تاريخ خبر: چهار‌شنبه 18 بهمن 1391 ـ 25 ربيع‌الاول 1434ـ 6 فوريه 2013ـ شماره 25523

هنر/راه طولاني هنر؛ به روايت ايران درودي
دختري به نام ايران


آيا اين جهان هستي در مسير نامساوي منشور ديدگان متفاوت به نظر مي‌آيد؟!نخستين نگاه من با چشمان لوچي بود كه زواياي ديد آن هرگز مساوي نخواهند شد!ولي امروز مي‌دانم كه انسانها آنچه را مهم است، از مسير منشور ديدگان نمي‌نگرند بلكه با چشم دل لمس مي‌كنند.

من سه‌شنبه 11 شهريور ماه سال 1315 شب هنگام در خانه‌ي بزرگ آبااجدادي در شهر مشهد به دنيا آمدم.

از مادر سخت زاده شدم. قابله‌اي كه به مدت چهل و هشت ساعت درگير اين تولد كند و دردناك شده بود، آن چنان از جان خودش مايه گذاشت و عرق ريخت كه دچار سينه پهلوي شديدي شد و چند روز بعد از تولد من، چشم از جهان فرو بست.

خانواده‌ي پدري، نسل در نسل از بازرگانان صاحب نام حراسان بودند و خانواده‌ي مادري، از بازرگانان قفقاز كه در اوايل انقلاب روسيه به ايران مهاجرت كرده بودند. اين دو خانواده همسايه بودند، يكي سر كوچه قنسولگري و ديگري در انتهاي همين كوچه.

روابط اين دو خانواده به خاطر تفاوت فرهنگها و سنتها چندان حسنه نبود. خانواده‌ي مادري پايبند اصول سنتي و رسم و رسوم قديم ايراني و خانواده‌ي پدري فرنگي‌ماب و به خود غره.

در خانواده‌ي پدري، از آنجا كه نامادري پدر، روس و يكي از زن عموها آلماني بودند و افراد خانواده تحصيل كرده‌ي فرنگ، رسم و رسوم اروپايي و تشريفات اعياد مسيحي اجرا مي‌شد. خانواده‌ي مادري تمام اعياد و سوگواريهاي اسلامي را با تشريفات كامل از روضه‌خواني گرفته تا پختن شله‌زرد نذري با شربت بيدمشك برگزار مي‌كردند.

پدر بزرگ مادري به ايراني الاصل بودنش مي‌باليد و با لهجه‌ي غليظ تركي براي ما اشعار حافظ و سعدي مي‌خواند و قصه‌ي رستم و افراسياب نقل مي‌كرد. خانواده‌ي پدري با فخر و تكبر از «گوته»، «تولستوي» و «چخوف» صحبت مي‌كردند و اگر فرصتي دست مي‌داد، از جهيزيه‌ي مادر كه به رسم تركها، هاون و كاسه‌ي حمام در آن هم فراموش نشده بود و يا از لهجه‌ي تركي پدر بزرگم، با تمسخر ياد مي‌كردند و تا اشك از چشمان مادر سرازير نمي‌شد، رهايش نمي‌كردند.

با اين همه، احترام به بزرگ خانواده و رعايت كوچك و بزرگ و پايبند بودن به مراسم نوروز با اختلاف كمي در هر دو خانواده به طور يكسان مراعات مي‌شد. عيد نوروز فرصتي بود براي ملاقات اين دو خانواده كه هيچ وقت هم بي‌ماجرا نمي‌گذشت.

خانواده‌ي پدري با طنزگزنده‌اي طرف مقابل را به باد انتقاد مي‌گرفتند ولي خانواده‌ي مادري با بردباري و متانت از اين مسائل مي‌گذشتند و عكس‌العملي نشان نمي‌دادند.

به هنگام تولد من، هفت سال از وصلت اين دو خانواده مي‌گذشت. در اين فاصله، دگرگونيهاي زيادي در خانواده‌ي پدري رخ داده بود. مادر پدرم در تلخكامي جان سپرده بود و پدر بزرگ، پس از سالها دوري از وطن، با همسر بسيار زيبايي از اهالي مسكو و فرزندانش به ايران بازگشته بودند. پدر بزرگ، پنج پسر داشت، كه پدرم، «علينفي» فرزند ارشد او بود.

ما در منزل پدر بزرگ و همسر روس او، با ساير عموها و همسران و فرزندانشان زندگي مي‌كرديم. اين خانه‌ي بسيار بزرگ با زير زمينهاي متعدد و انبارهاي وهم‌انگيزش ارثي بود كه از چند نسل پيش، از جد پدر به جاي مانده بود.

اما در آن هنگام، اثاثيه مادر بزرگ خراساني و جهيزيه‌ي مادر، در زيرزمينها تار عنكبوت بسته بود و به تاراج خدم و حشم مي‌رفت.

افسانه‌ي زندگي مادر بزرگ خراساني ا كه از اقتدار و نفوذش در خطه خراسان قصه‌ها شنيده بودم، همه مي‌دانستند. دايه‌ي پيرم ننه‌ علي، پايان داستان زندگي غم‌انگيز او و ازدواج مادر را شبها برايم چنين مي‌گفت:

مادر بزرگ، دختر با لياقت حكمران خراسان، سخت عاشق و دلباخته‌ي همسري است كه سالها پيش او را ترك گفته و با زني زيبا رو در مسكو ازدواج كرده است. سه پسرش نيز براي تحصيل در روسيه و آلمان به سر مي‌برند. عاشق خاكسترنشين با غم عشق از دسته رفته، سالهاي سال در انتظار واهي بازگشت همسر فراموشكار، در اين خانه‌ي بزرگ تنها زندگي مي‌كند. و با سربلندي و سكوت، سرنوشتي كه او را به تنهايي و شكست محكوم كرده بود، تاب مي‌آورد. هر شب همسايه‌ها و خدمه با شنيدن صداي سوزناك مناجات و نجواي او برخود مي‌لرزند، بي‌آنكه بتوانند تسلايي براي او باشند. سرانجام پدرم پس از پايان تحصيل براي ديدار مادرش به ايران باز مي‌گردد. زن درد فراق كشيده از بيم اينكه فرزند بار ديگر هواي ديار فرنگ كند و به پدر بپيوندد، درصدد برمي‌آيد كه با برگزيدن همسري براي او، به اصطلاح او را پايبند سازد. او كساني را به منازل نجبا و اشراف گسيل مي‌دارد تا دختري سرخ و سفيد و موطلايي، در خانواده‌هاي سرشناس مشهد بيابند. خبر مي‌آورند كه دختر همسايه داراي مشخصات اعلام شده است، گذشته از اين، خانواده‌ي او اهل قره‌باغ‌اند و به جاي مخده بر روي مبل مي‌نشينند، دختر خانم پيانو مي‌نوازد و آن چنان زيباست كه او را براي ايفاي نقش عروس در حجله‌ي حضرت قاسم در تعزيه‌ي حسيني روز تاسوعا برگزيده‌اند.

مادر بزرگ پس از شنيدن اين اوصاف، نزد خواهر شوهر مي‌رود و از او مي‌خواهد تا ترتيبي فراهم آورد كه پسرش، دختران دم بخت، از جمله دختري را كه اوصافش را خبر آورده‌اند، ببيند. عمه وعده اين ديدار را در روضه‌اي كه به زودي خواهد داشت، مي‌گذارد.

آن روز، دخترها بي‌خبر از همه جا، براي شنيدن روضه نشسته بودند كه داماد از پشت شيشه آنان را برانداز مي‌كند و از ميان آنها، باز همان دختر همسايه‌ي قفقازي سبز چشم را مي‌پسندد.

مادربزرگ با خوانچه‌هاي شيريني، تعارفي و خلعت به خواستگاري دختر همسايه مي‌رود.

خانواده‌ي عروس استخاره مي‌كنند. استخاره، آغاز اين پيوند را سخت، اما از آن پس را عاقبت به خير و كلاً خير پيش‌‌بيني مي‌كند.

خواستگار را با تدبير و سياست به بهانه‌ اينكه ما تركها بين خودمان وصلت مي‌كنيم، جواب مي‌كنند. مادربزرگ سه سال پي‌درپي به خواستگاري دختر مو طلايي مي‌رود و هربار نااميدتر باز مي‌گردد. به طوري كه كم‌كم اميد به بازگشت فرزندش كه در اين فاصله ايران را ترك كرده بود و سر و سامان يافتن او را با دختر همسايه از دست مي‌دهد. تا اينكه يك روز ناگهان به او خبر مي‌رسد كه فرزند گريزپا با چند كاروان پر از لوازم و وسايل زندگي درخور خانواده‌‌ي عروس به مرز باجگيران رسيده است.

مادر مأيوس، آن‌چنان از خبربازگشت غيرمنتظره فرزند به شوق مي‌آيد كه سراسيمه و سراپا خيس از حمام به بيرون مي‌دود... اما ديگر شيونها و غمهاي سال‌هاي تنهايي و جدايي برايش تواني باقي نگذاشته است.

پدروقتي به دروازه‌ي مشهد مي‌رسد مادربزرگ در بستر بيماري است... و از گوشه و كنار شنيده مي‌شود كه دارد دقّ مرگ مي‌شود.

مادربزرگ اين بار خانواده‌ي عروس را به بستر بيماري فرا مي‌خواند و آنها را سوگند مي‌دهد كه به ازدواج دخترشان رضايت بدهند و آرزوي او را در آخرين روزهاي زندگي كه ديدن ازدواج فرزند است، برآورده كنند. خانواده‌ي مادري كه چار‌ه‌اي جز تسليم نداشتند سرانجام رضايتشان را اعلام مي‌دارند. بدين‌گونه است كه سرتاسر كوچه‌ي خاكي قنسولگري را چراغاني مي‌كنند. صفهاي خوانچه و طبقهاي پر از شيريني و طاق‌شال و خلعتي، هلهله گويان به حركت درمي‌آيد و لاله‌هاي پر از شرابه را همراه با آيينه و شمعدان به منزل عروس مي‌برند.

عروس سيزده ساله را كه تازه تصديق كلاس ششم را گرفته برسر سفره‌ي عقد مي‌نشانند! موهاي طلايي عروس مرواريدبندان است و لباس حرير سفيدش، پولك‌دوزي و مرواريددوزي است.

عروس به عقد درآمده هنوز داماد را نديده است چون داماد از فرنگ برگشته را طبق سنن خانواده‌ي مادري بر سرسفره عقد راه نمي‌دهند. حاضرين از خوش سيمايي، قد و قامت، تحصيلات و آقايي او تعريف‌ها مي‌كنند حتي مي‌گويند در ديار فرنگ، دختري از عشق چشمان سياه و نافذ او خودكشي كرده است.

درمراسم عقدكنان مادربزرگ، سينه‌ريز را از گردش باز مي‌كند و به گردن عروس مي‌اندازد. مهريه‌ي عروس قباله‌ي قسمتي از زمين و خانه‌ي مسكوني است كه بر صفحه‌ي بسيار نازكي از طلا با خط زيبا نوشته شده است. قباله را همراه سيني سپند جلوي عروس مي‌گيرند. آن وقت كسي كه سيني را جلوي عروس آورده مقداري سپند بر زغالهاي گُداخته مي‌ريزد و در انتظار انعام ثابت برجاي مي‌ايستد. ولي عروس خردسال سكه‌اي را كه به اين مناسبت از قبل براي او آماده كرده‌اند، آن چنان سخت در دستمال گره زده است كه گره آن باز نمي‌شود. عاقبت مادرشوهر سيني سپند را از سكه و اشرفي پر مي‌كند تا عروس را كه از خجالت چهره‌اش برافروخته است از گرفتاري نجات دهد. عروس كماكان گرفتار باز كردن اين گره است و نگاه دزدكي داماد را از لاي در نيم بسته برروي خود نمي‌بيند.

دايه‌ي پير، هميشه به اينجاي داستان كه مي‌رسيد، سري تكان مي‌داد و در ادامه مي‌گفت:

واي كه اين خانواده‌ي داماد، براي اين عروس خردسال به خاطر باز نشدن اين گره‌ي لعنتي، چه داستان‌ها كه نگفتند!

ـ اينكه عروس نمي‌خواست گره را بگشايد تا مبادا مجبور شود انعامي بدهد.

ـ ديگر اينكه، درگره‌ي دستمال چيزي نبود و عروس خردسال به داشتن سكه‌ي طلا تظاهر مي‌كرد.

اما در مورد جهيزه‌ي مادر، طنز و كنايه‌ها بي‌رحمانه‌تر بود مادر كلمه‌ي هاون را كه مي‌شنيد، از جا در مي‌رفت و از خشم برافروخته مي‌شد. ديري نگذشت كه شعري براي مادر تصنيف شد: «گوش‌كوب‌ها و هاون‌ها و رخساره...؟» و بعدها چشمان لوچ من مصرع ديگر اين شعر را كامل كرد.

از هنگامي كه گوشهايم واژه‌ها را شنيد و مفاهيم آن را درك كرد، داستان خواستگاري، عروسي و جهيزه‌ي مادر؛ تصاوير بسيار زيبايي از آيينه و شمعدان، لاله‌هاي پر از شرابه و مليله‌دوزيها را در ذهنم مجسم كرده بودند. ولي بر سرباز نشدن گره كه همراه با سرازير شدن اشكهاي مادر بود دلم همواره از غم لبريز مي‌شد. باري، اجل فرصت نمي‌دهد و پس از عقدكنان، ديري ‌ نمي پايد كه مادربزرگ چشم از جهاني كه با او كج رفتاري‌هاي بسيار كرده بود، فرو مي‌بندد و درست يك سال بعد از عقد، يعني همان روز عيد غدير، با جشن بي‌سروصدايي، عروس را راهي خانه‌ي داماد مي‌كنند. اين بار نوبت خوانچه‌هاي شيريني و جهيزيه‌ي عروس است كه به مدت دو روز كوچه‌ي قُنسولگري را در جهت مخالف طي كنند.

ادامه دارد