گزارش جلسه شماره 986 به تاریخ 14/11/91 از همشهری عزیز اقای بهمن صباغ زاده
۱- بازخوانی ادبیات کلاسیک؛ گزیدهی غزلیات شمس؛ تصحیح دکتر شفیعی کدکنی؛ قسمت بیست و سوم
این غزلها که به انتخاب استاد دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی برگزیده شدهاند معدودی از غزلیات شمس هستند و ایشان از بین 3229 غزل دیوان شمس (بر اساس نسخهی شادروان استاد فروزانفر) تنها 466 غزل را انتخاب کردهاند. ایشان در برخی از غزلها، تنها به نقل ابیات برگزیده اکتفا کردهاند. اما با اینحال سعی کردهاند گزیدهی جامعی از غزلیات شمس را داشته باشند به نحوی که نمونههای مختلف غزلهای جناب مولانا را در بر بگیرد. با توجه به وقت اندک جلسه و اینکه از دو ساعت زمان هر جلسه تنها میشود نیم ساعت را به ادبیات کلاسیک اختصاص داد، مجبور بودیم از گزیدهی غزلیات استفاده کنیم که در غیر اینصورت حدود 13 سال طول می کشید تا تمام غزلها خوانده شود. نتیجه این شد که گزیدهی حاضر را انتخاب کردیم و در هر جلسه 5 غزل از این کتاب را با قرائت شاعران حاضر در جلسه میشنویم و استاد نجفزاده و استاد موسوی در مواردی که لازم است توضیحاتی را ارائه میفرمایند.
از نکات قابل توجه در غزلهای این هفته، واژههای دینه (غزل 112 بیت 4) به معنای دیروز و پرندوش (غزل 114 بیت 4) به معنای پریشب است که به شکل "دینَه" و "پِرَندوشنَه" هنوز در خراسان استفاده میشود. در شعر سمندرخان در بخش دعوای سمندر و سکینه هر دو واژه به همین صورت آمدهاند. رجوع کنید به شعر سمندرخان قسمت هفتم ابیات 135 و 136.
غزل شماره صد و یازده
نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
اومیدِ همه جانها از غیب رسید، آمد
نومید مشو، گر چه مریم بشد از دستت
کان نورْ که عیسی را بر چرخ کشید، آمد
نومید مشو ای جان در ظلمتِ این زندان
کان شاه که یوسف را از حبس خرید، آمد
یعقوب برون آمد از پردهی مستوری
یوسف که زلیخا را پرده بدرید، آمد
ای شب به سحر بُرده در «یارب و یارب» تو
آن «یارب و یارب» را رحمت بشنید، آمد
ای دردِ کهن گشته، بَخ بَخ که شفا آمد
وی قفلِ فروبسته، بگشا که کلید آمد
ای روزه گرفته تو از مایدهی بالا
روزه بگشا خوش خوش، کان غرّهی عید آمد
خامُش کن و خامُش کن زیرا که ز امرِ «کُن»
آن سکتهی حیرانی بر گفتْ مزید آمد
غزل شماره صد و دوازده
شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
وان سیمبَرم آمد، وان کانِ زرم آمد
مستیِّ سرم آمد، نورِ نظرم آمد
چیزِ دگر ار خواهی، چیز دگرم آمد
آن راهزنم آمد، توبهشکنم آمد
وان یوسفِ سیمینبر، ناگه به برم آمد
امروز بِهْ از دینه، ای مونسِ دیرینه
دی مستْ بدان بودم، کز وی خبرم آمد
آن کس که همیجُستم دی من به چراغ او را
امروز، چو تَنگِ گُل بر رهگذرم آمد
دو دستْ کمر کرد او، بگرفت مرا در بر
زان تاجِ نکورویان نادرْ کمرم آمد
آن باغ و بهارش بین، وان خَمر و خُمارش بین
وان هضم و گوارَش بین، چون گُلشکرم آمد
از مرگ چرا ترسم؟ کو آب حیات آمد
وز طعنه چرا ترسم؟ چون او سپرم آمد
امروز سلیمانم کانگشتریَم دادی
وان تاجِ ملوکانه بر فرقِ سرم آمد
از حد چو بشد دَردم، در عشق سفر کردم
یا رب، چه سعادتها که زین سفرم آمد
وقت است که می نوشم تا برق زند هوشم
وقت است که برپرّم چون بال و پرم آمد
وقت است که درتابم چون صبح در این عالم
وقت است که برغرّم چون شیرِ نرم آمد
بیتی دو بمانْد، اما، بُردند مرا، جانا
جایی که جهان آن جا بس مختصرم آمد
غزل شماره صد و سیزده
بمیرید، بمیرید، در این عشق بمیرید
در این عشق چو مُردید، همه روح پذیرید
بمیرید، بمیرید، و زین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید، سماوات بگیرید
بمیرید، بمیرید، و زین نفس ببُرّید
که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پیِ حفرهی زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید، بمیرید، به پیشِ شهِ زیبا
برِ شاه چو مُردید، همه شاه و شهیرید
بمیرید، بمیرید، و زین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید، همه بدرِ منیرید
خموشید، خموشید، خموشی دمِ مرگ است
هم از زندگی است این که ز خاموش نفیرید
غزل شماره صد و چهارده
برانید، برانید که تا بازنمانید
بدانید، بدانید که در عینِ عیانید
بتازید، بتازید که چالاکسوارید
بنازید، بنازید که خوبانِ جهانید
چه دارید؟ چه دارید که آن یار ندارد؟
بیارید، بیارید، در این گوش بخوانید
پَرَندوش، پَرَندوش خرابات چه سان بُد؟
بگویید، بگویید اگر مستِ شبانید
شرابیست، شرابیست خدا را پنهانی
که دنیا و شما نیز ز یک جرعهی آنید
دوُم بار، دوُم بار چو یک جرعه بریزد
ز دنیا و ز عقبی و ز خود فرد بمانید
گشادهست، گشادهست سرِ خابیه امروز
کدوها و سبوها سوی خُمخانه کشانید
صلا گفت، صلا گفت کنون فالقِ اصباح
سبکروح کند راح، اگر سست و گرانید
رسیدند، رسیدند رسولانِ نهانی
درآرید، درآرید برونْشان منشانید
دریغا و دریغا که در این خانه نگنجند
که ایشان همه کانند و شما بندِ مکانید
خموشید، خموشید، خموشانه بنوشید
بپوشید، بپوشید، شما گنجِ نهانید
به دیدارْ نهانید، به آثارْ عیانید
پدید و نه پدیدیت، که چون جوهرِ جانید
چو عقلید و چو عقلید، هزاران و یکی چیز
پراکنده به هر خانه چو خورشید روانید
در این بحر، در این بحر همه چیز بگنجد
مترسید، مترسید، گریبان مدرانید
دهان بست، دهان بست، از این شرحْ دلِ من
که تا گیج نگردید، که تا خیره نمانید
غزل شماره صد و پانزده
آن سرخ قبایی که چو مَه، پار برآمد
امسال در این خرقهی زنگار برآمد
آن تُرک که آن سال به یغماش بدیدی
آن است که امسال عربوار برآمد
آن یار همان است اگر جامه دگر شد
آن جامه به در کرد و دگربار برآمد
آن باده همان است اگر شیشه بدل شد
بنگر که چه خوش بر سرِ خمّار برآمد
ای قوم گمان برده که آن مشعلهها مُرد
آن مشعله زین روزنِ اسرار برآمد
گر شمس فروشد به غروبْ او نه فنا شد
از برجِ دگر آن مَهِ انوار برآمد
گفتار رها کن، بنگر آینهی عین
کان شبهه و اِشکال ز گفتار برآمد
شمس الحق تبریز رسیدست، مگویید
کز چرخِ صفا آن مَهِ اسرار برآمد
***
2- کنفرانس ادبی؛ جلال الدین مولوی و دیگر شاعران؛ دکتر ضیاء الدین سجادی
در این بخش کنفرانسهایی که توسط اعضای انجمن شعر شنبهشبها در جلسه ارائه میشود مطالعه میکنید. در هفتههایی که برنامهای از پیش تعیین نشده باشد از بین مقالات مختلف یک مقاله، تحقیق، پایاننامه و ... را انتخاب میکنم و در این بخش میآورم. شاعران انجمن و خوانندگان محترم هم میتوانند اگر مقالهای مدّ نظر دارند که خواندن آن را برای دیگران مفید میدانند به آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند تا در وبلاگ نمایش داده شود.
***
جلال الدین محمد مولوی و دیگر شاعران؛ دکتر ضیاء الدین سجادی
قسمت اول
منطق الطیران خاقانی ضد است
منطق الطیر سلیمانی کجاست
این بیت از مثوی معنوی است (1) در تعریض به خاقانی شروانی؛ شاعر نامدار و صاحب مکتب قرن ششم (متوفی 595 هـ.ق)، و این تعریض برای آن است که خاقانی اشعار خود را «منطق الطیر» و «منطق الطیور» و «لسان الطیور» نامید. چنانکه گفته است: (2)
ز خاقانی این منطقالطّیر بشنو
که بهْ زو معانیسرایی نیابی
لسان الطیور از دَمَش یابی ار چه
جهان را سلیمانلوایی نیابی
از این قصیده که گفتم سخنوران جهان
به حیرتاند چو از منطق الطیور، ذُباب (3)
افزون بر این، قصیدهای دارد در دو مطلع با عنوان «منطق الطیر» (4) که در آن مناظرهی مرغان بر سر گلی که دوست دارند مطرح میشود و داوری را نزد «عنقا» میبرند و او میگوید همهی گلها نغز و دلکشاند، امّا «گل» - یعنی گل سرخ یا گل محمدی - از همه نغزتر است؛ زیرا که او عرق مصطفی (5) است و این دگران خاک و آباند و از اینجا به نعت پیامبر اکرم (ص) میپردازد. در تخفة العراقین نیز میگوید: (6)
وصف تو ای بهار خوشسیر
خاقانی راست منطق الطیر
مولوی به خاقانی بسیار نظر و توجه داشته و در مواردی از اشعار او استقبال یا آنها را تضمین کرده است، اکنون به آن موارد اشاره میکنیم:
خاقانی قصیدهای کوتاه و گلهآمیز دارد با مطلع:
اهل بر روی زمین جُستیم، نیست
عشق را یک نازنین جُستیم، نیست (7)
و مولانا به استقبال خاقانی غزل ساخته با مطلع:
غیر عشقت راهبین جستیم، نیست
جز نشانت همنشین جُستیم، نیست (8)
به نظر میرسد که مولوی خواسته است پاسخی به خاقانی بدهد، زیرا خاقانی میگوید:
هست در گیتی سلیمان صد هزار
یک سلیمان را نگین جُستیم، نیست
و در غزل مولوی آمده است:
خاتم ِمُلک ِسلیمان جُستنیست
حلقهها هست و نگین جُستیم، نیست
خاقانی غزلی دارد به مطلع:
روزم به نیابتِ شب آمد
جانم به زیارتِ لب آمد (9)
و مولانا این غزل را استقبال کرده با مطلع:
روزم به عیادت ِشب آمد
جانم به زیارت ِلب آمد (10)
و بیت دوم و چهارم غزل خاقانی را هم به تضمین آورده است:
از بس که شنید یا ربم چرخ
از «یا رب» ِمن به یا رب آمد
هر بار ز جرعه مست بودم
این بار قدح لبالب آمد
آخرین نکتهی قابل ذکر این است که مولوی ضمن غزلی گفته است:
مینازم ترکانه، تا حضرت خاقانی
کز وی مثَل ِخرگه صد بند کمر دارم (11)
و مرحوم استاد فروزانفر در فهرست اعلام (12) کلیات شمس، این خاقانی را همان نام شاعر دانسته و در ردیف نام آورده، و این اشتباه است و قصد مولانا از «حضرت خاقانی» پیشگاه خاقان، شاه ترکان بوده، که در نظر مولوی، شمس تبریزی است؛ زیرا بعد از این بیت گفته است:
چون سایه فنا گردم در تابش خورشیدی
کاندر پی او دائم من سیر قمر دارم
چون لعل ز خورشیدش جو گرمی و جو تابش
من فرّ ِدگر گیرم، من عشق ِدگر دارم
*
میدانیم که مولانا به سنایی و عطار - و بیشتر به سنایی - توجه داشته است. در این باره باید با تفصیل بیشتر صحبت کنیم؛ اما پیش از آن از توجه مولوی به شاعران دیگر از قرن چهام تا هفتم (معاصرانش) سخن میگوییم و در پایان به سنایی و عطار میپردازیم:
مولانا غزلی دارد به مطلع:
گفت کسی خواجه سنایی بُمرد
مرگ چنین خواجه نه کاریست خُرد (13)
و بیت دوم این است:
قالب خاکی به زمین بازداد
روح طبیعی به فلک واسپرد
و این دو بیت با اندک اختلاف از رودکی سمرقندی است (متوفی 329 هـ.ق) که در مرثیهی «مرادی» شاعر گفته، به این ترتیب:
مُرد مرادی که همانا بمُرد
مردن ِاین خواجه نه کاریست خُرد (14)
جان ِگرامی به پدر بازداد
کالبد ِتیره به مادر سپرد
و عوفی در لباب الالباب ابیات مرثیه را آورده. مرحوم فروزانفر هم در حاشیهی غزل به لباب الالباب اشاره کرده است. مولانا در غزلی دیگر، بیت دوم را چنین گفته:
قالب خاکی سوی خاکی فکند
جان ِخرَد سوی سماوات برد
مولانا جلال الدین از گویندگانی است که قصیدهی «بوی جوی مولیان» رودکی را استقبال کرده و در غزلی گفته است:
بوی باغ و گلسِتان آید همی
بوی یار مهربان آید همی (15)
از نثار جوهر یارم مرا
آب دریا تا میان آید همی
این استقبال نسبت به آنچه دیگران گفتهاند نسبتا بهتر است و عشق و شوری مناسبت با بیان مولانا دارد. دربارهی این استقبالها مرحوم علاّمه محمد قزوینی در حواشی چهار مقاله (16) بحث کرده و صاحب چهار مقاله گفته است (17): کسی نتوانسته این قصیده را جواب گوید و از مضایق آن آزاد برون آید، و قصیده موسیقی خاصی دارد که رودکی در پردهی عشّاق خوانده و نشاط و حرکت نشاطانگیز شگرف در آن هست و همهی گویندگان را جلب کرد، حتی حافظ گفته است:
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی (18)
ادامه دارد ...
پانویس:
(1)- مثنوی، چاپ علاء الدوله، ص 189.
(2)- دیوان خاقانی، تصحیح دکتر ضیاء الدین سجادی، ص 411.
(3)- همان، ص 56.
(4)- همان، ص 45.
(5)- برای شرح این مطلب و حدیث نبوی، نیز شعری از دیوان شمس، ر ک: گزیدهی اشعار خاقانی با شرح و تفصیل به کوشش دکتر ضیاء الدین سجادی، ص 68.
(6)- تحفة العراقین، چاپ دکتر یحیی قریب، ص 28.
(7)- دیوان خاقانی، ص 747.
(8)- کلیات دیوان شمس، ج 1، ص 247، تصحیح فروزانفر.
(9)- دیوان خاقانی، ص 604.
(10)- دیوان شمس، ج 2، ص 96، غزل 706.
(11)- دیوان کبیر، کلیات شمس، ج 3 ص 215.
(12)- کلیات شمس،ج 7، ص 486.
(13)- دیوان شمس، ج 2، ص 258، غزل 996 و ص 264. غزل 1007، به تصحیح مرحوم فروزانفر. در حاشیهی این صفحه نوشته است: «بیت دوم با اندک اختلاف از رودکی است. نقل از لباب الالباب چاپ لندن، ص 8»
(14)- احوال و آثار رودکی، تألیف سعید نفیسی، ج 3، ص 983.
(15)- دیوان شمس، ج 6، ص 171.
(16)- چهار مقاله، چاپ دکتر محمد معین، ص 166 - 169.
(17)- متن چهار مقاله، ص 63.
(18)- دیوان حافظ، به تصحیح محمد قزوینی، ص 332.
***
3- شعرخوانی
شعرخوانی با سی و چهارمین غزل از دیوان حافظ، با قرائت استاد نجفزاده آغاز شد:
رواق ِمَنظَر ِچشم ِمن آشیانهی توست
کرم نما و فرود آ که خانه، خانهی توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل
لطیفههای عجب زیر دام و دانهی توست
دلت به وصل گُل ای بلبل ِصبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانهی توست
علاج ِضعف ِدل ما به لب حوالت کن
که این مفرّح یاقوت در خزانهی توست
به تنْ مقصرّم از دولت ِملازمتات
ولی خلاصهی جان خاک ِآستانهی توست
من آن نیَم که دهم نقد ِدل به هر شوخی
در ِخزانه به مُهر تو و نشانهی توست
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار؟
که توسنی چو فلک رام تازیانهی توست
چه جای ِمن، که بلغزد سپهر ِشعبدهباز
از این حیَل که در انبانهی بهانهی توست
سرود مجلسات اکنون فلک به رقص آرد
که شعر ِحافظ ِشیرینسخن ترانهی توست
***
جلسه با شعرخوانی شاعر همشهری آقای محسن اسلامی ادامه یافت:
فریاد
چیزی جز سکوت نیست
چیزی
جز همین چند سطری که مینویسم
جنگل
با همین چند دانه شروع شد.
و پوست پلنگ
بارها در همین جنگل
کنده شده است
اسم تو را روی یکی از همین درختها نوشتهام
و یکی از همین درختها بود
که برادرم را از آن آویختند
زغالها را زیر و رو کن!
پشت همین پنجره کودکیهایم را دویدهام
و به گنجشکها سنگ زدهام
پدرم
سالها از همین در به خانه آمده است
تو را
پشت همین در از اسب پیاده کردهام
همینجا بغض گلوی مادرم را گرفت.
#
سکوت
به سطرهای آخر این شعر هم رسیده است.
هیس!
جنگل روی دوش کامیونها
خوابیده است.
***
جناب آقای قندهاریان عزیز هم یک شعر نیمایی خواندند و نظرات دوستان حاضر در جلسه را راجع به شعر خود شنیدند. غزل هفتهی پیش ایشان را با هم می خوانیم:
عید آمدهست یاران، خرم شده گلستان
آهنگ نغز خوانید در هر دیار و بستان
هر گلشنی که بینی بلبل ترانهخوان است
بر لب نسیم دارد شعر و غزل فراوان
خمخانهی دل ما از جام می لبالب
قربانگه غدیر است گویا که عید قربان
در مکتب شما هم کم آورد گمانم
مولا به مسلخ عشق آرد ذبیح عطشان
در مکتب حقایق پیش ادیب عاشق
کو شد پدر که باشد در جایگاه یاران
هر قطرهای که جوشید آب از زلال زمزم
جام حیات باشد بر شاخسار و بُستان
تیغی که سنگ بشکافت شد عاجز از بُریدن
در حیرتم - خدایا! - پس چیست سرّ ِپنهان؟
بعد از غدیر ای کاش دوران به خود نمیدید
بر نیزههای عریان صدپارههای قرآن
تیغی که میبُریدی سر از حسین مظلوم
ظلمت بسوزد ای دهر میگشت عید قربان
کاش آن زمان که از کین سر میبُریدی از پشت
هم آسمان نبودی، هم این زمین به دوران
***
پس از آن آقای محمود اکبرزاده با خواندن دو شعر سپید ادامه دادند:
ایستادن
زیر درختان پارک
حکمتی داشت
حالا اگر هم نیامدی
برایم مهم نیست
من فرماندهی یکی از
گُردانهای نظامی شدهام
کلاغها
فنیترین جنگندههای تاریخاند
***
سلولها رشد کردند
خانه کوچک شد
کلاس کوچک شد
سلولها رشد کردند
کلاه کوچک شد
شال گردن کوچک شد
***
پس از آن آقای مسعود جعفری دو مفرد خواندند:
زخمی شدم تاریخ را پاسخ نداده
من اتفاقی هستم اما رخ نداده
***
حالا که مرگ پشت در خانهی من است
من با کدام حیله بگویم که نیستم
***
خانم سمیرا قمبریان شاعر بعدی بودند که دو شعر خواندند:
بچه که بودم،
با ببرها و پلنگها خوابیدم و "مَرد" شدم
حالا پسرم
با گُلبرجستههای گلبافت و نرمینه میخوابد و ...
***
نستعلیق صدایم میکنی،
خط صدایت را کمی شکسته کن،
که فقط، شکسته بر دل می نشیند ...
***
نوجوان شاعر محمد صیامی به عنوان شاعر بعدی ادامه داد:
ناگهان یک قطره باران میشوم
میچکم آهسته روی پشت بام
***
در ادامه چند دوبیتی از محمد امیری شاعر همشهری شنیدیم:
خودش را مثل چای ِسرد میخورد
لشش را سایهای خَم راه میبُرد
عروسی ِتو را رقصید، مردی
که ذره ذره با آهنگ میمُرد!
***
قناریهای آزادی اسیرت
جهان مات ِشکوه ِچشمگیرت
فراری میشوم یک روز از خود
به آغوش ِپناهندهپذیرت
***
بدون ِخطّ ِقرمز خواهد آمد
ورای هر ممیّز خواهد آمد
به جان قرص ِخواب امیدوارم
به فردایی که هرگز خواهد آمد
***
آقای محمد جهانشیری با خواندن یک غزل ادامه دادند:
***
آقای اکبر میرزابیگی دیگر شاعر همشهری غزل زیبایی خواندند و توضیح دادند که به استقبال غزلی از استاد نجفزاده رفتهاند البته با تغییر در ردیف:
چندیست که هستی غم ِپنهانیام، ای درد
پنهان شدهای در دل ِطوفانیام، ای درد
***
علی اکبر عباسی عزیز با خواندن غزل ِگیرایی، شعرخوانی را ادامه داد:
تا به من از دریچهی چشمت پرتوی آن نگاه میافتد
میشود مثل شعلهای کوچک که به انبار کاه میافتد
قدری آهستهتر برو، ای ماه! شب در آغوش چشم تو خواب است
میروی پا به پای چشمانت آسمان هم به راه میافتد
یک تبسم اگر زلیخا را شیوهی دلبری بیاموزی
حتم دارم که یوسف معصوم هم به چاه گناه میافتد
وه چه سرهای سرسپرده به عشق داده طوفان عاشقی بر باد
ما در این مهلکه، در این غصه، کز سر ما کلاه میافتد
شاه ِدل را مطیع ِخود کرده عقل ِخودکامهی مخالف ِعشق
غم مخور، این وزیر نالایق روزی از چشم شاه میافتد
هیچکس لایق نگاه تو نیست، بین صدها هزار صخره و کوه
در دل ِآبگیر ِچشم ِپلنگ شب فقط عکس ماه میافتد
صخره صخره، قدم قدم، دارم به تو نزدیک میشوم ای ماه!
گرچه، آه ... این پلنگ مست امشب از لب پرتگاه ...
***
شاعر بعدی آقای سلیمان استوار فدیهه بودند که مثنویای با مایههای طنز خواندند:
چنین گفت سعدی شیرینسخن
به ما و نیاکان عهد کهن
"تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی"
که من از غم دیگران با غمم
غم مردمان بُرده خواب از سرم
نباشم چو سعدیّ ِشیرینسخن
ولی با تو گویم دو صد فوت و فن
بیا پند ِما را به جان گوش کن
غم رفتگان را فراموش کن
بدان، دار دنیا ندارد بقا
بهرویت بخندد، ولی بیوفا
به جز راه حق راه دیگر مرو
که جز کِشتهی خود نشاید درو
بدان، رسم و قانون این روزگار
چنار ار بکاری نروید انار
خدا را اطاعت کن و بنده باشد
چو حاتم کریمانه بخشنده باش
بکُن نفس امّاره را در قفس
مبادا که غفلت کنی یک نفس
به پیش پدر باش همچون اَجیر
خودت را گدا دان و او را امیر
پدر کوه صبر است، اما خموش
و خوشبختیّ ِتو بود آرزوش
برو پیش مادر ولی سربهزیر
دو دستش ببوس و در آغوش گیر
سلامش کن و قدر او را بدان
تو را کفش مادر بُوَد سرمهدان
به پیش زنت نعره زن همچو شیر
چو رستم قویپنجه باش و دلیر
مطیعش که باشی ذلیلت کند
چو زرچوبه زرد و علیلت کند
چو نرمی ببیند، بگردد درشت
تو را همچو گنجشک گیرد به مشت
خدایا چنین روزگاری مباد
که مردان ذلیل و زنان شوخ و شاد
و اما مکُن قرض از باجناق
که دردش فزونتر ز درد فراق
بکُن رفت و آمد، نه با ناشناس
و گر میکُنی، جمع باید حواس
مگو راز دل را به هر ناکسی
که یاران ناباب دیدم بسی
به میراثخورها مده مال خویش
که محتاج گردی به اقوام و خویش
سلیمان چنین کرد و شد دربهدر
نداند چه خاکی بریزد به سر
برایش شده زندگانی عبث
نه راهی به پیش و نه راهی به پس
***
آقای علیرضا شریعتی در ادامه غزل جدیدشان را برای جمع خواندند:
دگر از عشق در دلها اثر نیست
ز عشق و عاشقی کس را خبر نیست
***
در انتها من (بهمن صباغزاده) یکی از آخرین کارهایم را خواندم:
ای که اخمت به دلم ریخت غم عالم را
خندهات میبَرَد از سینه دو عالم غم را
برق لبهای تو یادآور ِشاتوت و شراب
چشمهی اشک ِتو بیقدر کند زمزم را
گاه از آن غنچه فقط زخم زبان میریزی
گاه با بوسه شفابخش کنی مرهم را
بستهای غنچهی سرخی به شب گیسویت
کردهای باز رها خرمن ابریشم را
"نرگست عربدهجوی و لبت افسوسکنان"
با همینهاست که دیوانه کنی آدم را
***
اخیرا به مجموعهای از غزل معاصر دست یافتهام که تا حد زیادی با مجموعههایی که امروزه در فضای مجازی منتشر میشود تفاوت دارد. بیشتر سایتها و وبلاگهایی که در زمینهی گلچین غزل امروز فعالیت میکنند فقط به جذابیتهای ظاهری و زبانی اثر توجه دارند و گاها شعرهای سست و دمدستی هم به این مجموعهها راه پیدا میکنند. در این مجموعه آنچه قبل از زبان اهمیت دارد استحکام و قدرت شعر است. سعی میکنم هر هفته یکی از این غزلها را با شما مرور کنم؛ غزل این هفته از عماد خراسانی است:
ای آسمان! مگر دل ديوانهی منی؟
كاين گونه شعله میكشی و نعره میزنی
نالان و اشكبار، مگر عاشقی و مست؟
با خويشتن چو ما مگر، ای دوست، دشمنی؟
طبع بُتانی؟ ای كه چنين در تغيّری!
يا خاطرات عمر؟ كه تاريك و روشنی
چون من رواست هر چه بسوزی، كه بیسبب
بدنام ِدهر گشتهای و پاكدامنی
بدنامی ِتو بود و غم ِما هر آنچه بود
شد وقت ِآنكه خيمه از اين خاك بَركَنی
ای سقف ِمحبس ِبشر! اين آه و نالهها
نگشوده است، ای عجب، اندر تو روزنی
اين قدر بار ِخاطر ِزندانيان ِخاك
نشكسته است پشت تو، سنگی تو؟ آهنی؟
وقت است كز تحمل اين بار بگذری
خود را بر اين گروه پريشان در افكنی
من مستم و تو نعرهزن، امشب حكايتیست
میخانهات كجاست كه سرخوشتر از منی؟
چون زير ِخاك ِتيره شدم ياد ِمن بكن
هر جا كه حلقه ديدی دستی به گردنی
دانی كه آگه است ز حال ِدل ِعماد
آن برزگر كه آتشش افتد به خرمنی
***
4- شعر محلی تربت؛ سمندرخان سالار؛ قسمت پانزدهم؛ علی اکبر عباسی
برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (B Homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (B Davat) مورد استفاده میگیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشهی windows؛ پوشهی fonts انتقال دهید. (C:\WINDOWS\Fonts) پس از انتقال، این خطها (فونتها) در رایانهی شما قابل مشاهده خواهد بود.
آقای عباسی را شاید بتوان شناخته شدهترین شاعر در تربت حیدریه دانست. منظومهی بلند سمندرخان سالار از شناختهترین آثار ایشان است. هر بیت از این مثنوی سرشار از زیبایی است و با ضربالمثلهای محلی و اشارههایی به آداب و رسوم مردم تربت حیدریه، خواننده را با حال و هوای این مردم آشنا میکند. طنز این مثنوی بسیار شیرین و موفق است و شخصیتپردازیهایی که در این داستان صورت پذیرفته خواننده را با خود همراه میکند. آقای عباسی از شاعرانی است که شعر سروده شده را رها نمیکند و دائما در حال ویرایش و تکمیل شعرهایش است و این منظومه هم از دههی شصت تا به حال بارها و بارها تغییر کرده است و ابیاتی به آن اضافه و یا حذف شده است. این مثنوی بلند در 16 قسمت در وبلاگ قرار خواهد گرفت که با برچسب سمندرخان سالار مشخص میشود و یک هفته در میان منتشر خواهد شد. داستان به قسمتهای جالبی رسیده است که مربوط به مرگ سمندر خان است. مراسم تعزیه و کَفْن و دفن و خاکسپاری در روستاهای تربت حیدریه با جزئیات بسیار بیان شده است و طنز باعث شیرینتر شدن و خواندنیتر شدن این داستان میشود. در این هفته قسمت پانزدهم مثنوی سمندرخان سالار را میخوانید که از بیت 303 تا بیت 318 این مثنوی را در بر میگیرد.
15
غُلُمسِيْن جِغ كِشي اَز دِل دوبَرَه
لِباسارْ كي دِ بَرِش پَرَه پَرَه
303- غلامحسین (پسر سمندرخان) جیغ کشید از دل دوباره / لباسها را در برش (تنش) پاره پاره کرد.
بِه گِريَه گُف به كِلب عَلي كه: خَلو
هَمَر بالا كِشييي، نَمُسَلمو؟
304- به گریه گفت به کربلایی علی که: دایی / همه را (منظور اموال سمندرخان است) بالا کشیدی، نامسلمان؟
بِرِيْ چي حَرفِ نَپَكي زَيي تو؟
وِر او تُهمَتِ تِرْيَكي زَيي تو؟
305- برای چه حرف ناپاکی زدی تو؟ / بر او تهمت تریاکی - بودن - زدی تو؟
عَليمَردان صِدا زَ : خِيْلِه مَردِن
كِه وِر رَدِ خَرِ مورْدَه مِگِردِن
306- علیمردان (در بیت 210 نیز نامش آمده بود) صدا زد خیلی مَردید (مرد هستید) / که بر رد (بر اثر، به دنبال) خر مُرده میگردید
حَيا كُو، هِي، حَيا كُو اِي سِكينَه
هَنو نَعشِ سِمِندَر وِر زِمينَه
307- حیا کن، هی، حیا کن ای سکینه / هنوز نعش سمندر بر زمین است.
هَنو كِه طِيْ نِرِفتَه ماه و سالِش
مِجِنگِن وِر سَرِ مال و مِنالِش
308- هنوز که ماه و سالش طی نرفته است (تمام نشده است، نگذشته است) / میجنگید بر سر مال و اموالش.
صِدا كِلبِه شِخ: قُوماش كُجِيَن؟
بِرِي بوس كِردَنِ موردَه بيِيَن
309- صدا زد کربلایی شیخ: قومهایش (خویشاوندانش) کجا هستند؟ برای بوس کردن (بوسیدن) مُرده بیایند.
بِرار و خواهرايْ موردَه دُويَن
كِفَن اَز رويِ موردَشا كِشيَن
310- برادر و خواهرهای مرده دویدند / کفن از روی مردهیشان (اشاره به جنازهی سمندرخان) کشیدند.
نِمازِ مِيِّتِرْ ميرزا به پا كي
بِرِيْ اَمُرزِشِ مورْدَه دُعا كي
311- نماز میت را میرزا به پا کرد / برای آمرزش مرده دعا کرد.
تَهِ قَبرِرْ خِدِيْ بِل پاك كِردَن
دو سِه تَيي جِنَزَرْ خاك كِردَن
312- ته قبر را با بیل پاک کردند / دو سه تایی (دو سه نفری) جنازه را خاک کردند.
اَزو وَر كِلبِه شِخ مَمَّد صِدا زَ:
هَمَه جَم رِن به تِلقينِ جِنَزَه
313- از آن بر (از آنطرف) کربلایی شیخ محمد صدا زد: همه جمع شوید به تلقین جنازه (برای مراسم تلقین دادن جنازه؛ این هم از مراسم خاکسپاری است و بسیار مفصل که اندکی از آن در ابیات بعدی میآید؛ تلقین یعنی آموختن سوال و جوابهای شب اول قبر به مرده)
بِرِيْ لايِ كِفَن يَگ موشتِ خاكِه
بيِرِن زود خِدِيْ دِسمالِ پاكِه
314- برای لای کفن یک مشت خاکی / بیاورید زود با دستمال پاکیزهای.
نِشَستِگ كِلبِ شِخ بِخِ جِنَزَه
دو سِه بار اِسمِ مُردَه رِ صِدا زَ
315- نشست کربلایی شیخ بیخ (پهلوی) جنازه / دو سه بار اسم مرده را صدا زد
كه: اِفهَم يا سِمَندَر اِبن سالار
بِياد اَري هَمِي اِسمايْ اِمامار
316- که: اِفهَم یا سمندر ابن سالار (بفهم، ای سمندر پسر سالار؛ تلقین را با زبان عربی شروع میکنند چون اعتقاد دارند در آن دنیا هم به زبان عربی خواهند پرسید) / همهی اسمهای امامها را بهیاد بیاوری.
نِكير و مُنكِرِرْ وَقتِ بِبيني
زِبو وا رَ، بِگي اِسلامُ ديني
317- نکیر و منکر را وقتی ببینی (که دیدی) / زبانت باز رود (شود) - در پاسخ به او که خواهد پرسید دینت چیست - بگویی اسلامُ دینی (به عربی؛ یعنی دین من اسلام است)
اِمامِ تو اَميرُ المُؤمِنينَه
مُحَمَّد هُم رِسولِ آخِرينَه
318- امام تو امیرالمومنین است / محمد هم رسول آخرین است.
***
5- شاعر همشهری؛ ملیحه تقیزاده (1366)
از زمانی که نوشتن راجع به شاعران تربت حیدریه را شروع کردهام، سعی کردهام تا جایی که میتوانم اطلاعات صحیح جمعآوری کنم و شاعران همشهری را هر چه کاملتر معرفی کنم. در چند ماه اخیر نوبت به معاصرین رسیده است و خوشبختانه به دلیل نزدیکی زمانی، از اغلب این شاعران اطلاعات بیشتری در دسترس است. خوانندگان عزیز بسیار لطف خواهند کرد اگر اطلاعات تکمیلی خود را برای من از طریق آدرس siyah_mast@yahoo.com بهمن صباغ زاده ارسال کنند. دوستان شاعر همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مهولات) هم میتوانند زندگینامه و آثار خود را از طریق همین آدرس برای بنده ارسال کنند. اگر نمیدانید از کجا شروع کنید، من چند سوال در بخش فراخوان نوشتهام که با جواب دادن به آنها و ارسال جوابها به من، خواهم توانست زندگینامهی شما را بنویسم. امیدوارم این وبلاگ در آینده به منبع قابل اعتمادی راجع به شعر تربت حیدریه و شاعران این خطه تبدیل شود تا راه برای محققانی که در آینده راجع به این موضوعها تحقیق خواهند کرد، هموارتر شود.
ملیحهی تقیزاده متولد 1366 در تربت حیدریه است. از سال اول دبیرستان و به تشویق دبیر ادبیاتش سرودن شعر را آغاز کرده است. بیش از هر عامل دیگری احساسات دورهی جوانی را در روی آوردنش به شعر موثر میداند. تقیزاده شعر را زیباترین شکل بیان احساسات میداند که به عزیزترین کسانش تقدیم کرده است. او اکنون دانشجوی رشتهی مدیریت دانشگاه پیام نور است.
بگذار لبم از لب تو کام بگیرد
با بوسه ز لبهای تو آرام بگیرد
احساس بزرگیست در این خلوت خاموش
وقت است که عاشق شدهای نام بگیرد
هر لحظهی عمرم به بطالت سپری شد
بگذار دلم با تنت آرام بگیرد
تا مرغ پریشان دلم پَر نکشیده
فرصت بده اندام تو را بام بگیرد
با این همه احساس که در من ز تو جاریست
این عشق محال است که فرجام بگیرد
***
دل مملوی درد است، بدم میآید
از هرچه که سرد است بدم میآید
با اینکه وجود مردها الزامیست
از هر چه که مرد است بدم میآید
***
یخ بودی و دلسرد نبودی با من
پاییز شدی، زرد نبودی با من
با این که دلم غصه و ماتم دارد
شادم که تو نامرد نبودی با من
***
میخواهم از این خاک کمی بردارم
شادم ولی از دلم غمی بردارم
این خطه مقدس است، اینجا باید
با پای برهنه قدمی بردارم
***
هر صبح که آسمان آبی بود
پایش که میرفت
پوتین را جا میگذاشت
هشت سال گذشته
حالا یادش آمده
پوتین و پایش را
پشت خاکریزی که آسفالت شده
جا گذاشته ...
***
درهای بسته را چطور تنفس کنم؟
هوا همیشه خراب است
دیوارهای نمکشیدهی دلم فرو نمیریزد
عروسکت را عوض کن
من بازی نمیکنم
***
منابع:
شعر دربی (گزیدهی اشعار شاعران شهرستانهای تربت حیدریه، مهولات، رشتخوار و زاوه)
۶- شعر طنز؛ نقیضه؛ راشد انصاری (خالو راشد)؛ گردآورنده علی اکبر عباسی
راشد انصاری شاعر، نویسنده، روزنامهنگار و طنزپرداز متولد سال 1350 در روستای دیدهبان از توابع بخش صحرای باغ لارستان است. نزدیک به دو دهه است که با مطبوعات همکاری مستمر دارد و حدود 10 سال است که در حوزهی هنری فعالیت میکند. وی به طور حرفهای از سال 1372 فعالیت خود را در زمینه شعر و داستان طنز آغاز کرد. کتابهای منتشر شده: دغدغههای بیخیالی (1379) / این مرد مشکوک (1382) / لطفا میخ نشوید (1383) / پشت پرده (1384) / طنزینه؛ طنز اینه! (1387) و آخرین اثر ایشان که هم اکنون زیر چاپ میباشد فیل و فنجان نام دارد که کار مشترکی است با غلامحسین ترکمان. سایت شخصی ایشان را میتوانید در این آدرس مشاهده کنید. http://www.khaloorashed.com
بنده در کار ِخودم مثل شما استادم
آدمی زیرکم و شاعر ِمادرزادم
قیچی و لاک ِغلطگیر و فلان … حاجت نیست
من برای خودم اندازهی یک ارشادم!
مشکلم را به همه گفتهام و میدانم،
اینکه البته به جایی نرسد فریادم
بس که شبها من ِبی برگ و نوا بیدارم
هر کسی دیده مرا، کرده گمان معتادم!
نام ِافراد ِطلبکار فراموشم شد
نامِ اشخاصِ بدهکار نرفت از یادم
مدتی سر به هوا بودم و بعد از چندی
با سرم شیرجه در چاه ِغرور افتادم
«ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارَند»
تا غم ِنان به درآرَد پدر و اجدادم!
باز با این همه مشکل ابداً جا نزدم
لااقل در نظر ِاهل محل دلشادم
مدعی خواست کمی «فتنه» کند در کارم
غافل از این که خودم درس به شیطان دادم!
حق به حقدار رسید و همگان فهمیدند،
من به دنبال حقیقت، پی ِعدل و «داد»م
«داد» ِخود را که ز بیداد گرفتم، دیدم
بی جهت یک، دو سه جا قافیه را وا دادم!
***
۷- فراخوان
انجمن شنبهشبها
جلسات هفتگی انجمن شنبهشبها در اولین روز هفته (در ششماههی اول سال، راس ساعت ۶ بعدازظهر و در ششماههی دوم سال، ساعت ۵ بعدازظهر) در طبقهی سوم مسجد قائم واقع خیابان قائم برگزار میشود. این جلسات به خواندن و بررسی آثار ادبیات کلاسیک، ارائه کنفرانسهایی در زمینهی ادبیات و شعرخوانی و نقد شعر اختصاص دارد. از تمامی علاقهمندان دعوت میشود در این جلسات شرکت کنند.
جلسهی مثنوی خوانی
جلسات مثنویخوانی به همّت احسان انوریان، همشهری هنرمند و مهربان و به روایت دکتر رضا نجاتیان هر سهشنبه در حسینیهی صفار شرق واقع در خیابان باغسلطانی، باغسلطانی 9 برگزار میگردد. در این جلسه که ساعت 8:30 سهشنبهشبها شروع میشود ابتدا حکایتی از مثنوی معنوی، اثر بیبدیل مولانا جلالالدین بلخی، خوانده میشود. پس از روایت داستان، حاضرین در جلسه، برداشتهای خود از داستان را بیان میکنند و پیرامون آن به بحث و تبادل نظر میپردازند.
انجمن شعر باران
انجمن باران سهشنبهها در مکان میدان شهدا، ساختمان انجمنهای ادارهی ارشاد اسلامی از ساعت ۱۷ به بعد برگزار میشود. این جلسه به همت آقای محسن اسلامی تاسیس شده است و هر سهشنبه پذیرای شاعران گرامی است. برای اطلاعات بیشتر میتوانید با شمارهی همراه 09390776107 شاعر جوان همشهری، آقای محمد امیری تماس بگیرید.
انجمن داستان نویسی
از تمامی علاقهمندان به نویسنگی دعوت میشود در جلسات انجمن داستان که به سرپرستی استاد موسوی هر هفته یکشنبهها از ساعت 16 الی 18 در محل کانون بسیج هنرمندان واقع در خیابان فردوسی شمالی، میدان بسیج، کانون فرهنگی ورزشی جوانان بسیج برگزار میشود، شرکت کنند. برای اطلاعات بیشتر میتوانید به وبلاگ انجمن داستان تربت حیدریه http://andkt.blogfa.com مراجعه کنید.
نمایشگاه کتاب و محصولات فرهنگی
به همت اتحادیهی انجمنهای اسلامی دانشآموزان تربت حیدریه و شهرداری تربت حیدریه نمایشگاه کتابی در خیابان فردوسی شمالی چهاراه بازار روز برپا است. در این نمایشگاه کتابهایی در موضوعات مذهبی، پزشکی، تغذیه، خانواده، ادبی، هنری و سایر موضوعات موجود است. فروش انواع محصولات فرهنگی و لوازمالتحریر هم از بخشهای جنبی این نمایشگاه میباشد. این نمایشگاه همه روزه از ساعت 8 تا 14 و 16 الی 23 قابل بازدید است و علاقهمندان میتوانند کتابهای مورد علاقهی خود را با 20 تا 40 درصد تخفیف از این نمایشگاه خریداری کنند.
کتاب شعر زاوه
آقای خسروی در حال ویرایش نهایی کتاب تذکرهی شعرای زاوه هستند. شاعران همشهری (ولایت زاوه، شامل: زاوه، تربت، رشتخوار، مهولات) لطف کنند اشعار و زندگینامهی خود را برای ایشان ارسال کنند. اگر نمیدانید از کجا شروع کنید به سوالات زیر پاسخ دهید و پاسخهایتان را به همراه اشعار برای بنده و یا آقای کاظم خطیبی ارسال کنید.
نام و نام خانواگی، لقب و در صورتیکه در شعر تخلص دارید، تخلص خود را بنویسید. / شرح مفصلی از زندگی خود از آغاز تا امروز را بنویسید. / چه شد که به شعر گرایش یافتید؟ / مشوقان شما در این راه چه کسانی بودهاند و هستند؟ / از شاعران متاخر و معاصر کدام یک را بیشتر میپندید؟ چرا؟ / از شاعران متاخر و معاصر کدام یک بیشترین تاثیر را بر شما داشتهاند؟ / چه تعریفی از شعر دارید؟ / کدام قالب و یا قالبهای شعر فارسی را ترجیح میدهید؟ / نظرتان راجع به شعر امروز چیست؟ / به نظر شما شعر چه جایگاهی در زندگی بشر امروز دارد؟ / در جشنوارههای شعر شرکت میکنید؟ اگر بله چه مقامهایی کسب کردهاید؟ و اگر خیر، چرا؟ / تا کنون چه کتابهایی تالیف و یا ترجمه کردهاید؟ لطفا مشخصات کتابهای چاپ شدهی تان را فهرستوار بنویسید. / آیا کتاب آمادهی چاپ دارید؟ لطفا توضیح مختصری از آن را بنویسید. / آیا در زمینهی نوشتن مقاله، تحقیق، کنفرانس و ... در زمینهی ادبیات فعالیت داشتهاید؟ لطفا فهرستوار به آنها اشاره کنید. / حداقل 5 اثر و حدکثر 10 اثر از آثارتان را همراه اطلاعات خواسته شده برایم بفرستید. / در پایان هر نکتهای را که خود لازم میدانید را بیان کنید.
آدرس پستی بهمن صباغ زاده: تربت حیدریه – خیابان فردوسی شمالی – خیابان رازی – رازی 6 – ابتدای کوی نرگس – پلاک 3 – کدپستی 9519634648 – فاکس: 05312234185 - پست الکترونیکی: siyah_mast@yahoo.com - آقای کاظم خیبی: فاکس: 02188700553 – پست الکترونیک: K1328@yahoo.com
برچسبها: گزارش جلسه شماره 986 به تاریخ 911114, فراخوان
استاد نجفزاده، مجید پیشاور (قندهاریان)، سلیمان استوار فدیهه، بهمن صباغ زاده، محمد صیامی، علی اکبر عباسی، اکبر میرزابیگی، محمد جهانشیری، استاد موسوی، محسن اسلامی، محمد امیری، مسعود جعفری، علیرضا شریعتی، محمود اکبرزاده و خانمها لیلا سروی و سمیرا قمبریان؛ حاضرین جلسه را تشکیل میدادند و جلسه این هفته که بسیار به طول انجامید در ساعت 08:55 خاتمه یافت.
باغ ملی شهرستان تربت حیدریه