آدرس دقيقى نداشتيم فقط مى دانستيم بايد به روستاى على آباد قوچان برويم. پرسان پرسان در يك روز گرم تابستان سر ظهر به اتفاق صدف به خانه استاد حاج قربان سليمانى رسيديم. تا با استاد روبه رو شدم ذوق زده و بى اختيار با او دست دادم و خم شدم كه دست استاد را ببوسم همان لحظه متوجه شدم استاد وضو گرفته و دستانش تا آرنج خيس است . از اين رو منصرف شدم و فقط نگين انگشتر عقيقى را كه دستش بود بوسيدم.
ساعاتى بعد به خواهر استاد گفتم: من نبايد اين كار را مى كردم به نظرتان با عذر خواهى كار را خراب تر نمى كنم خواهرش خنديد و گفت: نه نگران نباش دست داداش را خيلى ها مى بوسند او عادت دارد و شماها را جاى اولاد خود مى داند.
با آنكه بى خبر رفته بوديم اما استقبال گرم استاد و خانواده اش مانع از آن مى شد كه معذب باشيم.
به قول خودش تازه از آب باغ برگشته بود. از شب قبل براى آبيارى باغ رفته بود و پيش از پاى ما به خانه آمده بود اما خستگى هايش را پنهان مى كرد و آنچه ما مى خواستيم مى خواند و مى نواخت و مى گفت.
چند مقام را نواخت و خواند و حكايت هر كدام را برايمان تعريف كرد. صحبت به بخشى ها رسيد. پرسيدم استاد بخشى يعنى چه گفت: بخشى كسى است كه نوازنده باشد، شاعر باشد، خواننده باشد، سازنده ساز باشد، حكايت ها و داستان هاى مقام ها را خوب بداند، بخشى بايد نطاق باشد و زمانى كه داستان ها و حكايت ها را تعريف مى كند شنونده محو شنيدن باشد... آنچنان كه ما محو گفتار حاج قربان شده بوديم.
مى گفت: يك بخشى نبايد به كسى يا چيزى محتاج باشد، بايد خود به تنهايى از عهده تمام مراحلى كه خلق يك اثر نياز دارد برآيد.
مى گفت: آن زمان كه سيم (فلزى) براى دوتار نبود از ابريشم به جاى سيم استفاده مى كرديم و حتى تار ابريشم را هم خودمان آماده مى كرديم.
گاه صحبت مى كرد و گاه مى نواخت و مى خواند تا اين كه دخترم خواست يكى از مقام ها را درخواست كند تا حاج قربان برايمان بنوازد رو به ايشان كرد و گفت: استاد ببخشيد خسته تان كرديم اما همچنان دوست داريم برايمان ساز بزنيد و بخوانيد و حرف بزنيد.
با دست آرام به پشت شانه دخترم زد و گفت: نه دخترم من از اين چيزها خسته نمى شوم و خوشحال مى شوم وقتى مى بينم شما جوان تر ها هم به اين نوع موسيقى علاقه داريد و ادامه داد: چهره تو من را ياد دخترى مى اندازد كه ساكن فرانسه است و به من مى گويد بابا بزرگ. هر بار به فرانسه مى روم او و خانواده اش مى آيند هتل و من را به خانه شان مى برند تا روز آخر. هر بار هم كه مى خواهم به ايران برگردم اين دختر اشك مى ريزد و التماس مى كند كه پيش ما بمان.
وى ادامه داد: من هيچ وقت از نواختن دوتار خسته نمى شوم. خانه من هميشه پر از ميهمان غريبه و آشناست همه هم به هواى شنيدن مى آيند و من هم برايشان مى نوازم. ساز زدن و خواندن آدم را خسته نمى كند. ساز را از آدم بگيرند و نتوانى بزنى و بخوانى سخت است.
مى گفت: من از بچگى ساز دستم بوده تا زمانى كه انقلاب شد، برخى گفتند موسيقى حرام است من هم ساز را زمين گذاشتم . چند وقتى ساز نزدم تا اين كه روزى از يك عالم و روحانى پرسيدم: آيا ساز زدن حرام است او هم گفت نه! ساز زدن تو مناجات است! و من مجدداً بعد از سال ها ساز دست گرفتم و تا حالا هم كه مى بينى مى نوازم.
برايمان تعريف كرد كه به ده ها كشور سفر كرده و در جشنواره هاى مختلف برنامه اجرا كرده و جوايزى را از آن خود كرده اما از ميان همه اينها تجليلى كه در گذشته از وى شده بود برايش جايگاه ويژه اى داشت . با چهره اى شادان مى گفت آقاى خاتمى خودش جايزه را دستم داد.
ساعاتى كه در خانه استاد حاج قربان سليمانى بوديم از هر دقيقه اش مى توان خاطره هاى شنيدنى تعريف كرد كه شايد در فرصتى ديگر نوشتم. يك خاطره شنيدنى استاد برايمان تعريف كرد كه قبلا برايتان نوشته بودم اما تكرار دوباره اش خالى از لطف نيست.
استاد مى گفت: هر بار لب بالكن مى نشينم و دو تار مى زنم،گنجشكى مى آيد و روى دسته سازم مى نشيند، من كه مى نوازم او هم مى خواند و وقتى از ساز زدن باز مى ايستم، گنجشك خاموش مى شود و نگاهم مى كند كه: بنواز!
دو ماه قبل كه استاد دولتمند خالف از تاجيكستان به ايران آمده بود داشتيم درباره حاج قربان سليمانى حرف مى زديم، دولتمند كه با تحسين از حاج قربان ياد مى كرد گفت: دفعه بعد كه به ايران بيايم حتما به ديدار حاج قربان مى روم. نمى دانم چرا در پاسخ دولتمند اين را گفتم:«اگر تا آن موقع دير نشده باشد!» پرسيد چرا گفتم همين جورى گفتم خودم هم نفهميدم چرا !
روح آن بزرگوار، حاج قربان سليمانى شاد، بخشى بزرگى كه از سرمايه هاى ملى ما بود.
دوست دارم در پايان بگويم از زمانى كه استاد حاج قربان را از نزديك ديدم بيش ازهنرش، بزرگى اش برايم جلوه گر است.
حاج قربان بزرگ بود، خيلى بزرگ!
نگاهى به زندگينامه استاد
مرحوم حاج قربان سليمانى استاد پيشكسوت موسيقى مقامى خراسانى در سال ۱۳۰۲ خورشيدى در روستاى على آباد واقع در ۷ كيلومترى قوچان متولد شد.
وى از استادان مسلم موسيقى مقامى يا نواحى ايران و از معدود بازماندگان بخشى در خطه خراسان بود.
موسيقى مقامى يا نواحى به نوع خاصى از موسيقى سنتى گفته مى شود كه بر اساس فرهنگ، سنن بومى و محلى يك منطقه جغرافيايى بوجود آمده، سينه به سينه و نسل اندر نسل به آيندگان منتقل مى شود.
در گذشته موسيقى مقامى را در زمان جشن، عزا، كاشت، داشت و برداشت محصول و نيز مراسمى مشابه مى خواندند كه گاه اين موسيقى با حركات موزون و خاصى تركيب شده و رقص محلى را خلق مى كرد.
در فرهنگ خراسان بخشى به كسى گفته مى شود كه تمامى مراحل ارتقاى علمى در زمينه موسيقى مقامى يعنى ساخت ساز(دو تار)، نقالى، سرايندگى و خوانندگى اشعار و نيز تاريخ نت ها را بلد باشد.