به نام آفریننده‌ی زیبایی
درود دوستان مهربان. سه‌شنبه‌ای دیگر بود و جلسه مثنوی‌خوانی در حسینیه‌ی صفارشرق در ساعت 9:10 آغاز شد. دکتر نجاتیان با خواندن داستان این هفته که از دفتر دوم بود جلسه را شروع کرد و بعد از اینکه داستان را به روایت ایشان شنیدیم هر کسی نظری داد و در باب داستان بحث و تبادل نظر شد. این هفته معرفی کتاب هم داشتیم که در پُست جداگانه‌ای به‌طور مفصل به آن پرداخته‌ام. در این دنیای پُرآشوب این جلسه یکی از آرام‌ترین مکان‌های دنیاست. آدم‌هایی که آمده‌اند در محضر مولانا نشسته‌اند و درس گوش می‌کنند. هرچند هفته‌ای دو ساعت است اما همین دو ساعت هم خیلی کمک می‌کند که آدم تا هفته‌ی آینده، آدم بماند. هر طرف که چشم می‌چرخانی چهره‌ی طالبی را می‌بینی که آمده است تا بهتر از آنی بشود که هست. مگر بزرگان غیر از این گفته‌اند؟ مگر هدف ما در زندگی چیزی غیر از این است؟ آدم کجا برود از این‌جا بهتر. به قول خواجه‌ی شیراز: شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی / دلا کِی بهْ شود حالت اگر اکنون نخواهد شد؟
 
کتاب این هفته: خویشتن پنهان (قسمت دوم)
نویسنده: اصغر طاهرزاده
گروه فنی المیزان؛ چاپ اول؛ 1390
معرفی کننده: احسان انوریان
 
داستان جلسه‌ی آینده به تاریخ 15 اسفند 1391: هنوز مشخص نشده؛ به محض اینکه مشخص شود در همین‌جا اطلاع‌رسانی خواهم کرد.
 
مدهوش حرص
 
صد حکایت بشنود مدهوش حرص
درنیابد نکته‌ای در گوش حرص
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۶ - تعریف کردن منادیان ِقاضی، مفلس را گِرد ِشهر
بود شخصی مفلسی بی خان و مان
مانده در زندان و بند ِبی‌امان
لقمه‌ی زندانیان خوردی گزاف
بر دل ِخلق از طمع چون کوه ِقاف
زَهره نه کس را که لقمه‌یْ نان خورد
زان‌که آن لقمه‌رُبا کاوش برد
هر که دور از دعوت ِرحمان بُود
او گداچشم است اگر سلطان بُود
مر مروّت را نهاده زیر ِپا
گشته زندان دوزخی زان نان‌رُبا
گر گریزی بر امید ِراحتی
زان طرف هم پیشت آید آفتی
هیچ کُنجی بی دَد و بی دام نیست
جز به خلوتگاه ِحق، آرام نیست
کنج ِزندان ِجهان ِناگزیر
نیست بی پامُزد {اجرت} و بی دق الحصیر
والله ار سوراخ موشی در رَوی
مبتلای گربه‌چنگالی شوی
آدمی را فربهی هست از خیال
گر خیالاتش بُود صاحبْ‌جمال
ور خیالاتش نُماید ناخوشی
می‌گدازد همچو موم از آتشی
در میان ِمار و کژدم گر تو را
با خیالات ِخوشان دارد خدا
مار و کژدم مر تو را مونس بود
کان خیالت کیمیای مس بود
صبر، شیرین از خیال ِخوش شده‌ست
کان خیالات ِفرج پیش آمده‌ست
آن فرج آید ز ایمان در ضمیر
ضعف ایمانْ ناامیدی و زحیر {ناله}
صبر از ایمان بیابد سَرکُلَه
حَیثُ لا صبْرَ فَلا ایمانَ لَه
گفت پیغمبر: خداش ایمان نداد
هر که را صبری نباشد در نهاد
آن یکی در چشم تو باشد چو مار
هم وی اندر چشم آن دیگر، نگار
زان‌که در چشمت خیال ِکفر ِاوست
وان خیال مؤمنی در چشم ِدوست
کاندرین یک شخصْ هر دو فعل هست
گاه ماهی باشد او و گاهْ شَست {قلاب}
نیم ِاو مؤمن بود، نیمیش گبر
نیم او حرص‌آوری، نیمیش صبر
گفت یزدانت: فَمِنْکُم مُؤمِنٌ
باز مِنکُم کافر ِگبر ِکهُن
همچو گاوی نیمه‌ی چپّش سیاه
نیمه‌ی دیگر سپید ِهمچو ماه
هر که این نیمه ببیند رد کند
هر که آن نیمه ببیند کد {گدایی، تقاضا} کند
یوسف اندر چشم ِاخوان چون ستور
هم وی اندر چشم یعقوبی چو حور
از خیال بد مرو را زشت دید
چشم فرع و چشم اصلی ناپدید
چشم ظاهر سایه‌ی آن چشم دان {دانستن}
هرچه آن بیند بگردد این بدان {به آن بدل شود}
تو مکانی، اصل تو در لامکان
این دکان بر بند و بگشا آن دکان
شش جهت مگریز، زیرا در جهات
ششدره‌ست و ششدره مات است مات
 
بخش ۱۷ - شکایت کردن ِاهل ِزندان پیش ِوکیل ِقاضی از دست آن مفلس
با وکیل ِقاضی ِادراک‌مند
اهل ِزندان در شکایت آمدند
که: سلام ِما به قاضی بَر {بُردن} کنون
بازگو آزار ِما زین مرد ِدون
کاندر این زندان بمانْد او مُستَمِر
یاوه‌تاز و طبل‌خوار است و مُضِر
چون مگس حاضر شود در هر طعام
از وقاحت، بی صلا {الصلا، دعوت} و بی سلام
پیش او هیچ است لوت ِشصت کس
کر کند خود را اگر گوییش {به او بگویی}: بس
مرد ِزندان {زندانی} را نیاید لقمه‌ای
ور به صد حیلت گشاید طعمه‌ای
در زمان پیش آید آن دوزخ‌گلو
حجت‌اش این که خدا گفتا {گفته است}: کلوا {بخور، اشاره به کلوا و اشربوا و لاتصرفوا}
زین چنین قحط ِسه‌ساله داد داد
ظل ِ{سایه‌ی} مولانا {اشاره به قاضی} ابد {تا ابد} پاینده باد
یا ز زندان تا رود این گاومیش
یا وظیفه کُن ز وقفی لقمه‌ایش {لقمه‌ای او را}
ای ز تو خوش هم ذکور و هم اناث
داد کن {عدالت را اجرا کُن} المستغاث، المستغاث
سوی قاضی شد وکیل ِبانمک
گفت با قاضی شکایت یک به یک
خواند او را قاضی از زندان به پیش
پس تفحّص کرد از اعیان {بزرگان} خویش
گشت ثابت پیش ِقاضی آن همه
که نمودند از شکایت آن رمه {گلّه، اشاره به گروه زندانیان}
{خطاب به زندانی بسیارخوار} گفت قاضی: خیز {برخیز}، ازین زندان برو
سوی خانه‌یْ مرده‌ریگ {موروثی} خویش شو
 {زندانی} گفت: خان و مان ِمن احسان توست
همچو کافر جنتم {بهشت من} زندان توست
گر ز زندانم برانی تو به رد
خود بمیرم من ز تقصیری {سستی و کم‌کاری} و کد {تقاضا}
همچو ابلیسی که می‌گفت ای سلام
رب انظرنی الی یوم القیام
کاندر این زندان ِدنیا من خوشم
تا که دشمن‌زادگان را می‌کُشم
هر که او را قوت ِایمانی بود
وز برای زاد ِره نانی بود
می‌ستانم گه به مکر و گه به ریو {حیله}
تا بر آرند از پشیمانی غریو
گه به درویشی کنم تهدیدشان
گه به زلف و خال بندم دیدشان {بینایی}
قوت ِایمانی درین زندان کم است
وانکه هست از قصد ِاین سگ در خم ست
از نماز و صوم و صد بیچارگی
قوت ِذوق آید، بَرَد {بُردن} یکبارگی
استعیذ الله من شیطانه
قد هلکنا آه من طغیانه
یک سگ است و در هزاران می‌رود
هر که در وی رفت او، او می‌شود
هر که سردت {تو را بی‌انگیزه‌} کرد می‌دان کو {که او} در اوست
دیو پنهان گشته اندر زیر ِپوست
چون نیابد صورت، آید در خیال
تا کشاند آن خیالت در وبال {بدعاقبتی}
گه خیال فَرجه {شان و شوکت} و گاهی دُکان
گه خیال علم و گاهی خان و مان
هان بگو لا حول‌ها اندر زمان
از زبان تنها نه، بلک از عین جان
 
بخش ۱۸ – تتمه‌ی قصه‌ی مفلس
گفت قاضی: مفلسی را وا نُما {نشان بده، ثابت کن}
 {زندانی} گفت: اینک اهل زندانت {تو را} گوا {گواه، شاهد}
{قاضی} گفت: ایشان {اشاره به گروه زندانیان شاکی} متّهم باشند چون
می‌گریزند از تو، می‌گریند خون
وز تو می‌خواهند هم تا وارهند
زین غرض باطلْ گواهی {شهادت ِدروغ} می‌دهند
جمله اهل محکمه گفتند: ما
هم بر اِدبار {بدبختی} و بر افلاسش {تهی‌دستی} گوا {ه}
هر که را پرسید قاضی حال ِاو
گفت: مولا، دست ازین مفلس بشو {دست شُستن}
گفت قاضی کش {که: او را} بگردانید فاش
گِردِ شهر، این مفلس است و بس قلاش {بسیار بی‌کاره و حیله‌گر}
کو به کو {کوی به کوی} او را منادی‌ها زنید {جار زدن}
طبل ِافلاسش عیان هر جا زنید
هیچ کس نسیه بنفروشد بدو {به او}
قرض نَدْهد هیچ کس او را تسو {ذره‌ای، وزنی معادل چهار جو}
هر که دعوی آردش اینجا به فن
بیش زندانش {بیش از این او را زندانی} نخواهم کرد من
پیش من افلاس او ثابت شده‌ست
نقد و کالا نیستش {نیست او را} چیزی به دَست
آدمی در حبس دنیا زان {به آن دلیل} بود
تا بُود {باشد} کافلاس او ثابت شود
مفلسیّ ِدیو را یزدان ِما
هم منادی کرد {جار زد} در قرآن ِما
کو دغا و مفلس است و بد سخن
هیچ با او شرکت {شراکت} و سودا {معامله} مکُن
ور کُنی، او را بهانه آوری
مفلس است او، صرفه از وی کی بَری؟
حاضر آوردند چون {وقتی} فتنه فروخت {روشن شد}
اشتر کُردی {شتر مردی کُرد را} که هیزم می‌فروخت
کُرد ِبیچاره بسی فریاد کرد
هم موکّل را به دانگی شاد کرد
اشترش بُردند از هنگام چاشت {صبح}
تا شب و افغان او سودی نداشت