گزارش جلسه‌ شماره 967 به تاریخ 11/6/91 (شعرخوانی)

۳- شعرخوانی

شعرخوانی با غزلی مسیحایی از حافظ، با قرائت آقای عباسی آغاز شد:

ساقیا، آمدن ِعید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرواد از یادت

در شگفتم که در این مدّت ِایام ِفراق

برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت

برسان ِبندگی دختر ِرز، گو به درآی

که دم و همّت ما کرد ز بند آزادت

شادی ِمجلسیان در قدم و مقدم ِتوست

جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت

شکر ِایزد که ز تاراج ِخزان رخنه نیافت

بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت

چشم ِبد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد

طالع ِنامور و دولت ِمادرزادت

حافظ از دست مده دولت ِاین کشتی ِنوح

ور نه طوفان ِحوادث ببرد بنیادت

***

  

پس از آن خانم مژگان حسن‌زاده شاعر جوان همشهری شعرشان را خواندند و نظر حاضرین در جلسه را راجع به آن شنیدند. مطلع شعر ایشان چنین بود:

شهابْ‌شاپرکی دور ِمحفلت پیچید

نسیم در گذر از خود به منزلت پیچید

***

 

پس از آن یک شعر غزل از آقای محمد جهانشیری شنیدیم که برای انجمن‌های شعر سروده شده بود و تقدیم شده بود به شاعران:

اینجا که آمدی ز جهان بی‌خیال باش

فارغ ز هر چه ماتم و رنج و ملال باش

با مثنوی ز مولوی و شمس جان بگیر

در جستجوی ساقی صاحب کمال باش

یک دم گلی بچین ز گلستان و بوستان

یک دم قرین ِرستم ِزال باش

اینجا زهر که ساقی و مست است باده گیر

می را بگو به فتوی حافظ حلال باش

در باغ عشق هر که برویَد غریبه نیست

خواهی درخت کهنه و خواهی نهال باش

از گونه‌های گل‌زده، از شعر بوسه گیر

فارغ ز زنگ ساعت و وقت و مجال باش

بنشین به پای کودکی از صحبت درون

در انتظار آن‌چه که باشد محال باش

نوری بتاب در دل این انجمن ز شعر

ماه تمام گر که نشد یک هلال باش

اینجا هنوز جامی از عرفان میسر است

یک جرعه نوش می‌کن و در اوج حال باش

تا در نماز باور خود شک نکرده‌ای

مسرور ِعشق ِخالق ِجَلَّ جَلال باش

***

 

پس از آن شنونده‌ی مثنوی‌ای با موضوع روز مرد از آقای سلیمان استوار فدیهه بودیم:

مرد یعنی مرتضیٰ، یعنی علی

مرد یعنی پوریا، یعنی ولی

مرد یعنی جان فدای مصطفیٰ

مرد یعنی دردمندان را دوا

مرد یعنی بر یتیمان چون پدر

مرد یعنی یک درخت ِپُر ثمر

مرد یعنی چشمه‌ی آب حیات

بر زمین کوبیده پشت ِمشکلات

مرد یعنی چشمه‌ی آب زلال

حاتم طایی و با نان حلال

مرد یعنی سنگ زیر آسیاب

مرد یعنی کار و کسبش با صواب

مرد یعنی دل به دریاها زدن

پشت ِپا بر مال این دنیا زدن

مرد یعنی اهل ِسعی و کار و کشت

در میان ِدست دارد سرنوشت

مرد یعنی یوسف ِمصری تبار

چون زلیخا دیدن و کردن فرار

مرد یعنی شمع ِبزم ِزندگی

مرد یعنی عامل ِسازندگی

مرد یعنی کورش، آن شاه کبیر

مرد یعنی کاوه، آن مرد دلیر

مرد یعنی آرش و تیر و کمان

مرد یعنی رستم و گرز گران

مرد یعنی کوه، قرص و استوار

مرد یعنی شیر در وقت شکار

مرد یعنی یک فرشته با سبیل

حیف از او پیش ِزن گردد ذلیل

مرد یعنی خانه‌ای پُر عائله

زندگی کردی، نگردی حامله

مرد یعنی همچو گردو در الک

صاف و ساده، بی‌ریا و بی‌نمک

مرد یعنی چون سلیمان شوخ و شنگ

هیبتش مانند ِشیر است و پلنگ

مرد یعنی همچو گل در بوستان

مرد یعنی خاک پای دوستان

مرد یعنی یک سؤال ِبی‌جواب

می‌شود قانع به یک جفت ِجوراب

***

 

هفته‌ی گذشته دوست عزیزم آقای عباسی شعر با عنوان "گودالی بکن" خواندند و چون تصمیم داشتند تغییراتی در آن بدهند انتشار آن‌را در وبلاگ موکول به این هفته کردیم. در این جلسه آخرین نسخه‌ی این شعر را خواندند که اتفاقا بسیار زیبا بود و تغییرات شعر را دلچسب‌تر کرده بود.

سال نو شد، شهردارا، باز گودالی بکن!

پُر شد آن گودال‌ها، ز آغاز گودالی بکن

کوچه معتاد صدای کمپرسورها شده‌ست

می‌کند در گوش من آواز: گودالی بکن

کوچه‌های سمت "حُسنی" جملگی گودالی‌اند

آن طرف در "شَدِه" و "جانباز" گودالی بکن

بس که سرعت‌گیرهاتان نرم ِنرم است و لطیف

بعد ِسرعت‌گیر و دست‌انداز گودالی بکن

فاز ِیک وَ فاز ِدوی ِشهرک ِما شد تمام

در میان کوچه‌ی هر فاز گودالی بکن

می‌شود چندین هزاران شغل ِنو ایجاد کرد

بعد ِهر آسفالت و ساخت و ساز، گودالی بکن

از برای ِپرورش ِماهی، از هر نوع ِآن

یا برای تربیت ِغاز گودالی بکن

هم سونا، هم جکوزی دارد، ندارد هیچ عیب

هست اگر استخر ِآن روباز گودالی بکن

کار ِخیر است ای اداره‌ها همه همت کنید

ای اداره‌یْ آب و برق و گاز گودالی بکن

از برای رفت و آمد غصه‌ی ما را نخور

می‌کنیم از روی آن پرواز، گودالی بکن

***

 

پس از آن شنونده‌ی شعر آقای اعتقادی بودیم که به صاحب‌الزمان ع تقدیم شده بود:

افتاده به سر شور تو ای ختم امامان

ای منتغم و ای ناجی و ای حامی ِقرآن

دارم به دلم حجت حق مهر تو را من

شاید که شود خاک رهت سرمه‌ی چشمان

ترسم که بمیرم و میسر نشود هیچ

دیدار دل‌آرای تو ای خسروی خوبان

دستم تو بگیری مگر از راه کرامت

چون حد کریمت که بُدی یار ِیتیمان

تا کی بنشینم به رهت منتظر و زار

خواهم که کنی درد مرا نیز تو درمان

عالم همه محتاج تو و دیدن رویت

گریند ز هجران ِرخت ای مه ِتابان

باز آ ز پس ِپرده‌ی غیبت تو اماما

بنما دل مردان خدا را همه شادان

ظلم و ستم و کینه گرفته‌ست جهان را

کُن کاخ ستمگر تو ز عدالت همه ویران!

کی اعتقادی وصف تواند بنماید

بر گوهر تابنده‌ی آن تاج سلیمان

***

 

در انتها من که بهمن صباغ‌زاده‌ام یکی از کارهای قدیمی‌ام را خواندم:

وقتی که نیستی، همه جا غم گرفته است

در سینه، دل برای تو ماتم گرفته است

مانند چشم‌های سیاه تو، خانه‌ام -

حال و هوای ِماه ِمحرّم گرفته است

عشقت - ببین - چطور من ِسربُریده را

- در لحظه‌ی تپیدن - محکم گرفته است

مانند آب و آينه‌ام در برابرت

حالت گرفته است كه حالم گرفته است

چشمان ِخيس ِپنجره را باز كرده‌ام

باران گرفته، حال خدا هم گرفته است

***


گزارش جلسه‌ شماره 966 به تاریخ 11/6/91 (شعر محلی تربت)

4- شعر محلی تربت؛ مرثیه برای کلاته‌ای که نماند؛ قسمت دوم؛ استاد محمد قهرمان

برای بهتر خواندن شعرهای محلی و دیدن اعراب آن به طور کامل، خوب است از خط هما (B Homa) استفاده کنید و برای بازخوانی ادبیات کلاسیک هم خط دوات (B Davat) مورد استفاده می‌گیرد. دوستان عزیز برای دانلود هر خط کافی است روی آن کلیک کنید. پس از دانلود دو فایل با پسوند ttf در اختیار خواهید داشت که آنها را باید به داخل درایو c؛ پوشه‌ی windows؛ پوشه‌ی fonts انتقال دهید. (C:\WINDOWS\Fonts) پس از انتقال، این خط‌ها (فونت‌ها) در رایانه‌ی شما قابل مشاهده خواهد بود.

مگر نه این‌که از قدیم گفته‌اند: "هر چه فُرُختی، سُختی"؟ خرم‌آباد دهی کوچک است در فیض‌آباد مه‌ولات که ملک موروثی استاد محمد قهرمان بوده است. در سال‌های که صحبت از اصلاحات اراضی می‌شود، استاد قهرمان مجبور می‌شود که کلاته‌ی مذکور را به بهای ناچیزی به کشاورزان همان ناحیه بفروشد. در سال 1346 مثنوی‌ای 45 بیتی با عنوان گیله (گله) برای این کلاته می‌سراید (در آرشیو موجود است) که: "ای قِلِه‌یْ دِلگیرِ بی دال و درخت / نِه خدا وِر تو نِظر کِرده نِه بخت" و در آن مثنوی از ملک موروثی گله و شکایت می‌کند. و باز به قول خود استاد، از قدیم گفته‌اند: "کَل که مِمیرَه اُورِشُمی موی مِرَه، کور که مِمیرَه بادُمی چَشم" یعنی، کل که بمیرد ابریشمین‌موی می‌شود و کور که بمیرد بادامی چشم، و هرچه را که از دست بدهی عزیز می‌شود. این مثنوی که بعد از فروختن کلاته‌ی خرم‌آباد در سال 1354 سروده شده 71 بیت دارد که در سه قسمت به نظر شما خوانندگان فرهیخته خواهد رسید. در این قسمت قبل 21 بیت آغازین این مثنوی را ‌خواندید و اینک از بیت 22 تا بین 46 این مثنوی را می توانید بخوانید.

مرثیه برای کلاته‌ای که نماند با صدای شاعر

 

...

مِکَرُم ارزن و گَوِرس و مِندُو

بیابو دَر بیابو، گُندُم و جُو

22-می‌کارم ارزن (دانه‌ای ریز که خوراک پرندگاه کوچک است) و گاورس (دانه‌ای کوچک‌تر از ارزن) و منداب (دانه‌ای روغنی) / بیابان در بیابان گندم و جو - می‌کارم - .

اُوِر تا دشت مِرسَنُم ز شَهْ‌جوی

ازی خویِش مِگِردَنُم بِذو خوی

23- آب را تا دشت می‌رسانم از جوی شاه‌جوی (جوی اصلی) / از این کرت می‌گردانمش به آن کرت (کرت یا خوی تکه‌ای زمین کشاورزی است باغچه مانند که دور آن کمی برجسته‌تر است به نحوی که آب در آن می‌ماند؛ هر خوی یا کرت از یک نقطه به جوی متصل است که می‌توانند به‌وسیله بستن و باز کردن برغ، که معمولا چند بیل خاک و خاشاک است، آب را به آن کرت وصل کنند و یا جدا کنند.

سِفِدبَر اُو خُورَه، با سُوزبَر تُم

زیات اَیَه اَگِر، وِر کال سَرتُم

24- سفیدبر (محصولاتی مانند گندم و جو و ارزن و ذرت و ...) آب بخورد با (به) سبزبر (به طور کلی صیفی‌‌ها؛ محصولاتی مانند خربزه و هندوانه و گوجه و خیار ....؛ مقابل سفیدبر یعنی محصولاتی مانند پنبه) می‌دهم / اگر زیاد بیاید به کال سر می‌دهم.

نِمِگذَرُم جو و گُندُم بِرَه رِز

اگر رِز رفت، خوردی مُفتَه اَمبِز

25- نمی‌گذارم جو و گندم ریز برود (ریز شده یا ریز رفتن به معنی هدر شدن است) / اگر ریز شود انبز (گندم و یا جو پاک شده را به صورت تپه‌ای در می‌آورند و به آن انبز می‌گویند) کوچک می‌افتد (انبز حاصل از آن کوچک خواهد بود)

زِمینُم آیِشَه و شیرِه‌دارَه

نِه از کِم‌آیِشی هرسَلِه کارَه

26- زمینم (زمینِ من) آیش (زمین که در آن چیزی نکارند تا خاکش بر اثر کاشت مداوم ضعیف نگردد؛ در گذشته که کودهای شیمیایی وجود نداشته و استفاده از کودهای حیوانی هم محدود بوده است آیش کردن زمین برای تقویت خاک روش موثری بوده است) است و شیره‌دار است (کنایه از زمینی با خاک خوب و مستعد برای کشاورزی) / نه از کم‌آیشی هر ساله کار هست (هر سال کاشته نمی‌شود)

دِ زِرِ پا، زِمی نَهْلینِ نَرمِه

دِ میزو از لِحافِ گُرم، گَرمَه

27- زمین در زیر پا - مانند - نهالی نرم است (تشک؛ تشکچه‌ای که بر آن می‌نشینند؛ سعدی در گلستان می‌گوید: هر پیسه گمان مبر نهالی‌ست / شاید که پلنگ خفته باشد) / در میزان (پاییز؛ مهرماه) از لحاف گُرم (نوعی پنبه؛ پنبه‌‌ی فیلستانی؛ بذر این نوع پنبه بیش از نیم قرن پیش وارد کشور شد و جایگزین کشت پنبه‌ی رسمی شد)، گرم است.

دِ هر گوشَه جِلینگِ هِندِوَنَه

که هر که بِنگِرَه حِیْرو مِمَنَه

28- در هر گوشه - ای از زمین - انبوه هندوانه / که هر کس بنگرد (نگاه کند) حیران می‌ماند.

زِمی بسیار و اُو بسیار دَرُم

بِسار و اُو به سر، گُندُم مِکَرُم

29- زمین بسیار و آب بسیار دارم / بسار و آب به سر، گندم می‌کارم (بسار و آب به سر از روش‌های کاشت گندم هستند؛ در روش "بِسار" زمینی که باران خورده و یا آبیاری شده را شخم می‌زنند و بذر می‌کارند؛ در روش آب به سر ابتدا زمین را شخم می‌زنند و پس از آن آبیاری می‌کنند؛ در روش اول گندم زودتر سبز می شود)

مِدارِ اُو دِ گِرما خُب نیَه دور

خُصوصَن وَختِ اُو بَشَه کَمِ شور

30- مدار آب (زمانی که آب قنات و یا چاه عمیق به هر کدام از کشاورزان می‌رسد را مدار می‌گویند که در فصول مختلف سال تغییر می‌کند) در - فصل - گرما خوب نیست دور باشد (یعنی فاصله‌ی بین دو آبیاری زیاد باشد) / مخصوصا وقتی آب کمی شور باشد.

اَگِر از خاک سر وِرداشْت گُندُم

اُوِر یِگ‌بَرَه وِر پایِش مِبِندُم

31- اگر از خاک سر برداشت گندم (جوانه زد، سبز کرد؛ از خاک بیرون آمد) / آب را یک‌باره بر (به) پایش می‌بندم.

کَل و اُومَهی و غوری، سه آیَه

که هر سه آیْ گُندُم پور بِهایَه

32- کل و آب‌ماهی و غوری، سه نوع است (نام سه نوع گندم که در قدیم کاشته می‌شده؛ امروزه بذرهای بهتری استفاده می‌شود) / که هر سه نوع گندم پُر بها است.

زِمینِر جُو مُنُم وِر بعدِ رُندَن

خِصیلِر اُو مُتُم بعد از چِرُندَن

33- زمین را جو می‌کنم (در زمین جو می‌کارم) بعد از راندن (شخم زدن) / خصیل (نوعی جو) را آب می‌دهم بعد از چراندن (چرانیدن؛ گله‌ی گوسفند را در زمین درو شده رها می‌کرده‌اند تا هم گوسفندها از کاه باقیمانده تغذیه کنند و هم زمین از کود حیوانی قوی شود)

اَگِر جُو گِرمَیَه یا جُو تُروشَه

دِری سالا، هَمَه بابِ فُروشَه

34- اگر جو گرمه است و یا جو ترش است (دو نوع جو؛ جو گرمه در  دی و بهمن کاشته می‌شود؛ جو تروش را در اوخر اسفند می‌کارند؛ با این‌حال هر دو نوع جو با هم برداشت می‌شود؛ در مثل می‌گویند: دختَر جُوتُروشَه یعنی دختر زود رشد می‌کند و به بلوغ می رسد) / در این سال‌ها همه (انواع جو) باب فروش است.

به سِرواگویَه ای حَرفا مِمَنه

دلِ مُو کِردَه تُو از غصَّه، تَنَه

35- این حرف‌ها به هذیان (سر باز گویش(؟)) می‌ماند (شبیه است) / دل من کرده تب از غصه، تواند (تواند بود؛ شاید).

#

ز دِس‌تِنگی چه اَرمونا دِ دیل مُند

خداوندا، چِطُو پایُم دِ گیل مُند

36- از دس‌تنگی (بی‌پولی) چه آرمان‌ها (آرزو‌ها) در دل ماند / خداوندا چطور پایم در گل ماند.

مِدَنیسْتُم که بی‌مَیَه فِطیرَه

تِنورِ سرد، نوناشُم خِمیرَه

37- می‌دانستم که بی‌مایه فطیر است (بی‌مایه فطیر است؛ این مثل که در خراسان رایج است به این معنا است که برای شروع هر کاری باید سرمایه‌ای داشت، همان‌طور که برای تخمیر نان می‌باید به آن مایه زد وگرنه نان خمیر (فطیر) می‌شود) / تنور سرد، نان‌هایش هم خمیر است

اگر مُو نوکرِ دولت نِبویُم

دِزی دِس‌تِنگی و ذِلّت نِبویُم

38- اگر من نوکر دولت نبودم / به این دست‌تنگی (بی‌پولی) و ذلت نبودم.

دِ گودِ قرض از بس اُفتیُم مُو

چِنو رَفتُم که پِندَری نیُم مُو

39- در گودِ (در چاله‌ی) قرض از بس افتاده‌ام من / چنان رفته‌ام (شده‌ام) که پنداری (گویی) نیستم من.

حُقُق دولِتی - ای دو پِناباد -

گُدا طَعبِت مِنَه اِی اَدِمیزاد

40- حقوق دولتی - این دو پناباد - (ده شاهی؛ کنایه از پول ناچیز) / گدا طبعت می‌کند، ای آدمی‌زاد

اِلاهُم نوکِری از دُو به دَر رَ

بنای نوکری زر و زور ر

41- الاهی نوکری از میدان به در رود (بیرون رود؛ از بین برود) / بنای نوکری زیر و زبر شود.

خدا ای نونِ بی‌خِیْرِرْ بُبُرَّه

بِگیرَه، هر چه سِر خَطَّه، بِدِرَّه

42- خدا این نان بی‌خیر را ببرد (قطع کند) / بگیرد، هر چه سرخط (تعهدنامه؛ نوشته‌ای که بین دو نفر رد و بدل می‌شود تا یک نفر به ازای انجام کاری مشخص پولی مشخص دریافت کند) است را بدرّد (پاره کند).

مِکِنّی جو که سی سالِت تِمُم رَ

بِرِی دو سِه قُرُن؟ بُگذار گُم رَ

43- می‌کنی جان که سی‌سالت تمام رود (شود) / برای دو سه قران؟ بگذار گم رود (شود).

#

خدایا سِیلِ ای کارای ما کُ

دُرُغایْ دِست و پا دارِر نِگا کُ

44- خدایا، سِیرِ این کارهای ما کن (این کارهای ما را سِیر کن، تماشا کن) / دروغ‌های دست و پا دار را نگاه کن.

چِنی مِلکِرْ - که گُفتُم بی‌نِظیرَه -

مِگَن بُفروش تا دُولت نِگیرَه!

45- چنین ملکی را - که گفتم بی‌نظیر است - / می‌گویند بفروش تا دولت نگیرد.

زِمی که بی‌اُوَه، صَحَب نِدَرَه

صَحَب اویَه که اُو بالا بیَرَه

46- زمین که بی‌آب است، صاحب ندارد / صاحب او است (آن کسی است) که آب بالا بیاورد.

...

***


گزارش جلسه‌ شماره 967 به تاریخ 11/6/91 (شاعر همشهری)