گزارش جلسه شماره 987 به تاریخ 21/11/91 از همشهری عزیز بهمن صباغ زاده
درود دوستان عزیز. این مقدمه برای من تبدیل شده به جایی برای درد دل کردن. حداقل میدانم چند نفری خواهند خواهند و همین برایم بس است، آنهایی که وبلاگ را باز میکنند حتی اگر همهاش را نخوانند همین چند خط ابتداییاش را خواند خواند. امروز میخواهم نه از زبان بهمن صباغزادهی سی و سه ساله بلکه از قول شاعرانی حرف بزنم که قبل از اینکه بهمن صباغزاده به دنیا بیاید شاعر بودهاند.
باز به شعر همولایتی نازنینم علی اصغر داوری رجوع میکنم که: "به هیچکس نخورد بر که صحبت از خود ماست / جناب آینه من روی صحبتم به شماست". اگر ما (شاعران) بدترین افراد در بیاحترامی به بزرگان و پیشکسوتهایمان نباشیم لااقل جزو بدترینها هستیم. در این حدود پانزده سالی که به جلسات شعر رفت و آمد دارم و از نزدیک با این قشر فرهیخته سر و کار داشتهام شاهد بارها بیاحترامی و بسیار بارها اساعهی ادب به بزرگان بودهام؛ منظورم آنهایی نیست که مانند شادروان نیما و اخوان و شاملو و دیگرانی چون آنها در پیری هم جوانتر از همهی جوانها بودند، بلکه منظورم آنهایی است که ریش و مویی در ادبیات سپید کردهاند و نه توانستهاند جریانساز باشند و نه خود با جریانهای ادبی کنار آمدهاند و هنوز بر همان پای میفشارند که در جوانی آموختهاند. هنوز پایهای ترین کتاب در زمینهی شعر را المعجم شمسالدین محمد بن قیس رازی میدانند و در درست و غلط بودن قافیههای غزل به خواجهی شیراز استناد میکنند.
ما در شهر خودمان تربت حیدریه، کسانی داشتهایم که سی - چهل سال پیش، شعر تربت را با آنها میشناختهاند: سید علی اکبر ضیایی، سید علی اکبر بهشتی، محمود خیبری، اسفندیار جهانشیری، غلامعلی مهدیزاده و احمد حسینپورسرکاریزکی. همین چندتن بودهاند که اولین جلسهها را تشکیل دادهاند در خانههایشان دور هم جمع میشدهاند و شعر میخواندهاند. بزرگی مثل استاد بهشتی به گردن همهی شاعران جوان تربت حق پدری دارد، با این که چند سال در بستر بود و چند سال هم از درگذشتش میگذرد، هنوز هم هر جا پای صحبت بزرگترها مینشینی از خوبی او میگویند. همین چند اسم، چند صورت را به یادمان میآورند؟ چند صدا را؟ به ملاقات کدامشان رفتهایم تا برای تشکیل اولین جلسهی شعر از ایشان تشکر کنیم؟ کمی بعد دیگرانی هم به جمع فوق اضافه شدند که از آنها میشود از دکتر محمد رشید، استاد احمد نجفزاده، دکتر عباس خیرآبادی، استاد سیدعلی موسوی، محمدابراهیم اکبرزاده و علیاکبر عباسی نام برد.
از این همه اسم چند نفرشان را در جلسات امروز تربت میتوان دید؟ غیر از شادروان بهشتی دیگران همه زندهاند. من از خودم میپرسم حتما باید همه از دست بروند تا این اسمها را پیش رویمان بگذاریم و یکی یکی برایشان بزرگداشت بگیریم. اصلا اینها کجا هستند؟ من بیشترشان را میشناسم اغلب در تربت هستند ولی حاضر نیستند در جلسات ما شرکت کنند. آنهایی هم که در تربت ساکن نیستند اگر روز تشکیل جلسه - مثلا همین جلسهی شنبهها که مدتهاست پابرجا بوده - در تربت باشند گمان نکنم حاضر باشند در جلسهای که خودشان بنیان گذاشتهاند، شرکت کنند. دلیلش را اگر نمیدانید من حاضرم خیلی رک به خودم و شما بگویم. چون ما بیادبیم. ما جوانترها منظورم است. چون ما هنوز یاد نگرفتهایم به بزرگترهایمان احترام بگزاریم.
شعر رشد دارد، حرکت دارد، جریان دارد، درست؛ اما فقط زبان امروزی و تصویر امروزی و قالبهای جدید مهماند؟ کسی که شاعر بوده و موهایش سیاه بوده و هنوز هم شاعر است و موهایش سفید شده است احترام ندارد؟ آیا اگر سید علی اکبر ضیایی در جلسهای شعری خواند من ِسی ساله میتوانم راجع به شعرش اظهار نظر کنم؟ آیا اگر اظهار نظر کنم بیادبی نیست؟ حالا بماند آنهایی که میخواهند در چنین شرایطی هر چه در زمینهی شعر امروز میدانند رو کنند و شعر پیرمرد را بهروز کنند. آخرین شنبهای که آقای ضیایی را در جلسه دیدم هرگز فراموش نمیکنم و خیلیهای دیگر هم آنجا حضور داشتند و مطمئن هستم به خوبی به خاطر خواهند آورد. چه به پیرمرد گذشت خدا میداند!
خیلی وقتها در این جلسههای شعر در بین این قشر فرهیخته از شاعر بودنم خجالت میکشم و در آخر خطاب به دوستان جوانم میگویم: شعر باز هم پیش خواهد رفت و من و شما را جا خواهد گذاشت. بعدها دیگرانی هم که در همین فضا تربیت شوند با ما همان خواهند کرد ...
در این شماره خواهید خواند:
1- غزل شمارهی 116 تا 120 از گزیدهی دیوان شمس به انتخاب دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
2- کنفرانس ادبی؛ جلال الدین مولوی و دیگر شاعران؛ دکتر ضیاء الدین سجادی؛ قسمت دوم
3- شعرخوانی
4- شعر محلی تربت؛ عشق نفرجوم (نافرجام)؛ غلامعلی مهدیزاده
5- شاعر همشهری؛ غلامعلی مهدیزاده (1313)
6- شعر طنز؛ نقیضهی بندری؛ راشد انصاری (خالو راشد)؛ گردآورنده علی اکبر عباسی
7- فراخوانها
جلسه، ساعت 6:00 بعدازظهر آغاز شد.
۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ گزیدهی غزلیات شمس؛ تصحیح دکتر شفیعی کدکنی؛ قسمت بیست و چهارم
این غزلها که به انتخاب استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برگزیده شدهاند معدودی از غزلیات شمس هستند و ایشان از بین 3229 غزل دیوان شمس (بر اساس نسخهی شادروان استاد فروزانفر) تنها 466 غزل را انتخاب کردهاند. ایشان در برخی از غزلها، تنها به نقل ابیات برگزیده اکتفا کردهاند. اما با اینحال سعی کردهاند گزیدهی جامعی از غزلیات شمس را داشته باشند به نحوی که نمونههای مختلف غزلهای جناب مولانا را در بر بگیرد. با توجه به وقت اندک جلسه و اینکه از دو ساعت زمان هر جلسه تنها میشود نیم ساعت را به ادبیات کلاسیک اختصاص داد، مجبور بودیم از گزیدهی غزلیات استفاده کنیم که در غیر اینصورت حدود 13 سال طول می کشید تا تمام غزلها خوانده شود. نتیجه این شد که گزیدهی حاضر را انتخاب کردیم و در هر جلسه 5 غزل از این کتاب را با قرائت شاعران حاضر در جلسه میشنویم و استاد نجفزاده و استاد موسوی در مواردی که لازم است توضیحاتی را ارائه میفرمایند.
غزل شماره صد و شانزده
ای قوم به حج رفته، کجایید؟ کجایید؟
معشوق همین جاست، بیایید، بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟
گر صورتِ بیصورتِ معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیف است، نشانهاش بگفتید
از خواجهی آن خانه نشانی بنمایید!
یک دستهی گل کو اگر آن باغ بدیدیت؟
یک گوهرِ جان کو اگر از بحرِ خدایید؟
با این همه آن رنجِ شما گنجِ شما باد
افسوس که بر گنجِ شما پرده شمایید
غزل شماره صد و هفده
مرغان که کنون از قفسِ خویش جدایید
رُخ باز نمایید و بگویید کجایید
کِشتیِ شما ماند بر این آب، شکسته
ماهیصفتان، یک دم از این آب برآیید
یا قالب بشکست و بدان دوست رسیدیت
یا دام بشد از کف و از صید جدایید؟
امروز شما هیزمِ آن آتشِ خویشید؟
یا آتشتان مُرد شما نور خدایید؟
آن بادْ وَبا گشت، شما را فِسُرانید؟
یا بادِ صبا گشت، به هر جا که درآیید؟
در هر سخن از جانِ شما هست جوابی
هر چند دهان را به جوابی نگشایید
در هاونِ ایّام چه دُرها که شکستید!
آن سُرمهی دیدهست: بسایید، بسایید
ای آنکه بزادیتْ چو در مرگ رسیدید
این زادنِ ثانیست، بزایید، بزایید
گر هند و گر تُرک بزادیت دوُم بار
پیدا شود آن روز که روبند گشایید
ور زانکه سزیدیت به شمس الحق تبریز
والله که شما خاصبَکِ روزِ سزایید
غزل شماره صد و هژده
ز خاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گردد
تنورش بیتِ مستانه سراید
اگر بر گورِ من آیی زیارت
تو را خرپشتهام رقصان نماید
میا بیدف به گور من، برادر!
که در بزمِ خدا غمگین نشاید
زَنَخ بربسته و در گور خفته
دهان افیون و نُقلِ یار خاید
بِدرّی زان کفن بر سینه بندی
خراباتی ز جانَت درگشاید
ز هر سو بانگِ جنگ و چنگِ مستان
ز هر کاری به لابُد کار زاید
مرا حق از میِ عشق آفریدهست
همان عشقم، اگر مرگم بساید
منم مستیّ و اصلِ من میِ عشق
بگو، از می به جز مستی چه آید؟
به برجِ روحِ شمس الدین تبریز
بپرّد روحِ من یک دم نپاید
غزل شماره صد و نوزده
ای مطرب جان، چو دف به دست آمد
این پرده بزن، که یار مست آمد
چون چهره نُمود آن بت زیبا
ماه از سوی چرخ، بت پرست آمد
ذرّاتِ جهان به عشقِ آن خورشید
رقصان ز عدم به سوی هست آمد
غمگین ز چهای؟ مگر تو را غولی
از راه ببُرد و همنشست آمد؟
زان غول ببُر، بگیر سَغراقی
کان بر کفِ عشق از الست آمد
این پرده بزن، که مشتری از چرخ
از بهرِ شکستگان به پست آمد
در حلقهی این شکستگان گردید
کان دولت و بخت در شکست آمد
این عشرت و عیش چون نماز آمد
وین دُردیِ دَرد آبدست آمد
خامُش کن و در خمُش تماشا کن
بلبل از گفتْ پایبست آمد
غزل شماره صد و بیست
کی باشد کاین قفس چمن گردد؟
و اندرخورِ گام و کامِ من گردد؟
این زهرِ کُشنده انگبین بخشد
وین خارِ خلنده یاسمن گردد؟
در خرمنِ ماه سنبله کوبیم
چون نورِ سهیل در یمن گردد؟
خمهای شرابِ عشق برجوشد
هنگام کباب و بابزن گردد؟
سیمرغِ هوای ما ز قاف آید
دام شِبلیّ و بوالحسن گردد؟
***
2- کنفرانس ادبی؛ جلال الدین مولوی و دیگر شاعران؛ دکتر ضیاء الدین سجادی؛ قسمت دوم
در این بخش کنفرانسهایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبهشبها در جلسه ارائه میشود مطالعه میکنید. در هفتههایی که برنامهای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایاننامه و ... را انتخاب میکنم و در این بخش میآورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم میتوانند اگر مقالهای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید میدانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود.
***
جلال الدین محمد مولوی و دیگر شاعران؛ دکتر ضیاء الدین سجادی
قسمت دوم
... ادامه از قسمت اول
کسایی (19) مروزی - شاعر شیعی قرن چهارم و اول قرن پنجم - قصیدهای در وصف صبح دارد که دو بیت اول آن چنین است:
صبح آمد و علامع مصقول برکشید
وز آسمان شمامهی کافور بردمید
گویی که دوست قرطهی شعر کبود خویش
تا جایگاه ناف به عمدا فرودرید
مولوی در آغاز غزلی آورده است:
صبح آمد و صحیفهی مصقول برکشید
وز آسمان سپیدهی کافور بردمید (20)
صوفیّ چرخ خرقه و شال کبود خویش
تا جایگاه ناف به عمدا فرودرید
شمس الدّین افلاکی در مناقب العارفین این غزل را به دنبال قصهای در ذیل غزلی به این مطلع آورده است:
عاشقان پیدا و دلبر ناپدید
در همه عالم چنین عشقی که دید (21)
دربارهی عبد الواسع جبلی - شاعر نیمهی اول قرن ششم و معاصر سلطان سنجر سلجوقی - نوشتهاند (22) که: «برزگر سلطان بود، در پنبهزاری او را دید که میگفت:
اشتر دراز گردنا، دانم چه خواهی کردنا
گردن دراز میکنی، پنبه بخواهی خوردنا
سلطان در او بوی لطفِ طبع یافت، او را ملازم کرد و تربیت فرمود.»
مولانا در یک غزل پنج بیتی با توجه به شعر عبد الواسع چنین گفته است (23):
پیش به سجده میشدم، پست [کذا] خمیده چون شتر
خندهزنان گشاد لب گفت: «دراز گردنا»
بین که چه خواهی کردنا، بین که چه خواهی کردنا
گردن دراز کردهای، پنبه نخواهی خوردنا
در کلیات شمس غزلی آمده با این مطلع:
در دلم چون غمت ای سرور روان برخیزد
همچو سرو این تن من بیدل و جان برخیزد (24)
و بیت مقطع غزل اشاره به مجیر الدین بیلقانی و تضمین یک مصراع اوست به این شکل:
این مجاب مجیر است در آن قطعه که گفت
«بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد» (25)
و همین مصراع را مولانا مطلع غزل قرار داده و گفته است:
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
خوشتر از جان چه بود؟ از سر آن برخیزد (26)
و در مقطع این غزل نیز همان بیت مقطع غزل پیش را آورده است:
گر چپّ و راست طعنه و تشنیع بیهدهست
از عشق برنگردد آن کس که دلشدهست (27)
و بیت دوم آنچنین است:
مه نور میفشاند و سگ بانگ میکند
مه را چه جُرم؟ خاصیت سگ چنین بُدهست
و این بیت با مختصر تغییری از سید حسن غزنوی - شاعر معروف قرن ششم - است به این ترتیب:
مه نور میفشاند و سگ بانگ میکند
مه را چه جُرم؟ خاصیت سگ چنین فتاد (28)
نظامی شاعر بزرگ و داستانسرای قرن ششم (متوفی 599 هـ.ق و به قولی 614 ه.ق) نیز در مولانا اثر داشته و او به شعر آن استاد اشاره کرده است؛ از جمله در غزلی به مطلع:
چه گوهری تو که کس را به کف بهای تو نیست
جهان چه دارد در کف که آن عطای تو نیست (29)
و در مقطع این غزل میگوید:
نظیر آنکه نظامی به نظم میگوید:
«جفا مکن که مرا طاقت جفای تو نیست»
و در مطلع غزلی یک بیت از لیلی و مجنون نظامی را تضمین کرده و گفته است: (30)
پَرکندگی از نفاق خیزد
پیروزی از اتفاق خیزد
و یک مصراع از لیلی و مجنون نظامی هم در غزلی تضمین شده به این ترتیب:
آخر تو کجا و ما کجاییم
ای بیتو حیات و عیش بیکار (31)
و بیت نظامی در اصل چنین است:
آیا تو کجا و ما کجاییم
تو ز آنِ یکی که ما توراییم (32)
انوری ابیوردی (متوفی 583 هـ.ق) قصیدهسرای بزرگی است که غزلهای روان و لطیف سروده و قطعاتش از زبان عامیانه هم بهره دارد! او در شعر مولانا بسیار اثر گذاشته و مولانا به صورت اقتباس با تضمین از شعر انوری استفاده کرده، مانند:
عارفا گر کاهلی آمد قران کاهلان
جاء نصر اللّه آمد، ابشروا جاء البشیر (33)
که در مصراع دوم تکّهای از یک مطلع قصیدهی انوری آمده و شعر انوری چنین است:
اِبشروا یا اهل نیشابور اذ جاء البشیر
کاندر آمد موکبِ میمونِ منصور وزیر (34)
مطلع یک غزل مولانا چنین است:
درخت اگر متحرک بُدی به پا و به پر
نه رنج ارّه کشیدی، نه زخمهای تبر (35)
اصل این بیت از انوری است به این شکل:
درخت اگر متحرّک شدی ز جایبهجای
نه جور ارّه کشیدیّ و نه جفای تبر (36)
که مصراع دوم به صورت: «نه جور ارّه کشیدی و نه جفای بتر» نیز معروف است. مولانا در یک حکایت مثنوی هم به یک قطعهی هزلآمیز انوری توجه کامل داشته و از ابیات او بهره گرفته است؛ او همچنین به شاعران دیگر قرن ششم مانند جمال الدین عبد الرزاق اصفهانی (37) (متوفی 588 هـ.ق) توجه داشته است.
*
ادامه دارد ...
پانویس:
(19)- تاریخ ادبیات، دکتر ذبیح الله صفا، ج 1 و مقدمه احوال و اشعار کسایی از مرحوم دکتر مهدی درخشان.
(20)- دیوان شمس، ج 2، ص 190.
(21)- دیوان شمس، ج 2، ص 160، غزل 824 و حاشیهی غزل.
(22)- تاریخ گزیده، تصحیح دکتر عبد الحسین نوایی، ص 740.
(23)- دیوان شمس، ج 1، ص 28، غزل 49.
(24)- دیوان شمس، ج 2، ص 137، غزل 701 و ص 149، غزل 803.
(25)- همان، حاشیهی غزل 701.
(26)- همان مأخذ.
(27)- دیوان شمس، ج 1، ص 258، غزل 4046.
(28)- دیوان سید حسن غزنوی، تصحیح مدرس رضوی، ص 31 - 32، نیز رک، تعلیقات فیه ما فیه، تصحیح فروزانفر، ص 294.
(29)- دیوان شمس، ج 1، ص 280، غزل 480.
(30)- دیوان شمس، ج 2، ص 93، و اشاره در حاشیهی غزل به لیلی و مجنون، چاپ تهران، ص 250.
(31 و 32)- دیوان شمس ج 2، ص 289 و حاشیه اشاره به خمسهی نظامی چاپ تهران، ص 285.
(33)- دیوان شمس، ج 2، ص 296.
(34)- دیوان انوری، تصحیح مدرس رضوی، ج 1، ص 243.
(35)-دیوان شمس، ج 3، ص 39.
(36)-دیوان انوری، ص 210.
(37)- در کلیات دیوان شمس، ج 4، ص 78، غزلی به استقبال غزل جمال الدین عبد الرزاق هست.
***
3- شعرخوانی
شعرخوانی با سی و پنجمین غزل از دیوان حافظ، با قرائت استاد نجفزاده آغاز شد:
برو به کار خود ای واعظ، این چه فریاد است؟
مرا فتاد دل از کف، تو را چه افتادهست؟
میان ِاو که خدا آفریده است از هیچ
دقیقهایست که هیچ آفریده نگشادهست
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای
نصیحت ِهمه عالم به گوش ِمن باد است
گدای کوی تو از هشت خُلد مستغنیست
اسیر ِعشق ِتو از هر دو عالم آزاد است
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی
اساس ِهستی من زان خرابْ آباد است
دلا! منال ز بیداد و جور یار، که یار
تو را نصیب همین داده است و این دادْ است
برو فسانه مخوان و فسون مَدَم حافظ
کز این فسانه و افسون مرا بسی یاد است
***
در ادامه خانم شیبانی غزل قبلی خود را که تغییراتی در آن داده و به صورت چهارپاره درآوردهاند را خواندند؛ ایشان در مقدمهی فرمودند که این غزل تقدیم به روح مادربزرگشان شده است و غزل مذکور در جلسهی 984 در تاریخ 30/10/91 خوانده شد و مورد نقد و نظر حاضرین قرار گرفت:
گلخندههایش را شبی آیینه میبُرد
عمری شکرخندش ز دلها کینه میبرد
شاید هزار و یکشب از گلزخمها را
آن شهرزاد بیریا در سینه میبرد
آن زن که کوه غصه را بر شانه میبرد
دل را به یلدایی پر از افسانه میبرد
با کوزههای سبز زیبای سفالی
عشق و رباعی را میان خانه میبرد
سجاده تسبیحی ز اشکش را نشان داشت
در گنجهاش گنجینهی مهری نهان داشت
آن ساعت شمّاطهدار کهنه با خود
اردیبهشتی عشق در فصل خزان داشت
دل، تشنهی یک جرعه آب از کوزهاش بود
دنیای من حوض پُر از فیروزهاش بود
ای کاش برمیگشت بانوی غزلها
مهتاب و دریا قصّهی هرروزهاش بود
هر کس از او یک یادگاری در بغل داشت
در بقچهاش آویشن و باغی غزل داشت
چشم من و ایوان و تخت ِبیسماور
حس غریبی از معمای اجل داشت
کرسی او نقشی ز تاریخ کهن داشت
تن پوش جاجیمش زمستانی سخن داشت
یادش بهخیر آن زن که باغ جانمازش
هر گوشه گلهای سفید یاسمن داشت
***
علی اکبر عباسی عزیز با خواندن غزلی بسیار زیبا شعرخوانی را ادامه داد؛ این غزل که سرایش آن به سال 1383 برمیگردد به نظر من یکی از موفقترین غزلهای ایشان است و در کنار چند غزل دیگر مانند "پرنده در آتش"، "قبیله"، "تشنهترین سرو"، "کلاغ" و "سفر به خیر کبوتر" نشاندهندهی سبک خاص سرایش آقای عباسی است که ویژگیهای خودش را دارد. خیلی دوست دارم تحقیق مفصلی راجع به غزلهای نُمادین آقای عباسی داشته باشم و امیدوارم در آینده بتوانم اینکار را انجام دهم؛ اما نقدا چند خطی راجع به غزل "درخت" که این هفته توسط ایشان خوانده شد:
این غزل برشی از یک روایت است کلبهای گرم را در نظر بگیرید در روز سرد و برفی زمستان. در اجاق ِکلبه یا همان که امروز شومینه میگویند تکههای هیزم میسوزند و به گرما بدل میشوند و هوای کلبه از این سوختن گرم شده است. کودکی را میبینیم که کنار پنجره نشسته است و بوم سفیدی در دست دارد و به تنها درختی که در مقابل پنجره وجود دارد خیره شده است. این درخت خشکیده و شکسته و خم شده و شاخههایش به زمین رسیده است. کودک دلش به حال درخت میسوزد و به پدر میگوید چرا این درخت اینقدر خشک است؟ پدر آهی میکشد و میگوید زمانی این بیابان جنگلی انبوه بود و این آخرین بازماندهی آن جنگل انبوه است. اما در همین حین نگاهش شعلهی آتش در اجاق میافتد رو به خاموشی است. لحظهای بعد تبر بلند میشود و به پیشانی درخت مینشیند و همان تک درخت هم از آن منظره زدوده میشود. کودک میماند و بوم خالی و منظرهی سفیدی برف در پشت پنجره. بوم سفید میماند و نقاشی کودک تنها یک نقطه است. کندهای کوچک که از تنهی درخت هنوز در زمین سفید از برف مانده است. و آخرین تصویر یعنی بیت پایانی شعر کودک را نشان میدهد که در گرمای کلبه در خواب ناز است و صدای سوختن درخت مانند لالایی دلنشینی فضای کلبه را پُر کرده است و اینگونه شعر تمام میشود... حالا به این نمادها معنا بدهید کودک، پدر، درخت، اجاق، کلبه، تبر، پنجره، بوم سفید، آتش و ...
یک روز سرد، فصل پریشانی درخت
در انتهای غربت انسانی درخت
یک کلبه - نارفیق - در آغوش یک اجاق
نامهربان به بیسروسامانی درخت
کودک کنار پنجرهی بسته میکشد
تصویری از نمای زمستانی درخت
تاریخ را کسی به تماشا نشسته است
بیگانه است با غم پنهانی درخت
- بابا ببین شکسته و افتاده بر زمین
بر برفِ سرد یخزده پیشانی درخت
مرد آمد و به پنجرهی خیس خیره شد
بر قامت شکسته و طوفانی درخت
آهی کشید و گفت: دریغ، این شکسته بود
جامانده از زمان فراوانی درخت
در چشم مرد شعلهی آتش فرونشست
بالا گرفت شعلهی ویرانی درخت
یک حس سرد در دل او زوزه میکشید
حسّی گرسنه رفت به مهمانی درخت
# # #
دارد به تکهتکه شدن میرسد غزل
نزدیک شد به لحظهی قربانی درخت
- چون شعلهای - بلند شد از جای خود تبر
- چون صاعقه - نشست به پیشانی درخت
# # #
کودک، به روی بوم سفید خودش گذاشت
یک نقطه، جای نقطهی پایانی درخت
# # #
کودک به خواب رفته و پیچیده در اجاق
موسیقی غریب غزلخوانی درخت
***
در انتها من (بهمن صباغزاده) یکی از کارهایم را خواندم:
شبی شراب به عشق تو نازنین خوردم
شراب ناب از انگور دستچین خوردم
به کوچه آمده بودم کمی هوا بخورم
که چشم مستِ تو را دیدم و زمین خوردم
بریده بود تبِ تشنگی امانم را
برای رفعِ عطش آبِ آتشین خوردم
یکی سلامتیِ تو، یکی به عشقِ تو، باز
یکی به یادِ تو عاشقترینترین خوردم
به مست خرده مگیر، از سیاهمستی بود
هزار مرتبه تا پا شدم زمین خوردم
تو پشت پا به دل من، من از زبان تو زخم
تو آنچنان زدهای و من اینچنین خوردم
***
اخیرا به مجموعهای از غزل معاصر دست یافتهام که تا حد زیادی با مجموعههایی که امروزه در فضای مجازی منتشر میشود تفاوت دارد. بیشتر سایتها و وبلاگهایی که در زمینهی گلچین غزل امروز فعالیت میکنند فقط به جذابیتهای ظاهری و زبانی اثر توجه دارند و گاها شعرهای سست و دمدستی هم به این مجموعهها راه پیدا میکنند. در این مجموعه آنچه قبل از زبان اهمیت دارد استحکام و قدرت شعر است. سعی میکنم هر هفته یکی از این غزلها را با شما مرور کنم؛ غزل این هفته از علی موسوی گرمارودی است:
پرسی مرا كه «عمر گرانمايه چون گذشت؟»
گاهی به غم گذشت و گهی در جنون گذشت
افسانه بود گويی و در گوش ما نماند
عمری كه جملهجملهی آن با فسون گذشت
بيرون ما چو غنچه اگر سبز مینمود
از خون دل لبالب و گلگون درون گذشت
آويختيم خويشتن از تار لحظهها
عمری چو عنكبوت همه سرنگون گذشت
بيش از ستارهای نتوان بود در شبی
آن هم ببين ز دور فلک واژگون گذشت
آيد صدای تيشهی فرهادمان به گوش
شبديز دشمنان مگر از بيستون گذشت؟
ديروز اگر «عبور» سخن تا گلو نبود
اينك سرودههای من از «خطّ خون» گذشت
***
4- شعر محلی تربت؛ عشق نَفِرْجوم (نافرجام)؛ غلامعلی مهدیزاده
برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (B Homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (B Davat) مورد استفاده میگیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشهی windows؛ پوشهی fonts انتقال دهید. (C:\WINDOWS\Fonts) پس از انتقال، این خطها (فونتها) در رایانهی شما قابل مشاهده خواهد بود.
آقای مهدیزاده از شاعران پیشکسوت تربت حیدریه محسوب میشود که در سرودن شعر محلی هم دست دارد. چند شعر محلی از ایشان در کتاب فرهنگ عامهی تربت حیدریه تالیف دکتر محمد رشید چاپ شده است و به فرمایش خودشان اشعار محلیشان تنها همان است. در شعر محلی قلمی بسیار روان و صمیمی دارند. سعی خواهد شد نمونههای دیگر شعر محلی آقای غلامعلی مهدیزاده در هفتههای آینده در همین وبلاگ به نمایش درآید.
در کتاب مذکور اشعار محلی به گویش تربتی دیگر شاعران همشهری از قبیل آقای محمد ابراهیم اکبرزاده، آقای تهرانچی، مرحوم صاحبکار، استاد قهرمان، استاد حسامی مهولاتی، علی اکبر عباسی فهندری، اسفندیار جهانشیری، سید علی موسوی، سید علی اکبر ضیایی و مرحوم محمد حسن سهیلی نیز چاپ شده است که الحق و الانصاف همهی اشعار قابل توجه هستند. من گمان نمیکنم در هیچ شهری از کشور این تعداد شاعر محلی سرا وجود داشته باشد، تازه بعد از سال 1383 که کتاب مذکور چاپ شده است شاعران محلیسرای دیگری هم روی کار آمدهاند که نمیشود آنها را نادیده گرفت. میشود به عنوان جوانترین شاعر گویشی از محمد امیری نام برد که در این تاریخ بیست و چند سال بیشتر ندارد به جد مشغول طبعآزمایی در شعر گویشی تربت است. اما در پنجاه سال اخیر استاد محمد قهرمان به حدّی با قدرت روی شعر گویشی تربت کار کرده است و در این نوع شعر استاد شده است که دیگر هیچکس را توان رسیدن به او نیست. به قول حضرت صائب "دست سخن گرفتم و بر آسمان شدم" و دیگرانی که در این زمینه کار کردهاند و معاصر وی بودهاند در سایهی او قرار گرفته و دیده نشدهاند. من یقین دارم هر کدام از این بزرگواران در شهر دیگری غیر از تربت حیدریه به دنیا آمده بودند و همین مقدار استعداد و پشتکار را نشان میدادند امروز اسم و رسمی داشتند.
من خودم از عاشقان شعر محمد قهرمان هستم و به شاگردی این استاد بزرگ و تکتک جلساتی که در خدمتشان بودهام افتخار میکنم اما هدفم از نوشتن بخش شعر محلی تربت در این وبلاگ این است که بگویم شعر محلی تربت و شعر گویشی شهر ما تنها به استاد محمد قهرمان وابسته نیست و دیگرانی هم هستند؛ هرچند به اندازهی این مرد بزرگ بر شعر گویشی تربت احاطه ندارند، اما در سطح خودشان بسیار قابل توجهاند. و تمام سعیام را خواهم کرد که این محلیسرایان همشهری را معرفی کنم.
عَشِق نِری که عَشِقِ دلخِستَه تُو مِنَه
از هجرِ یار گِریه به نیصْفایِ شْو مِنَه
1- عاشق نروی (نشوی) که عاشق دلخسته تب میکند / از هجر یار گریه به نصفههای شب میکند. (نیمههای شب گریه میکند)
گُربَهرُ دییی که از سَرِ دیفالِ هَمْسَیَه
جیکجیکِ جوجههارْ که مِفَهْمَه میو مِنَه؟
2- گربه را دیدهای که از سر دیوار همسایه / جیکجیک جوجهها را که میفهمد میو میو میکند؟
چون او نِری و کَسِبْ دزدِ محلّهتا
کَزْ مالِ مُفت هر چه بِبینَه چَپُو مِنَه
3- چون (مانند) او نروی (نشوی) و کاسب دزد محلهتان / که از مال مفت هر چه ببیند چپو میکند. (غارت میکند)
مِندالِ حَجغُلُم که جِوونِ رِشیدیَه
یَک دختَرِر مِبینَه دِ مِیدو اَلُو مِنَه
4- محمدعلی پسر حاج غلام که جوان رشیدی است / یک دخترهای (یک دختری) را میبیند در میدان (بیابان) آتش میکند (به محض اینکه دختر چوپانی را میبیند در بیابان که آتش درست کرده است) .
جُلُو مِرَه به بِهْنِهیِ سِرما که دختِرَک
مِنْظورِ اور مِفَهمَه بُزاشِر جُلُو مِنَه
5- جلو میرود به بهانهی سرما که دخترک / منظور او را میفهمد و بزهایش را جلو میکند. (همیشه پیشرو گلههای گوسفند بزها هستند و بزها که به راه میافتند خودبهخود بقیهی گله هم پیروی میکنند)
اِشتُوکیَه که بِرْسَه به حُولیش زِ تِرسِ او
یک بُزْغَلِهیْ که مُنَدَه دِ رَد اور پِشُو مِنَه
6- اشتابکی است (شتابان است، عجله دارد) که برسد به خانهاش از ترس او / یک بزغالهای که مانده در رد (در عقب، از گله جا افتاده است) او را (اشاره به بزغالهی جا مانده) صدا میکند. (اشاره به صدایی خاص که چوپانان موقع فراخواندن احشام در میآورند)
اَفتُونِشی نِرِفْتَه بِچِهیْ حَجْغُلُم ولی
خُودْشِرْ دِ مینِ قِلْعَه هَمَش وِر پِتُو مِنَه
7- آفتابنشین نرفته است (هنوز آفتابنشین نشده است؛ غالبا پیرمردهای روستا که بیکار هستند روزهای زمستان پشت به دیواری میزنند و رو به آفتاب مینشینند) بچهی حاج غلام اما / خودش را در میان قلعه همش بر آفتاب میکند. (و لابد به بهانهی آفتاب گرفتن انتظار دیدن دختر را میکشد) (پِتُو آفتاب هست و در مقابل آن نِسَر به معنی سایه)
اِنگار بهدَر میَه به هَوایْ گوشتِ کِفْتَرَه
تَزِگیا هَمَش دِ بَرِش رختِ نُو مِنَه
8- انگار بهدر (بیرون) میآید به هوای گوشت کبوتر است (کنایه از اینکه هوای دخترک را در سر دارد) / تازگیها همهاش (همیشه) در برش (در تنش) رخت (لباس) نو میکند.
از ترسِ مَدَرِش، که به او چیزِ وِرنِگَه
کَهبِیْدَه و تِریت بِرِیْ مَدِهگُو مِنَه
9- از ترس مادرش که به او چیزی برنگوید (نگوید) / کاه خشک همراه با علف خشک و تریت (کاه شستهی آمیخته با آرد جو) (کاهبیده و تریت دو نوع غذای زمستانی برای احشام هستند) برای مادهگاو میکند. (برای مادهگاو خوراک آماده میکند) (مراد اینکه پسر حاج غلام که عاشق شده است و دل به کار نمیدهد از ترس اینکه مبادا مادرش به او چیزی بگوید مجبور است گاهی خود را به کاری سرگرم نشان بدهد)
گَهوَقْتِ با باباش مِرَه تا او سَرِ زِمی
بیکار نِمِستَه با بقیه هی دِرُو مِنَه
10- گاهوقتی با پدرش میرود تا آنسر زمین / بیکار نمیایستد با بقیه هی درو میکند.
دوری مِنَه ز مُردُم و اَفسُردَهیَه هَمَش
با هیچکه رازِ دل نِمِنَه، وِر مُو خُو مِنَه
11- دوری میکند از مردم و افسرده است همهاش (همیشه) / با هیچکس راز دل نمیکند (نمیگوید)، بر (به) من اعتماد میکند. (مراد اینکه جریان عشقش را با شاعر در میان میگذارد)
چَشمْاِنتِظارْ مِستَه دِ مَرِّ قِناتِ دِه
کوزِهیْ هَمَهرْ به خَطِرِ او یِکَّه اُو مِنَه
12- چشمانتظار میایستد در سرچشمهی قنات ده / کوزهی همه را به خاطر آن یکی (مراد معشوق است) آب میکند.
یَکهُو مِبینَه اورْ که خِدِی دختِرا میَه
اِنگار نِمِرْسَه وِر رَدِشا پِشنِهکُو مِنَه
13- یکباره میبیند او را که با دخترها میآید / انگار نمیرسد بر ردشان (به رد کسی نرسیدن معادل به گرد کسی نرسیدن است) پاشنهکوب میکند. (تند و با شتاب میدود)
کوزَهرْ از او مِگیرَه، بِرَش اُو مِنَه، مِتَش
خوشحال مِرَه که خِندَه بِرَش زِرِ لُو مِنَه
14- کوزه را از او میگیرد، برایش آب میکند، میدهد / خوشحال میرود (میشود) که خنده برایش زیر لب میکند.
هر وقت به یادِ گِلِّهیِ باباشْ میُفْتَه او
اَسبِرْ بهدَر مِنَه ز طِویلَه قِشُو مِنَه
15- هر وقت به یاد گلهی پدرش میافتد او اسب را بهدر (بیرون) میآورد از طویله و قشو میکند.
یک روز سِوارْ مِرَه که بِرَه تا سَرِ گِلَه
یارورْ مِبینَه بیخِبَر از او جَرُو مِنَه
16- یک روز سوار مره که بره تا سر گله (یعنی جایی که چوپان گوسفندها را میچراند؛ جایی در مراتع اطراف روستا) / یارو را (اشاره به معشوق) که بیخبر از او جارو میکند.
از او مُپُرسَه وِر دُرُغ از راهِ کِجْدِرَخت
او بیمحل به اسب و سِوارِش سِرُو مِنَه
17- - به خاطر اینکه سر صحبت را باز کند - به دروغ از او راه کاجدرخت (دهی در غرب تربت، در جادهی کاشمر) را میپرسد / او بیتفاوت به اسب و سوارش راهش را میکشد و میرود.
از لایِ در به غِمزَه مِگَه رَه وِر اونْجیَه
اور از لجِش راهیِ قِلعِهیْ نِغُو مِنَه
18- از لای در با غمزه میگوید را بر آنجاست (اشاره به سمتی) / او را از روی لجبازی راهی قلعهی نوغاب (دهی در شمال تربت، در جادهی مشهد) میکند.
مِندالِ حَجغُلُم مِرَه از غَم به خَنَهشا
وِر هیچ و پوچ سِربِهسَرِ رَدیو مِنَه
19- محمد علی پسر حاج غلام میرود از غم به خانهشان / بر هیچ و پوچ (بیدلیل) سربهسر رادیو میگزارد.
نَهخوش مِرَه و مُفتَه د خَنَه زِ عشقِ یار
نَنَهش دِلِش مِسوزَه بِرَش آشِ جُو مِنَه
20- ناخوش میرود (میشود) و میافتد در خانه از عشق یار / ننهاش دلش برایش میسوزد آش جو میکند.
مِرَه به شهر تا خودِشِر اُوبهاَو کِنَه
یَکهُو دِ اونْجِه یادِ کلاهِ شَپُو مِنَه
21- - برای مدتی - میرود به شهر تا خودش را آببهآب کند (آب به آب شدن اصطلاحی است که برای سفر رفتن به کار میبرند) یکباره در آنجا یاد کلاه شاپو میکند.
چَن روزِ مِگْذِرَه هَمَه خوشحال و سِرْدِماغ
سُوغَتیارْ مِگیرَه د کِسِهیْ مِلُو مِنَه
22- چند روز میگذرد همه خوشحال و سردماغ / سوغاتیها را میگیرد در لیسهی بزرگ (کیسهی ملو نوعی کیسهی بسیار بزرگ است که اغلب در آن کاه میریختهاند و از این رو به کیسهی کاهی هم مشهور است) میکند.
از بس دِ قِلعَه خُوردَه قروتی و اِشکِنَه
بویِ کِبابْ مِفَهْمَه و یادْ از چُلُو مِنَه
23- از بس در قلعه (روستا) قروتی و اشکنه خورده است / بوی کباب میفهمد و یاد از چلوکباب میکند. (تا همین اواخر به رستورانها دکان چلویی میگفتهاند)
با هم مِرَن هَمَه به چُلُوخَنِهیِ اُمید
پیرْزالِ مَدَرِش کِبابار چِپِّهجُو مِنَه
24- با هم میروند همه به چلوکبابی امید (رستورانی که در مرکز شهر قرار دارد) / مادر پیرش کبابها را نیمجو میکند. (مراد اینکه به خاطر پیری و ایضا دندان نداشتن از پس جویدن کبابها بر نمیآمده)
مَیَن بِرَن به قِلْعَه که مِنْدالِ حَجغُلُم
هَمَّر بِرِیْ که پُز تَه سِوارِ پِژُو مِنَه
25- میخواهند بروند به قلعه (روستا) که محمدعلی پسر حاج غلام / همه را برای اینکه پز بدهد سوار پژو میکند.
وقتِ مِرَن بِه قِلْعَه مِبینَه عَروسیَه
ساز و دُهُل دِ مَعرِکَه گوشارْ کُلُو مِنَه
26- وقتی میروند به قلعه (روستا) میبیند عروسی است / ساز و دهل در معرکه (میدانی که در آن رقص و چوببازی برقرار است) گوشها را سنگین میکند.
تا پرس و جو مِنَه وُ مبِینَه عروس کیَه
از غَم مِرَه به خَنَه و از غصَّه تُو مِنَه
27- تا پرس و جو میکند و میبیند که عروس چه کسی است / از غم به خانه میرود و از غصه تب میکند.
***
5- شاعر همشهری؛ غلامعلی مهدیزاده (1313)
از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کردهام، سعی کردهام تا جایی که میتوانم اطلاعات صحیح جمعآوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کاملتر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مهولات) هم میتوانند زندگینامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمیدانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشتهام که با جواب دادن به آنها و ارسال جوابها به من، خواهم توانست زندگینامهی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوعها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.
غلامعلی مهدیزاده که در شعر "مهدی" تخلص میکند متولد 1313 در شهر تربت حیدریه است. آموختن را از مکتبخانه آغاز کرده است و به دلیل سواد مکتبخانهای دورهی ابتدایی را از سال سوم به بعد پی گرفته است. در سال 1336 پس از طی یک دورهی تابستانی به استخدام آموزش و پرورش درآمده و در دبستانهای تربت حیدریه به تدریس پرداخته است. مهدیزاده در سال 1352 موفق به اخذ دیپلم در رشتهی ادبی گردیده است و در سال 1362 پس از دریافت مدرک کاردانی در رشتهی علوم انسانی بازنشست شده است.
روزی در سال 1332 در کلاس انشا، معلم از دانشآموزان میخواهد که انشایی دربارهی تعطیلات نوروزی بنویسند و مهدیزادهی جوان آن انشا را به شعر مینویسد و با تشویقهای معلم خود وارد پا به دنیای پُر رمز و راز شعر میگذارد. در سال 1352 با مرحوم سید علی اکبر بهشتی (شرح حال و اشعار ایشان در آرشیو وبلاگ) آشنا میشود و همکلامی با این شاعر بزرگوار و تشویقهای او باعث شکوفا شدن هرچه بیشتر طبع وی میشود. مرحوم بهشتی وقتی شعری که اقای مهدیزاده در فوت مادرش سروده است را میبیند از وی میخواهد که با او در جلسات شعر شرکت کند و از اینگونه مهدیزاده با دوستان انجمن قطب آشنا میشود. (توضیح مفصل چگونگی شکلگیری انجمن شعر در تربت حیدریه در آرشیو وبلاگ)
غلامعلی مهدیزاده که از ورزشکاران پیشکسوت در ورزش زورخانهای تربت حیدریه و خراسان است و در زمینهی این ورزش باستانی هم افتخارات زیادی کسب کرده است. (متاسفانه من در زمینهی ورزش باستانی اطلاعاتی ندارم و زندگی این شاعر بزرگوار را فقط از دید شعر نگاه میکنم و ای کاش جوانان باستانیکار و ورزشکاران اهل تحقیق زندگی این همشهری را از دید پیشکسوت بودن در ورزش هم مورد بررسی قرار دهند و منتشر سازند) وی در تعریف شعر با شاعران متقدم همعقیده است و میگوید: شعر کلامی است مرتب که دارای وزن و هماهنگی باشد و بیان کنندهی احساسات شاعر باشد. او از بین قالبهای شعری به غزل علاقهی بیشتری دارد و اعتقاد دارد مرحوم بهشتی بیشترین تاثیر را بر او و شعرش داشته است. ایشان در خصوص استاد بهشتی میگویند: آن شادروان از نظر اخلاقی مورد قبول تمام شعرا بود و همه او را به کمال قبول داشتند. مرحوم بهشتی هرگز از خود و شعرش تعریف نمیکرد و همواره متواضع و فروتن بود.
به طور کلی جناب مهدیزاده به شرکت در جشنوارهها تمایل چندانی نشان نداده است اما یک بار به احترام آخوند ملا عباس تربتی در کنگرهای که به نام این آخوند بزرگوار در تربت تشکیل شده بود شرکت کردند و شعرشان مورد تایید اساتید قرار گرفت. ایشان تا کنون مجموعهی مستقلی منتشر نکردهاند اما چند شعر محلی از ایشان در کتاب "فرهنگ عامهی تربت حیدریه" تالیف دکتر محمد رشید در سال 1383 چاپ شده است و اشعاری هم از ایشان در کتاب "سخنوران زاوه" نوشتهی محمود فیروزآبادی سال 1383 و "شعر دربی" به اهتمام استاد سیدعلی موسوی سال 1390 موجود است که علاقهمندان میتوانند به آن مراجعه کنند. ایشان کتاب شعر آمادهی چاپی هم در دست دارند که قول دادهاند به زودی چاپ شود و به دست علاقهمندان به شعر ایشان برسد.
با دعای خیر و آرزوی عمر با برکت برای این شاعر بزرگوار
گفت و شنود بلبل و گل محرمانه است
واقف ز راز این دو خدای یگانه است
بلبل به صبحدم بنشیند به انتظار
تا غنچه گل شود که همینش بهانه است
خنیاگران اگر بنوازند جملگی
بهر صفای بلبل و گل جاودانه است
با ضرب و ساز و تار و نی باغبان پیر
دلها جوان شود که دراین آستانه است
فصل بهار و نمنم باران و بوی گل
بلبل به سیر رفته و دنبال لانه است
شکر خدا و توبه ز اعمال ناصواب
رونق دهد به هر که اسیر زمانه است
روشنضمیر باش، نه پایند هر هوس
چونانکه مست ِباده به فکر چغانه است
بلبل بخوان دمی ز غزلهای دلنواز
قمری بیا که محفل گل عارفانه است
"مهدی" چرا بسوزد و سازد ز هجر یار
اشک غمش ز دیده دمادم روانه است
***
هیچکس در زندگی از ابتدا گمراه نیست
بخت بد هم از ازل با آدمی همراه نیست
شیر پاک از لقمهی پاکی اگر ممکن شود
حاصلی دارد که فرزند بشر گمراه نیست
بخت بد را همنشین بد به همراه آورد
آنکه با بد مینشیند ز آفتش آگاه نیست
حیلهگر هر دم به یک رنگی شود ظاهر، چو او
در مرام و مسلک خود کمتر از روباه نیست
بندهای شرمندهام با کولهباری از گناه
انتظارم از کسی جز درگه الله نیست
تشنهی عشقم ولی محروم از دیدار او
گر بیاید دیگرم حاجت به نور ماه نیست
در پس زانوی غم نالم به حال خویشتن
در درون سینهی من ناله هست و آه نیست
کلبهی درویشی "مهدی" اگر دارد صفا
چونکه او را حسرتی بهر مقام و جاه نیست
24/12/86
***
ما مست بادهایم و تو مست نگاه ما
باشد نگاه بانمکت جلوهگاه ما
با یک نگاه مستیام از سر پرید و رفت
دیوانه گشتهام که شده عشق، راه ما
عاشق شدم به طور حقیقی و معنوی
روزیدهنده اوست و پشت و پناه ما
عاشق اگر به راه خدا گشتهای بدان
باشد ستون دین همهجا تکیهگاه ما
گمراه گشتهایم و پشیمان ز کردهایم
خواهم ز درگهش که ببخشد گناه ما
ما بد نمودهایم و گرفتار بد شدیم
جبران شود به توبه یقین اشتباه ما
گر لغزشی تو را به ره ِعشق رخ دهد
غافل شوی چو "مهدی" و افتی به چاه ما
***
دست دارم بر دعا تا زینت محفل شود
خواهم از او حاجت ما بر مراد دل شود
در نماز و در عبادتهای خود کاهل نیم
یارب از این بندهی شرمنده هم قابل شود
بندهای غرق گنه درمانده گشتن از سُنا
دِه نجاتم، کس ندیدم غرق در ساحل شود
گر ندانسته گهی غافل شدم از راه خود
توبه کردم بخششی خواهم مرا شامل شود
گر خدا خواهد چنان هر بندهای گمراه را
رهنما گردد که در اعمال خود کامل شود
گر کسی در ارتباط است با خدای خود، یقین
رحمت حق هر کجا خواهد بر او نازل شود
"مهدیا"، هر کس که خواهد میشود چون بوسعید
با عبادت در دل شب همچو او فاضل شود
6/5/91
***
خودنمایان را بهغیراز خودنمایی کار نیست
خودنما را آبرویی در خور دینار نیست
خودنما کمبود دارد، دوستی با او مکن
او به فکر خود بُود، هرگز به فکر یار نیست
میدهد خود را نشان هر جا و در هر فرصتی
هرچه پیش آید خوش آید، خودنما را عار نیست
خودبزرگ بینی در آنها میکند بیداد لیک
هیچکس چون خودنما در چشم مردم خوار نیست
هر کجا باشد کند تعریف از کردار خویش
زان همه لافش یکی در قوطی عطّار نیست
چهرهای انگشتنما دارد میان خَلق او
احترامش زین جهت در کوچه و بازار نیست
جز دورویی برنمیآید ز دستش هیچکار
"مهدیا"، در خواب غفلت مانده او، بیدار نیست
12/6/85
***
در قفس مرغ چمن از غم گل خونجگر است
چون ز آزادی مرغان دگر باخبر است
گل ز درد دل مرغان چمن میداند
این چه رازیست که در گفت و شنود سحر است
بلبلی را که بود عاشق و دیوانهی گل
نغمههای سحرش از چه دلانگیزتر است
تا خزان آید و برگی ز گل افتد به زمین
عاشق نغمهسرا، نوحهسرایی دگر است
"هر کسی در غم یاری به طریقی سوزد"
من ز پروانه چه گویم که غمش بیشتر است
اشک شبنم ز گل و نغمهی بلبل در باغ
اشک شمع و غم پروانه مرا در نظر است
سوزم و سازم و هرگز نکنم پردهدری
گر کسی راز کسی فاش نسازد هنر است
افتخاریست که نامت به نکویی ببرند
ور نه نامآور بدنام که جایش سَقَر است
عیبپوشی کن و حق گوی و ز "مهدی" آموز
که بدین شیوهی نیکو بهخدا مفتخر است
17/8/82
***
برای مردمی غمگین چگونه شعر ِتر گویم؟
چگونه من ز شادیها به صد خون جگر گویم؟
چگونه سفرهی دل را گشایم پیش هر ناکس؟
چگونه بیجهت حرفی که باشد بیثمر گویم؟
چگونه نغمههای بلبلی را در قفس از غم
به جای نغمهی شادش به هر شاخ شجر گویم؟
چگونه از رفاه و عیش و نوش ِدائم ِبعضی
به مسکین و به محروم و به طفل بیپدر گویم؟
چگونه در کویر و در بیابانهای لمیزرع
ز آب چشمه و باغ و درخت ِبارور گویم؟
چگونه آن بهاری را که گشته از خزان بدتر
ز باغ و بلبل شاد و ز ناز شانهسر گویم؟
چگونه اشک چشم کودک زار فلسطین را
به پیش خلق عالم کمتر از دُرّ و گهر گویم؟
چگونه درد دلهای کشاورزان مومن را
برای قطرهای باران به پیش دادگر گویم؟
نرنجانی دلی را تا توانی، "مهدیا"، هرگز
چگونه وصف آهش را برای گوش کر گویم
2/10/81
***
بسته شد میخانهها هر خانهای میخانه شد
ساقی و رند و خراباتی ز هم بیگانه شد
شد اسیر شیره و تریاک هر اهل دلی
خانهی آبادشان زین ماجرا ویرانه شد
هر که مجنون شد به راه عشق لیلی زد قدم
یا میان خلق رسوا، یا ز غم دیوانه شد
عاشق شبزندهداری در کنار نور شمع
صبحگاهان شاهد خاکستر پروانه شد
دامن دشت و دمن امروز خالی از صفاست
گرمی مهر و محبت دربهدر از خانه شد
رحم و انصاف و مروت از میان خلق رفت
زین جهت افسردهدل هر عاقل و فرزانه شد
نغمههای بلبل شوریده با لبخند گل
با می ِمینا بههم آمیخت، در پیمانه شد
هیچ دارویی ندیدن بهر غم، تا عاقبت
عقدهی دل باز تر با گریهی مستانه شد
باغ گل بی عاشق گل چون سبوی بی می است
مهدیا، آن روزگاران هم دگر افسانه شد
31/6/72
***
رفاقت با صداقت اینچنین است
که انگشتر به دنبال نگین است
رفیق باصداقت را همین بس
که او پاک و وفادار و امین است
ز بدکردن بدی آید به سویت
محبت را هزاران آفرین است
خیانت در امانت گر نمایی
حسابت با کرامالکاتبین است
زبانت را به تهمت گر گشایی
ز بد بدتر اگر خواهی همین است
ز کِشته بِدْرَوی محصول خود را
اگر جو کِشتهای، نانت جوین است
اگر چشمت به دست دیگران شد
چون آن پستی که دائم در کمین است
کسی در دوستی گر بینظر بود
یقین دارم که او پابند دین است
به زر باید نوشت این گفتهها را
ز بس مهدی کلامت دلنشین است
***
مثنوی آداب ورزش باستانی
این مثنوی که سرشار از اصطلاحات ورزش زورخانهای است و تسلط شاعر را در این باب نشان میدهد در وزن "فعولن فعولن فعولن فعل" سروده شده که وزن شاهنامهی حکیم فردوسی است و با این موضوع بسیار تناسب دارد.
ز آداب زورخانه غافل مشو
به ورزش بپرداز و کاهل مشو
به یاد خدا ورزش آغاز کن
شروعش به سنگ بدنساز کن
سپس وارد گود شو با وضو
به رخصت بزن بوسه بر خاک او
میاندار گردد تو را رهنما
ادب در اطاعت بود با حیا
به ضربی که مرشد نوازد بدو
سپس تخته بردار بهر شِنُو
برو سرنوازی و هم چکّشی
بزن تیشه بر ریشهی ناخوشی
به حَرْکات نرمش چو بندی کمر
تو گردی به جمع یَلان، باهنر
برو پیچ چون خوب و باارزش است
در آیین ورزش پس از نرمش است
کند ورزش میل مچ را قوی
بیاموز آن را تو با خرّمی
پس از میل هم حرکت پا بود
که شیرین و بسیار زیبا بود
بزن پای لزگی و هم چرخ او
میانکوبپایی بود بس نکو
دگر شاطری باشد و چرخ تیز
برو کینهها را ز دامن بریز
بیامور حَرْکات ِزیبای پا
ز تبریزی و تکفر و یافتا
پس از یافتا جنگی پا بزن
که فراموش این انجمن
بزن کارپا ای تو در ختم کار
بود نام کارپا، ذوالفقار
کمان را چپ گیر و کباده زن
ز گفتار فردوسی است این سخن
پس از ختم ورزش دعایم بکن
دعایی برای شفایم بکن
غلام علی هستم و بودهام
که صورت به خاک درش سودهام
برو کار میکن ز "مهدی" شنو
که از کشتهات مینمایی درو
***
غزل تربتی
عَشِق نِری که عَشِقِ دلخِستَه تُو مِنَه
از هجرِ یار گِریه به نیصْفایِ شْو مِنَه
گُربَهرُ دییی که از سَرِ دیفالِ هَمْسَیَه
جیکجیکِ جوجههارْ که مِفَهْمَه میو مِنَه؟
چون او نِری و کَسِبْ دزدِ محلّهتا
کَزْ مالِ مُفت هر چه بِبینَه چَپُو مِنَه
مِندالِ حَجغُلُم که جِوونِ رِشیدیَه
یَک دختَرِر مِبینَه دِ مِیدو اَلُو مِنَه
جُلُو مِرَه به بِهْنِهیِ سِرما که دختِرَک
مِنْظورِ اور مِفَهمَه بُزاشِر جُلُو مِنَه
اِشتُوکیَه که بِرْسَه به حُولیش زِ تِرسِ او
یک بُزْغَلِهیْ که مُنَدَه دِ رَد اور پِشُو مِنَه
اَفتُونِشی نِرِفْتَه بِچِهیْ حَجْغُلُم ولی
خُودْشِرْ دِ مینِ قِلْعَه هَمَش وِر پِتُو مِنَه
اِنگار بهدَر میَه به هَوایْ گوشتِ کِفْتَرَه
تَزِگیا هَمَش دِ بَرِش رختِ نُو مِنَه
از ترسِ مَدَرِش، که به او چیزِ وِرنِگَه
کَهبِیْدَه و تِریت بِرِیْ مَدِهگُو مِنَه
گَهوَقْتِ با باباش مِرَه تا او سَرِ زِمی
بیکار نِمِستَه با بقیه هی دِرُو مِنَه
دوری مِنَه ز مُردُم و اَفسُردَهیَه هَمَش
با هیچکه رازِ دل نِمِنَه، وِر مُو خُو مِنَه
چَشمْاِنتِظارْ مِستَه دِ مَرِّ قِناتِ دِه
کوزِهیْ هَمَهرْ به خَطِرِ او یِکَّه اُو مِنَه
یَکهُو مِبینَه اورْ که خِدِی دختِرا میَه
اِنگار نِمِرْسَه وِر رَدِشا پِشنِهکُو مِنَه
کوزَهرْ از او مِگیرَه، بِرَش اُو مِنَه، مِتَش
خوشحال مِرَه که خِندَه بِرَش زِرِ لُو مِنَه
هر وقت به یادِ گِلِّهیِ باباشْ میُفْتَه او
اَسبِرْ بهدَر مِنَه ز طِویلَه قِشُو مِنَه
یک روز سِوارْ مِرَه که بِرَه تا سَرِ گِلَه
یارورْ مِبینَه بیخِبَر از او جَرُو مِنَه
از او مُپُرسَه وِر دُرُغ از راهِ کِجْدِرَخت
او بیمحل به اسب و سِوارِش سِرُو مِنَه
از لایِ در به غِمزَه مِگَه رَه وِر اونْجیَه
اور از لجِش راهیِ قِلعِهیْ نِغُو مِنَه
مِندالِ حَجغُلُم مِرَه از غَم به خَنَهشا
وِر هیچ و پوچ سِربِهسَرِ رَدیو مِنَه
نَهخوش مِرَه و مُفتَه د خَنَه زِ عشقِ یار
نَنَهش دِلِش مِسوزَه بِرَش آشِ جُو مِنَه
مِرَه به شهر تا خودِشِر اُوبهاَو کِنَه
یَکهُو دِ اونْجِه یادِ کلاهِ شَپُو مِنَه
چَن روزِ مِگْذِرَه هَمَه خوشحال و سِرْدِماغ
سُوغَتیارْ مِگیرَه د کِسِهیْ مِلُو مِنَه
از بس دِ قِلعَه خُوردَه قروتی و اِشکِنَه
بویِ کِبابْ مِفَهْمَه و یادْ از چُلُو مِنَه
با هم مِرَن هَمَه به چُلُوخَنِهیِ اُمید
پیرْزالِ مَدَرِش کِبابار چِپِّهجُو مِنَه
مَیَن بِرَن به قِلْعَه که مِنْدالِ حَجغُلُم
هَمَّر بِرِیْ که پُز تَه سِوارِ پِژُو مِنَه
وقتِ مِرَن بِه قِلْعَه مِبینَه عَروسیَه
ساز و دُهُل دِ مَعرِکَه گوشارْ کُلُو مِنَه
تا پرس و جو مِنَه وُ مبِینَه عروس کیَه
از غَم مِرَه به خَنَه و از غصَّه تُو مِنَه
1372 تربت حیدریه
***
خاطرات کودکی
لازم به توضیح است که این شعر در کتاب فرهنگ عامهی تربت حیدریه تالیف دکتر محمد رشید سهوا به نام آقای محمدابراهیم اکبرزاده چاپ شده است که ایشان هم از شاعران خوب و ایضا محلیسرایان بااستعداد تربت حیدریه هستند.
یادُم نِمِرَه بِچَّه بویُم خرّم و خِندو
از خَنَه مِرَفْتُم مُو بهدَر وِر تَهِ تِنبو
دالونِ درازِ خَنَهما داشت جای بِیْزی
تا جَمع کُنُم هَمبَزیامِر مُو زِ هر سو
حولیِّ ما آغال بِچَه بو بیشتَرِ وِقْتا
سِرسام مِرَفت هرکِه میَمَه، ز هیاهو
گاهِ هَمَه با هَم خُب و گَه وِر سَرِ هیچِّه
وِر هَم مِزَیِم تا که مِرَفْتِم هَمَه پور خو
فِرداش مِشُدُم یِکَّه زِ رِفتارِ خُنوکُم
اَفسردَه و ماتَمزیَه و زار و پِریشو
گوش وِر خُجُویِ کوچَه بویُم تا که رِفِقِ
فارغ کِنَه مُورْ او زِ غم و رنجِ فِراوو
واز از سَرِ نُو جمع مِرَفتِمْ هَمَه یَکجا
دختِر پِسِرا قاطی بویِم با دِلِ نالو
ایکِّه گِلَه از اوکِّه مِکِرْد، اوکِّه از ایکِّه
از گُفتِهیِ هم دِلخُور و از کِردَه پِشیمو
داشتِم به سَرِ حُولیِما باغِ کُلونِ
بادُم مِزَیَن چُو، هَمَه دِ فصلِ تَوِسْتو
از میوَه، زِ انگور و گلابی و هم از سِب
بیداد مِکِرْد گُرْجَه و آلوچَه و آلو
صد مونْج به یَک خوشِهیِ انگور مِچِسبی
صد سار به ناخُونْدَه مِشُد مِهْمونِ باغْوو
با چُو مِزَیِم وِر تَهِ دِگ بَلِّ خُوشاَمَد
پِنْداشْتی میَنْ مونْجا و سارا به چِراغو
مونْجارْ به کِلَک راهیِ اُوجوشْ مِکِرْدِم
سارا زِ هیاهو مِزَیَن سر به بیابو
سنگِ مُو زَیُم تا بُخُورَه وِر پَرِ سارِ
وِرگَشت و چِنو خُورْد به سَرِ دُختَرِ قُربو
نَنَهمْ به سَرُم تاخت وُ یَک تِرکَه دِ دَسْتِش
جَستُم زِ دَمِ لَت که زِ دَستُم شدَه وِر خو
او خِطّ و نِشونْ کِرد بِرَم، گفت: جُنُمْ مَرگ
خو گِریَه کِنی مُبُرُمِت مِتَّبِ آتو
شُو رفت، دِ یَک گوشه کُلوس کِردَه بویُم مُو
از تِرس نِفَسُم اُفْتیَه بو وِر یَک و وِر دو
وِر خُو زیَه بویُم خُودِمِر تا که بِبینُم
چی مِگْذِرَه تا بِرْسَه بابام از دَرِ دیکو
القِصَّه بابام اَمَه و اِنگارْ خِبَر داشت
با بیمِحَلی سر زَ به خَنِهیْ سَرِ اِیْوو
رختاشِ به دَر کِرد و اَمَه لَم دا به پوشْتی
هِی بَهْنَه به لُمْپا مِگِرفْت کو مِزَه سوسو
چای خُورد، دِ سَرْ سُفرَه نِشَستَن هَمَه با هَم
خُوردَن هَمِگی خوشمِزَه با هم نون و کوکو
کَسْ یاد نِکِرْد مُور که چِنی بود سِزایُم
مُو مُندَه بویُم گوشْنَه دِ یَک گوشِهیِ پِسْتو
نَنَهم که دِلِش پیش نِمِرَفت گوشْنَه دِ خُو رُم
دیُم که یَکِ دِسْتِمِر اِنگار مِتَه تِکّو
وحشَتزِدَه از خُو پِریُم، گفت: نِتِرسی
وِر شوم نِزِری سَر نَنَهجان تا نِخوری نو
نو خُوردُم و اُو خُوردُم و وِرْغِلْطیُم از نو
دِلسوزْتَر از نَنَه دِ دنیا نِکِنی بو
صبحْ رَفت، بابام گفت: بِچِهها وقتِ نِمازَه
زودِ وَخِزِن - لَعنَتِ حق وِر دِلِ شِیطو -
چون مردِ خدا بود و سِحَرخیز همیشَه
گفت: ای هَمَه خُو از کُجیَه بیکَش و پِیْمو؟
افتو زَ و بابام هَمِگیرْ جِغْ زَ به دورِش
کِردَن اِشَرَه که شده نوبَتِ یارو
زَ وِر مُو سُقُلْمَه، پِریُم از سَرِ جایُم
تاخْتُم به مینِ حولی و شوشتُم مُو سَر و رو
دِ پیشِ سِماوَرْ زُغالی مِجْمِعِهیِ بو
هم نونِ پِنیر داشت وْ هَم یَک کَمِ تِفْتو
دِ جمعِ بِرارام نِشَسْتُم مُو مُؤدّب
پوزخَند زَیَن وِر مُو وُ هِی چِشمَک و اَبرو
تِصمیمِ نَنَهمْ بو که به مِتَّب بُبُرَه مُور
هیچ فایده نِکِرد لُنْجَه و دُبِّهیْ مُو بِرِیْ او
وِرْخِسْتْ زِ جاش آتو و مارْ هِی خوش و بِش کِرد
وقتی که شُدُم دَخِلِ خَنَهشْ زِ دل و جو
وِر مُخْتینِ یَک سَنگِ شُدُم راهیِ مِتَّب
پِنداشتی که رَفْتُم مُویِ آزاده به زِنْدو
دیُم دو سه تا از رِفِقامِرْ مُو دِ اونْجِه
وِاکِرد دِ بِخِشْ جایِ بِرَم بِچِّهیِ سُلْطو
هیچ چَرَه نِداشتُم دِ کِنارِش مُو نِشَستُم
چشْمارْ هَمِگی دُختَه بویَن وِر مُویِ مِهْمو
نَنَهمْ که به آتوم مُگُفت اُوسِنِههامِر
چُپْ کِردَه بویُم، گپِّ نِزَیُم مُو دِر اونْچو
او داد به آتو کمِ پول و سَرِ قندِ
هی وِر چَپ و چارُم مُو نِگا کِردُم و وِر او
نَنَهمْ به خداحافِظی از خَنَه بهدر رَفت
از یِکِّگی و غصَّه لُوام گَشت اَویزو
امروزْ دِ قِفَستُم مُو، خدا دَنَه که دیروز
آزادْ بویُم، شاد بویُم بَلِّ پِرِستو
آتوم اَمَه با قَبقَب و دَبدَب به سَرِ ما
شِلّاقِ که داشت وِر سَرِ مِخ کِرد دِلِنْگو
با بُنگِ اَذو، گُفت: وَخِزِن، ظُهْرَه، بهدَر رِن
بِرِن به خَنَهتا، نِیِنِگْ تا سَعَتِ دو
رَفتِم بهدَر از مِتَّب و وِر کوچَه زَیِم ما
جِغ جار مِکِردِم هَمِگی خرّم و شَدو
هر کس به سوی خَنِهی خود رفت، به دُو رفت
دِستپیچَه رِسُنْدِگ خُودِشِرْ با دلِ لِرْزو
گُفتُم به نَنَهم: چی بُخُورُم؟ گفت که: بِسْتا
تا جاکُنُم اُوگوشت بِرَت فَتّ و فِراوو
اُوگوشت نِخوردی که چِنو خوشمِزَه بَشَه
او پُختَه دِ هَرکَرَه مِرَفت و سَرِ دیگْدو
نِمْدِنی که اَشْکینَه و اُوگوشت و قُروتی
مِزَّش نِمِرَه - گَر بُخُوری - از پیِ دِنْدو
وُرگُم ز پلویی که حالا بیشترِ مُردُم
هر روز مُخُورن بو غِذایِ مُردُم اَعْیو
او هم دِ شُوایْ جمعَه وُ عِیْدایْ که میَمَه
بویِ روغَنِش جِغ مِزَه تُورْ حُکمِ بِلَنْگو
یَک کوزِهیِ اُو داشتَن و صُندُوقِ نونِ
یِخچال نِبو، برق نِبو، جز یَخِ یِخْدو
وِقْتایْ که مَیِسْتِم بِرِمِک راهِ درازِ
کِیف داشت سِفَر با شتر و اَستر و یابو
چندْ روز گُذِرُندُم مُو دِ مِتَّب همیجوری
تا ایکه شُدُم آشنا و کِردُم به هَمَه خو
داشتَن بِچِهها کمی خورش و لقمهای نون
بیشتر نونِ ماس بو که مِدا بویِ اَویشو
هر وقت بِچِهیِ آتو مِرفت گوشنَه، میَمَه
مُگُفت: وَخِزِن نیشتا کُنِن هَمَه زِ یَکسو
وِر دورِ هَمَه دور مِزَه تا که بِبینَه
دِ سفرِهیِ کی پیدا مِشَه گوشت و بادِنْجو
نَخوردَه، مُگُفتَن: بِچِهها ناشْتا تِمُم رَفت
خِلیفَه مِکِرد جَمْعْ هَمَهرْ تا نِخُوری نو
یک روزْ که نِبو آتو، دُزدْبِیْزی مِکِردِم
تا دزد مِیَمَه حَملَه مِکِردِم هَمَه وِر او
دِ پوشْتِ دِرختِ مُو قَییم رَفتُم و آق دُزد
اَمَه که بِرَه، خُورد به سَرِش سنگِ پِلَخْمو
وِر لینگِ مُو بِستَند، آتومْ مُورْ دِ فِلَک کِرد
زَ وِر کَفِ پام هر چه مَیِست با نیِ قِلْیو
نَگُفتَه نِمَنَه که خِبَر رفت ازی کار
هم نَنَه هم عَمَّه و هم خَلَه و و خَلو
چند روز نِرَفتُم مُو به مِتَّب که به یَکهُو
گُفتَن شُلُغَه تربت و اطرافِ فِرِیْمو
صُولَت اَمَه و تیر و تِفَنگ کِرد دِ تُربَت
از خَنَه نِرَفت هیچْکِه زِ تَرسِش به خیابو
#
گفتُم مُو بِرَت اُوسِنِهیِ بِچِّگیامِر
تا زِندَه کُنُم خَطِرِهیِ مِتَّبِ آتو
پورگِپّی بَسَه، وَرگُمُت اِقْذِر که هَمالا
شصت و هفتِ خورشیدیَه و اوّل میزو
ای لَهْجِهیِ تربَت بو، ازی لِهجَه غِلیظتَر
دِ بخشِ رُخ و زَوَه ببینی و دِ سِنْگو
1/7/1367
***
منابع:
اشعار دستنوشتهی آقای غلامعلی مهدیزاده
شعر دربی (گزیدهی اشعار شاعران شهرستانهای تربت حیدریه، مهولات، رشتخوار و زاوه)؛ استاد سید علی موسوی؛انتشارات نامهی پارس؛ تربت حیدریه، زمستان 1390
سخنوران زاوه (شاعران منطقهی تربت حیدریه و خواف)؛ محمو فیروزی مقدم؛ نیکو نشر؛ مشهد؛ پاییز 1383
فرهنگ عامهی تربت حیدریه؛ دکتر محمد رشید؛ انتشارات اقلیدس؛مشهد؛ 1383
۶- شعر طنز؛ نقیضهی بندری؛ راشد انصاری (خالو راشد)؛ گردآورنده علی اکبر عباسی
راشد انصاری شاعر، نویسنده، روزنامهنگار و طنزپرداز متولد سال 1350 در روستای دیدهبان از توابع بخش صحرای باغ لارستان است. نزدیک به دو دهه است که با مطبوعات همکاری مستمر دارد و حدود 10 سال است که در حوزهی هنری فعالیت میکند. وی به طور حرفهای از سال 1372 فعالیت خود را در زمینه شعر و داستان طنز آغاز کرد. کتابهای منتشر شده: دغدغههای بیخیالی (1379) / این مرد مشکوک (1382) / لطفا میخ نشوید (1383) / پشت پرده (1384) / طنزینه؛ طنز اینه! (1387) و آخرین اثر ایشان که هم اکنون زیر چاپ میباشد فیل و فنجان نام دارد که کار مشترکی است با غلامحسین ترکمان. سایت شخصی ایشان را میتوانید در این آدرس مشاهده کنید. http://www.khaloorashed.com
“هان ای دل عبرت بین، از دیده نظر کن هان”
هر گوشهی بندر را، آیینهی عبـرت دان
چون فصل زمستان شد، این سفره پُر از نان شد
جمعاند ز ِهر صنفی، در مرکز ِهرمزگان
دزد و دغل و قاتل، معتاد و خل و جاعل
با سایر ِهمدستان، مشغول ِبده بستان
سرتاسر ِشهرِ ما، مملو ز گدا باشد
در کوچه و بازارش، یا گوشهی هر میدان
خوابیده زنی یک سو، دَه بچه کنار ِاو
طفلان همگی بَدبو، بیپوشک و بیتنبان!
مردی به نظر قاطی، با ظاهر ِاسقاطی!
با خواندن ِاورادی، جیبت بزند آسان
بی کار و گدا و دزد، بگرفته امان از خلق
این جاست ته دنیا، یا مرکز یک استان؟!
آن گوشه یکی اَلدنگ، مست از می و گیج از بنگ
هی مژده دهد روزی: بندر بشود کرمان!
ما خود به خدا داریم، یعنی که گدا داریم
پس رحم بکن بر ما، ای کشور پاکستان … (۱)
ظرفیت ِما پُر شد، نان ِهمه آجر شد
اوضاع چنان شد که، خر گُم بکند پالان!
پی نوشت:
1- اشاره شده است به هجوم همه جانبهی گداهای قد و نیم قد پاکستانی به بندرعباس به ویژه در فصل زمستان
***
۷- فراخوان
انجمن شنبهشبها
جلسات هفتگی انجمن شنبهشبها در اولین روز هفته (در ششماههی اول سال، راس ساعت ۶ بعدازظهر و در ششماههی دوم سال، ساعت ۵ بعدازظهر) در طبقهی سوم مسجد قائم واقع خیابان قائم برگزار میشود. این جلسات به خواندن و بررسی آثار ادبیات کلاسیک، ارائه کنفرانسهایی در زمینهی ادبیات و شعرخوانی و نقد شعر اختصاص دارد. از تمامی علاقهمندان دعوت میشود در این جلسات شرکت کنند.
جلسهی مثنوی خوانی
جلسات مثنویخوانی به همّت احسان انوریان، همشهری هنرمند و مهربان و به روایت دکتر رضا نجاتیان هر سهشنبه در حسینیهی صفار شرق واقع در خیابان باغسلطانی، باغسلطانی 9 برگزار میگردد. در این جلسه که ساعت 8:30 سهشنبهشبها شروع میشود ابتدا حکایتی از مثنوی معنوی، اثر بیبدیل مولانا جلالالدین بلخی، خوانده میشود. پس از روایت داستان، حاضرین در جلسه، برداشتهای خود از داستان را بیان میکنند و پیرامون آن به بحث و تبادل نظر میپردازند.
انجمن شعر باران
انجمن باران سهشنبهها در مکان میدان شهدا، ساختمان انجمنهای ادارهی ارشاد اسلامی از ساعت ۱۷ به بعد برگزار میشود. این جلسه به همت آقای محسن اسلامی تاسیس شده است و هر سهشنبه پذیرای شاعران گرامی است. برای اطلاعات بیشتر میتوانید به وبلاگ انجمن http://baran-torbat.blogfa.com و یا با شمارهی همراه 09390776107 شاعر جوان همشهری، آقای محمد امیری تماس بگیرید.
انجمن داستان نویسی
از تمامی علاقهمندان به نویسنگی دعوت میشود در جلسات انجمن داستان که به سرپرستی استاد موسوی هر هفته یکشنبهها از ساعت 16 الی 18 در محل کانون بسیج هنرمندان واقع در خیابان فردوسی شمالی، میدان بسیج، کانون فرهنگی ورزشی جوانان بسیج برگزار میشود، شرکت کنند. برای اطلاعات بیشتر میتوانید به وبلاگ انجمن داستان تربت حیدریه http://andkt.blogfa.com مراجعه کنید.
نمایشگاه کتاب و محصولات فرهنگی
به همت اتحادیهی انجمنهای اسلامی دانشآموزان تربت حیدریه و شهرداری تربت حیدریه نمایشگاه کتابی در خیابان فردوسی شمالی چهاراه بازار روز برپا است. در این نمایشگاه کتابهایی در موضوعات مذهبی، پزشکی، تغذیه، خانواده، ادبی، هنری و سایر موضوعات موجود است. فروش انواع محصولات فرهنگی و لوازمالتحریر هم از بخشهای جنبی این نمایشگاه میباشد. این نمایشگاه همه روزه از ساعت 8 تا 14 و 16 الی 23 قابل بازدید است و علاقهمندان میتوانند کتابهای مورد علاقهی خود را با 20 تا 40 درصد تخفیف از این نمایشگاه خریداری کنند.
کتاب شعر زاوه
آقای خسروی در حال ویرایش نهایی کتاب تذکرهی شعرای زاوه هستند. شاعران همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مهولات) لطف کنند اشعار و زندگینامهی خود را برای ایشان ارسال کنند. اگر نمیدانید از کجا شروع کنید به سوالات زیر پاسخ دهید و پاسخهایتان را به همراه اشعار برای بنده و یا آقای کاظم خطیبی ارسال کنید.
نام و نام خانواگی، لقب و در صورتیکه در شعر تخلص دارید، تخلص خود را بنویسید. / شرح مفصلی از زندگی خود از آغاز تا امروز را بنویسید. / چه شد که به شعر گرایش یافتید؟ / مشوقان شما در این راه چه کسانی بودهاند و هستند؟ / از شاعران متاخر و معاصر کدام یک را بیشتر میپندید؟ چرا؟ / از شاعران متاخر و معاصر کدام یک بیشترین تاثیر را بر شما داشتهاند؟ / چه تعریفی از شعر دارید؟ / کدام قالب و یا قالبهای شعر فارسی را ترجیح میدهید؟ / نظرتان راجع به شعر امروز چیست؟ / به نظر شما شعر چه جایگاهی در زندگی بشر امروز دارد؟ / در جشنوارههای شعر شرکت میکنید؟ اگر بله چه مقامهایی کسب کردهاید؟ و اگر خیر، چرا؟ / تا کنون چه کتابهایی تالیف و یا ترجمه کردهاید؟ لطفا مشخصات کتابهای چاپ شدهی تان را فهرستوار بنویسید. / آیا کتاب آمادهی چاپ دارید؟ لطفا توضیح مختصری از آن را بنویسید. / آیا در زمینهی نوشتن مقاله، تحقیق، کنفرانس و ... در زمینهی ادبیات فعالیت داشتهاید؟ لطفا فهرستوار به آنها اشاره کنید. / حداقل 5 اثر و حدکثر 10 اثر از آثارتان را همراه اطلاعات خواسته شده برایم بفرستید. / در پایان هر نکتهای را که خود لازم میدانید را بیان کنید.
آدرس پستی بهمن صباغ زاده: تربت حیدریه – خیابان فردوسی شمالی – خیابان رازی – رازی 6 – ابتدای کوی نرگس – پلاک 3 – کدپستی 9519634648 – فاکس: 05312234185 - پست الکترونیکی: siyah_mast@yahoo.com - آقای کاظم خیبی: فاکس: 02188700553 – پست الکترونیک: K1328@yahoo.com
استاد نجفزاده، بهمن صباغ زاده، علی اکبر عباسی و خانم شیبانی؛ حاضرین جلسه را تشکیل میدادند و جلسه در ساعت 08:00 خاتمه یافت.
باغ ملی شهرستان تربت حیدریه