دستم نمی رسد
به سر شاخه های دور
اما خدا چرا؟
آن میوه ی مقدس موعود خویش را
آنقدر دورِ دور
در انتهای باغ
 بر آخرین درخت
با لای شاخه ی آخر نهاده است
 دستم نمی رسد
به سر شاخه های دور

اما کمی درنگ
انگار شاخه ای
از یک درخت سیب
خم کرده قامت رعنای خویش را
تقدیم می کند
یک سیب سرخِ سرخ
گوید: بیا، بگیر
اینک بهشت  تو
دستت نمی رسد
به سر شاخه های دور

آنجا نگاه کن
رنگ سپید ابر شناور
در سرزمین دور
آن خانه ی قشنگ
در پشت تپه ها
جادوی جاذبه ی سرخی غروب
آنجا بهشت توست
دستت نمی رسد
به سر شاخه های دور