صياد روزگار
حکیمانه گفته بود
آهوي زخم خورده
به شوق وصال مرگ
با لا ترين  جهش عمر خويش را
آغاز مي كند
با خيزشي بلند
تا اوج قله ي آرامش و سكون
پرواز مي كند

سنگِ زمختِ سخت
زیر فشار چکمه ی  سنگین عابران
حرف از دل شکسته ی ناشاد می زند
فولاد پر دوام
با هر فرودِ ضربه ي یک پُتك آهنين
از جاي خود جهيده و فرياد مي زند
ُلپِّ سپيد یار
از گَزِش نيشِ روزگار
رنگش چو رنگِ خون شده و داد مي زند

شادي
حفاظ روح من از حمله های رنج
تا روحِ زخم خورده نبينند ناكسان
تا رازِ خون سرخ كه پوشيده با زِرِه
نا محرمان به طعنه  نگويند با كسان