6

چِنو مارِ دِ اَستينُم نِشَستي

نِمَك خُوردي، نِمِگدونِرْ شِگَستي

107- چنان ماری (مانند یک مار) در آستینم نشستی (ضرب‌المثل: مار در آستین پروردن) / نمک خوردی، نمکدان را شکستی (ضرب‌المثل: نمک خوردن و نمکدان شکستن).

زِ دَستِ تو اَتيش اُفتي دِ جونُم

دِ وَل وَل اَفتيَّه اَلقاج و تونُم

108- از دست تو آتش افتاد در جانم / در ول‌ول افتاد (کنایه از شعله‌ور شدن) تار و پودم.

اَز اي تِنْقِسيا زِنُّو زَيُم مُو

سَرِ بی شومُمِر وِر خُو زَیُم  مُو

109- از این تن‌قاسی‌ها (قاسی از ریشه‌ی قسی به معنای بی‌رحم و سنگ‌دل است و ممکن است ریشه‌ی این واژه همان بی‌رحمی نسبت به خویشتن باشد؛ در اینجا به معنی گرسنگی دادن است) زار زدم من (مصدری با عنوان زَنوییدَن در فرهنگ معین یافتم به معنای زوزه‌ کشیدن سگ که ممکن است زِنُّو زدن همان زَنوییدَن باشد)  / سر بی شامم را به خواب زدم من (بدون این که شام خورده باشم خود را به خواب زدم).

چِه شُووایِه که اَز خوشکیِ خَنَه

دِلِ زارُم کِشی مِیْلِش بِه دَنَه

110- چه شب‌هایی که از خُشکی خانه (از این که چیزی در خانه برای خوردن یافت نمی‌شد) / دل زارم کشید میلش به تخمه (این بیت از یک ضرب‌المثل تربتی گرفته شده است: از خُشکی خَنَه مِیْلُم کِشی به دَنَه)

دو صَد مَن اَستِغو مَیَه دِ پایِش

که صَد مَن بارُ وَردَری زِ جایِش

111- دویست من (هر منِ خراسانی سه کیلوگرم است) استخوان می‌خواهد در پایش (در مقابلش؛ در ازایش) / که صد من بار را برداری از جایش (این بیت از یک ضرب‌المثل تربتی گرفته شده است: دِوِس مَن اَستِغو مَیَه که صد مَن بار وَردَری؛ یعنی برای بلند کردن بار سنگین نیاز به بدنی قوی هست).

به غِیر از کَشک و بُلغور و قُروتی

نِبو چیزَ دِگِیْ وِر مُو نِشو تی

112- به جز کشک (نوعی غذای محلی جنوب خراسان و سیتان و بلوچستان؛ خوراکی ساده و فوری است که از کشکِ خشک که پودری زرد رنگ است و پیازداغ و آب درست می‌شود و در آن نان تریت می‌کنند؛ با کشکی که همراه آش یا بادمجان استفاده می‌شود تفاوت دارد؛ روش تهیه کشک زرد) و بلغور (گندم نیم‌کوب؛ نوعی آش محلی که از گندم نیم‌کوب درست کنند؛ طرز تهیه بلغور) و قروتی (منسوب به قروت؛ نوعی غذای محلی که از ساییدن قروت و جوشاندن آب آن درست می‌شود؛ طرز تهیه قروتی) / چیز دیگری نبود که به من نشان بدهی.

خُدا رَحمَت کُنه خَلِه صِنُوبَر

دِ بِخ گوشُم تِشَر زَ اِی سِمِندَر

113- خدا رحمت کند خاله‌ صنوبر / در بیخ (نزدیک) گوشم تشر (توپ و تشر؛ فریاد) زد: ای سمندر ...

تو که اَز خوردِکی بَختِت بِلَن بو

دِ ای قِلعَه مَگِرْ قَحطایِ زَن بو

114- ... تو که از خُردی (کودکی) بختت بلند بود / در این قلعه (روستا) مگر قحطای زن بود؟

مِگَن اَز بی سِگی ضَربُ المِثالِ

مِنَن رِسْمو دِ گ‍ِردَنِ شُغالِ

115- می‌گویند ضرب‌المثلی: از بی‌سگی / می‌کنند ریسمان در گردن شغالی (این ضرب‌المثل تربتی است: از بی سِگی رِسمو دِ گِردَنِ شُغال مِنَن؛ به این معنی که وقتی دلخواه یافت نشود انسان مجبور می‌شود به پایین‌تر از آن رضایت دهد؛ معادل آن است وقتی گوشت نباشد چغندر هم سالار است)

خَلَه جان ای اَخِر اِشطُو عَروسَه

که هُگمِ مِخ طِوِلِه یِ خُروسَه

116- خاله جان! این آخر چطور عروسی است / که مانند میخ طویله‌ی خروس است (در مثل به غایتِ قد کوتاهی گفته می‌شود).

که ای - خَلَه - از اولادِ مُرادَه

هَمَه پُور فَنْد و پُور فِسّ و اَفادَه

117- که این (عروس) - خاله - از اولادِ (فرزندان؛ ایل و قبیله‌ی) مُراد است / همه پر مکر و پر فیس و افاده.

جُهازِ تو چي بو، يَگ تاسِ ميسي

خِدِي يَگ دَنَه دوكِ پَشم ريسي

118- جهیزیه‌ی تو چه بود؟ یک تاس مسی (کاسه‌ی از جنس مس) / همراه با یک دانه دوک پشم‌ریسی.

پِلاسِ كُهنَه وُ يَگ سَنگِ دِستاس

خِدِيْ يَگ پِرهَنِ نِمدارِ كِرباس

119- گلیمی کهنه و یک سنگ آسیاب دستی (اگر اشتباه نکنم باید ریشه‌اش دست‌آس بوده باشد) / همراه با یک پیراهن نیمدار (حد فاصل نو و کهنه) کرباس (پارچه‌ای ارزان قیمت).

بِرارِت کِلبَلی بی دین و ایمو

دو سِه دَفَه مُو رِ نِنْداخ دِ زِندو

120- برادرت کربلایی علی، بی دین و ایمان / دو-سه دفعه مرا نینداخت در زندان.

که چی؟ اَز خِرمَنِ او نَحِسَبی

دو تا بِزغَلَه کِردَه بو خِرَبی

121- که چه؟ از خرمَن (انباشته‌ای تپه مانند از خوشه‌های درو شده) او ناحسابی / دو تا بزغاله خرابی کرده بودند. (خرابی کردن اصطلاحی‌ است به این معنی که گوسفدان کسی وارد زمین دیگری شوند و به محصولات او آسیب برسانند)

مَگِرْ اِبْرِمِتا او نَه مُسِلمو

دِ سَرْ کو چَه نِکی مُورْ چَغو چَغو

122- مگر ابراهیم‌تان، آن تا مسلمان / در سر کوچه مرا چاقو چاقو نکرد.

هَمو که ای هَمَه پور اَدِّعایَه

خُسورِش نوکَرِ اِسمِل گُدایَه

123- همانی که این همه پُرادعا است / پدرزنش نوکرِ اسماعیل گدا هست.

که اِبرِم نُوکَرِ خوش و خُسورَه

بِساطِ نُوکِری شا جُفت و جورَه

124- که - باز - ابراهیم نوکر مادر زن و پدر زن است / بساط نوکری‌شان جفت و جور (رو ‌به ‌راه) است.

مِگَن اَربابِ دِه یَگ نُوکَرِ داش

که نُوکَر یَگ سَگ و سَگ نُوکَرِ داش

125- می‌گویند ارباب ده یک نوکری داشت / که - باز – نوکر، سگی داشت و سگ  نیز  نوکری داشت. (این بیت از یک ضرب‌المثل تربتی گرفته شده است؛ آنطور که من شنیده‌ام می‌گویند: داشگر (فخّار؛ کوره‌پَز) سگِ (سگی) داشت و سگِ داشگر، سگِ داشت، سگِ سگِ داشگر، سگِ داشت)

دِ مَرگِ خواهَرُم که تَعْزیَه بو

بِرارِت ریشِشِر اَز تَه زیَه بو

126- در - هنگام - مرگ خواهرم، که - مراسمِ - تعذیه بود / برادرت ریشش را از ته زده (تراشیده) بود.

شُما اَز دَم هَمَه تا قُلچَماقِن

هَمَه تا قُومِ فُورْتِ بی دِماغِن

127- شما از دم (از یک کنار) همگی‌تان قُلچُماق هستید / همه‌تان قوم و خویش فورد بی‌دماغ هستید. (فورد بی‌دماغ که به نوعی از کامیون هم اطلاق می‌شود لقب کسی بوده به نام حسن که در دوران رضاخان پهلوی در تربت زندگی می‌کرده و به قلچماقی و یکه‌بزن بودن مشهور بوده و همیشه چند نوچه داشته است)

چی وَر گُم اِی خدایا داد و بیداد

خُودُم کِردُم که لَعنَت وِر خُودُم  باد

128- چه بگویم، ای خدایا، داد و بیداد / خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

اِلَم کُو بی پیَر که زِلَّه رَفتُم

اَگِر کيشمیش بویُم، گِلَّه رَفتُم

129-  یَله‌ام کن (ولم کن) بی‌پدر که زله (ذلیل) شدم / اگر کشمش (مویز) بودم گِلِّه شدم. (گِلِّه؛ نوعی کشمش بی‌کیفیت و ارزان که در سال‌های قطحی به جای قند از آن استفاده می‌کرده‌‌اند؛ به استناد این بیت از قصیده‌ی بهار استاد قهرمان: (روزِ خَئَمَه که حُکمِ سالِ جنگ / وِر سر کِشَه چایِشِر خِدِی گِلَّه" روزی خواهد آمد که مانند سالِ جنگ (سالِ قحطی) / چایش را با کشمش سر بکشد (بنوشد).)

***