به نام آفریننده‌ی زیبایی‌ها

درود دوستان عزیز. من که بهمن صباغ‌زاده باشم ده سالی می‌شود که در تربت حیدریه زندگی می‌کنم. مثل دیگر کتاب‌خوان‌ها به هر شهری که می‌رسم اول دنبال کتاب‌خانه و کتاب‌فروشی‌هایش می‌گردم. تربت را هم همان در بدو ورودم کاویدم و متاسفانه به این نتیجه رسیدم که کتاب‌هایم را از مشهد تهیه کنم کمتر وقتم گرفته می‌شود. البته در این سال‌ها نمایشگاه‌های کتاب خوبی هم برگزار شده که همین آخرینش تابستان و پاییز امسال در بازار روز بود. خوب من علاقه‌ی شخصی‌ام ادبیات و تاریخ است و وقتی با کتاب‌فروش‌های همشهری درباره‌ی کتاب‌های مورد تقاضایم صحبت می‌کردم می‌دیدم علاقه و اطلاعات چندانی ندادند (البته تقصیری ندارند چون من هم که به کتاب و شعر و ادبیات علاقه دارم مربی فنی و مدیر آموزشگاه برق هستم و هیچ‌کس در مملکت ما در جای خودش نیست).

سه‌شنبه‌ی گذشته‌ که مهمانی گرامی به نام محمد گرامی داشتم، با دوست خوبم آقای عباسی تصمیم گرفتیم قبل از جلسه‌ی مثنوی‌خوانی ایشان را در شهر بچرخانیم تا بداند که علی‌آباد هم شهری است. از آنجایی که ایشان نیز شاعر و ایضا اهل کتاب هستند از همان اول دنبال کتاب‌فروشی می‌گشتند. من و آقای عباسی هرچه خواستیم از زیرش در برویم نشد که نشد. و بالاخره سر از سرای امین درآوردیم و با کتاب‌فروش مهربانی (و از همه مهم‌تر و عجیب‌تر اهل کتابی) آشنا شدیم به اسم آقای امین دائیان و آنقدر گرم صحبت در مورد کتاب شدیم که داشت از جلسه یادمان ‌می‌رفت.

حتما شنیده‌اید که نباید دیوار را از یک رو گِل کرد (که تهرانی‌اش همان مثل معروف یک تنه به قاضی رفتن می‌شود) وقتی ما این آقای کتاب‌فروش را در پشت دیوار دیدیم و حرف‌هایش را شنیدیم تصمیم گرفتیم که از راهی حرف‌هایش را منتقل کنیم. کتاب‌ها بسیار گران شده است و فروشش هم نقدی. یک کتاب‌فروش شهرستانی با چند میلیون پول نقد که به بازار کتاب تهران برود چه می‌تواند بخرد، بگذریم از این که همان معدود هم روی دستش می‌ماند. متاسفانه یا تربتی‌ها بسیار کم کتاب می‌خرند و یا مثل من از مشهد می‌خرند که این خیلی بد است. نهایتاً با آقای عباسی تصمیم گرفتیم از این پس هم خودمان کتاب‌هایمان را از همین‌جا تهیه کنیم و هم به دیگرانی که به وجود کتاب‌فروشی فعال در شهرشان اهمیت می‌دهند توصیه کنیم که این‌کار را بکنند. برای علاقه‌مندان آدرس و مشخصات کتاب‌سرای بهارک در قسمت فراخوان این هفته آمده است.

 

در این شماره خواهید خواند:

1- غزل شماره‌ی 121 تا 125 از گزیده‌ی دیوان شمس به انتخاب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

2- کنفرانس ادبی؛ جلال الدین مولوی و دیگر شاعران؛ دکتر ضیاء الدین سجادی؛ قسمت سوم

3- شعرخوانی

4- شعر محلی تربت؛ سمندرخان سالار؛ قسمت شانزهم (قسمت آخر)؛ علی اکبر عباسی

5- شاعر همشهری؛ فرهاد پورانصاری‌فر (1368)

6- شعر طنز؛ شام آخر؛ محمود یاوری زاوه؛ گردآورنده علی اکبر عباسی

7- فراخوان‌ها

 

جلسه، ساعت 5:45 بعدازظهر آغاز شد.



۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ گزیده‌ی غزلیات شمس؛ تصحیح دکتر شفیعی کدکنی؛ قسمت بیست و پنجم

این غزل‌ها که به انتخاب استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برگزیده شده‌اند معدودی از غزلیات شمس هستند و ایشان از بین 3229 غزل دیوان شمس (بر اساس نسخه‌ی شادروان استاد فروزانفر) تنها 466 غزل را انتخاب کرده‌اند. ایشان در برخی از غزل‌ها، تنها به نقل ابیات برگزیده اکتفا کرده‌اند. اما با این‌حال سعی کرده‌اند گزیده‌ی جامعی از غزلیات شمس را داشته باشند به نحوی که نمونه‌های مختلف غزل‌های جناب مولانا را در بر بگیرد. با توجه به وقت اندک جلسه و این‌که از دو ساعت زمان هر جلسه تنها می‌شود نیم ساعت را به ادبیات کلاسیک اختصاص داد، مجبور بودیم از گزیده‌ی غزلیات استفاده کنیم که در غیر این‌صورت حدود 13 سال طول می کشید تا تمام غزل‌ها خوانده شود. نتیجه این شد که گزیده‌ی حاضر را انتخاب کردیم و در هر جلسه 5 غزل از این کتاب را با قرائت شاعران حاضر در جلسه می‌شنویم و استاد نجف‌زاده و استاد موسوی در مواردی که لازم است توضیحاتی را ارائه می‌فرمایند.

غزل شماره صد و بیست و یک

روزم به عیادتِ شب آمد

جانم به زیارتِ لب آمد

از بس که شنید یاربم چرخ

از یاربِ من به یارب آمد

یار آمد و جامِ باده بر کف

زان می که خلافِ مذهب آمد

هر بار ز جرعه مست بودم

این بار قدحْ لبالب آمد

بر هر فلکی که ماه ِاو تافت

خورشیدْ کمینه کوکب آمد

گویی مه نو سواره دیدش

کز عشقْ چو نعل ِمرکب آمد

این بس نبُود شرف جهان را

کو روح و جهان چو قالب آمد؟

 

غزل شماره صد و بیست و دو

اینک آن جویی که چرخِ سبز را گَردان کند

اینک آن رویی که ماه و زهره را حیران کند

اینک آن چوگانِ سلطانی که در میدانِ روح

هر یکی گو را به وحدتْ سالکِ میدان کند

اینک آن نوحی که لوحِ معرفت کشتیّ ِاوست

هر که در کشتی‌شْ ناید غرقه‌ی طوفان کند

هر که از وی خرقه پوشد برکشد خرقه‌یْ فلک

هر که از وی لقمه یابد حکمتش لقمان کند

نیست ترتیبِ زمستان و بهارت، با شهی

بر من این دم را کُنَد دی، بر تو تابستان کند

خار و گل پیشش یکی آمد که او از نوکِ خار

بر یکی کس خار و بر دیگر کسی بستان کند

هر که در آبی گریزد ز امرِ او آتش شود

هر که در آتش شود از بهرِ او ریحان کند

من بر این، برهان بگویم زان‌که آن برهانِ من

گر همه شُبهه‌ست، او آن شبهه را برهان کند

چِه نْگری در دیوْ‌مردم؟ این نگر کو دم به دم

آدمی را دیو سازد، دیو را انسان کند

اینک آن خضری که میرِ آبِ حیوان گشته بود

زنده را بخشد بقا و مُرده را حیوان کند

گر چه نامش فلسفی خود علّت اولیٰ نهد

علتِّ آن فلسفی را از کرم درمان کند

گوهرِ آیینه‌ی کُل است، با او دم مزن

کو از این دم بشکند، چون بشکند تاوان کند

این سخن آبی‌ است از دریای بی‌پایان عشق

تا جهان را آب بخشد، جسم‌ها را جان کند

هر که چون ماهی نباشد جوید او پایانِ آب

هر که او ماهی بُوَد کِی فِکرتِ پایان کند؟

گر به فقر و صدق پیش آیی به راهِ عاشقان

شمسِ تبریزی تو را همصحبتِ مَردان کند

 

غزل شماره صد و بیست و سه

اینک آن مرغان که ایشان بیضه‌ها زرّین کنند

کُرّه‌ی تُندِ فلک را هر سحرگه زین کنند

چون بتازند، آسمان هفتمین میدان شود

چون بخسپند، آفتاب و ماه را بالین کنند

ماهیانی کاندرونِ جانِ هر یک یونسی است

گُلبُنانی که فلک را خوب و خوب‌آیین کنند

دوزخ‌آشامانِ جنّت‌بخشِ روزِ رستخیز

حاکمند و، نی دعا دانند و نه نفرین کنند

از لطافت کوه‌ها را در هوا رقصان کنند

وز حلاوت بحرها را چون شکر شیرین کنند

جسم‌ها را جان کنند و جانِ جاویدان کنند

سنگ‌ها را کانِ لعل و کفرها را دین کنند

از همه پیداترند و از همه پنهان‌ترند

گر عیان خواهی به پیشِ چشمِ تو تعیین کنند

گر عیان خواهی ز خاکِ پایِ ایشان سرمه ساز

زان‌که ایشان کورِ مادرزاد را رَه‌بین کنند

گر تو خاری همچو خار اندر طلب سرتیز باش

تا همه خارِ تو را همچون گُل و نسرین کنند

گر مجالِ گفتْ بودی گفتنی‌ها گفتمی

تا که ارواح و ملایک ز آسمان تحسین کنند

 

غزل شماره صد و بیست و چهار

پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بود

از شرابِ لایزالی جانِ ما مخمور بود

ما به بغدادِ جهانِ جان اَنَاالْحَق می‌زدیم

پیش از آن کاین دار و گیر و نکته‌ی منصور بود

پیش از آن کاین نفْسِ کُل در آب و گِل معمار شد

در خراباتِ حقایق عیشِ ما معمور بود

جانِ ما همچون جهان بُد، جامِ جان چون آفتاب

از شرابِ جانْ جهان تا گردن اندر نور بود

ساقیا این مُعجبانِ آب و گِل را مست کن

تا بداند هر یکی کو از چه دولت دور بود

جان فدای ساقی‌ای کز راهِ جان درمی‌رسد

تا براندازد نقاب از هر چه آن مستور بود

ما دهان‌ها باز مانده پیش آن ساقی کز او

خَمرهای بی‌خُمار و شهدِ بی‌زنبور بود

شهرِ تبریز! ار خبر داری بگو آن عهد را

آن زمان که شمسِ دین بی‌شمسِ دین مشهور بود

 

غزل شماره صد و بیست و پنج

در میانِ عاشقان ساقی و مطرب میر بود

در هم افتادیم، زیرا روزِ گیراگیر بود

عقلِ باتدبیر آمد در میانِ جوش ما

در چنان آتش چه جای عقل یا تدبیر بود؟

در شکارِ بی‌دلان صد دیده‌ی جانْ دام بود

وز کمانِ عشق پرّان صد هزاران تیر بود

آهویی می‌تاخت آن جا بر مثالِ اژدها

بر شمارِ خاک شیران پیش او نخجیر بود

دیدم آن جا پیرمردی، طُرفه‌ای، روحانی‌ای

چشم او چون طشتِ خون و موی او چون شیر بود

دیدم آن آهو به ناگه جانبِ آن پیر تاخت

چرخ‌ها از هم جدا شد، گوییا تزویر بود

کاسه‌ی خورشید و مه از عربده درهم شکست

چون‌که ساغرهای مستان نیک باتوفیر بود

روحِ قدسی را بپُرسیدم از آن احوال، گفت:

بیخودم من، می‌ندانم، فتنه‌ی آن پیر بود

شمسِ تبریزی تو دانی حالتِ مستانِ خویش

بی دل و دستم، خداوندا، اگر تقصیر بود

***

 

مطلع غزل‌های هفته‌ی آینده

غزل شماره صد و بیست و شش (734 نسخه‌ی فروزانفر)

مطربا، این پرده زن، کز رهزنان فریاد و داد

خاصه این ره‌زن که ما را این‌چنین بر باد داد

غزل شماره صد و بیست و هفت (765 نسخه‌ی فروزانفر)

هله نومید نباشی که تو را یار برانَد

گرت امروز براند نه که فردات بخوانَد؟

غزل شماره صد و بیست و هشت (767 نسخه‌ی فروزانفر)

صنما، جفا رها کن، کرم این روا ندارد

بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد

غزل شماره صد و بیست و نه (768 نسخه‌ی فروزانفر)

چمنی که جمله گل‌ها به پناه او گریزد

که در او خزان نباشد، که در او گلی نریزد

غزل شماره صد و سی (770 نسخه‌ی فروزانفر)

همه را بیازمودم، ز تو خوشترم نیامد

چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

***


2-    کنفرانس ادبی؛ جلال الدین مولوی و دیگر شاعران؛ دکتر ضیاء الدین سجادی؛ قسمت سوم

در این بخش کنفرانس‌هایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبه‌شب‌ها در جلسه ارائه می‌شود مطالعه‌ می‌کنید. در هفته‌هایی که برنامه‌ای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایان‌نامه و ... را انتخاب ‌می‌کنم و در این بخش می‌آورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم می‌توانند اگر مقاله‌ای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید می‌دانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود.

***

جلال الدین محمد مولوی و دیگر شاعران؛ دکتر ضیاء الدین سجادی

 

قسمت سوم

... ادامه از قسمت دوم

اکنون جای دارد که از دو شاعر عارف‌ نامدار؛ یعنی سنایی غزنوی و عطار نیشابوری و نفوذ و تأثیرشان در مولانا سخن‌ بگوییم:

ابو المجد مجدود بن آدم سنایی (‌38) (متوفی‌ 535 و به قول معتبر 545 هـ.ق) پایه‌گذار شعر عرفانی است. و مثنوی حدیقة الحقیقه و قصاید عارفانه‌ی او مورد توجه همه‌ی شاعران و گویندگان و نویسندگان بوده و مثنوی‌های دیگر نیز از او به‌جای مانده که ستایش همه را سبب شده است، و سخنان احترام‌آمیز درباره‌ی او بسیار است؛ حتی خاقانی شروانی‌ هم خود را بدل ِسنایی می‌داند و می‌گوید:

بَدل من آمدم اندر جهان سنایی را

بدین دلیل پدر نام من بدیل نهاد (39)

و جای دیگر می‌گوید:

چون به غزنین شاعری شد زیر خاک

خاک شروان شاعری دیگر بزاد (40)

در هر حال دو بیت از مولانا معروف‌ است که در یکی نام سنایی و عطار آمده و در دیگری فقط نام عطار ذکر شده و دو بیت‌ این است:

عطارْ روح بود و سنایی دو چشم او

ما از پی ِسنایی و عطار آمدیم (‌41)

 

هفت شهر عشق را عطار گشت‌

ما هنوز اندر پی ِیک کوچه‌ایم (‌42)

شیخ فرید الدین محمد عطار نیشابوری‌ از مشایخ طریقت و دارای مثنوی‌های عرفانی‌ است که معروف‌تر از همه منطق‌الطیر یا «مقامات الطیور» است و تذکرة الاولیا‌ی او نیز به نثر شهرت عام دارد. عطار در فتنه‌ی مغولان به سال 618 یا 627 هـ.ق (به قولی) به شهادت رسیده است. از این دو عارف بزرگ - چنان‌که گفتیم - سنایی بیشتر در مولانا اثر کرده است. به طوری که‌ نوشته‌اند بعد از غیبت شمس تبریزی، حسام‌ الدین چلبی - از مریدان خاص مولانا - از او خواسته است که مانند سنایی. «الهی‌ نامه»ای تصنیف کند که همگان را بهره‌ بخشد و شهد عشق بچشاند. مقصود از «الهی‌نامه»، همان حدیقة الحقیقة (44) سنایی بود که آن را «فخری‌نامه» هم می‌گفتند. در مثنوی هم به الهی‌نامه‌ی حکیم غزنوی اشاره‌ شده است.

به موجب این التماس و درخواست‌ ِمنشی، مولانا لوله‌ی کاغذی از دستار بیرون‌ می‌آورد و به حسام الدین می‌دهد و می‌گوید: «بگیر، این آغاز الهی‌نامه»، و در آن هجده بیت آغاز مثنوی معنوی نوشته بوده‌ است؛از «بشنو از نی چون حکایت می‌کند» تا «پس سخن کوتاه باید و السلام»

از مواردی که در غزلیات مولانا نام‌ سنایی و عطار با هم آمده اینهاست:

جایی که رو این سو کند، یا با یزید او خو کند

یا در سنایی رو کند یا بو دهد عطار را (45)

نیز:

اگر عطّار عاشق بُد، سنایی شاه ِفایق بُد

نه اینم من، نه آنم من، که گم کردم سر و پا را (46)

و این بیت عینا در غزل بعد هم تکرار شده‌ است.

و بیت دیگر:

آن سناجو کش سنایی شرح کرد

یافت فردیّت ز عطار آن فرید (47)

و این است اقتباس‌ها و تضمین‌های مولانا از سنایی.

مولوی در غزلی می‌گوید:

ما همیشه میان گلشکریم‌

ز آن دل ما قوی‌ست در بر ِما (48)

زهره دارد حوادث ِطبعی‌

که بگردد به گِردِ لشکر ِما

ما به پَر می‌پریم سوی فلک‌

زآن‌که عرشی‌ست اصل ِجوهر ِما

و سنایی گفته است (‌49):

تو همیشه میان گلشکری‌

ز آن دل تو قوی‌ست در بر تو

زهره دارد حوادث طبعی‌

که بگردد به گرد لشکر تو

تو به پر می‌پری به سوی فلک‌

زآن‌که عرشی‌ست اصل گوهر تو

و این بیت مولانا:

جان را درافکن در عدم، زیرا نشاید ای صنم‌

تو محتشم، او محتشم، چیزی بده درویش را (50)

اشاره است به این بیت سنایی:

خیز و بیا و برنشین به شهپر ِروح الامین‌

خودْ کِی روا باشد چنین، تو محتشم، او محتشم (‌51)

مولوی در غزلی این بیت سنایی را تضمین کرده و مطلع غزلی قرار داده:

عیسی ِروحْ گُرْسنه‌ست چو زاغ‌

خرِ تو می‌کَند ز کنجد باغ (‌52)

و این بیت از حدیقه‌ی سنایی را نیز مطلع‌ غزل خود قرار داده:

صوفیان در دمی دو عید کنند

عنکبوتان مگس قدید کنند (53)

همچنین در مطلع غزلی گفته است:

ای سنایی، گر نیابی یارْ یار ِخویش باش‌

در جهان هر مرد و کاری، مرد ِکار ِخویش باش (‌54)

که مصراع دوم اشاره به این بیت حدیقه‌ی سنایی دارد:

که پدید است در جهان باری‌

کار هر مرد و مرد هر کاری

ادامه دارد ...

 

پانویس:

(38)- ر ک: حواشی چهار مقاله؛ مقدمه‌ی دیوان سنایی،‌ تصحیح مدرس رضوی و مآخذ دیگر.

(39)- ر ک: مقدمه‌ی دیوان خاقانی، ص 6.

(40)- دیوان خاقانی، ص 858.

(41 و 42)- تاریخ ادبیات، تألیف دکتر ذبیح الله صفا، ج 2، ص 865.

(43)- ر ک: جستجو در احوال عطار، تألیف سعید نفیسی؛ شرح احوال و تحلیل آثار عطار تألیف فروزانفر؛ تاریخ ادبیات دکتر صفا، ج 2.

(44)- ر ک: شرح احوال مولانا، تألیف فروزانفر، ص‌ 107، حاشیه 1.

(45)- دیوان شمس، ج 1، ص 20.

(46)- همان دیوان، ج 1، ص 44.

(47)- دیوان شمس، ج 2، ص 161.

(48)- دیوان شمس، ج 1، ص 155.

(49)- دیوان سنایی، چاپ مدرس رضوی، ص 79 و 80 (حاشیه‌ی غزل مولوی ص 151).

(50)- دیوان شمس، ج 1، ص 113.

(51)- همان، حاشیه‌ی ص 13.

(52)- دیوان شمس، ج 3، ص 126، با اشاره به‌ سنایی در حاشیه.

(53)- همان، ج 3، ص 247، با اشاره به حدیقه‌ سنایی در حاشیه.

(54)- همان، ج 3، ص 96، در حاشیه اشاره به‌ حدیقه‌ی سنایی، تصحیح مدرس رضوی، ص 449، سطر 4.

***


3- شعرخوانی

شعرخوانی با سی و ششمین غزل از دیوان حافظ، با قرائت استاد نجف‌زاده آغاز شد:

تا سر ِزلف ِتو در دست ِنسیم افتاده‌ست

دل ِسودازده از غصّه دو نیم افتاده‌ست

چشم ِجادوی ِتو خودْ عین ِسواد ِسِحر است

لیکن این هست که این نسخه سقیم افتاده‌ست

در خم ِزلف ِتو آن خال ِسیَه دانی چیست؟

نقطه‌ی دوده که در حلقه‌ی جیم افتاده‌ست

زلف ِمشکین ِتو در گلشن ِفردوس ِعِذار

چیست؟ طاووسْ که در باغ ِنعیم افتاده‌ست

دل ِمن در هوس ِروی تو ای مونس ِجان

خاک راهی‌ست که در دست ِنسیم افتاده‌ست

همچو گَرد این تن ِخاکی نتواند برخاست

از سر ِکوی ِتو، زان رو که عظیم افتاده‌ست

سایه‌ی قدّ ِتو بر قالبم ای عیسی دم

عکس روحی‌ست که بر عظم ِرمیم افتاده‌ست

آن که جز کعبه مقامش نبُد از یاد ِلبت

بر در میکده دیدم که مقیم افتاده‌ست

حافظ ِگمشده را با غمت ای یار ِعزیز

اتحادی‌ست که در عهد ِقدیم افتاده‌ست

***

   

در ادامه ‌آقای علی‌اکبر عباسی شاعر همشهری غزلی از سال‌های گذشته خواندند که در مورد امام رضا سروده شده است؛ نکته‌ی قابل ذکر دیگر این که غزلی که من (بهمن صباغ زاده) تقدیم به استاد محمد قهرمان کرده‌ام با این مطلع که: "می‌شود سقف خانه‌ای کوچک به بلندای آسمان باشد / می‌تواند اتاقی از خانه، همه‌ی وسعت جهان باشد" تحت تاثیر این غزل آقای عباسی بوده است:

می‌تواند ستاره‌ای تنها مایه‌ی فخر آسمان بشود

بر بلندای عرش بنشیند، تاج زرّین آسمان بشود

می‌تواند کبوتری عاشق در دل ِآسمان ِهشتم ِنور

با خدا لحظه‌ای قدم بزند، هم‌نفس با فرشتگان بشود

می‌شود کوچه‌باغ چشمانت بستر ِرود ِشعر ِمن بشود

واژه در واژه تا بجوشد شعر، تا غزل در غزل روان بشود

در خُم چشم‌های تو عمری‌ست دست و پا می‌زند دل ِانگور

در دلش دانه دانه می‌جوشد تا سزاوار آن دهان بشود

از شما من شفا نمی‌خواهم، حاجت ِمن همیشه این بوده

مبتلاتر ازین به عشق شما این دل ِزار ِناتوان بشود

یک شعاع نگاه‌تان کافی‌ست تا که نقّاره‌ها به رقص آیند

مرده از شهد ِشور جان گیرد، زنده از شوق نیمه‌جان بشود

دست خالی نمی‌شود آخر شعرهایم به خانه برگردند

آنقدر خیره می‌شوم به شما تا که شعرم شبیه‌تان بشود

***

   

دیگر شاعر خوب همشهری آقای اکبر میرزابیگی با خواندن یک غزل ادامه دادند:

مطربا چنگی بزن بر تار دل

بازگو با نی دمی اسرار دل

مطربا چنگی نواز و خوش بخوان

هم‌نوا شو یک نفس با تار دل

دل به سینه می‌زند آهنگ غم

غصه هر دم می شوم سربار دل

دل غریبی می‌کند با جان من

جان به لب گردیدم از آزار دل

دلبری خواهم که غم از دل برد

تا بشوید سینه از زنگار دل

زآتش دل سینه می‌سوزد مدام

ترسم آخر زار گردد کار دل

"میرزا" غم‌خانه‌ی دل کُن خراب

تا نریزد بر سرم آوار دل

***

 

جلسه با شعرخوانی خانم سمانه حافظی‌نیا ادامه یافت؛ ایشان شعری به نام "گندی به نام سیب" خواندند:

چقدر میان پیله‌های کاغذی داد زدی که بیا

تا پر درآوردم

و چقدر من دست‌دست کردم

به خیال این‌که هنوز وقت‌اش نیست

و آخر آنقدر تو آن طرف منتظر

و من این طرف منتظر ماندم

تا گندش درآمد

تا گندمان درآمد

آن هم چه گندی ... !

من گند زدم به زندگی تو

و تو به من

و قصه‌ی سیب انگار تمامی ندارد

***

 

پس از آن آقای محمد ظهوریان غزل زیبایی خواندند با عنوان "به خود می‌پیچم":

در فراق تو چنان مار به‌خود می‌پیچم

همچو دود سر سیگار به خود می‌پیچم

گر ز عشقت به سر ِدار رَوَم باکم نیست

همچو منصور سر دارد به خود می‌پیچم

می‌دهم من ثمن عهد وفا را زان رو

همچنان میثم تمّار به خود می‌پیچم

گر در آغوش تو باشم چو پیچک پیچم

بی تو روزی به دوصد بار به خود می‌پیچم

تو شدی نقطه‌ی عطف همه‌ی زندگی‌ام

گِرد آن نقطه‌ی پرگار به خود می‌پیچم

همچنان مار شده حرکت ِپیچاپیچم

بی‌هدف نیست، هدف‌دار به خود می‌پیچم

ظاهر از گرمی عشرتکده‌ها بر حذر است

چون کزین گرمی بازار به خود می‌پیچم

***

 

یکی از دوستانی که مدت کوتاهی است مرتب در جلسات شرکت می‌کند نوجوان شاعری است به نام محمد صیامی که در این جلسات شعرش روبه‌رشد بوده و این هفته برای اولین بار شعرش به طور کامل در وبلاگ قرار می‌گیرد؛ امیدوارم همیشه در مسیر موفقیت باشد و مطمئن هستم به‌زودی شعرهای موفق‌تری از او خواهید خواند:

آسمان ابری شده

آسمان زیبا شده

آسمان یار همه

در دلم جاری شده

 

می‌چکد هی چکّ و چک

بارش زیبای او

ابرهای نازنین

یار ِهمبازی او

***

 

سلیمان استوار فدیهه نفر بعد بود که شعری را به جناب احمدی‌نژاد تقدیم کرد. ضمن نقل شعر "بیا برویم" از وبلاگ ایشان http://sadedelfadihe.blogfa.com خواندن این وبلاگ را به علاقه‌مندان شعر توصیه می‌کنم؛ ایشان در مقدمه‌ی شعر چنین نوشته‌اند:

با عرض سلام و ادب به حضور شما خوبان عرض كنم. اگر شما هم مثل بنده از افراد كم‌شانس بوده و قبل از انقلاب ناخواسته پا در اين دنيای خاكی و پُرتلاطم گذاشته‌ايد، حتما به ياد داريد در آن‌زمان خواننده‌های زيادی در صدا و سيما ترانه می‌خواندند. يكی از ان خوانندگان، خانمی بود به نام گوگوش و متاسفانه هنوز در قيد حيات می‌باشد و كم و بيش طرفداران صدای خود را به فيض می‌رساند. هرچند كه من رغبتی به صدا و سبك ترانه‌های وی نداشتم؛ و اما مطلع يكی از ترانه‌های وی اين بيت بود: بيا برويم از اين ولايت منو تو / تو دست منو بگير و من دامن تو. علی‌هذا هرچند كه جوانان انقلابی ايران با كارهای خوب فرهنگی كه انجام گرفته به‌خصوص برنامه‌های متنوع صدا و سيما واكسينه شده و جای هيچ‌گونه نگرانی در برابر تهاجمات فرهنگی از قبيل برنامه‌های ماهواره و اينترنت و پيامک‌های لهو و لعب و ... نيست، اما سخن گفتن از ترانه و رقص و اينجور حرف‌ها خدای نكرده، خدای نكرده، زبانم لال، ممكن است باعث تحريک و انحراف طاغوتيان كه هنوز كم و بيش در قيد حيات‌اند بشود و فيل‌شان ياد هندوستان كند! لذا بيش از اين در آن خصوص حرفی نمی‌زنم و بيش از اين آلو آلو نمی‌گويم كه دهانی آب بيفتد و فتنه‌ای ديگر به پا شود. اما با وزن همان ابيات قصيده‌ای تقديم به رياست محترم جمهوری اسلامی ايران جناب دكتر محمود احمدی نژاد می‌كنم.

بيا برويم از اين ولايت من و تو

تو گردن من بگير و من گردن تو

آن روز كه آمدی همه خنديديم

ديديم به پوست خود نگنجيدن تو

گفتند به ما كه: نایب مولايی

مشتاق شديم برای بوسيدن تو

چون ابر بهار رعد و برقت بسيار

امت همه منتظر به باريدن تو

گفتی ز گُل و بلبل و چه‌چه كردی

پروانه خجل  گشت، ز رقصيدن تو

كردی دو رقيب خويش را خانه‌نشين

ديديم، بداخلاقی و جنگيدن تو

مغرور شدی ز باده‌ی پيروزی

صد فتنه به پا ز پای‌كوبيدن تو

حيران شدم و هنوز هم حيرانم

از رای خلايق و پسنديدن تو

هر هفته سفر رفته و گردش كردی

گرديده سرم گيج ز گرديدن تو

با كاپشن ساده و رنگ خاكی

خوشنود شديم ز دست ماليدن تو

چون حاتم طائی به همه بخشيدی

من ماندم از اين بريز و پاشيدن تو

سرگرم به يارانه نمودی ما را

ملت همه  بشكن  زدن از ديدن تو

هرچند كه من زبر و زرنگم اما

مدهوش شدم ز شيره‌ماليدن تو

جانا بنشين كج و، به ما راست بگو

چرخيده كسی به قدر چرخيدن تو؟

حالا بنگر به ياور ديروزت

از خالق خود طلب كند مُردن تو

محمود! بگو گريه و يا خنده كنم

بر حالت زار خويش و ناليدن تو

هر كاسه و كوزه‌ای كه بشكست، بدان

افتاده تمام فتنه بر گردن تو

از تيغ جنون روزگار وحشت

هرگز نكند رحم به لرزيدن تو

بيا برويم به كوه، چون كبك دَری

بر من تو بخند و من به خنديدن تو

***

 

در ادامه‌ی شعرخوانی، غزل زیبایی از آقای محمد جهانشیری شنیدیم که به‌تازگی سروده‌‌اند. ایشان هنوز غزل را کنار نگذاشته‌اند و تصمیم دارند ویرایشش کنند. هفته‌ی آینده این غزل را به طور کامل خواهیم خواند.

چشم‌مان گاه‌گذاری که به هم می‌افتد

آب دریاست که در آتش غم می‌افتد

***

 

پس از آن شنونده‌ی شعر آقای اعتقادی بودیم که با موضوع خشک‌سالی سروده شده است:

ای خداوند بزرگ و مهربان

ای کریم ِبا کَرَم باران رسان

مردمان عاجز ز خشک‌سالی شدند

هم دچار ترس و بدحالی شدند

وقت آن شد ای خداوند مبین

تا ز رحمت شادسازی مسلمین

خشک‌سالی آفت جان‌ها شده

بی‌علف حتی بیابان‌ها شده

ای خدا بنما تو این دنیا جنان

برف و بارانی تو از رحمت رسان

قلب‌ها را بارالٰها شاد کن

هم ز خشک‌سالی تو خود آزاد کن

گر نبارد برف و باران ای خدا

می‌شود دنیا کویری بهر ما

ما گنه‌کاریم و تو بخشنده‌ای

کی رها سازی ز لطفت بنده‌ای

اعتقادی خواهد ار باران ز تو

بهر خوبان و گنه‌کاران ز تو

***

 

در انتها من (بهمن صباغ‌زاده) یکی از کارهایم را خواندم: این شعر مربوط به گذشته‌های دور می‌باشد و در مقدمه‌اش نوشته‌ام: "به او که داغش همیشه داغ است".

چقدر چشم کشیدم خطوط پیرهنت را

رسیده بود و نچیدم انار‌های تنت را

خدا چه معجزه‌ای کرد در بلوغ تو و من-

فقط نشستم و دیدم بزرگ‌تر شدنت را

چقدر دست مرا روی گونه‌هات کشاندی

چقدر ساده گرفتم حرارتِ بدنت را

چه عاشقانه نوشتی و عاشقانه نوشتی-

- زمانِ نامه نوشتن- نفس نفس زدنت را

- به شرم - بوسه فرستادی و گرفتمش از دور

در امتدادِ نفس‌هات ، غنچه‌ی دهنت را

#

قرار بود به پایم هزار سال بمانی

قرار بود ببینم هراسِ زن شدنت را

تو در لباس عروسی قشنگ‌تر شده بودی

سیاه‌پوش نشستم، سفیدیِ کفنت را

***

 

اخیرا به مجموعه‌ای از غزل معاصر دست یافته‌ام که تا حد زیادی با مجموعه‌هایی که امروزه در فضای مجازی منتشر می‌شود تفاوت دارد. بیشتر سایت‌ها و وبلاگ‌هایی که در زمینه‌ی گلچین غزل امروز فعالیت می‌کنند فقط به جذابیت‌های ظاهری و زبانی اثر توجه دارند و گاها شعرهای سست و دم‌دستی هم به این مجموعه‌ها راه پیدا می‌کنند. در این مجموعه آنچه قبل از زبان اهمیت دارد استحکام و قدرت شعر است. سعی می‌کنم هر هفته یکی از این غزل‌ها را با شما مرور کنم؛ غزل این هفته از یوسفعلی میرشکاک است:

در كنار ِمرگ - اين تنها پرستاری كه دارم -

مانده‌ام بيدار، نقش ِمرگ ِخود را می‌نگارم

جاده‌ای در پيش رو دارم كه پايانی ندارد

خسته‌ام، ‌اما هنوز آسيمه‌سر ره می‌سپارم

هر كجا باشم تو را هستم كه داری خانه در من

مرگ من بادا اگر از خانه پا بيرون گذارم

بالهای بسته‌ام را، رفتن ِپيوسته‌ام را

دستهای خسته‌ام را از تمنای تو دارم

جست‌وجو كردم، نديدم هيچ جا آيينه‌ام را

من كدامين اخترم كاين گونه بيرون از مدارم؟

كاش بعد از مرگ حتی، آن من ِپنهان بيايد

تا بكارد شمع آتش‌ناک اشكی بر مزارم

من نمی‌دانم كدامين بادْ موعود ِمرا بُرد

تا به دنبالش گذارد سرْ هياهوس غبارم

***


4- شعر محلی تربت؛ سمندرخان سالار؛ قسمت شانزهم (قسمت آخر)؛ علی اکبر عباسی

برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (B Homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (B Davat) مورد استفاده می‌گیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشه‌ی windows؛ پوشه‌ی fonts انتقال دهید. (C:\WINDOWS\Fonts) پس از انتقال، این خط‌ها (فونت‌ها) در رایانه‌ی شما قابل مشاهده خواهد بود.

آقای عباسی را شاید بتوان شناخته شده‌ترین شاعر در تربت حیدریه دانست. منظومه‌ی بلند سمندرخان‌ سالار از شناخته‌ترین آثار ایشان است. هر بیت از این مثنوی سرشار از زیبایی است و با ضرب‌المثل‌های محلی و اشاره‌هایی به آداب و رسوم مردم تربت حیدریه، خواننده را با حال و هوای این مردم آشنا می‌کند. طنز این مثنوی بسیار شیرین و موفق است و شخصیت‌پردازی‌هایی که در این داستان صورت پذیرفته خواننده را با خود همراه می‌کند. آقای عباسی از شاعرانی است که شعر سروده شده را رها نمی‌کند و دائما در حال ویرایش و تکمیل شعرهایش است و این منظومه هم از دهه‌ی شصت تا به حال بارها و بارها تغییر کرده است و ابیاتی به آن اضافه و یا حذف شده است. این مثنوی بلند در 16 قسمت در وبلاگ قرار خواهد گرفت که با برچسب سمندرخان سالار مشخص می‌شود. در این هفته آخرین قسمت مثنوی سمندرخان سالار را می‌خوانید که از بیت 319 تا بیت 333 این مثنوی را در بر می‌گیرد.

 

به يَگ هُو موردَه اَز جايِش بِلَن رَف

زِبونِ كِلبِه شِخ اَز تَرس بَن رَف

319- به یک‌باره مرده از جایش بلند شد / زبان کربلایی شیخ از ترس بند رفت (شد).

سِمِندَرخان بِلَن رَف اَز سَرِ جاش

دِ مونِ قَبر اَستي رويِ پاهاش

320- سمندرخان بلند شد از سر جایش / در میان قبر ایستاد روی پاهایش.

تا وِر خِسْتِگ سِمِندَر خان اَز جا

تو وِر گُفتي كه مَحشَر رِفتَه وِر پا

321- تا برخاست (این پسوند کسره و گاف به خیلی از افعال در گویش تربتی اضافه می‌شود به عنوان مثال در فعل رفتن: اول شخص مفرد، رَفتُمِگ؛ سوم شخص مفرد، رَفتِگ؛ اول شخص جمع، رَفتِمِگ؛ سوم شخص جمع، رَفتِنِگ؛ چند مورد را در ذهن مرور کردم و دیدم هیچ‌گاه این پسوند در مورد افعال دوم شخص به‌کار نمی‌رود) سمندرخان از جا / تو بر گفتی (گفتی، انگارکه) محشر بر پا شده.

اَمَه بالا زِ قَبرِش او غِضَبناك

وُ اَسْتي او طِرَف رو تُپِّيِ خاك

322- آمد بالا از قبرش او غضب‌ناک (عصبانی) / و ایستاد آن طرف روی تپه‌ی خاک.

چِنو اَز اَسِمو وَحشَت مِبَري

كه رَفت اَز تِرس عِزرَئيل فِرَري

323- چنان از آسمان وحشت می‌بارید / که از ترس عزرائیل فراری شد.

سَرِ خاكا چِنو رَف هَركي هَركي

كه هَر كَسِه به يَگ سَمتِه مِجِكّي

324- سرخاک‌ها (قبرستان) چنان هرکس هرکس شد (به معنی‌ آشوب است و زمانی که هر کس به فکر خویش است) / که هر کسی به یک سمتی (طرفی) فرار می‌کرد (جیکّیدن به معنای فرار کردن و گریختن).

اَز او عِدَّه يَكِ بو كِلبِ عَبّاس

ديُم شالِش نيَه بَم كِلِّۀ طاس

325- از آن عده یکی کربلایی عباس بود / دیدم شالش نیست با - هم - کله‌ی طاس

چِنو اَز تَرسِ مُردَه زَرد و زارَه

دِ مونِ جَميَت پا وِر فِرارَه

326- چنان از ترس مرده زرد و زار است / در میان جمعیت پا بر فرار (در حال فرار کردن) است.

خِدَش گُفتُم كه كِلْپيچْتِر تيار كُو

صِدا زَ كه: عَمو حالا فِرار كُو

327- با او گفتم که کلّه‌پیچت (مَندیل، دَستار) را تیار (درست) کن / صدا زد که: عمو حالا فرار کن.

نِمِبيني كه مُردَه زِندَه رِفتَه؟

كِفَنِش اَز بِدَنِش كِندَه رِفتَه

328- نمی‌بینی که مرده زنده رفته (شده) است / کفنش از بدنش کنده رفته (شده) است.

صِدا زَ كِل مُحَمَّدِ قَبِر كَن

به اونايي كه اَز مُردَه مِجيكَّن:

329- صدا زد کربلایی محمد قبر کن / به آن‌هایی که از مرده فرار می‌کنند:

بيِن بابا، نِتِرسِن چِه خِبَرَه

اَخِر مُردَه كه هيچ تَرسِ نِدَرَه

330- بیایید بابا، نترسید، چه خبر است / آخر مرده که هیچ ترسی ندارد.

مَييس حَملَه كُنَه وِر حَدِ مُردُم

گِمو نَديش كه مُو كِمين كِردُم

332- می‌خواست حمله کند بر حد (به طرف) مردم / گمان نداشت که من کمین کردم. (مصرع دوم این بیت همانطور که شاید متوجه شده‌اید سکته‌ی کوچکی دارد. آقای عباسی بعدا این مصرع را به این صورت درآورد که: "که مُو یَگ دَفَه وِر او حَملَه کِردُم". اما در اینجا به خاطر تطابق با فایل صوتی به ناچار مصرع به همان صورت سابق آورده می‌شود.)

چِنو با تِخْتِه بِل كُوفتُم دِ شَنَش

كه با كِلَّه دِ غِلْطي مونِ خَنَش

333- چنان با تخته بیل (قسمت پهن بیل) کوفتم (کوبیدم) در شانه‌اش / که با کله درغلطید میان خانه‌اش (اشاره به قبر).

پايان

***


5- شاعر همشهری؛ فرهاد پورانصاری‌فر (1368)

از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کرده‌ام، سعی‌ کرده‌ام تا جایی که می‌توانم اطلاعات صحیح جمع‌آوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کامل‌تر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) هم می‌توانند زندگی‌نامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشته‌ام که با جواب دادن به آنها و ارسال جواب‌ها به من، خواهم توانست زندگی‌نامه‌ی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوع‌ها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.

فرهاد پورانصاری‌فر در سال 1368 در تربت‌حیدریه به دنیا آمده است. او تحصیلاتش را تا مقطع دیپلم در همین شهر ادامه داده است و اکنون نیز دانشجوی رشته‌ی زیست‌شناسی است. قریحه‌ی شاعری فرهاد از سال 1384 شکوفا شده است. قالب‌های رباعی، غزل و سپید را بیشتر می‌پسندد. او در این سال‌ها به شعرهای پست‌مدرن یا فرانو اعتقاد پیدا کرده است و در این زمینه هم اشعاری دارد. یکی از ویژگی‌های جالب پورانصاری شعرهای مشترکی است که با دوستش مسعود جعفری سروده است. تعدادی از اشعار فرهاد پورانصاری را به‌علاوه‌ی تعدادی از اشعار اشتراکی او با مسعود جعفری را با هم مرور می‌کنیم. (غزل‌ها اشتراکی هستند و اشعار فرانو مستقل)

 

برای از تو سرودن چقدر دل‌تنگم

منی که با غزل خود شبانه می‌جنگم

تو از نژاد پرستو، رفیق پروازی

من از تبار زمینم، هنوز می‌لنگم

در ازدحام ِسکوت ِاتاق ِخاموشم

نشسته‌ام که ببینم کجای بیگ‌بنگم (big bang)

خدای خوب رمان‌های عاشقی بودم

و باورم شده حالا که لکه‌ی ننگم

در این تراکم ِانکارهای پی در پی

ببین چه سوژه‌ی خوبی برای هر انگم

رسانده‌ام غزلم را به آخرین بیت و

برای از تو سرودم هنوز ...

***

 

تقدیر من این است که دلتنگ تو باشم

یک‌رنگ‌ترین عاشق بی‌رنگ تو باشم

مبهوت دغل‌بازی دنیا شده بودم

می‌خواهم از این پس ابدالْمَنگ تو باشم

هرچند که سرشار هیاهوی سکوتم

این است دعای شبم: آهنگ تو باشم

می‌خواستم از شوق رسیدن بنویسم

هیهات، که محکوم شدم لنگ تو باشم

بدنام‌تریم خاطره‌ی قرن اخیرم

بگذار برای نفسی انگ تو باشم

***

 

آسمان، دربه‌در چشمانت

موج، آسیمه‌سر چشمانت

شادی‌ام گم‌شده در رویای

خنده‌ی مختصر چشمانت

کوله‌پُشتی دلم را بستم

به هوای خزر چشمانت

از خم کوچه‌ی شب رد شده‌ام

به امید سحر چشمانت

حاکم شهر دلم! یک عمر است

مانده‌ام پشت ِدر ِچشمانت

خبر اول امروز این است:

مرگ ِمن بر اثر چشمانت

***

 

گربه‌ی پیر، متخصص سگ‌کشی‌ست

توله‌سگ‌ها، پارس کردن بلد شده‌اند!!

***

 

تایتانیک که ساخته‌شد، بچه بودم،

عاشق رز شدم،

دوست داشتم جای جک باشم!

حالا بزرگ شدم

می‌خواهم جای خودم باشم

اما دور و برم پُرشده از رزهای پژمرده،

کمرم شکست

زیر این بار سنگین کثیف

آهای، یک جک کمکی بیاورید!

***

 

منابع:

شعر دربی (گزیده‌ی اشعار شاعران شهرستان‌های تربت حیدریه، مه‌ولات، رشتخوار و زاوه)؛ استاد سید علی موسوی؛انتشارات نامه‌ی پارس؛ تربت حیدریه، زمستان 1390

گزارش‌ جلسه‌ی شماره 932 به تاریخ 12/9/90 (شعرخوانی)


۶- شعر طنز؛ شام آخر؛ محمود یاوری زاوه؛ گردآورنده علی اکبر عباسی

آقای محمود یاوری زاوه در 19 مردادماه 1321 خورشیدی در تربت حیدریه به دنیا آمده است. سال‌هاست در مشهد زندگی می‌کند و بیشتر او را با شعرهای طنز روان، صمیمی، و صریحش می‌شناسند. او سال‌های سال در مطبوعات فعال بوده است و اکنون دوران بازنشستگی را سپری می‌کند. سعی خواهم کرد از این پس از اشعار طنز این شاعر همشهری بیشتر استفاده کنم. خداش در همه حال از بلا نگه دارد.

 

آقای محمود یاوری در توضیح این شعر چنین نوشته است: "یکی از خانم‌های همکار برای افطار خودش ماکارونی آورده بود. دست بر قضا به علت اندکی کسالت، قبل از اذان ظهر محل کار را ترک کرد. وقت ِرفتن گفت: فکر تهیه‌ی افطاری برای خودتان نباشید و اگر مرا ندیدید حلال کنید! گفتم: خدا نکند، دعا می‌کنیم که ... . هنوز حرفم تمام نشده بود که با خنده گفت: دو ریالی‌تان کج افتاد! منظورم این بود که ماکارونی دست‌پخت مامانم نیست، اگر برای‌تان اتفاقی بدی افتاد و فردا ندیدمتان، حلال کنید ... . صبح روز بعد طنز سیاسی-خانگی زیر را روی میزش گذاشتم: "با نام خدا و با سلام / همکار محترم و خواهر عزیز سرکار خانم ... ماکارونی اگرچه کم‌روغن، اما بسیار لذیذ بود. افطار و سحر خوردم و برای سلامتت دعا کردم!"

گفتی که دست‌پخت ِتو دل‌دردْ‌آور است

مَردافکن و کشنده و زهر مقدر است

گفتم چه خوب! می‌خورم و می‌شوم خلاص

این زندگی به مرگ مفاجا برابر است

غرق ِحساب آخرت خویشتن شدم

دیدم بهشت و حور مرا نامیسر است

برعکس شیخ شهر، شدم روضه‌خوان ِخود

پنداشتم که مسجد شاه است و منبر است

گفتم به عمر رفته نظر کن چه کرده‌ای

خود ناصحی و دامن تو پُر ز منکر است

مرد حساب، کار خدا بی‌حساب نیست

آقا! خیال کن که الساعه محشر است

بشنو نصیحت از دگران، هر کجای کار

برگشتی از ضرر، همه نفع مصوّر است

یک‌بار چون سپند پریدم ز جای خویش

رفتم به خلوتی که فقط جای دلبر است

سجاده پهن کردم و خواندم نماز شب

کامشب، شب ِورود به دنیای دیگر است

کردم ز هر چه کرده‌ی بد، توبه جان تو

با این خیال خوش که اجل در پس ِسر است

ساعت گذشت از سه و رفتم سر ِغذا

گفتم به خود، بخند و بخور "شام ِآخر" است

خوردم، ولی نمردم و قبراق‌تر شدم

این‌هم ز سخت‌جانی محمود یاور است

اما نه!، دست‌پخت ِتو هم کم ز طنز نیست

خوش‌مزه و لذیذ و تمیز و معطر است

با این‌همه، دوباره اگر لطف می‌کنی

روغن زیادتر بزنی توش بهتر است!

تهران، دفتر ماهنامه‌ی صنعت حمل و نقل

یک‌شنبه 6/10/77

***

۷- فراخوان

انجمن شنبه‌شب‌ها

جلسات هفتگی انجمن شنبه‌شب‌ها در اولین روز هفته (در شش‌ماهه‌ی اول سال، راس ساعت ۶ بعدازظهر و  در شش‌ماهه‌ی دوم سال، ساعت ۵ بعدازظهر) در طبقه‌ی سوم مسجد قائم واقع خیابان قائم برگزار می‌شود. این جلسات به خواندن و بررسی آثار ادبیات کلاسیک، ارائه کنفرانس‌هایی در زمینه‌ی ادبیات و شعرخوانی و نقد شعر اختصاص دارد. از تمامی علاقه‌مندان دعوت می‌شود در این جلسات شرکت کنند.

 

جلسه‌ی مثنوی خوانی

جلسات مثنوی‌خوانی به همّت احسان انوریان، همشهری هنرمند و مهربان‌ و به روایت دکتر رضا نجاتیان هر سه‌شنبه در حسینیه‌ی صفار شرق واقع در خیابان باغسلطانی، باغسلطانی 9 برگزار می‌گردد. در این جلسه که ساعت 8:30 سه‌شنبه‌شب‌ها شروع می‌شود ابتدا حکایتی از مثنوی معنوی، اثر بی‌بدیل مولانا جلال‌الدین بلخی، خوانده می‌شود. پس از روایت داستان، حاضرین در جلسه، برداشت‌های خود از داستان را بیان می‌کنند و پیرامون آن به بحث و تبادل نظر می‌پردازند.

 

انجمن شعر باران

انجمن باران سه‌شنبه‌ها در مکان میدان شهدا، ساختمان انجمن‌های اداره‌ی ارشاد اسلامی از ساعت ۱۷ به بعد برگزار می‌شود. این جلسه به همت آقای محسن اسلامی تاسیس شده است و هر سه‌شنبه پذیرای شاعران گرامی است. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به وبلاگ انجمن http://baran-torbat.blogfa.com و یا با شماره‌ی همراه 09390776107 شاعر جوان همشهری، آقای محمد امیری تماس بگیرید.

 

انجمن داستان نویسی

از تمامی علاقه‌مندان به نویسنگی دعوت می‌شود در جلسات انجمن داستان که به سرپرستی استاد موسوی هر هفته یک‌شنبه‌ها از ساعت 16 الی 18 در محل کانون بسیج هنرمندان واقع در خیابان فردوسی شمالی، میدان بسیج، کانون فرهنگی ورزشی جوانان بسیج برگزار می‌شود، شرکت کنند. برای اطلاعات بیشتر می‌توانید به وبلاگ انجمن داستان تربت حیدریه http://andkt.blogfa.com مراجعه کنید.

 

کتاب‌سرای بهارک

آقای امین دائیان صاحب این کتاب‌فروشی خود یک کتاب‌خوان حرفه‌ای و بسیار علاقه‌مند است که عمرش را با کتاب صرف کرده واطلاعات زیادی در این زمینه دارد. اهل کتاب می‌توانند با مراجعه به این کتاب‌فروشی کتاب مورد نظر خود را راحت‌تر پیدا کنند و یا سفارش دهند تا برایشان تهیه شود. البته با توجه به این‌که در تربت حیدریه بیشتر کتاب‌فروشی‌ها تبدیل به لوازم‌التحریر شده است و یا کم‌کم در حال تبدیل است، حمایت از این کتاب‌فروش کتاب‌دوست را وظیفه‌ی خود دانستم. آدرس: خیابان فردوسی جنوبی؛ بین فردوسی جنوبی 56 و 58؛ سرای امین؛ داخل سرا، سمت چپ؛ کتاب‌سرای بهارک؛ آقای امین دائیان؛ 05312222977

 

نمایشگاه کتاب و محصولات فرهنگی

به همت اتحادیه‌ی انجمن‌های اسلامی دانش‌آموزان تربت حیدریه و شهرداری تربت حیدریه نمایشگاه کتابی در خیابان فردوسی شمالی چهاراه بازار روز برپا است. در این نمایشگاه کتاب‌هایی در موضوعات مذهبی، پزشکی، تغذیه، خانواده، ادبی، هنری و سایر موضوعات موجود است. فروش انواع محصولات فرهنگی و لوازم‌التحریر هم از بخش‌های جنبی این نمایشگاه می‌باشد. این نمایشگاه همه روزه از ساعت 8 تا 14 و 16 الی 23 قابل بازدید است و علاقه‌مندان می‌توانند کتاب‌های مورد علاقه‌ی خود را با 20 تا 40 درصد تخفیف از این نمایشگاه خریداری کنند.

 

کتاب شعر زاوه

آقای خسروی در حال ویرایش نهایی کتاب تذکره‌ی شعرای زاوه هستند. شاعران همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مه‌ولات) لطف کنند اشعار و زندگی‌نامه‌ی خود را برای ایشان ارسال کنند. اگر نمی‌دانید از کجا شروع کنید به سوالات زیر پاسخ دهید و پاسخ‌هایتان را به همراه اشعار برای بنده و یا آقای کاظم خطیبی ارسال کنید.

نام و نام خانواگی، لقب و در صورتی‌که در شعر تخلص دارید، تخلص خود را بنویسید. / شرح مفصلی از زندگی خود از آغاز تا امروز را بنویسید. / چه شد که به شعر گرایش یافتید؟ / مشوقان شما در این راه چه کسانی بوده‌اند و هستند؟ / از شاعران متاخر و معاصر کدام یک را بیشتر می‌پندید؟ چرا؟ / از شاعران متاخر و معاصر کدام یک بیشترین تاثیر را بر شما داشته‌اند؟ / چه تعریفی از شعر دارید؟ / کدام قالب و یا قالب‌های شعر فارسی را ترجیح می‌دهید؟ / نظرتان راجع به شعر امروز چیست؟ / به نظر شما شعر چه جایگاهی در زندگی بشر امروز دارد؟ / در جشنواره‌های شعر شرکت می‌کنید؟ اگر بله چه مقام‌هایی کسب کرده‌اید؟ و اگر خیر، چرا؟ / تا کنون چه کتاب‌هایی تالیف و یا ترجمه کرده‌اید؟ لطفا مشخصات کتاب‌های چاپ شده‌ی تان را فهرست‌وار بنویسید. / آیا کتاب آماده‌ی چاپ دارید؟ لطفا توضیح مختصری از آن را بنویسید. / آیا در زمینه‌ی نوشتن مقاله، تحقیق، کنفرانس و ... در زمینه‌ی ادبیات فعالیت داشته‌اید؟ لطفا فهرست‌وار به آن‌ها اشاره کنید. / حداقل 5 اثر و حدکثر 10 اثر از آثارتان را همراه اطلاعات خواسته شده برایم بفرستید. / در پایان هر نکته‌ای را که خود لازم می‌دانید را بیان کنید.

آدرس پستی بهمن صباغ زاده: تربت حیدریه – خیابان فردوسی شمالی – خیابان رازی – رازی 6 – ابتدای کوی نرگس – پلاک 3 – کدپستی 9519634648 – فاکس: 05312234185 - پست الکترونیکی: siyah_mast@yahoo.com - آقای کاظم خیبی: فاکس: 02188700553 – پست الکترونیک: K1328@yahoo.com