد باشد این افعی پیر

بی زمرّد کی شود افعی ضریر {کور؛ اعتقاد داشته‌اند که زمرد مار را کور می‌کند}

***