برف و باران امان زلزله زدگان را بریده است برگرفته از وبلاگ زیرکوه (http://zirkoh22.blogfa.com )
هشت روز از زلزله می گذرد . دوباره چهارشنبه فرا می رسد . آسمان تیره و تار شده است . بغضی در گلوی آسمان نهفته است که هر لحظه امکان ترکیدنش بیشتر و بیشتر می شود و ناگهان آسمان می غرد. ابرها می بارند و می بارند. ابرها می بارند و من نگران ومضطرب. خدایا تو را به خاطر باران رحمتت سپاس می گوییم اما چگونه فراموش کنم عده ای از هموطنانم در همین نزدیکی اینک در زیر این رگبار باد و باران سرپناهی به جز یک چادر پارچه ای ندارند؟ چگونه فراموش کنم چادرهایی را که بر زمین نرم و خاکی بیابان نصب گردیده و شاید اینک این زمین خاکی به باتلاقی از گل و لای تبدیل شده است. زمان به کندی می گذرد اما به سرعت خودم را به منطقه می رسانم . درطول مسیر رودخانه های فصلی خروشان شده اند و عبور و مرور را مشکل کرده است.

وقتی به منطقه می رسیم باران دیگر از نفس افتاده است گویا دلش به حال کودکان چادر نشین سوخته است اما ابرهای تیره و خشن همچنان بر منطقه سایه افکنده اند .

سفیدی برف های نشسته بر قله های اطراف در تیرگی ابرهای مخوف حسابی به چشم می آید طوری که دیدنشان لرزه بر انداممان می اندازد گویی از بلندای قله ها به ساکنین اعلام میکنند که شب سخت و طاقت فرسایی در پیش دارید. از لحظه ورود تلاشها برای جلوگیری از ورود آب به داخل چادرها دیده می شود . حتی شیرزنانی را مشاهده میکنم که بیل به دست گرفته اند و در حفاظت از تنها سرپناهشان می کوشند.

وارد روستای شاج می شویم . گویی سنگ دلی ابرهای تیره تمامی ندارد و دوباره آسمان شروع به باریدن می کند. شرایط بسیار سخت و طاقت فرساست. تا تاریکی شب چیزی نمانده است .زن و مرد دست به کار شده اند تا قبل از تاریکی هوا سر و سامانی به سرپناهشان بدهند.







حیوانات اهلی که از آوار جان سالم به در برده اند اینک از دست سرما و باران به سرپناهی در کنج چادر پناه آورده اند

درب چادری نیمه باز است . صدا می زنم . پیره مردی مهربان با ۲ دخترش در چادر حضور دارند . سجاده نماز پهن است اما هنوز موقع نماز نشده است . شاید در این حال و هوا دختر خانواده مشغول خواندن نماز شکر است . حالشان را می پرسم و نحوه امداد رسانی را؟ از همه راضیند هلال احمر - سپاه -بسیج - دامپزشکی - نیروهای مردمی و..... تنها مشکلشان را سرمای منطقه می دانند و خواستار استقرار هر چه سریعتر کانیکس هستند.
دورتر چند زن و یک مرد جوان با پلاستیک روی چادرشان را می پوشانند . نزدشان میروم . مشکلاتشان را می پرسم . خدا راشکر می گویند . می گفتند : این تقدیر الهی بوده و نباید ناراحت باشیم . پرسیدم چند نفر در این چادر زندگی میکنید ؟ می گویند ما ۷ نفر هستیم . از مسئولین تقاضا داریم حداقل یک چادر دیگر برای زندگی به ما بدهند . بر صداقت و ایمانشان غبطه می خورم . خداحافظی میکنم .

در گوشه ای از این چادرها شیرزنی را می بینم که با چکمه های بلند در پا و پلاستیکی که برای در امان ماندن از باران بر سر کشیده برای فرزندانش با سطل آب می آورد. گفتگوی مفصلی با این شیرزن انجام می دهم ........


فایل صوتی : اینجا
کودکی در گوشه چادر پای برنامه کودک و نوجوان نشسته است . خوشحال به نظر می رسد و می گوید از روز اول توی چادر تلوزیون داریم و می توانم برنامه های کودک و نوجوان را ببینم.

ساعت از ۹ شب گذشته است . صدای جرجر باران بر سقف خانهمان هنوز به گوش می رسد اما دیگر صدای باران مرا خوشحال نمی کند بلکه هر قطره ای که بر سقف خانه می چکد قطره اشکی نیز از چشمان من بر زمین جاری می شود . خدایا تو را به عزت و جلالت قسمت می دهم زندگی را بر چادر نشینان داغدیده سهل و آسان بگردان. آمین یا رب العالمین.
خدا حافظ ای ابرهای سیاه خدا حافظ ای کودک بی پناه
خدا حافظ ای شاج ای زلزله خدا حافظ ای مامن اشک و آه
جا دارد در پایان از همکاری فرماندار محترم و مجموعه فرمانداری در این روزهای سخت با خبرنگاران تقدیر و تشکر نمایم.
http://zirkoh22.blogfa.com
باغ ملی شهرستان تربت حیدریه