گزارش جلسه مثنوی خوانی به تاریخ 24/11/91 از همشهری عزیزمان بهمن صباغ زاده
به نام آفرینندهی زیبایی
درود دوستان مهربان. لابد شنیدهاید که "میان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمین تا آسمان است" یا اینکه "خال مهرویان سیاه و دانهی فلفل ... الی آخر"؟ داستان این هفته هم در همین مایهها است، چیزی که در روانشناسی جدید هم وجود دارد. نگرش ما به جهان است که جهانبینی ما را شکل میدهد و ایدوئولوژی ما و همهی زندگی ما را به همین ترتیب. پس با تغییر نگرش زندگیمان هم عوض خواهد شد. بارها شنیدهایم که ما همانی هستیم که خواستهایم. اینبار موضوع را از زبان مولانا بشنویم.
دیدن تا دیدن
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد که در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق میمردند از گرسنگی. گفتندش: چه هنگام شادیست که هنگام صد تعزیت است؟ گفت: مرا باری نیست.
همچنان کان زاهد اندر سال ِقحط
بود او خندان و، گریان جمله رَهْط {مردم}
پس بگفتندش: چه جای خنده است؟
قحط، بیخ مؤمنان برکَنده است
رحمت از ما چشم ِخود بر دوختهست
ز آفتاب تیزْ، صحرا سوختهست
کِشت و باغ و رَز سیه اِستاده است
در زمین نم نیست، نه بالا، نه پست
خلق میمیرند زین قحط و عذاب
ده ده و صد صد، چو ماهی دور از آب
بر مسلمانان نمیآری تو رحم؟
مؤمنان خویشاند و یک تن، شَحْم {چربی} و لَحْم {گوشت}
رنج یک جزوی ز تن رنج همهست
گر دم ِ(زمان) صلح است یا خود ملحمهست {شورش}
گفت: در چشم ِشما قحط است این
پیش چشمم چون بهشت است این زمین
من همیبینم به هر دشت و مکان
خوشهها انبُه {انبوه} رسیده تا میان {کمر}
خوشهها در موجْ از باد ِصبا
پُر بیابان، سبزتر از گندنا {تره، سبزی}
ز آزمون من دست بر وی میزنم
دست و چشم ِخویش را چون برکَنَم؟
یار ِفرعون تناید ای قوم دون
زان نُماید مر شما را نیل، خون
یار موسیّ ِخرد گردید زود
تا نمانَد خون، بینید آب ِرود
با پدر از تو جفایی میرود
آن پدر در چشم ِتو سگ میشود
آن پدرْ سگ نیست، تاثیر ِجفاست
که چنان رحمتنظر را سگ نُماست
گرگ میدیدند یوسف را به چشم
چونکه اخوان را حسودی بود و خشم
با پدر چون صلح کردی خشم رفت
آن سگی شد (رفت)، گشت بابا یار ِتفت
بخش ۱۲۴ - بیان آنکه مجموع عالم صورت عقل کل است چون با عقل کل به کژ روی جفا کردی. صورت عالم تو را غم فزاید اغلب احوال چنانکه دل با پدر بد کردی صورت پدر غم فزاید تو را و نتوانی رویش را دیدن اگر چه پیش از آن نور دیده بوده باشد و راحت جان
کلّ ِعالم صورت ِعقل ِکُل است
کوست {که او است} بابای هر آنکْ اهل ِقُل {اهل ایمان، به اعتبار قل در قرآن) است
چون کسی با عقل کُل کفران فزود
صورت کل پیش او هم سگ نُمود
صلح کن با این پدر، عاقی بهل
تا که فرش زر نُماید {دیده شود} آب و گل
پس قیامت نقد حال تو بُود
پیش تو چرخ و زمین مُبدَل شود
من که صلحم دایما با این پدر
این جهان چون جنت اَستم {است مرا} در نظر
هر زمان نو صورتی و نو جمال
تا ز نو دیدن فرو میرد ملال
من همیبینم جهان را پُر نعیم
آبها از چشمهها جوشان مقیم
بانگ آبش میرسد در گوش من
مست میگردد ضمیر و هوش من
شاخهها رقصان شده چون تایبان {توبهکاران}
برگها کفزن مثال مطربان
برق آیینهست لامع {تابان} از نمد {آیینه را در نمد میپیچیدهاند}
گر نماید آینه، تا چون بود؟
از هزاران مینگویم من یکی
ز آنکه آگندهست هر گوش از شکی
پیش وهم این گفتْ مژدهدادن است
عقل گوید: مژده چه؟ نقد من است
بخش ۱۲۵ - قصهٔ فرزندان عزیر علیهالسلام که از پدر احوال پدر میپرسیدند و عزیز میگفت: آری، دیدمش، میآید. بعضی شناختندش بیهوش شدند. بعضی نشناختند میگفتند: خود مژدهای داد، این بیهوش شدن چیست؟
همچو پوران ِعُزَیْز اندر گذر
آمده پرسان ز احوال پدر
گشته ایشان پیر و باباشان جوان
پس پدرشان پیش آمد ناگهان
پس بپرسیدند ازو ک:ای رهگذر
از عزیر ِما - عجب - داری خبر؟
که کسیمان گفت که امروز آن سند {معتمد، اشاره به عزیز}
بعد نومیدی ز بیرون میرسد
گفت: آری بعد ِمن خواهد رسید
آن یکی خوش شد چو این مژده شنید
بانگ میزد ک:ای مبشر، باش شاد
وان دگر بشناخت، بیهوش اوفتاد
که چه جای مژده است، ای خیرهسر؟
که در افتادیم در کان ِ{معدن} شکر
وهم را مژدهست و پیش عقلْ نقد
ز انکه چشم ِوهم شد محجوب ِفقد {گم کردن}
کافران را درد و مؤمن را بشیر
لیک نقد حال در چشم بصیر
زانکه عاشق در دم ِنقد است مست
لاجرم از کفر و ایمان برتر است
کفر و ایمان هر دو خود دربان ِاوست
کوست {که او است} مغز و، کفر و دین او را دو پوست
کفر، قشر {پوست} ِخشک ِرو بر تافته
باز ایمان، قشر ِلذتیافته
قشرهای خشک را جا آتش است
قشر پیوسته به مغز ِجان خوش است
مغز خود از مرتبهیْ خوش برتر است
برتر است از خوش، که لذتگستر است
این سخن پایان ندارد باز گرد
تا برآرد موسیام از بحر، گرد
درخور عقل عوام این گفته شد
از سخن باقیّ ِآن بنهفته شد
زرّ ِعقلت ریزه است ای متهم
بر قراضه مُهر ِ{یا مِهر؟} سکّه چون نهم؟
عقل تو قسمت شده بر صد مُهِم
بر هزاران آرزو و طِمّ و رِم {کم و زیاد}
جمع باید کرد اجزا را به عشق
تا شوی خوش، چون سمرقند و دمشق
جو جوی چون جمع گردی ز اشتباه
پس توان زد بر تو سکهیْ پادشاه
ور ز مثقالی شوی افزون تو خام
از تو سازد شه یکی زرینه جام
پس برو هم نام و هم القاب ِشاه
باشد و هم صورتش، ای وصلْخواه
تا که معشوقت بود هم نان، هم آب
هم چراغ و شاهد و نُقل و شراب
جمع کن خود را، جماعت رحمت است
تا توانم با تو گفتن آنچه هست
زانکه گفتن از برای باوری است
جان شِرک از باوریّ ِحق بری است
جان ِقسمت گشته بر حشو ِفلک
در میان ِشصت سودا مشترک
پس خموشی بِهْ دهد او را ثبوت
پس جواب ِاحمقان آمد سکوت
این همیدانم ولی مستیّ ِتن
میگشاید بیمراد ِمن، دهن
آنچنان که از عطسه و از خامیاز {خمیازه}
این دهان گردد بهناخواه ِتو باز
بخش ۱۲۶ - تفسیر این حدیث که انی لاستغفرالله فی کل یوم سبعین مرة
همچو پیغامبر ز گفتن، وز نثار
توبه آرم روز من هفتاد بار
لیک آن مستی شود توبهشکن
مُنِسی {عامل فراموشی} است این مستی ِتن جامه کَن
حکمت ِاظهار ِتاریخ ِدراز
مستیای انداخت در دانای راز
راز ِپنهان با چنین طبل و عَلَم
آب جوشان گشته از جَفَّ الْقَلَم {شکاف نوک قلم}
رحمت بیحد روانه هر زمان
خفتهاید از درک آن ای مردمان
جامهٔ خفته خورد از جوی، آب
خفته، اندر خواب جویای سراب
میرود آنجا که بوی آب هست
زین تفکر راه را بر خویش بست
زانکه آنجا گفت زینجا دور شد
بر خیالی از حقی مهجور شد
دوربینانند و بس خفتهروان
رحمتی آریدشان ای رهروان
من ندیدم تشنگی خواب آوَرَد
خواب آرد تشنگیّ ِبیخرد
خود خرد آن است کو از حق چرید
نه خرد کان را عطارد آورید
بخش ۱۲۷ - بیان آنکه عقل جزوی تا به گور بیش نبیند در باقی مقلد اولیا و انبیاست
پیشبینی این خرد تا گور بود
وآن ِصاحب دل به نفخ ِصور بود
این خرد از گور و خاکی نگذرد
وین قدم عرصهٔ عجایب نسپرد
زین قدم وین عقل رو، بیزار شو
چشم غیبی جوی و برخوردار شو
همچو موسی نور کی یابد ز جیب
سخرهٔ استاد و شاگردان کتیب؟
زین نظر، وین عقل، ناید جز دوار {دور باطل زدن}
پس نظر بگذار و بگزین انتظار
از سخنگویی مجویید ارتفاع
منتظر را به ز گفتن، استماع
منصب تعلیم نوع شهوَت است
هر خیال شهوتی در ره بُت ست
گر به فضلش پی ببردی هر فضول
کی فرستادی خدا چندین رسول؟
عقل جزوی همچو برق است و درخش
در درخشی کی توان شد سوی وخش؟ {پستی}
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۱ ساعت 21:28 توسط کاظم خطیبی
|
باغ ملی شهرستان تربت حیدریه