من آموخته ام
ساده و زاهدانه زیستن را
و افکار خرمندانه ریستن را
و به آسمان، عاشقانه نگریستن را
و در هنگام دعا به درگاه خدا گریستن را

من آموخته ام
در گرگ و میش غروب
راهی  دراز  طی نمودن را
و غم بیهوده از دل زدودن را
و در میان دره های سرسبز بودن را
و گلهای زرد و قرمز عطرآگین بو نمودن را
و صدای خش خش برگها در زیر پا شنودن را
و در بیان عمر فانی زیبا، شعرهای شادمانه سرودن را

چون به خانه بازمیگردم
عشوه های گربه دیدن  را
و بر فراز برج کنار برکه رسیدن را
و برشعله های آتشِ افروخته دمیدن را
و پرنده ای بر فراز سقف خانه ام پریدن را
و صدای شکستن سکوت شنیدن را
و تو  بر در سرای من، حلقه کوبیدن را
و من صدای آن حلقه بر در نشنیدن را