چون به عشق می اندیشم
دنیای من همه عشق می شود
طعام های رنگین
شرابهای شیرین
آرزوهای این جهانی
و وعده های آسمانی

عشق
والاترین سعادت من است
تنها این می دانم
و جز این نمیدانم
و چون؟ نمیدانم
و چرا؟ نمیدانم
هرچه بیشتر می اندیشم
کمتر می دانم
و گر بمیرم هم
باز نمی دانم

می پرسم، ای دوست
 این چگونه خواهد بود؟
اما چون زمان موعود فرارسد
عشق، عاشقانه ترین است در نزد من
و زبان فرو خواهم بست

چون حقیقت دانسته باشد
عشق زبان بسته باشد
فقط پندار
فقط کردار
و حقیقت فاش خواهد شد
بی زبانِ سخن

آدمی، شاید
 پویشگر دانایی باشد
یا ستایشگر زیبایی باشد
یا حمایتگر نیکویی باشد
اما هرگاه که جان
خانه ی این سه گانه باشد
خانه ی جان عاشقانه باشد

تنها انسان است که دانای عشق است
و تسلیم دستان توانای عشق است
و در اعماق جانش پذیرای عشق است